ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۱۰, جمعه

هوشنگ رفت ؟ محمدرضا روحانی

دو سال پيش، چنين روزى، در سفر بودم،سرما خورده وبسترى. كاج آراسته نوئل در سالن با لامپ هاى كوچك رنگى مژده جشن سال نو ميلادى را مى داد و گاه چشمك مى زد. تبدار، در حال خواب و بيدارى در رختخواب افتاده و گاهى با كامپيوتر كار ميكردم. خبرى خواندم. باور نمى كردم. گمان مى كردم كابوس است. دريغ و درد اين كابوس واقعى بود. هوشنگ ما را ترك كرد. بغض در گلو ماند. نمى بايست با اشك و سوگوارى جشن صاحبخانه را به اندوه و زارى دگرگون كنم. روزها، هفته ها،ماه هاو اكنون دو سال گذشت. باور نكردم. هنوز باور ندارم كه  ادامه‌ی مطلب...

هیچ نظری موجود نیست: