ما منتقدیم ما حق داریم منتقد باشیم. ما مخالفیم . ما حق داریم مخالف باشیم.باید سخنان منتقدان و مخالفان و همرزمان را شنید.هیچکس کامل نیست واگر خود را کامل بپنداریم بدون آنکه حتی بخواهیم اندک اندک به سنگلاخ جباریت پای خواهیم گذاشت ولی متاسفانه تاپایان هرگز نه خواهیم فهمید و نه قبول خواهیم کرد که در چه تراژدی و فاجعه ای به بند کشیده شده ایم.دموکراسی حرف نیست یک فرهنگ است باید آنرا شناخت پذیرفت وبه آن عمل کرد. آنان که با کلماتی درشت و پر طنین از دموکراسی سخن میگویند ولی در جزئی ترین کارها دمادم دموکراسی را زیر پا میگذارند دروغ میگویند.مشکل اصلی تاریخ ما امیختگی مذهب و سیاست است. تمام کسانی که صادقانه حتی راه نجات را در حکومتی مذهبی یافتند یا ایدئولوزی برخاسته از مذهب را راهنمای عمل قرار دادند جز به کمک ارتجاع و تیره روزی مردم بر نخاستند. اینان در پایه ها از همان مردابی تغذیه میکردند و می کنند که ملایان حاکم میکنند. باید به مذهب به عنوان مسئله ای شخصی احترام گذاشت ولی باید سوداهای رنگین و مسموم برپائی حکومتی که مذهب ذر آن رسوخ داشته باشد را با تمام مدعیانش به زباله دان ریخت. برای درک این حقیقت باید تاریخ ایران و اسلام و بخصوص تشیع را شناخت.نور!نور باز هم نور بیشتر. پشت درهای کهنه و پوسیده متوقف نشویم. نترسیم! درها را بشکنیم و بگذاریم نورحقیقت و شناخت ما را از این همه کهنگی و ارتجاع بشوید. هرگز فراموش نکنیم که زندگی مادی ما سایه و باز آفریده اعتقادات و باورهای ماست. .

روی تصویر کلیک کنید

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱۳, شنبه

خطابه برای باهمان خفتگان ِبیدار (استاد نعمت آزرم)


آن باران شبانه می‌تواند خون‌های فرو ریخته از کامیون‌ها را شسته باشد اما چه کسی می‌تواند ادعا کند که باران‌های همۀ فصل‌ها و نسل‌ها می‌تواند کارنامۀ سیاه و خونین جمهوری اسلامی را از برگ‌های تاریخ ایران پاک کند…؟؟
گلزار خاوران در فردائی که دیر است و دیر نیست زیاتگاه ملی ایران خواهد بود…

غم سرو صنوبر گفتنی نیست
دگراندیش هرگز کشتنی نیست
همانا رنگ ننگ این جنایت
به آب هفت دریا شستنی نیست
بیست و پنج سال از شهریور۱۳۶۷ گذشت… پائیز ۱۳۶۷ در میهن عزیز ما
، پائیزی یگانه بود. این پائیز، همزمان با برگریزانِ موسمی درختان، فصل ِخونبارترین برگریزان تاریخ سیاسی ایران هم بود: پائیزی که رگبارهای مداومش در فضای زندان‌های سیاسی ایران، پیاپی بر روی هزاران نسترن و شمشاد جوان ناباورانه فرو می‌ریخت و اندام‌های جوان و برومندشان را در خون می‌شکست. آزادگانی که تنها جرمشان اعتقاد به آزادی و برابری ِانسان بود و دروغ و تسلیم را باور نداشتن و نپذیرفتن… پائیزی که سیاهی شبانۀ خیابان‌ها پیوسته از عبور کامیون‌های انباشته از اندام‌های خوچکان گلگون می‌شدند…

در میان خبرهای هولناکی که روزانه از این بی‌سابقه‌ترین توّحش حکومتی به خارج می‌رسید، آمده بود: در یکی از گورهای جمعیِ شبانه، بولدوزرها فرصت نیافته بودند تا خاک‌های فرو ریخته بر اندام جانباختگان را در گور جمعی ، با غلتک سفت کنند. باران شبانه خاک‌ها را فرو برده بود و خورشید بامداد: «بر نیم قوسِ حلقۀ زرینِ پیوندی» و «طرُۀ گیسوی بانوئی به روی خاک» تابیده بود تا ساعاتی بعد خانواده‌های در جستجویِ عزیزانشان را نشانه‌ای باشد…

آن باران شبانه می‌تواند خون‌های فرو ریخته از کامیون‌ها را شسته باشد اما چه کسی می‌تواند ادعا کند که باران‌های همۀ فصل‌ها و نسل‌ها می‌تواند کارنامۀ سیاه و خونین جمهوری اسلامی را از برگ‌های تاریخ ایران پاک کند…؟؟
گلزار خاوران در فردائی که دیر است و دیر نیست زیاتگاه ملی ایران خواهد بود…
این تیره شب ستم نماند چندان
داده‌ست سپیده مرگ اورا فرمان
زودآ که سپاه داد و دانش خیزد،
خورشید ز خاوران دَمَد بر ایران
پیشکش به مادران خاوران

با شعله افروزان زرین و بنفش ِ بیشه زار ِ شامگاهان
می‌شود آغاز.
در دوردستان ِ بیابان‌های ناگاهان مزارستان،
آن گورکن آهن تنان ِ چنگ پولادین،
شبکاری پوشیده را غرّان،
با پنجه‌های ناشتا
گوداشیار ِ ژرفنای مرگ می‌کاوند.
هم از برای عاشقان
زیباترین فرزانگان ِ میهن ِ من
میهنم ایران:
آنان که آزادی انسان را
و آبادی خاک نیاکان را
زنجیر بر دستان
همانا استواران
ایستاده اند باری بر سر ِ پیمان.
دیگر
پدرها نیک می‌دانند،
کاندر تکاپوشان برای جُست و جوی گور فرزندان،
با پشته خاک ِ تازه‌ای
بی‌نام
در هر جا،
میعاد باید داشت.
وان پشته‌ها را می‌توان هر بار،
نامیدن و افروختن با شعلۀ اشکی به نام و یاد ِ دلبندان.
و مادران و همسران ِ سوگ
آن نسترن‌های شکسته
داغداران ِ شقایق‌ها
دانسته اند این را که ناچارند،
در دستهای جُست و جوهاشان،
گلهای پرپر را رها سازند روی بال‌های بادها با نام فرزندان.
با یاد هم عهدان.
باد پریشان سحرگاهی،
هنگام کان گلبرگ‌ها را بر فراز ِ گورهای با همان یاران
آهسته می‌گرداند از این رو به دیگر رو،
تقویم میهن می‌شمارد برگ‌های آخر ِ فصل شقاوت را
تا صفحۀ پایان!
تاریخم از اندام ِ مجروحش،
حیران،
غبار آزمون ِ آذرخشی استخوان افروز را آزرده می‌روبد
با این چنین
سنگین ترین
تاوان!
شبگیر
دیگر کارها پایان گرفته‌اند
آکنده اند اینک درازاها و گوداها
از عاشقان
آن مهربانان
خفته بیداران.
بر کشته‌ها
از خاک ِ تازه
پُشته‌ها هر سوی
و گورکن‌ها، تا به هنگامی دگر، از صحنه روگردان.
مبهوت اِستاده سحرگاهان
نگاهش مات و سرخابی
گره خورده ست،
بر نیم قوس ِ حلقۀ زرین پریوندی
نیمش درون خاک و نیم دیگرش رخشان
و طرّۀ گیسوی بانویی به روی خاک
رازی برون افتاده از پنهان.
اینجا
کتاب واژگان،
فرهنگ،
شرمنده از ناداری ِ لفظی،

شایستۀ نامیدن این هستن ِ در وهم، ناگنجا
افسرده برهم می‌گذارد پلک‌های پیر جلدش را
چون بر جگر دندان.
از نقش باز، آئینه ساران ِ سپیده دم،
ناباورانه
با نگاهش
موج‌های شعله و توفان،
افشان به روی خاک،
بر می‌دمد خورشید
افروزان.

 ماخذ
http://keyhanenovin.com/1

هیچ نظری موجود نیست: