مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند

. فراموش نکنیم کورش نماد آغاز تاریخ واقعی ایران در مقابل تاریخ جعلی آخوند و مذهب ساخته است. کورش نماد هویت واقعی ایرانی در دور دست تاریخ است. گرامی اش داریم.بیاد داشته باشیم و هرگز فراموش نکنیم :در شرایط بسیار خطیر کنونی در گام نخست و در حکومت ملایان و مذهب مجموع جامعه انسانی ایران،تمامیت ارضی ایران،و طبیعت ایران در سراسر ایران در تهاجم و نکبت حکومت آخوندها در خطر است. اختلافات را به کناری بگذاریم، نیروهایمان را در نخستین گام در راستای نجات این سه مجموعه هم جهت کنیم و به خطر اصلی بیندیشیم .

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی
تاریخ دوران باستانی ایران

۱۳۹۵ دی ۲۳, پنجشنبه

پایگاه طبقاتی جنبش سبز محمد برقعی


 نوشته ایست خواندنی و قابل تامل
borghei.jpgاین نوشته در سه بخش تنظیم شده است 
انقلاب 57 در جوی صورت گرفت که ادبیات و بینش طبقاتی مارکسیستی بر همه فضای فکری ایران و عموم جهان دوم و سوم حاکم بود. در ایران فرهنگ مارکسیستی حاکم مارکسیست ـ لنینیست بود و از تحولات این اندیشه در غرب کمتر خبری از آن بود و این نه ویژه نیروهای چپ چون توده و چریک های فدایی خلق بود، بلکه عموم روشنفکران لائیک را هم در بر می گرفت چون احمد شاملو، اسماعیل خوئی، سعید سلطانپور و غلامحسین ساعدی. اسلامی ها هم تا حد زیادی تابع چنین جوی بودند از مجاهدین خلق با انشعاباتش تا سوسیالیست های خداپرست و جاما و غیره. علی شریعتی نیز نگرش دینی اش را از این زاویه مطرح می کرد. در اباذر قهرمان خلق ستمدیده را می دید در مقابل اشرافیت عرب و امام حسین و حضرت زینب و عمار یاسر او همه قهرمانان خلق ها بودند. دکتر پیمان حتی ادبیات کلامی اش هم مارکسیستی بود مثل مجاهدین و دکتر نخشب. کتاب "مالکیت در اسلام" آیت الله طالقانی مبتنی بر همان بینش طبقاتی بود و کتاب "توحید" آیت الله عاشوری. آیت الله های بسیاری چون لاهوتی و موسوی خوئینی ها نیز سخت متأثر از این مکتب بودند.
بر طبق این بینش رنجبران و طبقات محروم که خلق ها خوانده می شدند نیروهای واقعی انقلابی بودند و مبارزات این مردم ستمدیده و پاکدل و شریف بود که جامعه را از چنگال استثمارگران اقتصادی و سیاسی نجات می بخشید دیکتاتوری را سرنگون می کرد و فرهنگ ایثارگر و ضد استعماری خود را حاکم می کرد.
این جو چنان غالب بود که هیچ واقعیت و عینیتی آن را نمی توانست تغییر دهد. اینکه انقلاب مشروطه هیچ ارتباطی با مبارزات طبقات فرودست نداشت که نه کارگر چندانی در آن ایام بود و نه دهقانان بی زمین در میدان رزم حضور داشتند. خواسته های اصلی این انقلاب برقراری عدالتخانه یا حکومت قانون، پذیرش ارزش های مدرن، از بین رفتن استبداد، کوتاه کردن دست بیگانگان بود که همه خواسته ی طبقه ی متوسط بود و به همین سبب هم بازاریان، تجددطلبان، تحصیلکردگان، روحانیت مترقی و تجددخواه نقش اصلی را در این پیکار داشتند. طبقه ی متوسط می دانست که برقراری حکومت دموکراتیک و مستقل از چپاولگران بیگانه در راستای منافع طبقاتی آن بود.
دوران دکتر محمد مصدق نیز چنین بود اگر برای مبارزات ضداستعماری وی حزب توده تعدادی از کارگران و سندیکاها را بسیج کرده بود، بخش وسیع این قشر و تقریباً تمام روستاییان بر مبنای سنت خود با دربار و حوزه همراه بودند و هر وقت که دربار و حوزه می خواست آنان را بسیج می کرد. در مبارزات پس از کودتای 28 مرداد که زمینه ساز انقلاب 57 شد نیز نشانی از هیچ حرکت کارگری و دهقانی نبود و در انقلاب 57 هم تنها در آخرین ماهها اندک اندک کارگران و دهقانانی به انقلاب پیوستند آنهم نه با انگیزه های منافع طبقاتی که مارکسیست ها می گفتند، بلکه به خاطر حرف رهبران مذهبی و پیروی از سنت دینی خود. اما هیچ یک از این واقعیت ها تغییری در ذهنیت حاکم بر فعالان سیاسی نمی داد، زیرا عموم ما جهان را از پس عینکی که به چشم داریم می بینیم و همانگونه که از قدیم گفته شده فرزند زمانمان هستیم و کمتر کسی خارج از چهارچوب و بینش حاکم می اندیشد و اگر هم چنین اندیشید یا شنیده نمی شود یا با خوردن انگی از میدان به در می رود و چنین است که جوی حاکم می شود و حتی روشنفکران و نخبگان فکری هم برای آنکه زیر دست و پای جماعت لگدمال نشوند با فضا همراه می شوند. ذکر چند نمونه شاید مفید باشد.
آیت الله مطهری چند سال قبل از انقلاب جزوه ای نوشت خطاب به گروه فرقان که او دست پروردگان بی خبر ساواک و افراد بسیار متعصب دینی فریب خورده می دانست. او در این جزوه در حقیقت همه باورهای مجاهدین و تعلیمات دکتر علی شریعتی را مورد حمله قرار داد. می دانیم که در زبان اسلامی ها معادل رنجبران، طبقات محروم، پرولتاریا و خلاصه طبقه ی محرومان اصطلاح "مستضعف" به کار برده می شد که بعدها در انقلاب نزد عموم شناخته شد. و لذا این آیه شعار همه ی این گروه ها بود " و نريد ان نّمن على الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم أئمة و نجعلهم الوارثين" خواستیم بر کسانی که در زمین فرودست شده بودند صفت نهیم و آنان را پیشوایان "مردم" گردانیم و ایشان را وارث زمین کنیم. [سوره قصص آیه 5]
آیت الله مطهری در اعتراض به آنکه مستضعف را مترادف رنجبران و توده های فقیر و فرودست گرفته شده آن را متأثر از تعلیمات مارکسیستی دانست و گفت در قرآن مستضعف بدین معنی نیست و از جمله شواهد نظرش اشاره داشت که خداوند همسر فرعون و ملکه مصر را مستضعف خوانده است، اما این سخن در آن زمان شنیده نمی شد، زیرا همانگونه که آمد عموم گروه ها و فعالان مذهبی متأثر از تعلیمات مارکسیستی و مبارزات طبقاتی بودند و چون مارکسیست ها خلق ها را مقدس می شمردند. همین مذهبیون در مورد سمبل طبقه ی مرفه و استثمارگر یعنی شاه این آیه را تکرار می کردند "ان الملوک اذا دخلوا قریة افسدوها" پادشاهان چون به دیاری درآیند آن را تباه می کنند.
استثناهایی در مذهبیون بود که در طیف متجددان آن از نهضت آزادی می توان نام برد که همین تفاوت بینش هم زمانی اختلافی را میان مهندس بازرگان و دکتر علی شریعتی سبب شد و ساواک با زیرکی سعی به بهره برداری از آن کرد. ولی مهمتر روحانیت حوزه ها و تحصیلکردگان پیرو آنان بودند؛ افرادی چون دکتر سروش، دکتر علی اکبر ولایتی، دکتر حسن حبیبی، مهندس موسوی و برادران لاریجانی که به همین سبب پس از انقلاب از ارکان قدرت شدند. اگر متجددان مذهبی علیه مارکسیست کار می کردند، روحانیون حوزه کمتر از این مکتب اثر پذیرفته بودند و در گفتارشان نشانی از مبارزه طبقاتی و خط کشی اقتصادی نبود و هر جا خط کشی ای می شد معیار باورهای دینی بود. بی جهت نیست که تا چند ماه قبل از انقلاب تقریباً در هیچ یک از نطق های آیت الله خمینی صحبتی از کارگران و دهقانان نیست. وی مرتباً می گفت، تجار محترم، بازاریان، دانشگاهیان، کارمندان، علما، طلاب، ... در پاریس بود که مشاوران تحصیلکرده ی ایشان به او تذکر دادند که نامی هم از کارگران و دهقانان ببرند. به خاطر می آورم زمانی که ایشان تازه به پاریس آمده بودند عده ای از ما به دور یکی از علمایی که از ایران به دیدار آقای خمینی آمده بود، جمع شده و از ایشان می پرسیدیم اوضاع ایران و مبارزات چگونه است. او گفت الحمدالله بیشتر مردم به مبارزه پیوسته اند بازاریان، دانشگاهیان، طلاب، روحانیون، کارمندان و ... تنها مانده این رعیت ها و کارگرهای بیسواد که انشاالله آنها هم به زودی متوجه شده و به انقلاب می پیوندند.
لذا اگر به مجموعه نطق های ایشان در کتاب صحیفه ی نور مراجعه کنید خواهید دید که از این زمان است که کم کم از کارگران و دهقانان هم نام می برد. هنوز اصطلاح مستضعفان را به کار نمی برد و اصطلاح طاغوت هم که پس از انقلاب فراگیر شد معنی طبقات فرادست و ثروتمندان را نداشت، بلکه بیشتر معنی ظالمان و استثمارگران را داشت که در قرآن و ادبیات مذهبی معنی آن چنین است والا چگونه بازاریان و تجار که پشتوانه ی مالی روحانیت و مجالس مذهبی بودند و در کلام آقای خمینی و دیگر روحانیون از قدیم بسیار محترم بوده اند با مفاهیم طبقاتی مارکسیستی جور درمی آید. کسانی که معتقدند که خدا فرموده "الناس مسلطون علی اموالهم". بدین ترتیب آقای خمینی به عنوان یک سیاستمدار ورزیده و باهوش کم کم اصطلاح مستضعف را به کار گرفت و آن را ورد زبان روحانیت کرد و چپ بی خبر که بر طبق ایدئولوژی خود آن را به معنی رنجبران و کارگران می فهمید بازی را به ایشان واگذار کرد و به خیال خود به دنبال رهبر رنجبران و خلق ها افتاد و بعدها پیروانش به وی لقب رهبر مستضعفان جهان را دادند و این تصویر هم جهانی شد. در حالی که یک بار توجه نشد که کمتر از یاران امام از رنجبران بودند که هیچ، بلکه حزب مؤتلفه ی اسلامی و بازاریان بسیاری از ارکان قدرت از جمله سپاه و کمیته و بسیج سازمان اقتصادی کشور را به دست داشتند و مرحوم عالی نسب صاحب کارخانه ی علاءالدین از سرمایه داران بارزی بود که به دلیل ایمان بسیار آقای خمینی نزدیک به یک دهه اتاق بازرگانی و نبض اقتصادی کشور را به دست داشت ـ بگذریم که او سرمایه داری با نگرش سوسیالیستی بود و با وجود اعتقادات مذهبی شدیدش عکس کارل مارکس را در اتاقش آویزان کرده بود. به عبارتی او بیشتر شبیه سرمایه داران غربی طرفدار عدالت اجتماعی و اقتصادی بود تا یک مارکسیست که مبارزه طبقاتی را اصل کرده است.

خلق مقدس
بدینسان در فضایی که بینش مارکسیستی مبارزه طبقاتی حاکم بود خلق ها چنان مقدس شدند که بسیاری از امتیازاتی که حاصل مبارزات طبقه ی متوسط بود به نام آنان ثبت شد و هیچ واقعیتی از این حصار مصنوعی زاده ایدئولوژی نمی توانست عبور کند. سالها قبل یکی از متخصصان نظریه ی مارکسیست در شوروی مطلبی نوشته بود که می توانست برای ما بسیار هشداردهنده باشد، اما فضای ذهنی ما چنان از این نظریه مبارزه ی طبقاتی و تقدس خلق ها پر بود که مثل یک صفحه ی چرب، آب هیچ نقدی بر آن صفحه بر جای نمی ماند. او نوشته بود مارکس توجه نداشته است که جامعه زیبا و اخلاقی آرمانی او را کارگران و محرومان نمی توانند بسازند، زیرا این طبقه ی فروکوفته شده در فقر و محرومیت در اثر عوارض فقر چنان اخلاقیات در آن سرکوب شده که اصل برای او ادامه ی حیات است. طبقه ای که در اثر فقر آشنایی چندانی با معنویت و ایثار و فرهنگ تعالی خواه انسانی ندارد. این بلیه را روشنفکران ما از چپ یا مذهبی پس از انقلاب با گوشت و خون لمس کردند و تضاد واقعیت با ایدئولوژی و آرمانهایشان تمامی ارکان وجود آنان را لرزاند. وقتی فدائیان خلق دیدند کارگران و محرومین به صف تظاهرات آنان که از میدان باغشاه آغاز شده بود حمله کردند و آنان را با پرتاب تخم مرغ و گوجه فرنگی تا جلو دانشگاه تحقیر کردند. در زندان ها دیدند خلق محروم بر پای آنها شلاق می زدند و به قول مرحوم علی اردلان این مبارز بزرگ وطن دوست در سن پیری، نوجوانی از طبقات محروم که عمری وی برای سعادتشان با دول استعماری از جمله آمریکا جنگیده بود، با گذاشتن ماتحتش روی دهان او به او می گفت، عمری از ... آمریکا خوردید حالا از ... ما بخورید. آثار نویسندگان و مبارزان پس از انقلاب سرشار از این آشفتگی ذهنی و سرگیجی است. کافی ست نگاهی کنید به خاطرات زندان یکی از نامدارترین مترجمان و فرهیختگان ما، زنده یاد محمود اعتمادزاده (م. ا. به آذین) که پس از شکنجه ی سنگین توسط بازجویانشان می نویسد"من خود را با بازجوی جوان انقلابی که او نماینده ی آنست در یک صف می دانستم" یا "با همه ی آنچه بر من داشته بودند در موضع تائید انقلاب و وفاداری بدان پایبند مانده ام"، و یا استیصال ذهنی آقای محسن رضوانی در کتاب "نگاهی از درون به جنبش چپ" و حسرت آنکه چگونه او عمری را با تحمل نهایت محرومیت در راه مبارزه برای خلقی صرف کرده بود که حال او را به عنوان یک بی دین کاملاً طرد می کرد؛ همان کسانی که او و امثال او با تمام تحصیلات عالیشان برای نزدیک شدن به این طبقه دربان هتل، بنا و کارگر مکانیک میشدند. و بسیاری از مبارزین مجاهدین خلق را دیدم که در اثر این ضربه ی روحی تا مرز جنون رفته بودند.
پیش از انقلاب در اثر عدم تماس روشنفکران دینی و غیردینی با رنجبران و طبقات فرودست در مورد این جماعت رویا بافی کرده بودند و ایدئولوژی چپ از آنان چنان تقدسی ساخته بود که کمتر صاحب اندیشه ای جرأت می کرد که واقعیت این مردم را بازگو کند و از هویت واقعی آنان سخنی به میان آورد و اگر نشانی از این صداقت دیده می شد در پاره ای از کارهای هنری بود از جمله "پر کاه" محمود گلابدره ای و یا "آرامش در حضور دیگران" غلامحسین ساعدی و "نون والقلم" جلال آل احمد. همگان چنان عاشق و خسته ی خلق های محروم و فرودستان ستم کشیده بودند که عیب های آنان را یا نمی دیدند یا اگر می دیدند آن را انکار می کردند. آنان نمی دیدند که کسانی که در سیاهکل چریک ها را لو داده و به تیغ جلادان نظام شاهی سپردند همان روستاییان محرومی بودند که چریک ها به امید نجات آنان اسلحه به دست گرفته بودند و ساده لوحانه ادای فیدل کاسترو را درآورده بودند یا درست تر آنان چنان عاشق بودند که دیده های خود را هم انکار می کردند و داستان این حماسه ی خلقی از ژاندارم هایی آغاز می شد که چریک ها را دستگیر کرده و به ساواک تحویل داده بودند بی آنکه بگویند که این سرکوب و جنایت از روستاییان شروع شد که آنها را به ژاندارمری بی خبر لو دادند.
این روشنفکران نمی خواستند بپذیرند که مردم محروم در اثر فقر عموماً نادانان بی خبری بودند که داوطلبانه در خدمت قدرت عمل می کردند. ضرورت مبارزه برای کسب یک لقمه نان چه بسیاری از آنان را موجوداتی بی رحم می ساخت که گاه تا مرز تنازع بقای حیوانی سقوط می کردند. این آرمان گرایان چنان با عینک ایدئولوژی به مردم این طبقه نگاه می کردند که نمی دیدند که این قربانیان خود بسیاری از ویژگی های ستمگران خود را گرفته بودند و مردمی کج اندیش شده بودند که از هر تغییری می هراسیدند و هر ناشناسی را موجودی خطرناک و یا حداقل مشکوک و توطئه گر می دیدند که باید از شر آن خلاص شد و اسلحه ی این چریک ها نه ابزاری بود برای مبارزه با استثمارگران آنان، بلکه ماری خطرناک بود که اگر زیر پای نیروهای نظامی و امنیتی حکومت لگدمال نشود می تواند جان آنان را به خطر بیندازد.
در این جهان چنان خیالی و بی رابطه با واقعیت بود که حزب مدافع طبقات کارگری در کردستان شکل گرفت و فعال شد که در آنجا کارگری نبود و تمام نقد و سخره ی حزب دموکرات کردستان بر آنان که شما چگونه در جایی شعار در دفاع از کارگر می دهید که کارگری نیست، ناشنیده می ماند. گویی قوه ی شنوایی و دیداری آنان از کار افتاده بود و این خطای در اندیشه و کوری نسبت به واقعیت چنان فراگیر بود که گلسرخی سرفصل مشترک نیروهای مذهبی و غیرمذهبی شده بود. مذهبیون این مبارز مارکسیست را تجلیل کردند که از امام حسین با چنان نیکی یاد کرد بی آنکه توجه کنند امام حسینی که او می گوید بیشتر شبیه لنین است تا نوه ی پیامبر اسلام. امام حسین او مبارزی است که برای نجات محرومان اقتصادی مثل یک مبارز کمونیست قیام کرده بود نه امام حسینی که برای نجات اسلام قیام کرده بود و خشم او بر یزید و بنی امیه برای آن بود که به احکام اسلام عمل نمی کردند و به جای شلاق زدن شراب خوار، خود بر سر تخت خلیفگی مسلمانان شراب می نوشیدند. درست است که بنی امیه غارتگران و ثروت اندوزان بودند ولی ثروت آنان بیشتر حاصل تسخیر سرزمین هایی بود که مسلمان نبودند و خرج عشرت آنان از چپاول سرزمین های اشغالی و غارت ثروت کفار تأمین می شد که مورد تائید همه مسلمانان بود و جرمشان در مسایل اقتصادی ندادن سهم عادلانه مجاهدین اسلامی از غارت سرزمین کفار بود نه استثمار رعایای بومی خود، همان گونه که امپریالیست ها این زمانه در غرب عمل می کنند. بنی امیه مثل فئودال ها نبودند که استثمارگران اقتصادی جامعه شان باشند، بلکه کسانی بودند که حلال محمد را حرام و حرام محمد را حلال کرده بودند، اما وقتی در تعبیر این مسلمانان مستضعف قرآن، رنجبران و فرودستان اقتصادی شده بود، لذا مستکبران و طاغوتیان آنها هم فئودال ها و اشراف شده بودند و جنگ بر سر دین تبدیل به مبارزه ی طبقاتی شده بود همان تعبیراتی که بر زبان دکتر علی شریعتی جاری بود و اسلام او روی دیگر سکه ی مکتب مادی مارکسیسم شده بود.
این خطای در بینش سبب شد وقتی آیت الله خمینی و روحانیون از بی دینی و لزوم ستیز دین باوران با بی دینان و تلاش برای برقراری جامعه اسلامی می گفت، نه تنها مبارزین چپ و لائیک که مبارزین متجدد مذهبی هم از آن مبارزه ی طبقاتی می فهمیدند و برقراری جامعه ی عادلانه ی اقتصادی. آنان جدال کفر و ایمان را مبارزه ی استثمارگران و محرومان اقتصادی می دیدند و از حضور روستائیان و کارگران و محرومان اقتصادی در کمیته ها و بسیج و تظاهرات ذوق زده می شدند و اسلحه در دست آنان را سلاح مبارزه برای برقراری عدالت اجتماعی و مبارزه با امپریالیست ها می دیدند نه سرکوب دگراندیشان مذهبی یا نیروهای عرفی جامعه.
از این روی در حالی که طبقه ی متوسط جامعه سالها به امید یک جامعه ی آزاد و مدرن و مستقل مبارزه کرده بود و تلاش می کرد که هویت ملی خود را از نوکرصفتی ها و تقلیدهای کورکورانه از غرب بپالاید و آن را در مسیر تمدن روز فعال کند، با انکار نقش خود به حضور فرودستان در قدرت ذوق می کرد بی آنکه توجه کند اینان گوش دل به روحانیتی سپرده اند که اقتصاد را کار خر می داند و به سخن آیت الله خمینی مردم برای نان و خربزه مبارزه نکرده اند، بلکه برای اجرای احکام اسلام جانفشانی کرده اند و لذا غم اصلی این مستضعفان اصلاح حجاب زنان، منع شرابخوارگی یا نجات معنویت اسلامی خود که در تعارض با ارزش های تمدن نوین که از غرب آمده و جهانگیر شده است، بود نه به یک جامعه ی بی طبقه ای که به تعبیر دکتر ابوالحسن بنی صدر "تولید در حد استعداد و مصرف در حد تقوی" و جامعه ای که "همه چیز به همگان تعلق خواهد گرفت و می توانند از جیب یکدیگر هر چه می خواهند برگیرند." (اقتصاد توحیدی، ابوالحسن بنی صدر، صفحه 320)
 بخش دوم
مفاهيم سردرگم

پيشگفتار
همانطور که گفته’ شد در سالهای انقلاب جو غالب بر فضای فکری نيروهای مبارز و تحصيلکردگان، جّو مارکسيستی بود. علاوه بر معتقدين به مکتب مارکسيسم، عمده روشنفکران عرفی جامعه نيز از اين منظر به جهان می نگريستند. اين جّو چنان غالب بود که بخش وسيعی از نيروهای تحصيلکرده مذهبی نيز تحت تأثير اين مکتب بودند و از اين زاويه مفاهيم دينی را تفسير و تبيين می کردند. اين جّو چنان حاکم بود که مذهبيونی که تحت تأثير اين انديشه نبودند نيز با فرا رسيدن انقلاب ناگزير به هماهنگی با آن شدند و برای آنکه ميدان را به انديشه ی مارکسيستی واگذار نکنند، به بهره گيری از آن پرداختند و اين را در دو شکل انجام دادند يکی اصطلاحات دينی خود را به نحوی به کار بردند که نيروهای لائيک ناآشنا با آن، مفاهيم آشنای خود را از آنها استنباط کننداز آنجمله اين بی خبران اصطلاح مستضعف را معادل فرودستان و رنجبران انگاشتند و اصطلاحات مستکبر و طاغوت را تعبير به طبقه ی فرادست و بورژوا يا فئودال کردند و در حقيقت در اثر عدم شناخت با ادبيات دينی با دست خود، خود را در چاله انداخته و آلت دست آيت الله خمينی و روحانيون شدند. در حالی که در بينش دينی روحانيون اين اصطلاحات معانی ديگر داشتند و در نتيجه تحصيلکردگان از ظن خود يار روحانيت شدند و به خيال خود با به کار بردن اين مفاهيم از آموخته های مکتب خودشان پيروی می کردند، اما در حقيقت روحانيت با استفاده از عدم آگاهی آنان اين جماعت را به راهی متفاوت و حتی گاه در تعارض با راه مورد تصور آنان کشاند و از آن با زيرکی بهره برداری ابزاری کرد.
ترفند ديگر روحانيت حاکم استفاده از اصطلاحات مورد قبول نيروهای چپ به نفع خود بود. اصطلاحاتی که در ادبيات دينی وجود نداشت. روشنفکران غيردينی نيز فريب خورده و آلت دست آنان شدند. يکی از اين اصطلاحات اصطلاح "ليبرال" بود.

ليبرال:
اين اصطلاح در مکتب مارکسيستی بيانگر يک مکتب اقتصادی است که به آزادی سرمايه اعتقاد دارد و بر آنست که عرضه و تقاضا خود کنترل کننده يک اقتصاد سالم و مانع استثمار است، لذا دولت بايد حداقل نظارت را بر اقتصاد داشته باشد. در نتيجه کمترين ماليات گرفته شود و خدمات رفاهی و اجتماعی نيز به بخش خصوصی واگذار شود. کوتاه کلام ليبرال خواستار آزادی بازار از نظارت حکومتی است.
اما اين اصطلاح نزد مارکسيست ها و بويژه در شوروی در تضاد با جهان سرمايه داری غرب بار منفی بيشتری پيدا کرد و به معنی سرمايه دارانی شد که در راه کسب منافع هرچه بيشتر خود خواستار آزادی از هرگونه اصول انسانی و قواعد اخلاقی هستند تا آزادانه به استثمار بيشتر فرودستان جامعه بپردازند و اين را وجه مشخصه جوامع غربی در مقابل شوروی کردند. و در جهان سوم و نزد مبارزان سياسی خواه و ناخواه ليبرال به معنی وابسته به غرب و طرفدار منافع دولت های سرمايه داری و استثمار کشورها و مردم فرودست شد، اما اين اصطلاح تقريباً در نزد تمام مذهبيون کشورهای غربی به معنی آزادی از قيودات اخلاقی دينی و در نتيجه بی بندوباری اخلاقی است، لذا در آمريکای سرمايه دار مذهبيون سرسخت غيردينان يا سست دينان را ليبرال می خوانند.
پس از انقلاب روحانيت در مبارزه بر سر قدرت با نيروهای مذهبی آشنا با تمدن نو و در نتيجه خواستار اصلاح در نگرش سنتی دينی و به اصطلاح اصلاح طلبان دينی سخت احساس ضعف می کرد، زيرا اين جماعت از سويی خواستار تفسيری نو از اسلام بودند که با تمدن مدرن همخوانی داشته باشد و از سويی روحانيت را عقب مانده از زمان می دانستند لذا مدعی اسلام منهای روحانيت يا حداقل منهای تسلط روحانيت و تفکرات ارتجاعی آنان بودند. مشکل آنجا بود که روحانيت سنتی خود به خوبی می دانست که به دليل امکان بسيج توده های ناآگاه ابزار قدرت را می تواند به دست بگيرد، اما در اثر ناآشنايی با زمان و ندانستن حتی الفبای مسايل اقتصادی و اجتماعی و سياسی روز در مقابل اين روشنفکران و تحصيلکردگان دينی محکوم به شکست و يا تسليم است و اين خطر را بويژه در تجربه ی دولت موقت به شدت لمس می کرد، زيرا می دانست که آيت الله خمينی برای اداره کشور نيازمند به کارآيی اين مذهبيون آشنا با جهان روز بود و می دانست روحانيتی که چندين دهه در درون قلعه حوزه های علميه در قهر با تمدن روز در بی خبری از جهان بوده به تعبير آقای خمينی قادر به اداره ی يک محله و مدرسه هم نيستند، قادر به اداره ی کشور نخواهند بود.
اما با گذر زمان روحانيت هرروز اعتماد به نفس بيشتری می يافت و پس از عمل در پست های معاونت وزارتخانه ها از جمله حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی در وزارت کشور و آيت الله خامنه ای در وزارت دفاع و روحانيون در سراسر کشور در پست های مختلف اداری معتقد شده بود که کارها را می تواند به دست بگيرد و تمامی قدرت را قبضه کند، لذا در اين مبارزه نياز به ياری نيروهای چپ و عرفی داشت کسانی که چون مذهبيون متجددی که دولت را در دست داشتند، مجهز به دانش روز و آشنا با جهان بودند.
روحانيت به زودی متوجه شد که نيروهای چپ و عرفی همراه با آنان در ستيز با دولت موقت هستند، زيرا برطبق مکتب آنان اينان ليبرال هايی بودند که به اقتصاد بازار اعتقاد داشتند از جمله در نوشته هايشان لبه ی تيز تيغ حمله را به سوی اينان گرفته بودند و سازمانهای مارکسيستی از جمله چريک های فدايی خلق که حال صدها هزار طرفدار پيدا کرده بود و در هر دانشگاهی دفتر و دستک داشت، مرتباً بازرگان را بورژوا و کارخانه دار می خواندند. روحانيت به راحتی می ديد که اينان آنقدر در خيالات و تصورات ايدئولوژيکی خود غرق هستند که نمی فهمند کسی را بورژوا می خوانند که پس از آنکه سالها از اساتيد معتبر دانشگاه بوده و يک ربع قرن پيش در زمان دکتر مصدق سازمان آب تهران و بعد شرکت نفت را اداره کرده بود، يک ماشين پژوی دست دوم و يک شرکت مهندسی کوچک دارد.
لذا دست اينان را در حمله به دولت موقت باز گذاشتند و در حالی که مبارزه ی فکری و سياسی و عقيدتی با دولت را به عهده ی آنان گذاشته بودند، خود در مساجد پس از نماز دينداران بی خبر را ترغيب می کردند که بر او لعن بفرستند، لعنی که شيعيان متعصب در مورد خلفای اوليه چون حضرت عمر به کار می بردند و لذا نيروهای چپ خوشحال شدند از اينکه روحانيت آنان را پذيرفته و بر سر دشمن مشترک با آنها همزبان شده است. می ديدند روحانيتی که به برداشت آنان ضدامپرياليستی ، خلقی، طرفدار مستضعفين (که به تصور آنان يعنی پرولتاريا يا رنجبران) بود ، حال با پذيرش اصطلاح مارکسيستی آنها به مقابله با طرفداران اقتصاد بازار رفته است بی آنکه توجه کنند که اين روحانيت به طور سنتی تمام امکانات مالی اش را از بازار داشته و ياران اصلی کنونی آن گروه هايی چون حزب مؤتلفه اسلامی هستند. اينان چنان در ذهنيات خود غرقه بودند که اگر يک لحظه توجه می کردند که اصطلاح ليبرال در تعبير و تفسير روحانيت مثل عموم دين داران و مذهبيون سرسخت ساير نقاط جهان به معنی سست دين بودن و آزاد بودن در پذيرش تعليمات و دستورات دين مورد نظر آنان است که با اين تعبير اگر اين مذهبيون مستوجب لعن هستند نيروهای چپ و عرفی مسلماً مستوجب کشتن و قتل عام هستند، اما با اين وجود روحانيت اصطلاح "ليبرال" را که نه لغتش که حتی مفهومش هم در آموزش های دينی نبود را در حد وسيعی برعليه دولت موقت و بعدها عموم اطلاح طلبان به کار برد و چپ بی خبر و ناآگاه آتش بيار معرکه شد.

سوءتفاهمی ديگر
بدينسان می بينيم که در جوی که انقلاب به پيروزی رسيد و در آن به راه خود ادامه داد "مبارزه ی طبقاتی" اصل شده بود. نيروهای چپ و همدلان با آنان برطبق آموزش های مکتبی خود خلق را مقدس، پاک، صاحب اصلی انقلاب می دانستند و همه تلاششان بر آن بود که اين طبقه ی شريف را بر کرسی قدرت بنشانند در حالی که روحانيت چنين باوری را در مورد خلق ها نداشت و آنان را "عوام کالامقام" و "اکثرهم لايعقلون" می دانست و از همين روی آنان می بايست مقلد روحانيت باشند. مقلد قرار است پيرو مرجع تقليدش باشد و ولايت و سرپرستی آن وظيفه ی روحانيت است. ولايتی که به تعبير رسايل دينی ولايت بر صغيران و سفيهان و محجوران است و آقای خمينی و روحانيت مؤمن به او که قدرت را به دست گرفتند همين مفهوم را به جامعه سرايت دادند. به خوبی معلوم است در چنين بينشی خلق به معنی مارکسيستی آن معنی ندارد، بلکه خلق مقلد است و حداکثر صلاحيت آن پيروی صادقانه و با تمام وجود از رهبر دينی خود است.

تقدس زدايی از مفهوم خلق
در داستان "سووشون" نوشته ی خانم سيمين دانشور به سالهای اوايل دهه ی پنجاه، قهرمان داستان شخصی است به نام "جلال" فردی از طبقه ی متوسط رو به بالا که در راه مبارزه با استبداد حاکم خطرهای بسيار می کند، اما "خسرو" نوجوان پرشور او افتخاری به پدر نمی کند، بلکه می گردد در فاميل خود نشانی از يک کارگر بيابد و به آن فاميل دست چندم خود افتخار کند و نشان دهد که او فرزندی از تبار محرومان است. داستان بسياری از مبارزان دوران شاه و عمده اعضا و طرفداران چريک های فدايی خلق و ديگر نيروهای چپ به علاوه مجاهدين و مسلمانان مبارز. اعترافی که هنوز در کمتر آثار اين نويسندگان بازگو شده است و با آنکه خسروها پس از انقلاب ديدند که آن خلق های مقدس چگونه آنان را از دم تيغ گذراندند و با آنکه به آشفتگی های ذهنی خود در اين رابطه اشاراتی کردند، اما اعتراف به خطای ديد خود نکردند و جسارت نکردند بگويند ارزش های والا متعلق به طبقه متوسط خرده بورژوايی بود که آنان به آن تعلق داشتند نه به کسانی که مقدس شمردند و بی جهت مبارزات خود را به نام آنها تمام کردند و در روزهای اول انقلاب با چه شوقی می کوشيدند يک کارگر يا دهقان را در جمع خود بيابند و آن را حلوا حلوا کرده و بر سر بگذارند و به عنوان دليل حقانيت خود ارائه کنند.
اين جماعت هنوز اعتراف نکرده اند که آنها "محروميت" و "مظلوميت" را با "حقانيت" اشتباه گرفته بودند و بر آن بودند که خلق محروم و مظلوم لياقت و حق رهبری دارد و طبقه متوسط بايد بکوشد به جای هدايت و رهبری و کمک به آنان برای يافتن راه خود آنان را نه تنها جلودار و مستحق حکومت بداند، بلکه ارزش های فرهنگی آنان را ستايش کند.

شناخت واقعی طبقه متوسط از طبقه فرودست
سی سال است که ستيزی بی امان ميان "فرهنگ طبقه متوسط" و "فرهنگ فرودستان "ادامه پيدا کرده است. نخست فرودستان تجليل ميشدند و حضورشان نشان حقانيت بود و طبقه متوسط خواستار حکومت آنان بود. بعد که طبقه متوسط ديد به دست آنان سرکوب می شود، سرخورده شد، اما سرخورده ای سردرگم زيرا جسارت اعتراف به خطای در انديشه نداشت .از اين روی گناه را يکپارچه بر گردن روحانيت انداخت که توده هارا فريب داده است، غافل از آنکه اين گروه به طور طبيعی و در بيشتر نقاط جهان در اثر ناآگاهی آلت دست می شوند در يک جا روحانيت و در جای ديگر رهبران پوپوليست و در جای ديگر رهبران فاشيست فرصت شناس که اينياتسو سيلونه در "فونتامارا" در مورد ايتاليا به تصوير کشانده و "قلعه حيوانات" جرج اورول نشانگر ديگر آن است.
اما اگر نسل پيش از انقلاب اسير چنين کج انديشی ها بود و ايدئولوژی غلط او نمی گذاشت واقعيت را ببيند، نسل پس از انقلاب که چنين عينکی به چشم نداشت واقعيت را آنگونه که هست ديد. وی ديد که فرودستان به هر دليلی اعم از اينکه فريب خورده اند يا برمبنای فرهنگ خودشان عمل می کنند کمر به نابودی ارزش های فرهنگی او بسته است. فرودستان مدافعان طبقه متوسط خود را قتل عام، شکنجه و زندان می کنند و با بيرحمی هرچه بيشتر برای رضای خدا اينان را شلاق می زنند. در زندان ها اين محرومان به دختران و پسران جوان تجاوز می کنند و به دنبال توجيهاتی شرعی و غيرشرعی برای ارضای عقده های جنسی و خشونت طلب خود هستند. ديدند که لمپن ها و لات ها متعلق به اين طبقه هستند؛ کسانی که به کمتر ارزش اخلاقی پايبند هستند. آنان چهره واقعی "قيصر" را ديدند نه رويابافی های کيمياوی را در مورد او.
ديدند اين ها می خواهند که طبقه ی متوسط چون خود آنان از يک زندگی طبيعی و لذت بخش محروم باشد. ديدند که آنان می خواهند جوانان جلوه گری نکنند، لباس چرک بپوشند، آرايش نکنند، دست در دست هم قدم نزنند، شادی و پايکوبی نکنند، لذتشان در شکنجه جسمی در عزاداری ها خلاصه شود، زنان را موجودات حقير و مطيع بدانند و چون وسوسه گری ويژه زنان ميدانند لذا اين زنانند که مردان را به گناه می کشانند، پس بايد هرچه پوشيده تر باشند، گويی درجه عفت زنان بستگی به درجه ی محدوديتی دارد که مردان برای آنها تعيين می کنند مگر نه آنکه همه بدبختی بشر از آن بود که حضرت "حوا" حضرت "آدم" را اغوا کرد والا فرزندان آدم ابوالبشر در بهشت زندگانی خوشی می توانستند داشته باشند.
ديدند که آنها دروغ می گويند و از دروغگويی خود شرم ندارند. ديدند که آنها فرهنگ محروميت خود را به جامعه تحميل می کنند. ديدند که تنها پايگاه ارزش های اخلاقی آنان دين است با سست شدن ايمانشان و ديدن ريا و تزوير رهبران دينی شان ديگر هيچ خدايی را بنده نيستند و در فساد دست همه آنانی که طاغوتيشان می خواندند را از پشت می بندند. ديدند که اينها برای هيچ قانونی احترام قائل نيستند، زيرا هميشه قانون را عامل سرکوب خود ديده اند، لذا حتی دادگستری آنان به چنان بيدادگاه هايی تبديل شده که از آنچه از بيدادگاه دوران شاه شنيده اند صدها بار بدتر است. ديدند که حتی در ميدان مبارزه برای نجات وطن نيز هم دگرانديشان را به جوخه ی اعدام سپردند و بعد تمام مبارزات ملی را به نام خود تمام کردند. ديدند که نويسندگان و شعرا و اساتيد دانشگاه ها و هنرمندان و به طور کلی عموم توليدکنندگان فرهنگی آنان را طرد کردند و رهبرشان فرياد زد که "قلم ها را بشکنيد" و اينان الله اکبر گويان قلم های آنان را شکستند.
اينان ديدند که مبارزان نسل گذشته شان آرمان گرايان با اخلاقی بودند که در نهايت انديشه شان برخطا بود، اما فرودستان به قدرت رسيده به آسانی هر معياری اخلاقی و انسانی را لگدمال می کنند. آنان با گوشت و خون خود درد حافظ را لمس کردند که "در ميخانه ببستند خدا را مپسند/ که در خانه ی تزوير و ريا بگشايند". آنان ديدند که اينهمه فاجعه را نه امپرياليست غرب و انگليس که خود همين مردم بر سر مردم درآورده اند و متوجه شدند که ناصرخسرو به حق گفته که "چون نيک نظر کرد پر خويش در آن ديد/ گفتا ز که ناليم که از ماست که بر ماست" و فهميدند چرا حافظ گفته است "يارب مباد آنکه گدا معتبر شود/ گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود".
اينان ديدند که اوج تجلی فرهنگ فرودستان آقای احمدی نژاد است؛ نماد يا وانمود اين قشر. و ديدند که چگونه اين نماد چون پيروان بی خبر خود به آسانی در برابر تلويزيون های جهان دروغ می گويد و نمی فهمد که در ده ورامين نيست که آنچه را گفته انکار کند، بلکه امروزه با اينهمه وسايل ارتباط جمعی دروغ سی سال قبل هم روی اينترنت ها افشاگری می شود. اينان ديدند که در اثر همان خطای ايدئولوژيکی چگونه آقای احمدی نژاد قهرمان استادان و نويسندگان و هنرمندان از جمله آقای عباس کيارستمی و چپ های دوآتشه شد و اين گروه بالاترين درصد رای را به او در انتخابات دوره ی نهم رياست جمهوری دادند. همان ها که در اول انقلاب حزب توده شان آيت الله خلخالی را کانديدای مجلس کرد.
بی جهت نيست که رمان کم مايه "بامداد خمار" نوشته ی خانم حاج سيدجوادی نزديک به پنجاه بار چاپ شد. کتابی که در آن قشر متوسط رو به بالای آن بسيار بافرهنگ و با اخلاق و مبادی آداب است در حالی که مردم قشر فرودست آن همه طمعکار، خشن، غيراخلاقی و سودجو هستند. دنيای تخيلی ای که بيش از آنکه واقعيت داشته باشد ، خشم فروخورده ی طبقه ی متوسط را راضی می کند. تجلی ديگری از همين خشم را در رمان تاريخی"کيميا خاتون" می بينيم که در آنجا ايرانيان شريف اسير دست تعصب ملايان شده اند، حتی اگر آن ملا، مولانا جلال الدين رومی و مراد او شمس تبريزی باشد.


بخش دوم
مفاهيم سردرگم

پيشگفتار
همانطور که گفته’ شد در سالهای انقلاب جو غالب بر فضای فکری نيروهای مبارز و تحصيلکردگان، جّو مارکسيستی بود. علاوه بر معتقدين به مکتب مارکسيسم، عمده روشنفکران عرفی جامعه نيز از اين منظر به جهان می نگريستند. اين جّو چنان غالب بود که بخش وسيعی از نيروهای تحصيلکرده مذهبی نيز تحت تأثير اين مکتب بودند و از اين زاويه مفاهيم دينی را تفسير و تبيين می کردند. اين جّو چنان حاکم بود که مذهبيونی که تحت تأثير اين انديشه نبودند نيز با فرا رسيدن انقلاب ناگزير به هماهنگی با آن شدند و برای آنکه ميدان را به انديشه ی مارکسيستی واگذار نکنند، به بهره گيری از آن پرداختند و اين را در دو شکل انجام دادند يکی اصطلاحات دينی خود را به نحوی به کار بردند که نيروهای لائيک ناآشنا با آن، مفاهيم آشنای خود را از آنها استنباط کننداز آنجمله اين بی خبران اصطلاح مستضعف را معادل فرودستان و رنجبران انگاشتند و اصطلاحات مستکبر و طاغوت را تعبير به طبقه ی فرادست و بورژوا يا فئودال کردند و در حقيقت در اثر عدم شناخت با ادبيات دينی با دست خود، خود را در چاله انداخته و آلت دست آيت الله خمينی و روحانيون شدند. در حالی که در بينش دينی روحانيون اين اصطلاحات معانی ديگر داشتند و در نتيجه تحصيلکردگان از ظن خود يار روحانيت شدند و به خيال خود با به کار بردن اين مفاهيم از آموخته های مکتب خودشان پيروی می کردند، اما در حقيقت روحانيت با استفاده از عدم آگاهی آنان اين جماعت را به راهی متفاوت و حتی گاه در تعارض با راه مورد تصور آنان کشاند و از آن با زيرکی بهره برداری ابزاری کرد.
ترفند ديگر روحانيت حاکم استفاده از اصطلاحات مورد قبول نيروهای چپ به نفع خود بود. اصطلاحاتی که در ادبيات دينی وجود نداشت. روشنفکران غيردينی نيز فريب خورده و آلت دست آنان شدند. يکی از اين اصطلاحات اصطلاح "ليبرال" بود.

ليبرال:
اين اصطلاح در مکتب مارکسيستی بيانگر يک مکتب اقتصادی است که به آزادی سرمايه اعتقاد دارد و بر آنست که عرضه و تقاضا خود کنترل کننده يک اقتصاد سالم و مانع استثمار است، لذا دولت بايد حداقل نظارت را بر اقتصاد داشته باشد. در نتيجه کمترين ماليات گرفته شود و خدمات رفاهی و اجتماعی نيز به بخش خصوصی واگذار شود. کوتاه کلام ليبرال خواستار آزادی بازار از نظارت حکومتی است.
اما اين اصطلاح نزد مارکسيست ها و بويژه در شوروی در تضاد با جهان سرمايه داری غرب بار منفی بيشتری پيدا کرد و به معنی سرمايه دارانی شد که در راه کسب منافع هرچه بيشتر خود خواستار آزادی از هرگونه اصول انسانی و قواعد اخلاقی هستند تا آزادانه به استثمار بيشتر فرودستان جامعه بپردازند و اين را وجه مشخصه جوامع غربی در مقابل شوروی کردند. و در جهان سوم و نزد مبارزان سياسی خواه و ناخواه ليبرال به معنی وابسته به غرب و طرفدار منافع دولت های سرمايه داری و استثمار کشورها و مردم فرودست شد، اما اين اصطلاح تقريباً در نزد تمام مذهبيون کشورهای غربی به معنی آزادی از قيودات اخلاقی دينی و در نتيجه بی بندوباری اخلاقی است، لذا در آمريکای سرمايه دار مذهبيون سرسخت غيردينان يا سست دينان را ليبرال می خوانند.
پس از انقلاب روحانيت در مبارزه بر سر قدرت با نيروهای مذهبی آشنا با تمدن نو و در نتيجه خواستار اصلاح در نگرش سنتی دينی و به اصطلاح اصلاح طلبان دينی سخت احساس ضعف می کرد، زيرا اين جماعت از سويی خواستار تفسيری نو از اسلام بودند که با تمدن مدرن همخوانی داشته باشد و از سويی روحانيت را عقب مانده از زمان می دانستند لذا مدعی اسلام منهای روحانيت يا حداقل منهای تسلط روحانيت و تفکرات ارتجاعی آنان بودند. مشکل آنجا بود که روحانيت سنتی خود به خوبی می دانست که به دليل امکان بسيج توده های ناآگاه ابزار قدرت را می تواند به دست بگيرد، اما در اثر ناآشنايی با زمان و ندانستن حتی الفبای مسايل اقتصادی و اجتماعی و سياسی روز در مقابل اين روشنفکران و تحصيلکردگان دينی محکوم به شکست و يا تسليم است و اين خطر را بويژه در تجربه ی دولت موقت به شدت لمس می کرد، زيرا می دانست که آيت الله خمينی برای اداره کشور نيازمند به کارآيی اين مذهبيون آشنا با جهان روز بود و می دانست روحانيتی که چندين دهه در درون قلعه حوزه های علميه در قهر با تمدن روز در بی خبری از جهان بوده به تعبير آقای خمينی قادر به اداره ی يک محله و مدرسه هم نيستند، قادر به اداره ی کشور نخواهند بود.
اما با گذر زمان روحانيت هرروز اعتماد به نفس بيشتری می يافت و پس از عمل در پست های معاونت وزارتخانه ها از جمله حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی در وزارت کشور و آيت الله خامنه ای در وزارت دفاع و روحانيون در سراسر کشور در پست های مختلف اداری معتقد شده بود که کارها را می تواند به دست بگيرد و تمامی قدرت را قبضه کند، لذا در اين مبارزه نياز به ياری نيروهای چپ و عرفی داشت کسانی که چون مذهبيون متجددی که دولت را در دست داشتند، مجهز به دانش روز و آشنا با جهان بودند.
روحانيت به زودی متوجه شد که نيروهای چپ و عرفی همراه با آنان در ستيز با دولت موقت هستند، زيرا برطبق مکتب آنان اينان ليبرال هايی بودند که به اقتصاد بازار اعتقاد داشتند از جمله در نوشته هايشان لبه ی تيز تيغ حمله را به سوی اينان گرفته بودند و سازمانهای مارکسيستی از جمله چريک های فدايی خلق که حال صدها هزار طرفدار پيدا کرده بود و در هر دانشگاهی دفتر و دستک داشت، مرتباً بازرگان را بورژوا و کارخانه دار می خواندند. روحانيت به راحتی می ديد که اينان آنقدر در خيالات و تصورات ايدئولوژيکی خود غرق هستند که نمی فهمند کسی را بورژوا می خوانند که پس از آنکه سالها از اساتيد معتبر دانشگاه بوده و يک ربع قرن پيش در زمان دکتر مصدق سازمان آب تهران و بعد شرکت نفت را اداره کرده بود، يک ماشين پژوی دست دوم و يک شرکت مهندسی کوچک دارد.
لذا دست اينان را در حمله به دولت موقت باز گذاشتند و در حالی که مبارزه ی فکری و سياسی و عقيدتی با دولت را به عهده ی آنان گذاشته بودند، خود در مساجد پس از نماز دينداران بی خبر را ترغيب می کردند که بر او لعن بفرستند، لعنی که شيعيان متعصب در مورد خلفای اوليه چون حضرت عمر به کار می بردند و لذا نيروهای چپ خوشحال شدند از اينکه روحانيت آنان را پذيرفته و بر سر دشمن مشترک با آنها همزبان شده است. می ديدند روحانيتی که به برداشت آنان ضدامپرياليستی ، خلقی، طرفدار مستضعفين (که به تصور آنان يعنی پرولتاريا يا رنجبران) بود ، حال با پذيرش اصطلاح مارکسيستی آنها به مقابله با طرفداران اقتصاد بازار رفته است بی آنکه توجه کنند که اين روحانيت به طور سنتی تمام امکانات مالی اش را از بازار داشته و ياران اصلی کنونی آن گروه هايی چون حزب مؤتلفه اسلامی هستند. اينان چنان در ذهنيات خود غرقه بودند که اگر يک لحظه توجه می کردند که اصطلاح ليبرال در تعبير و تفسير روحانيت مثل عموم دين داران و مذهبيون سرسخت ساير نقاط جهان به معنی سست دين بودن و آزاد بودن در پذيرش تعليمات و دستورات دين مورد نظر آنان است که با اين تعبير اگر اين مذهبيون مستوجب لعن هستند نيروهای چپ و عرفی مسلماً مستوجب کشتن و قتل عام هستند، اما با اين وجود روحانيت اصطلاح "ليبرال" را که نه لغتش که حتی مفهومش هم در آموزش های دينی نبود را در حد وسيعی برعليه دولت موقت و بعدها عموم اطلاح طلبان به کار برد و چپ بی خبر و ناآگاه آتش بيار معرکه شد.

سوءتفاهمی ديگر
بدينسان می بينيم که در جوی که انقلاب به پيروزی رسيد و در آن به راه خود ادامه داد "مبارزه ی طبقاتی" اصل شده بود. نيروهای چپ و همدلان با آنان برطبق آموزش های مکتبی خود خلق را مقدس، پاک، صاحب اصلی انقلاب می دانستند و همه تلاششان بر آن بود که اين طبقه ی شريف را بر کرسی قدرت بنشانند در حالی که روحانيت چنين باوری را در مورد خلق ها نداشت و آنان را "عوام کالامقام" و "اکثرهم لايعقلون" می دانست و از همين روی آنان می بايست مقلد روحانيت باشند. مقلد قرار است پيرو مرجع تقليدش باشد و ولايت و سرپرستی آن وظيفه ی روحانيت است. ولايتی که به تعبير رسايل دينی ولايت بر صغيران و سفيهان و محجوران است و آقای خمينی و روحانيت مؤمن به او که قدرت را به دست گرفتند همين مفهوم را به جامعه سرايت دادند. به خوبی معلوم است در چنين بينشی خلق به معنی مارکسيستی آن معنی ندارد، بلکه خلق مقلد است و حداکثر صلاحيت آن پيروی صادقانه و با تمام وجود از رهبر دينی خود است.

تقدس زدايی از مفهوم خلق
در داستان "سووشون" نوشته ی خانم سيمين دانشور به سالهای اوايل دهه ی پنجاه، قهرمان داستان شخصی است به نام "جلال" فردی از طبقه ی متوسط رو به بالا که در راه مبارزه با استبداد حاکم خطرهای بسيار می کند، اما "خسرو" نوجوان پرشور او افتخاری به پدر نمی کند، بلکه می گردد در فاميل خود نشانی از يک کارگر بيابد و به آن فاميل دست چندم خود افتخار کند و نشان دهد که او فرزندی از تبار محرومان است. داستان بسياری از مبارزان دوران شاه و عمده اعضا و طرفداران چريک های فدايی خلق و ديگر نيروهای چپ به علاوه مجاهدين و مسلمانان مبارز. اعترافی که هنوز در کمتر آثار اين نويسندگان بازگو شده است و با آنکه خسروها پس از انقلاب ديدند که آن خلق های مقدس چگونه آنان را از دم تيغ گذراندند و با آنکه به آشفتگی های ذهنی خود در اين رابطه اشاراتی کردند، اما اعتراف به خطای ديد خود نکردند و جسارت نکردند بگويند ارزش های والا متعلق به طبقه متوسط خرده بورژوايی بود که آنان به آن تعلق داشتند نه به کسانی که مقدس شمردند و بی جهت مبارزات خود را به نام آنها تمام کردند و در روزهای اول انقلاب با چه شوقی می کوشيدند يک کارگر يا دهقان را در جمع خود بيابند و آن را حلوا حلوا کرده و بر سر بگذارند و به عنوان دليل حقانيت خود ارائه کنند.
اين جماعت هنوز اعتراف نکرده اند که آنها "محروميت" و "مظلوميت" را با "حقانيت" اشتباه گرفته بودند و بر آن بودند که خلق محروم و مظلوم لياقت و حق رهبری دارد و طبقه متوسط بايد بکوشد به جای هدايت و رهبری و کمک به آنان برای يافتن راه خود آنان را نه تنها جلودار و مستحق حکومت بداند، بلکه ارزش های فرهنگی آنان را ستايش کند.

شناخت واقعی طبقه متوسط از طبقه فرودست
سی سال است که ستيزی بی امان ميان "فرهنگ طبقه متوسط" و "فرهنگ فرودستان "ادامه پيدا کرده است. نخست فرودستان تجليل ميشدند و حضورشان نشان حقانيت بود و طبقه متوسط خواستار حکومت آنان بود. بعد که طبقه متوسط ديد به دست آنان سرکوب می شود، سرخورده شد، اما سرخورده ای سردرگم زيرا جسارت اعتراف به خطای در انديشه نداشت .از اين روی گناه را يکپارچه بر گردن روحانيت انداخت که توده هارا فريب داده است، غافل از آنکه اين گروه به طور طبيعی و در بيشتر نقاط جهان در اثر ناآگاهی آلت دست می شوند در يک جا روحانيت و در جای ديگر رهبران پوپوليست و در جای ديگر رهبران فاشيست فرصت شناس که اينياتسو سيلونه در "فونتامارا" در مورد ايتاليا به تصوير کشانده و "قلعه حيوانات" جرج اورول نشانگر ديگر آن است.
اما اگر نسل پيش از انقلاب اسير چنين کج انديشی ها بود و ايدئولوژی غلط او نمی گذاشت واقعيت را ببيند، نسل پس از انقلاب که چنين عينکی به چشم نداشت واقعيت را آنگونه که هست ديد. وی ديد که فرودستان به هر دليلی اعم از اينکه فريب خورده اند يا برمبنای فرهنگ خودشان عمل می کنند کمر به نابودی ارزش های فرهنگی او بسته است. فرودستان مدافعان طبقه متوسط خود را قتل عام، شکنجه و زندان می کنند و با بيرحمی هرچه بيشتر برای رضای خدا اينان را شلاق می زنند. در زندان ها اين محرومان به دختران و پسران جوان تجاوز می کنند و به دنبال توجيهاتی شرعی و غيرشرعی برای ارضای عقده های جنسی و خشونت طلب خود هستند. ديدند که لمپن ها و لات ها متعلق به اين طبقه هستند؛ کسانی که به کمتر ارزش اخلاقی پايبند هستند. آنان چهره واقعی "قيصر" را ديدند نه رويابافی های کيمياوی را در مورد او.
ديدند اين ها می خواهند که طبقه ی متوسط چون خود آنان از يک زندگی طبيعی و لذت بخش محروم باشد. ديدند که آنان می خواهند جوانان جلوه گری نکنند، لباس چرک بپوشند، آرايش نکنند، دست در دست هم قدم نزنند، شادی و پايکوبی نکنند، لذتشان در شکنجه جسمی در عزاداری ها خلاصه شود، زنان را موجودات حقير و مطيع بدانند و چون وسوسه گری ويژه زنان ميدانند لذا اين زنانند که مردان را به گناه می کشانند، پس بايد هرچه پوشيده تر باشند، گويی درجه عفت زنان بستگی به درجه ی محدوديتی دارد که مردان برای آنها تعيين می کنند مگر نه آنکه همه بدبختی بشر از آن بود که حضرت "حوا" حضرت "آدم" را اغوا کرد والا فرزندان آدم ابوالبشر در بهشت زندگانی خوشی می توانستند داشته باشند.
ديدند که آنها دروغ می گويند و از دروغگويی خود شرم ندارند. ديدند که آنها فرهنگ محروميت خود را به جامعه تحميل می کنند. ديدند که تنها پايگاه ارزش های اخلاقی آنان دين است با سست شدن ايمانشان و ديدن ريا و تزوير رهبران دينی شان ديگر هيچ خدايی را بنده نيستند و در فساد دست همه آنانی که طاغوتيشان می خواندند را از پشت می بندند. ديدند که اينها برای هيچ قانونی احترام قائل نيستند، زيرا هميشه قانون را عامل سرکوب خود ديده اند، لذا حتی دادگستری آنان به چنان بيدادگاه هايی تبديل شده که از آنچه از بيدادگاه دوران شاه شنيده اند صدها بار بدتر است. ديدند که حتی در ميدان مبارزه برای نجات وطن نيز هم دگرانديشان را به جوخه ی اعدام سپردند و بعد تمام مبارزات ملی را به نام خود تمام کردند. ديدند که نويسندگان و شعرا و اساتيد دانشگاه ها و هنرمندان و به طور کلی عموم توليدکنندگان فرهنگی آنان را طرد کردند و رهبرشان فرياد زد که "قلم ها را بشکنيد" و اينان الله اکبر گويان قلم های آنان را شکستند.
اينان ديدند که مبارزان نسل گذشته شان آرمان گرايان با اخلاقی بودند که در نهايت انديشه شان برخطا بود، اما فرودستان به قدرت رسيده به آسانی هر معياری اخلاقی و انسانی را لگدمال می کنند. آنان با گوشت و خون خود درد حافظ را لمس کردند که "در ميخانه ببستند خدا را مپسند/ که در خانه ی تزوير و ريا بگشايند". آنان ديدند که اينهمه فاجعه را نه امپرياليست غرب و انگليس که خود همين مردم بر سر مردم درآورده اند و متوجه شدند که ناصرخسرو به حق گفته که "چون نيک نظر کرد پر خويش در آن ديد/ گفتا ز که ناليم که از ماست که بر ماست" و فهميدند چرا حافظ گفته است "يارب مباد آنکه گدا معتبر شود/ گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود".
اينان ديدند که اوج تجلی فرهنگ فرودستان آقای احمدی نژاد است؛ نماد يا وانمود اين قشر. و ديدند که چگونه اين نماد چون پيروان بی خبر خود به آسانی در برابر تلويزيون های جهان دروغ می گويد و نمی فهمد که در ده ورامين نيست که آنچه را گفته انکار کند، بلکه امروزه با اينهمه وسايل ارتباط جمعی دروغ سی سال قبل هم روی اينترنت ها افشاگری می شود. اينان ديدند که در اثر همان خطای ايدئولوژيکی چگونه آقای احمدی نژاد قهرمان استادان و نويسندگان و هنرمندان از جمله آقای عباس کيارستمی و چپ های دوآتشه شد و اين گروه بالاترين درصد رای را به او در انتخابات دوره ی نهم رياست جمهوری دادند. همان ها که در اول انقلاب حزب توده شان آيت الله خلخالی را کانديدای مجلس کرد.
بی جهت نيست که رمان کم مايه "بامداد خمار" نوشته ی خانم حاج سيدجوادی نزديک به پنجاه بار چاپ شد. کتابی که در آن قشر متوسط رو به بالای آن بسيار بافرهنگ و با اخلاق و مبادی آداب است در حالی که مردم قشر فرودست آن همه طمعکار، خشن، غيراخلاقی و سودجو هستند. دنيای تخيلی ای که بيش از آنکه واقعيت داشته باشد ، خشم فروخورده ی طبقه ی متوسط را راضی می کند. تجلی ديگری از همين خشم را در رمان تاريخی"کيميا خاتون" می بينيم که در آنجا ايرانيان شريف اسير دست تعصب ملايان شده اند، حتی اگر آن ملا، مولانا جلال الدين رومی و مراد او شمس تبريزی باشد.

 
بخش سوم


[بخش يک و دو مقاله را با کليک اينجا بخوانيد]
در دو بخش پيشين اين نوشتار آمد که انقلاب سال ۵۷ در جوی صورت گرفت و ادامه يافت که در اثر نفوذ بينش چپ انقلاب حق فرودستان و رنجبران دانسته می شد و فرهنگ آنان الگو و آرمان شده بود و نشان داده شد که روحانيت به دنبال قبضه ی قدرت با استفاده ابزاری از اين باور با امکان بسيج توده ها از طريق مذهب فرودستان را در جهت منافع خود بسيج کرد و به دست آنان رقبای خود را سرکوب کرد و عموم نيروهای عرفی جامعه هم بدون درک اين پيچيدگی آلت دست شدند و به نفی ارزش های طبقه متوسط که خود به آن تعلق داشتند، کمر بستند. و برای مثال نمونه ای از اين فريب خوردگی دو اصطلاح "ليبرال" و "مستضعفين" تشريح شد و نشان داده شد که روحانيت حاکم چگونه با زيرکی اين اصطلاحات را به نفع خود به کار گرفت. در حالی که اصطلاح اولی را کاملاً از فرهنگ چپ وام گرفت و به وسيله ی آن رقيبان مذهبی خود را از ميدان به در کرد و اصطلاح دوم را به عنوان رنجبران و محرومان اقتصادی جا زد و به اين ترتيب حتی نزد نيروهای عرفی جامعه قهرمان توده های محروم شد.
به اين ترتيب طبقه متوسط "منکر" اگر نگويم "متنفر" از هويت خود، خويشتن را به دست خويش تابع "فرهنگ فرودستان" کرد و از آن پس مردم اين طبقه سالها ستم ها ديدند و زجرها کشيدند و کشته ها دادند تا بالاخره فهميدند که فرودستان اسير فقر ناگزير عموماً مردمی بی خبر و نادان هستند و به همين سبب به راحتی ابزار دست روحانيت و سياستمداران عوام پسند و بی اصول می شوند. هم چنين با اکراه بسيار پذيرفت که به سبب محيط خشنی که فرودستان در آن رشد کرده اند و ستم های بسياری که بر آنان رفته است خود مجری خشن ترين شيوه های مبارزه و سرکوب می توانند بشوند. بويژه لمپن های اين طبقه که از همان روزهای اول انقلاب بزن و بهادرهای کميته ها شدند و از آن پس در کسوت لباس شخصی ها و در لباس سپاهی و بسيج و حزب الله بيشترين خدمت را به روحانيت حاکم در راه سرکوب جامعه کردند.

تعريف طبقه
در ادبيات مارکسيستی کلاسيک و آنچه که در ايران شناخته شده است پايگاه اقتصادی افراد تنها معيار تعيين کننده جايگاه طبقاتی آنان است اما ماکس وبر بر آنست که اين تقسيم بندی ساده انگارانه است و معيار تعيين طبقه سه عامل درهم تنيده اقتصاد، منزلت اجتماعی و قدرت است، لذا چه بسيار افراد يا اقشاری از طبقه ی فرودست امکانات اقتصادی بالاتری از اقشار طبقه ی متوسط داشته باشند و گزينش يک عامل اقتصاد و همه چيز از جمله فرهنگ و جايگاه اجتماعی را تابع آن کردن با واقعيت همخوانی ندارد. نويسنده در تعريف طبقه متوسط و يا فرودست تعريف ماکس وبر از طبقه را پذيرا است و لازم به تذکر است که وقتی از ويژگی های مردم يک طبقه می گوييم بدان معنی نيست که همه افراد و اقشار آن طبقه به طور مکانيکی همه اين ويژگی ها را دارند بويژه که چون سخن از سه عامل در تعيين طبقه است لذا چه بسياری از افراد که در طبقه ی متوسط در يک عامل بيشتر با طبقه ی فرودست هماهنگ باشد و برعکس از جمله بسياری از فرودستان می توانند فرهنگ و آگاهی و حتی شعور مبارزاتی بسيار بالاتری از عموم اعضاء طبقه ی متوسط داشته باشند، لذا سخن از ويژگی های يک طبقه ويژگی غالب اعضای آنست نه همه ی افراد و اقشار آن.
در انتخابات دوره ی دهم رياست جمهوری در ايران آقای احمدی نژاد به عنوان نماينده فرودستان عمل کرد با همان لباس ارزان قيمت پوشيدن، با زبان خشن و بی ادبانه سخن گفتن، به زندگی فقيرانه ی خود تکيه کردن و به فرهنگ عاميانه ی خود افتخار کردن و باور به خرافات مذهبی را نشان دينداری خود دانستن، مدرک تحصيلی را بی معنی دانستن و دروغ گويی و تقلب را در سياست قابل چشم پوشی و حتی مفيد دانستن و صدقه دادن به فقيران به عنوان سهم آنان از درآمد دولت را در سياست اقتصادی خود اصل کردن. در مقابل آقای ميرحسين موسوی نماد طبقه ی متوسط بود. يک استاد دانشگاه، هنرمند خوش پوش که دست همسرش را در مقابل جمع در دست می گيرد. نگاهی محجوب دارد و در مقابل حملات وقيحانه و گستاخانه ی رقيب چشمانش را به زير می اندازد. مؤدبانه حرف می زند و بر اخلاق و راستگويی تکيه می کند. خشونت را زشت می داند و از دينی که با زمان سازش داشته باشد سخن می گويد و تکيه بر برنامه ريزی و استفاده از متخصصان در اداره ی جامعه دارد.

جنبش سبز جنبش طبقه ی متوسط
اين بار زير عنوان "جنبش سبز" طبقه ی متوسط با نام و نشان خود به ميدان آمده است. او از خودش می گويد نه به عنوان "پيش آهنگ طبقه ی کارگر" يا "مدافع اقشار فرودست"، لذا سعی نمی کند خود را به شکل محرومان درآورد. لباس ارزان قيمت بپوشد و با حرام کردن لذت ها بر خود به خلق محروم نزديک شود. می خواهد شيک بپوشد، شادی کند، پس از تظاهراتش به يک کافه يا پارک و اگر در خارج کشور است شايد به ديسکو برود. اگر جوان است آرايش می کند و اگر جوانی را پشت سر گذاشته لباس مرتب و تميز بر تن می کند. شعرهای انقلابی اش هم با آهنگ ضربی و موزيک پسند روز است. موقع شعار دادن و سرود خواندن کف می زند. اما در عين حال بيشترشان الله اکبر را از سر ريا نمی گويند و ميرحسين يا حسين را صادقانه فرياد می زنند و در تشييع جنازه ی آيت الله منتظری در جمعيت ميليونی بدون خدعه و نيرنگ شرکت می کنند و اعتقادات دينی برای عموم آنان محترم است.

فرهنگ آفرينی
او متوجه شده که انقلاب مشروطه را او به ثمر رسانيد. نهضت ملی نفت حاصل مبارزات او بود. افتخارات فرهنگی اين ديار را او توليد کرده است. از آن جمله بزرگترين دستاورد فرهنگ ايرانی يعنی "عرفان" چه در سطح بنيانگزارشان در مکتب بغداد و مکتب خراسان و ديرترها مکتب فارس که به طور عمده کاسبکاران خرده پا و خرده مالکان و دانش آموختگان ميانه حال بودند و چه در تداوم تاريخی آن و برپايی مجالس صوفيانه اش که نمونه ی بارز آن مولانا جلال الدين رومی و شمس تبريزی و حلقه ی ياران آنان بود.

اهل رزم و فدا
او خود را پيدا کرده و ديگر از اينکه خرده بورژوا باشد شرمنده نيست و با غرور می گويد که طبقه ی متوسط است و ديگر فکر نمی کند که خرده بورژوا محافظه کار و سازشگر است. او حال می داند که برعکس آنچه گفته اند او هميشه پيشتاز مبارزات بوده و در انقلابات جنگيده و بيشتر تمدن های جهان حاصل مبارزات اوست. او می داند برای جنگيدن و مبارزه کردن لازم نيست که لباس فقيرانه بپوشد و فقيرانه زيست کند بلکه با لباس شيک و آرايش کرده به مصاف لباس شخصی ها و بسيجی های ناآگاه و خشن می رود.
او متوجه شده که بيهوده گفته شده که اين ها بالاشهری و سوسول هستند و نازک نارنجی و به اشتباه انديشه شده که مردمان جنوب شهر و فرودستان اهل جنگيدن هستند و فداکاری. او ديده که زندان های سياسی هميشه از جنس او پر بوده. در اوج خفقان و زمانی که کمتر کسی از فرودستان در ميدان نبرد حضور داشته او به اسم چريک و فدايی و مجاهد و اسلامی دو آتشه اسلحه بردست گرفته و برای اهدافش جنگيده است. و از سر اين شناخت از خود است که از لات ها و جاهل ها به نام لباس شخصی يا نيروهای خشن و بيرحمی که در لباس پاسدار و بسيجی از هر جنايتی و خشونتی فروگذار نيستند و نبوده اند نمی هراسد و فرياد می زند "نترسيد، نترسيد، ما همه با هم هستيم". حتی تجاوز هم دختران جوان و زيبا و شيک پوشش را از ميدان به در نکرده است. او ديده حتی در ايامی که مردان واپس کشيده اند آنان ميدان را ترک نکرده اند و سی سال است که بالا بردن روسری و پوشيدن لباس های تحريم شده از سوی حکومت را تبديل به نمادی برای مبارزه با زورگويان کرده است. او می بيند که تعداد زندانيان زن او همپای مردانش شده است و در آسمان مبارزات اين ملت ديگر ستارگان مرد درخشش اصلی را ندارند. او در مصاف با فرهنگ فرودستان و حاکمانی که فرودستان را فريفته و به جان آنان انداخته اند عقب نشينی نکرده است و فرياد مقاومت خود را به گوش جهانيان رسانيده است و بيشتر از هر ملتی جوايز حقوق بشری و مبارزات مدنی را از آن خود کرده است.

دين داری
دينداران او سينه به سينه محتسبان قداره بندی که به نام دين و با احکام دينی به قتل عام او کمر بسته می ايستد و به آنان می گويد اسلامی که به شما آموخته اند اسلامی رياکارانه و خشن و غيرانسانی است که همه از کينه می گويد و نفرت و رهبرانش سی سال است از چنان خشونتی می گويند که در تاريخ کم سابقه است و آيت الله خمينی در ديدار با سفرا و نمايندگان کشورها می گويد "بزنيد، بکشيد اين هم اسلام است". به آنان می گويد در مقابل اين اسلام خشن که از منبرها تبليغ می شود و حتی برای تجاوز فتوا صادر می کند اسلام من عارفانه و عاشقانه است و از رحمت و گذشت می گويد.
او حتی به اين جماعت مقلدی که بزرگترين دستورالعمل دينشان را تقليد کورکورانه از رهبر می دانند و سخن از "ذوب در ولايت" می کنند می گويد برای پاک بودن و شريف بودن لازم نيست که ديندار باشی می توانی انسان باشی و اخلاق مدار بی آنکه دين داشته باشی. به آنان می گويد سلامت جامعه در گرو دينداری نيست، بلکه سلامت دين در گرو آزادمنشی انسان ها است. به آنان می گويد مکتبی بودن ديد محدود می آورد انسان "ليبرال" به معنای آزادانديش باش تا همه کس را پذيرا باشی و نخواهی عقيده ات را بر کسی تحميل کنی. به آنها می گويد به غلط و از سر رياکاری به تو گفته اند دين اسلام دين مستضعفين (به معنی فرودستان و رنجبران) است. اسلام دين همين خرده بورژواهاست و تمام احکام اقتصادی ـ اجتماعی آن در جهت رشد و توسعه ی همين طبقه است و خود پيامبر و عموم يارانش هم از همين طبقه بوده اند.

رفع تقدس از فقر و جهالت
مبارزان جنبش سبز به فرودستی که او را راحت طلب می خواند می گويد تو بايد بکوشی از فقر و جهالت نجات پيدا کنی و مثل من بشوی نه آنکه سعی کنی من را مثل خودت کنی و عقايدت را به زور بر من تحميل کنی. من حتی در مبارزه ام با تو انسان بی رحم، مخالف خشونت هستم. تو در خودت بنگر که چرا چنين خشن عمل می کنی کجای شخصيت تاريخی تو ايراد دارد که هميشه می تواند آلت دست سودجويان و فرصت طلبان مثل حاکمان کنونی ايران بشود. مثل من بشو تا با استفاده از تکنيک امروز با جهان رابطه برقرار کنی نه آنکه بخواهی قهرمانت احمدی نژاد بشود که از جهان بی خبر است.

سنت و مدرنيته
او می گويد نسل گذشته برخطا رفت که به جای آنکه تو را به سوی فرهنگ خود بخواند کوشيد خود را از جنس تو کند. ده ها فيلم چون "قيصر" و "گوزن ها" ساخت که چاقوکشان و لات ها را قهرمان کرد و عقب ماندگی و جهالت را به عنوان سنت تجليل کرد و به جای آنکه ترا با موسيقی انسانی تر و پيشرفته تر و نوين آشنا کند از آغاسی و سوسن تجليل کرد و با پخش آهنگ "يک کارد سلاخ به دلم" در کافه های شمال شهر فرهنگ جنوب شهر را در صدر نشاند تا خاکی شود و مردمی، لذا احمدی نژاد بت آنها شد. او به جای آنکه ترا مدرن کند خود ستايشگر عقب مانده ترين سنت ها و خرافه ها شد.
در مقابل من به تو می گويم که نجات تو در همراهی با من است. در پيوستن به من وبه انسان اين زمان شدن. به جای فرو رفتن در چاه جماران با من به قله های معنويت و شناخت بيا. معنويتی که همه اديان به دنبال آن هستند. معنويتی که همانقدر در هنر و يا عشق به انسان ها می توانی بيابی که در صدها رکعت نماز خواندن در يک شب. بيهوده نيست که جهانيان اين چنان به مبارزات مدنی و غيرخشن من دلبسته شده اند. آيا اين به تو نمی گويد که ديگران هم در جهان هر يک به نوعی همين تجربه ی ما را داشته اند و ديده اند که راه تو به منجلاب طالبانی و القاعده ختم می شود نه به راهی که رو به سوی رشد مدنيت و نوآوری و خلاقيت نهفته در تجدد دارد.

سخنی با نسل گذشته
اگر نسل پس از انقلاب در يک روند طبيعی و تجربی به موقعيت خود پی برده و بدون رودربايستی جنبش سبز را متعلق به طبقه متوسط می داند و هرچقدر از آموزش های نادرست نسل گذشته رهاتر است در ابراز هويت خود راحت تر است، هنوز نسل گذشته با خود و آموخته هايش رودربايستی دارد. لذا جابجا در نوشته هايش با نوعی شرمندگی می آيد که اين جنبش جوانان شمال شهر تهران است و هنوز جنوب شهری را با خود همراه نکرده است. گويی اين نقطه ضعف بزرگی برای آنست و با خود صادقانه نمی گويد که محرومان هميشه به آسانی آلت دست اربابان قدرت می شوند و با دادن مقداری نقدينه رأيشان خريداری می شود. آنان چون فهم چندانی از سرمايه گذاری و سازندگی ندارند با اندک پول نقدی فريفته می شوند، لذا احمدی نژاد نماينده ی واقعی آنان است ولی هرگاه جنبش سبز پيروز شود راهی را خواهد رفت که به سازندگی فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی جامعه منجر خواهد شد و محرومان و رنجبران بيشترين سود را می برند. اصلاً کدامين کشور پيشرفته ای است در جهان که به دست طبقه ی متوسط ساخته نشده است. طبقه ای که بنابر خصلت خود خواستار آزادی و رشد است. او به خوبی می فهمد که فرادستان مانع رشد او و جامعه اش هستند و راه نجات جامعه فعال شدن طبقه متوسط است نه قدرت يابی معدود کسانی که همه چيز را از آن خود می خواهند و لذا سعی در بی خبری و تحميق جامعه دارند.و نه خلق محرومی که در چنبره ی فقر چنان اسير است که درکی از روابط پيچيده ی اجتماعی ندارد و به آسانی آلت دست سياستمداران تزويرگر و فرصت طلب و پوپوليست های بی اصول می شود.
اين تلاش و مبارزه طبقه متوسط است که دموکراسی و عدالت را در جامعه گسترش می دهد که در نتيجه هم قدرت فرادستان محدود می شود و هم رنجبران و زحمتکشان از منجلاب فقر به در آمده و اندک اندک به طبقه متوسط می پيوندند و اينکه در آموزش های چپ آمده که طبقه متوسط طبقه ای ناپايدار است که کم کم يا جذب طبقه ی فرادست می شوند يا به جرگه ی محرومان می پيوندند با واقعيت تاريخی و عينيت های جهانی نمی خواند، بلکه اين طبقه متوسط است که در طول تاريخ بوده و هست و موفقيت همه کشورهای پيشرفته در گرو مبارزات و تلاش آنها است. به همين سبب رشد ايران هم در گرو پيروزی جنبش همين طبقه ی متوسط سبز است ؛ جنبشی که می خواهد شادی و رفاه و مدارا را همگانی کند نه محروميت را وجه شاخص انقلاب خود کند.

رابطه ی طبقه متوسط با فرودستان
ولی رضا نصر در کتاب ارزنده ی خود “Forces of Fortune” به خوبی نشان داده که رشد و پيشرفت جوامع اسلامی در گرو رشد طبقه ی متوسط است و گسترش و قوت يابی اين طبقه است که سبب می شود که اين جوامع بر عقب ماندگی فراگير و تاريخی خود چيره شوند و به جرگه ی جوامع پيشرفته ی جهان وارد شوند، زيرا رشد و توسعه ی اين قشر سبب می شود که ثروت از انحصار جمع کوچکی سرمايه دار و کمپانی ها و يا در کشورهايی چون ايران ـ دولت ـ بيرون آمده و در سطح جامعه تقسيم شود. از آنجا که اين طبقه شامل بخش وسيعی از مردم کشور می شود، لذا به دنبال وضع قوانينی است که امتيازات سياسی و اقتصادی را از انحصار بزرگ سرمايه داران خارج کرده و رفاه را عمومی کند از جمله قانون حداقل دستمزد، بيمه ها و خدمات اجتماعی، فراگير کردن و مجانی يا ارزان کردن هزينه تحصيلات در همه سطوح، توانمند کردن نهادهای مردمی، شرکت هرچه بيشتر مردم در قدرت و غيره. از اين رهگذر مانع استثمار فرودستان توسط اربابان قدرت و ثروت شده و امکان رشد آنان را فراهم آورده به نحوی که کم کم به اقشار متوسط جامعه بپيوندند.
تاريخ جهان و ايران شاهد آنست که بيشترين مبارزه ها برای کسب حقوق فرودستان و نجات آنان از دست فرادستان توانمند و دولت های مستبد و سودجو توسط روشنفکران و مبارزان طبقه متوسط انجام شده است. اينان بوده اند که تلاش کرده اند فرودستان را از حقوق خود آگاه کرده و آنان را به مبارزه با استثمارگران خود تشويق کرده و ياری کنند و در نقش پيشاهنگ در مبارزات فرودستان جانفشانی ها کرده اند و کوشيده اند که آنان را در سنديکاها و احزاب سياسی متشکل کنند.
خداوند سخن سعدی با دست دادن تعريفی از طبقه ی متوسط در عين حال به زيبايی رابطه ی سه گروه فرادستان و طبقه ی متوسط و فرودستان را در اين شعر زيبا بيان کرده است:
نه بر اشتری سوارم نه چو خر به زير بارم
نه خداوند رعيت نه غلام شهريارم

[پايگاه طبقاتی جنبش سبز (بخش يک و دو)، محمد برقعی]
ماخذ
 http://news.gooya.com/politics/archives/2010/03/101689.php

۱ نظر:

kamran گفت...

Why then majority of middle class in america follow billuner Trump