مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند

. بیاد داشته باشیم و هرگز فراموش نکنیم :در شرایط بسیار خطیر کنونی در گام نخست و در حکومت ملایان و مذهب مجموع جامعه انسانی ایران،تمامیت ارضی ایران،و طبیعت ایران در سراسر ایران در تهاجم و نکبت حکومت آخوندها در خطر است. اختلافات را به کناری بگذاریم، نیروهایمان را در نخستین گام در راستای نجات این سه مجموعه هم جهت کنیم و به خطر اصلی بیندیشیم .

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی
تاریخ دوران باستانی ایران

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

انتخابات


نمیدانم این شعر از کیست ولی خواندنی ست
دوبـاره انتخــابـاتی علـم شد
دلِ میهن، پـر از درد و ورم شد
چهل سالی، نه آزادی، نه ایمان
نه فرهنگ و هنر، نه حقّ انسان
چهل سالی، خبر از «مردمی» نیست
ز «استقلال» هم، یک اسم باقی ست
چهل سالی، شرافت رفت از یاد
وطن شد با دروغ و مکر بر باد
چهل سالی، سخن از "حقّ ِ ناس" است
ولی محصولِ این حق، "اختلاس" است
چهل سالی، قلم ها را شکستند
درِ هرگفتگو بر خلق بستند
چهل سالی ست سگ ها را گشودند
ولیکن سنگ را از ما ربودند
زده صدگرگ با رختِ شبانی
به گلّه، آشکارا و نهانی
هزاران برّه مان را سر بریدند
دریدند و به خاک و خون کشیدند
همه بردند و خوردند و نرفتند *
به نیرنگ از "خدا" و "مهر" گفتند
به زندان ها، هزاران مردِ آزاد
به قبرستان، هزاران قبر، آباد
شده "مجّانی"؛ امّا مرگ و تهمت
فساد و کینه و تزویر و ذلّت
ز قانون و ز قاضی، هرکه دیده ست
کنارش گرگ و جنگل روسفید است
***
در این دوران که میهن بی تپش بود
تمامِ جیب ها جایِ شپش بود
- شپش هایِ شلنگ اندازِ پُررو
معلّق ها زدند این سو و آن سو
به يُمنِ جيب هايِ سخت بي پول
شده قبراق و مست و شاد و شنگول
سه قاپ انداز گشته تويِ هرجيب
همه ويراژ دِه:« بيب بيب بيبيب بيب!»
***
به چندین مجمع و شورا و مجلس،
گروهی با افاضاتِ «مدرّس»
به لطفِ «حضرتِ آقا»یِ والا
نشسته بر سر این خوان ِ یغما!
خودش برمی گزیند عدّه ای را
همان ها حامی اویند هرجا!
از این «دور و تسلسل»هایِ خوشگل
پَرَد برقِ سه فاز از فرقِ عاقل
***
به هرسالی، به نام انتخابات
به ملّت می رسد صدگونه آفات
دوباره بازیِ "بنداز و در رو"
دوباره "روز از نو، روزی از نو"
دوباره، نبضِ میهن پرجهش شد
میانِ مفتخورها کشمکش شد
به خود گویم: «عجب وضع و بساطی است
چرا احوال ما این جور قاطی است؟
چرا این مملکت صاحب ندارد؟
که گَرد از گُرده یِ خائن برآرد؟
درِ دیزی، چرا همواره باز است؟
زبانِ گربه ها این سان دراز است؟
چرا دكّانِ وعده، باز وا شد؟
بسي فيلِ خفن، هرجا هوا شد؟
***
"اصولی"، هِی به هرسو می کِشَدمان
ز عشقِ خود، اصولی می کُشَدمان
چو سیّ و هفت سالِ پرمصیبت
کند ما را به سویِ خویش دعوت
رموزِ "مهرورزي" برملا کرد
هزاران درد از ملّت دوا کرد
"عدالت محوري"، رأسِ امورش
شرر افکند با آن شرّ و شورش
فساد و جهل گردد ریشه کن، باز
تورّم می کند زین مُلک پرواز
سخن از "هسته" و از "دسته" گوید
گهی واضح، گهی سربسته گوید
بساط ِ حقّه بازی ها سر ِ پاست
ز "حقّ رأی" و قانون"، بس سخن هاست
همـان لبخندهـایِ بی بهانه
به قصدِ کشتمــانی عاشقانه
دوباره، شیخ با آن حسّ و حالش،
به اعجاز کلامِ بی مثالش،
شـــود منجیّ دلســـوزانِ ملّت
ز "آزادی" بُوَد هر روز صحبت
خلاصه، حضرتش سازی زند نیک
سر و گوشَت شود زین ساز، تحریک
برقصـــاند تو را از بام تا شـــام
به آهنگ دیریم دام دام دارام دام
شدی خوشبخت، ملت؛ جای شادی است
ولیکن از سرت هم، این زیادی است
چو ما را نخبگان بر رأسِ كارند
از این اعجازها بسيار دارند
حراجِ نخبگان این جاست، ياران
گلستان است سر تا پايِ ايران!
همه آرند نان و شغل و مسكن
شود چشمانِ تو، زين وعده روشن
بـرايِ روزگـــاری توووپ ، عــــالي،
كِشی هِي نقشه هايِ خشك و خالي
بَبَه بَه بَه! بَبَه بَه بَه! بَبَه بَه
چَچَه چَه چَه! چَچَه چَه چَه! چَچَه چَه!
***
نه شیخ ِ شِحنه درد ما دوا کرد
نه دلواپس، خِرِ ملّت رها کرد
همه از یک قماشند و تبهکار
نهاده سال ها، ما را سرِ کار
فسونکاریّ و طنّازی ست این ها
بساطِ خیمه شب بازی ست این ها
چو جنگِ زرگری، رفتارهاشان
به یک کاسه ست دست هردوتاشان
صلاحیّت ملاحیّت دروغ است
دروغی پُرمَلات و بی فروغ است
همیشه چنداسمی توی جیب است
جز این، دیگر اداهاشان، فریب است ...»
تو که حالت هماره خیطّ و پیط است
چرا گویی که وطن را وضع، خیط است؟
کجا در مُلک ما قحطُ الرّجال است؟
ببین! هرچیزیش در حدّ کمال است
ز تو خواهیم ای بدپیله ی بوق
فقط یک سر بیایی پای صندوق
اگر مجذوبِ آقایی، به ما چه؟
وگر بیزار از مایی، به ما چه؟
نفوذی، منحرف، اصحابِ فتنه،
که می بینی دمادم خوابِ فتنه،
و یا از جمعِ "حزب الله" ِ بیدار،
مریدانِ "چماق" و عشق ِ "دیوار"،
چه صهیونیست باشی، چه ولایی،
«رُبات ِ برگِ رأی انداز» ِ مایی
جز این دیگر، به تو کاری نداریم
خس و خاشاک را آدم شماریم؟
نه حقّ ِ توست رفتن سوی مجلس
خَمُش باش و مکن بیهوده فِس فِس
از این بهتر دگر، میرزا قَشَمشَم؟
بفرما مرگ و قبرستان؛ فدات شم
اگر ناراحتی زین وضعِ باحال
بمیر و بیش از این دیگر مکن قال
وگر داري تو عقل و دانش و هوش
بخر يك قبرِ زيبا، زود بپر توش!
***
مگو 40 سال، میهن بی تپش بود
تمامِ جیب ها، جایِ شپش بود
بگو: «شكر خدا، كز لطفِ آقا
ميانِ آن شپش ها كشمكش بود!»

هیچ نظری موجود نیست: