مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند

. بیاد داشته باشیم و هرگز فراموش نکنیم :در شرایط بسیار خطیر کنونی در گام نخست و در حکومت ملایان و مذهب مجموع جامعه انسانی ایران،تمامیت ارضی ایران،و طبیعت ایران در سراسر ایران در تهاجم و نکبت حکومت آخوندها در خطر است. اختلافات را به کناری بگذاریم، نیروهایمان را در نخستین گام در راستای نجات این سه مجموعه هم جهت کنیم و به خطر اصلی بیندیشیم .

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۲۰, سه‌شنبه

معرفی کتاب.لحظه‌های خاموشی .رضا اغنمی

 لحظه‌های خاموشی 

آخرین فصل ازکتاب زندگی همسرم 
نوینسده: فرح آل اسحاق (شریعت ) 
ویراستار: فرهاد مهدوی 
طرح روی جلد: سیما  رحیمیان 
چاپ اول: تابستان 1395(2016) میلادی 
دفتر پرباریست از عشق و محبت. نمونه ای درخشان از انسانیت زن وشوهر در زندگی مشترک.  گلبرگ مطبوعی ست از ادامۀ صبر وتحمل و بردباری یک زن هوشمند
با داشتن شغل و دو فرزند درس خوان. کتاب را که دست گرفتم، با غم واندوهی که آرام آرام بردلم می نشست، اما نتوانستم ازخود دورکنم. خواندم با همۀ روایت هایش. صمیمیت و پاکی گفتارش که غم ها را پس می زند؛ با خواندن سروده های امیدآفرین «ابراهیم»، تلخکامی های واقعیت حادثه را از ذهن خواننده می زداید. زبان آهنگین و موسیقائی نویسنده، درنخستین برگ ها، زمانی که بالاسر مزار شوهر ازدست رفته‌اش می خواهد شمعی را روشن کند درگوشم می پیچد: «پرنده ای ازشاخه ی درخت می پرد، با صدای بال هایش چشمانم را می گشایم اشک صورتم را پوشانده است. پرنده درآسمان اوج می گیرد، چنان بال هایش را مطمئن  و باغرور گشوده که انگاری آسمان ازآن اوست. با مهارت چرخی می زند و باز به طرف خورشید اوج می گیرد تا از مقابل دیدگانم محو می شود. دیگر اثری از پرنده نیست. اما هنوز طنین بال هایش درگوشم و چرخش های بازیگوشانه و اوج گرفتن زیبایش در آسمان در برابر چشمانم باقی است».  

انگار، اثرهنرمندانه ای ازیک نقاش چیره دست درتابلویی زیبا و تحسین آمیز است  که هنرمند، با برجسته کردن خاطره‌های به یاد ماندنی، اندوه  و واقعیت هستی  را  به نمایش گذاشته است . 

ابراهیم کم و بیش علائم  ناراحتی خود را با همسرش درمیان گذاشته و از لنگیدن پایش صحبت کرده  اما خیلی اهمیت نمی دهد. برای نخستین بار می گوید که : « چند روزپیش وقتی با دوچرخه بیرون رفته بودم، سر یه چراغ  قرمز که باید می ایستادم، وقتی پای راستم را (همان که می لنگید) روی زمین گذاشتم ناگهان کنترلم رو از دست دادم و به زمین افتادم».  کم کم علائم مرض بیشتر و بیشتر می شود.  تا کار به بیمارستان می کشد. 

این زن و شوهردر هلند ساکن هستند. دریکی ازشهرهای آن کشور زندگی می کنند. نویسنده کار دایم دارد و سرگرم است. ابراهیم به نقاشی علاقمند است و چند تابلوی رنگی زیبایی هم آفریده که استعداد و توانائی هایش را به رخ میکشد. این خبر که درپایان کتاب آمده: «ابراهیم به نقاشی بسیار علاقمند بود. درهمان مدت زمان کوتاهی که قبل از بیماری اش  نزد ما بود، بیش از پانزده تابلو کشید که چند نمونه آن را دراین جا می بینید».    

 ایراهیم دراین مدت طولانی کجا بوده؟ مسئله ای ست که دراین کتاب باید دنبالش گشت! متآسفانه چیزی عاید خواننده  نمی شود. ابراهیم وهمسرش دو دخترهم دارند با نام های مهشید و گلشید که اولی دانشگاه را تمام کرده و آن دیگری محصل دبیرستانی ست.  
معاینۀ پزشگان و نتیجۀ آزمایش ها  نشان می دهد که ابراهیم دچار بیماری «ای. ال.اس» است. همسرش ازطریق رجوع  به کامپیوتر پی  می برد که: «یک بیماری بدخیم است در سلسله اعصاب میان مغز وماهیچه ها. این بیماری پیشرونده، سلول های اعصاب را به تدریج ازکار می اندازد و درنتیجه علائم مغزی نمی توانند به ماهیچه ها برسند . بدین ترتیب ماهیچه ها به تدریج لاغر تر و کم قدرت تر می شوند وکارائی شان پیوسته کمتر و کمتر گشته  و سرانجام بکلی ازبین می روند». 

نویسنده، در فکر فرو می رود. کلمۀ بدخیم چون ضربۀ هولناکی پریشانش کرده، برای اطلاع بیشتر درکامپیوتر دنبال چاره حویی می گردد. تا می رسد به این پاراگراف : 

 «متأسفانه تا کنون راه علاجی برای این بیماری کشف نشده است. هم چنان درحال حاضر هیچ داروئی جهت متوقف کردن یا حتی کُند کردن سرعت پیشرفت  این بیماری وجود ندارد». 

 ضربان قلب نویسنده و پریشانی اش ازاین خبر هواناک در گوش و ذهن خواننده می نشیند همدل یا او روایت ها را پشت سر می گذارد.  در حین معالجه زمانی که دکتر آمپولی به پای ابراهیم تزریق کرده، همسرش از شدت دردی که بیمار متحمل شده اظهار همدلی می کند و ابراهیم پاسخ می دهد: «نه بابا خب آزمایشه دیگه، زیاد اذیت نشدم. فقط منو  یاد شکنجه های ساواک انداخت!».   

پس از آزمایش های گوناگون و معاینات نهائی بالاخره دکتر معالج به صراحت می گوید که : «شما متآسفانه مبتلا به بیماری ای . ال . اس هستید». درمقابل نگرانی شدید و پرسش نویسنده که :« یعنی شما مطمئن هستید؟  ولی آزمایش ها ... دکتر می گوید: متآسفانه بله!» . دلهره و نا امیدی با چهرۀ کریه از پشت پرده عریان می شود. دور جدید بیم و هراس از دست دادن همسر بر دل مهربان نویسنده  لانه می کند.  

روزی که زیر باران شدید نویسنده با همسرش عازم بیمارستان هستند تا از دوران بیماری وعارضه های آن اطلاعات ضروری را کسب کنند. دکتر هرانچه را  می پرسند پاسخ می دهد .  

ابراهیم می پرسد:  
«آیا بینائی ام را هم ازدست خواهم داد؟ خیر. این بیماری روی بینائی و شنوائی و لامسه تأثیری ندارد. همین طور ماهیچه های قلب و سیستم هضم و دفع نیز آسیبی نخواهد دید».  

«ابراهیم همچنان آرام ومطمئن درحالی که به صورت من خیره شده بود می گوید: 
« تازمانی که زنده ام حتی اگر فقط چشمهایم را داشته باشم برایم کافیست. اگه فقط چشم هایم را داشته باشم که بتوانم  چشمان همسرم رو ببینم، می تونم مقاومت کنم».   

ابراهیم از پایان کار می پرسد و دکتر پس از توضیحات لازم  اضافه می کند که: «اما شما لازم نیست از حالا به اون نقطه فکرکنید».  

ابراهیم اهل ذوق است. هنرمندی ست با طبع شعر و ذوق ادبی. تابلوهای های زیبائی هم به یادگار گذاشته که رنگ آمیزی طرح ها نشان می دهد درتمیز و ترکیب رنگ ها نیز ازتوائی هایی برخوردار بوده؛  که اگرعمری میداشت به غنای بهتری می رسید روح وروانش شاد باد.  

سروده ای دارد بسیار زیبا و نوازشگر دل ها، بااندک بویی عارفانه که درسالروز تولد همسرش به ایشان هدیه کرده است : 
«نمی دانم رؤیا بود، یا خیال/ جایی درمیان کهکشانها، جشن تقسیم سرنوشت بود/ جمعی صورتی و عطر گل یاس در لایتناهی ، و درحضور خدا / من، سرگشته و بی تاب، رسیده بودم به اول صف/  ایستاده بودم دربرابر جعبۀ اقبال؛ تردیدی شاد، دستم درآستانش بود. / به ناگاه دستی مقدس ازهمسایگی ماه، «پروین» فرود آمد. / وازدرون جعبه ی جادو، برگه ای به دستم داد که سرنوشت بود/  وچون باز کردم نام مبارک تو بود/ او، حلقه ای برانگشت تو نهاد، و آتش عشقی ابدی درقلب من./ و تمامی داستان زندگی من که درتو خلاصه بود،/ همین بود». 

نویسنده، به قول فضلا «شأن نزول» این سروده را توضیح داده است . پروین نام مادر نویسنده است که دوسال قیل از ازدواح با ابراهیم، ازهستی رهیده . درخواب مادر را می بیند که «انگشتری بسیارزیبا ودرخشان به من هدیه نمود». ایشان خواب را برای ابراهیم تعریف می کند و این سروده مطبوع  ثبت کتاب می شود.   

ابراهیم که در اثرپیشرفت بیماری، راه رفتن برایش مشکل شده و بچه ها از اصل بیماری و خطرناک بودن آن بی خبرهستند، درگفتگویی با مادر، که می گوید : «احتمال این که بدتر بشه زیاده». از سرانجام سرنوشت بیماری  پدر نگران شده، ظاهرا چیزی نمی گویند اما با نگاهی به مادر: «آنها میخواهند ازرفتار و چهره من، دریابند که موضوع بیماری چقدر جدی و ناگوار است».  این گفتگو مصادف شده با روزی که گلشید  موفق شده پایان نامه دانشگاهی را دریافت کند می خواهند جشنی به این مناسبت برپا کنند. جشن  به خیر وخوشی می گذرد. مادر می گوید: «این شروع خوبی بود که درعمل نیز به بچه ها نشان دهیم علیرغم بیماری پدرشان، همه چیز سیاه نیست وباید زندگی کرد و از لحظات لذت برد. بچه ها به اندازه کافی بزرگ و تحصیل کرده بودند . . .». بااین شیوۀ  سنحیده وعقلائی مادر معتقد است که خود بچه ها درباره بیماری پدر تحقیق کرده و واقعیت را درک خواهند کرد.  

درجشن تولد نویسنده، ابراهیم درجمع دوستان شعر بلندی از سروده های خود را می خواند که باعنوان «عشق کامل» در برگ 80 - 79 کتاب آمده است که پاره هایی ازسرآغاز و پایان این قطعۀ زیبا و ستایشی را برگزیدم: 

«طلوع لبخند و برق دندونات/ رو لبای شرابی رنگ و اون صورت "سفید برقی" ات؛ / کلبه ی قلبمو روشن می کنه . . . / می خواهم بگم، که اگه این خنده های شیرین ات نبود؛ / غنچه ی رُز اول صبحی،  واسه واشدن، یه چیزی کم داشت! / اگه عطر تن تو نبود، همه ی گل ها، تو نگاه من، کاغذی بودن. . . . . . . . .  .  جشن میلاده، بذار کفر بگم، هرچه بادا باد: /  اگه تو نبودی، خدا اون بالا، شریک نداشت.. /  گردونه "بود"، کامل نبود؛ /آفرینش اش، (استغفرالله) بی حضور تو، یه چیزی کم داشت! / دوست داشن [داشتن] تو، نماز خداست./ اسم پاک تو، واسه من  دعاست. /  اگه "ذکر" هر روزم نبود : - "فرح جونم"، "فرح جونم" / عبادت من یه چیزی کم داشت» .     
  
نویسنده، در «عنوان مرگ، گاهی ریحان می چیند!»  نوشته ای ازابراهیم آورده که روایتی ست خواندنی ازمسافرت او به روستایی درحوالی زنجان و دیدار با اقوامش که شنیدن دارد. مشهدی احمد شوهرخاله ش بوده که ابراهیم در بچه‌گی چند روزی درآن روستا مهمان بوده: «مشهدی احمد برای حفاظت از بعضی نهال هایی که تازه کاشته بود مدت ها به تنهائی ازشب تا صبح درکنار کرت ها می خوابید و از کاشته هایش مراقبت می کرد تا از گزند جانوران درامان بماند.   . . .  از تصور این که درآن شب های ظلمانی و دلهره آور دهکده، شبی را تنها در مزرعه و باغچه ای بی حصار بگذرانم ترس وجودم را فرا می گرفت» 

همو، در کنارایمان و باورهای توحیدی، خطاب به کسانی که همانند خودش به این گونه مرض ها گرفتارند می گوید: «یک ایمان فرادینی  در تحمل کردن بیماری علاج ناپذیرم (ای. ال. اس) تأثیر به سزائی داشته است. تأکید می کنم خوشحالم که این سرمایۀ معنوی را دارم. و دراین روزهای سخت روحی ام، مددکارم شده است». 
وآخرین نگاه نویسنده، در حالی که ابراهیم «پشت ماسک دستگاه تنفس» لحظه های پایانی رامی گذراند: برگی ازتاریخ اختناق کشور را یادآورمی شود . لوح سیاه ودردالودی که به احتمال زیاد ریشه ی بیماری کشندۀ "ابراهیم" ها را درآن نهفته ها باید جستجو کرد 

«اما . . . تو عزیزم؟ بگذار در این لحظه ازتو و آنچه برتو گذشت و اینکه چه ها کشیدی چیزی نگوبم. از آن بقول خودت «سرب مذابی» که درآن سال های  دوری از ما، برگلویت ریخته شد، نگویم. و نمی گویم وقتی که بعد از سال ها دوباره دیدمت، چگونه قامت ات خمیده، شانه هایت افتاده و چهره ات مغموم وافسرده بود. آری توعزیرم، تواز نظر روحی مثله شده بودی. هویت انسانی و عشق را سربریدن آسان نیست». 

بیماری ابراهیم، سرانجام پس از چهارسال مبارزه او را به دنیای تاریک مرگ می کشاند. اما، درطول بیماری با همۀ دردهای جسمانی با روحیه ای والا وقابل ستایش، واقعیت و سرانجام هستی خود را پذیرفته، با دلی آرام از جهان رفته است. همچنین صبر وشکیبائی همسر وفادارش؛ که نه با گریه و زاری و آه و ناله، بل که با اندوهی قابل احترام و باور به «رود همیشه جاری زندگی جریان دارد»، روزمرّه گی عادی خود و فرزندانش را پی گرفته؛ خاطرات وتجربه های خود را یادآور شده. می نویسد : 

«این ها و بسیاری از تجربه های دیگررا، اکنون به مانند دانه های مرواریدی به گردن آویخته ام. امید آن که بتوانم تک تک را ارج بنهم و ازآن ها بیاموزم». و کتاب به پایان می رسد. 

بعد از تحریر: یکی دو اشارۀ نویسنده دربارۀ ابراهیم من را به شک انداخت. تصمیم گرفتم ازدوستان و زندانیان  هر دو رژِیم که درلندن هم  کم نیستند، از سابقۀ ابراهیم پرس جو کنم.  از اولین کسی که پرسیدم، گفت حتما کتابی که همسرش نوشته را خوانده ای؟ گفتم بلی  دیروز تمام کردم . با تمجید ازکتاب و دانش وهنر «ابراهیم آل اسحاق» و اندیشه های او آدرس سایتی  را داد و گفت آنجا بیشتر با این مرد کم نظیر آشنا می شوی. براستی چنین نیز شد.  تعجب کردم از این که ویراستار کتاب در مراسم درگذشت ابراهیم، سخنرانی جالبی کرده، که بهتر و بیشتر، شخصیّت و برجستگی هایش را توضیح داده است.

۹ نظر:

jahandid گفت...

با درود به روان پاك زنده ياد ال اسحاق و ارامش و صبر براى بازماندگانش،

با خواندن اين نوشتار به ياد تمام ان ادمهاى زنده و زنده ياد افتادم كه در روزى كه تصميم به گام نهادن در راه مبارزه براى ازادى گرفتند، انقدر سرشار از عشق بودند كه در هيچ واژه اى نميشود انرا گنجاند. عشقى گستره ان همه ياران را با تمام تفاوت هايشان جا ميداد چون همگى در يك عشق با هم مشترك بودند. وان چيزى نبود جز عشق به مردم و ازادى مردم. اين شاخه نباتى بود كه همه را بهم پيوند ميداد. چه شد و كجا رفت ان عشق؟
روان ابراهيم شاد و عشقش جاودان باد.

jahandid گفت...

با درود به روان پاك زنده ياد ال اسحاق و ارامش و صبر براى بازماندگانش،

با خواندن اين نوشتار به ياد تمام ان ادمهاى زنده و زنده ياد افتادم كه در روزى كه تصميم به گام نهادن در راه مبارزه براى ازادى گرفتند، انقدر سرشار از عشق بودند كه در هيچ واژه اى نميشود انرا گنجاند. عشقى كه گستره ان همه ياران را با تمام تفاوت هايشان جا ميداد چون همگى در يك عشق با هم مشترك بودند. وان چيزى نبود جز عشق به مردم و ازادى مردم. اين شاخه نباتى بود كه همه را بهم پيوند ميداد. چه شد و كجا رفت ان عشق؟
روان ابراهيم شاد و عشقش جاودان باد.

ناشناس گفت...



تا آنحایی که می دانم ابراهیم کتابی تهیه کرده بود؛ که حاوی خاطرات وی از دوران فعالیت اش در مجاهدین و انتقادات وی به این سازمان است.
از خانم شریعت خواهشمندم که اجازه بدهند این کتاب چاپ شود.چرا که این بخش از فعالیت های ابراهیم به تاریخ سیاسی اجتماعی ایران تعلق دارد و لازمست در معرض دید همه قرار بگیرد. ابا تشکر طاهره

ناشناس گفت...

ابراهیم آل اسحاق یکی از کادرهای برجسته مجاهدین خلق بود که انطور که شنیده ام خاطراتی از خود جا گذاشته است از بانوی ارجمند ایشان تقاضا میشود لطفا این خاطرات را منتشر کنید زیرا این بسیار مهم است که اسناد تاریخی را همه بخوانند
با تشکر مهدی. الف

حمید ع گفت...

ابراهیم آل اسحاق فرزند، شوهر، پدر، هنرمند و ..... بود. ولی مهمترین و طولانی تزین و ... بخش زندگی اومبارزات سیاسی او بود. ولی سئوالی که در ذهن همه هست این است که او در راه مبارزه برای ازادی و عدالت و اعتقادات خودش کشته نشد ، او از سازمانی که سالها در ان زندگی اش را گذاشته بود جدا شده بود . چرا؟
از مبارزه بریده بود؟ از ترس مرگ و جنگ امریکا و اتشین شدن منطقه ترسیده بود؟ یا بدنبال رفاه و زن و بچه و خوشگذرانی رفته بود.؟
چرا مبارزه را رها کرده بود؟ نا امیدی و ترس بود؟ دنبال زندگی در اروپا بود؟ یا بدتر مشکلات اخلاقی و یا جنسی داشت و سازمان بیرونش کرده بود؟ سازمان ازش مدرک دارد؟ چرااو پس از جدائی سکوت کرده بود؟ از چه میترسید؟ چرا دوستان و خانواده او سکوت کردند؟ از رزیم یا از سازمان میترسند؟

jahandid گفت...

با درود،

زنده ياد ابراهيم ال إسحاق به هر شوندى (دليلى) كه راه خودش را برگزيده بود، داستانى ست كه فقط به خودش مربوط است و حتا براى بستگانش نيز خودش بايد تصميم ميگرفت كه اگر نيازى هست به انها بگويد. به عبارتى ديگر او يك ارزش تثبيت شده است كه بهترين سالهاى زندگى اش را در راه بهروزى و شادى مردم در طبق اخلاص نهاده بود و اين چيزى ست كه از خود به يادگار نهاده است. حال اينكه در اين راه چرا و چگونه تصميم گرفته است، امرى ست كه در اهميت نه چندان زيادى در بيرون خود او ميباشد. همين قدر كه تا اخرين نفس به ازادى و ازاديخواهى پايبند باقى مانده بود، خود درسى ست براى كس و كسانى كه بدنبال رهايى و ازادى ميباشند. و او كسى بود كه "چراغ بدست و انسانش ارزو" بود. انان كه همچون او چراغ بدستند و انسان ارزويشان است، او را خوب درك ميكنند و از او به نيكى ياد ميكنند.

ناشناس گفت...

من باز هم خطاب به خانم فرح شریعت عشق بزرگ زندگی روانشاد ابراهیم تاکید می نمایم خاطرات ابراهیم را اگر واقعا هست انتشارش بدهید چون متعلق به تاریخ مملکت ماست امیدوارم خانم فرح این اهمیت را بخوبی بدانند با تشکر و احترام
مهدی .الف

آذر گفت...

در پروسه جریانی جداشدگان سازمان ابراهیم تک نمود نبود بلکه این روند با انباشته های سالها ابهام در مورد خط سازمان و ناهمخوانی آن با آرمان هایمان و اعتراضات بسته و خاموش شکل گرفت که بالطبع سازمان ابتدا برای ارعاب ،رده معترضین را گرفت و وقتی با تعداد بیشتری از مسئولین بقول خودشان مسئله دار روبرو شد صلاح را در تطمیع مسئولین عزل شده اش نهاد که از ما خواست یک گزارش بنویسیم که فردیت داریم و رده مان را پس بگیریم بعضی ها اینکار را کردند و دوباره در موضع قرار گرفتند و خیلیها به نشانه اعتراض چنین گزارشی را ننوشتند منظورم نیمه دوم سال ۶۵ است شاید ابراهیم هم از این سنخ بود چون این پیشنهاد را اولاً به همه نمیدادند، ثانیا بطور خصوصی و انفرادی به افراد ابلاغ میکردند.مثلاً به خود من گفتند یک گزارش بنویس فردیت دارم و رده ات را پس بگیر، اگر علی زرکش اینکار را کرده بود در موضع مرکزیت اجرائی باقی میماند.
این مسائل در یک پروسه زمانی چند ساله روی نیروهای قدیمی و مسئول سازمان باعث جدائی آنها از سازمان شد و بهیچوجه به معناء بریدن از مبارزه نبود و نیست بلکه دقیقاً عین مبارزه خلقی با ارتجاع غالب و مغلوب است.
من تاکید میکنم کسانیکه با عشق به آزادی ایران پرواز را آموختند و آگاهانه خودشان قدم در مبارزه نهادند و در این مسیر از همه وابستگیهای معنوی و مادیشان گذشتند بخاطر همسر و فرزند و زندگی آرام از سازمان جدا نشدند بلکه پس از مدتها دریافتند که در سازمانیکه خودشان را فرزند آن میدانند آب از سرچشمه گل آلود است .

حمید ع گفت...

اذر گرامی
من کامنت شما را قبول دارم ولی مشگل من با جمله اخر شماست. نوشتید:
"کسانیکه با عشق به آزادی ایران پرواز را آموختند و آگاهانه خودشان قدم در مبارزه نهادند و در این مسیر از همه وابستگیهای معنوی و مادیشان گذشتند بخاطر همسر و فرزند و زندگی آرام از سازمان جدا نشدند بلکه پس از مدتها دریافتند که در سازمانیکه خودشان را فرزند آن میدانند آب از سرچشمه گل آلود است "

سئوال من این است اینها که جدا شدن چرا پس از اینکه فهمیدن "آب از سرچشمه گل آلود است " چرا سکوت کردند؟؟

مثال میزنم وقتی پرویز یعقوبی اینرا فهمید و محاکمه و اخراج شد چرا بعد از صدور یک جزوه که در انزمان در حد بسیار کمی منعکس شد و هیچوقت به دست اعضا و هواداران نرسید ... سکوت کرد و ادامه نداد؟ تا حدی که اکثزا فکر میکردند فوت کرده ؟ تا اینکه اخیرا با همنشین صحبت صوتی کرد. !!

یا سعید شاهسوندی با ان سابقه که جدا شد ولی بجای افشاگری الوده بودن سرچشمه سکوت کرد و بدتر از ان در فاجعه فروغ جاودان شرکت کرد و به بعد سرنوشت شومی دچار شد که اگر کشته میشد، میشد شهید راه سرچشمه الوده (رجوی) و بعد که زنده ماند برای ادامه زندگی مجبور به همکاری با جلادان حاکم شد؟

یا همین یغمائی شاعر عزیز ما که سالها هر روز سرودهاش را خبر دار میخواندیم!! ایشان حدود بیست سال پیش فهمید سرچشمه الوده هست و جدا شد ، ولی کسی خبر نداشت و سکوت کرد!!، و تا همین دو سال پیش بدترین فحاشی ها را بر فرق سر دیگر شاعران و نویسندگان که حاضر به سکوت نبودن و به سرچشمه انتقاد میکردند همچون چماق فرود میاورد!!
و مثل صدها و هزاران نفر جدا شده دیگر !! چرا سکوت؟

اونها که بطرف رژیم رفتن و خیانت کردند که هیچ ، کارشان به نفع دو طرف ، هم رژیم و هم رجوی، تمام شد.

ولی انها که مزدور رژیم نشدند چرا سکوت کردند؟ اگر این سکوتها نبود هم جان خیلی ها نابود نمیشد و هم تکلیف مردم با این فرقه جنایت کار فاسد زودتر روشن میشد و در نتیجه هدف ازادی ایران زودتر بدست میامد.

سئوال من این بود بجای حرفهای کلیشه ای و به به کردن و قهرمان سازی و بت درست کردن از ابراهیم آل اسحاق و امثال او باید توضیح داد چرا سکوت بعد از فهم حقیقت؟
چرا باید دیگران قربانی ادامه این سکوت بشن؟؟ مثل این است که کسی دره ای را در مسیری کشف میکند، خود را نجات میدهد و نظاره گر سقوط دیکران در درون دره ساکت میماند. !!

چرا اگر نوشته هائی از او وجود دارد که اینرا توضیح میدهد تا بحال پخش نشده؟ و ...

به هر حال روحش شاد باشه من مبارزات او را قبول دارم ولی سکوت او و دیگران را نه.