مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند

. بیاد داشته باشیم و هرگز فراموش نکنیم :در شرایط بسیار خطیر کنونی در گام نخست و در حکومت ملایان و مذهب مجموع جامعه انسانی ایران،تمامیت ارضی ایران،و طبیعت ایران در سراسر ایران در تهاجم و نکبت حکومت آخوندها در خطر است. اختلافات را به کناری بگذاریم، نیروهایمان را در نخستین گام در راستای نجات این سه مجموعه هم جهت کنیم و به خطر اصلی بیندیشیم .

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی
تاریخ دوران باستانی ایران

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

قصیده الا یا شیخ عمامه فرو هل . اسماعیل وفا یغمائی. با مددی از منوچهری دامغانی. الا یا خیمگی خیمه فروهل


الا يا شيخ ! عمامه فرو هل
كه اين امت برون آيد ز منزل
بکوبد طبل را طبال تاریخ
بپا گردد زبانگ او زلازل
چنانی کز سر وحشت به شلوار
کنی ناگاه بول خویش را ول
بغرد هر کران زآفاق ایران
خروش ملتی چون شیر هایل
پس از چندین و چندین سال ظلمت
خورد خورشید ایران باز هندل
برآید بر ستیغ کوه البرز
به حلقوم سیاهی زهر قاتل
بكن آماده شیخا تيغ ناست
محاسن را نما از بيخ زايل
نبود ار تیغ ظرف واجبی را
بکن آماده با تعجیل عاجل
ولي اسـبـيل خود را حفظ فرماي
سبيلي نه به پشت لب چو «هرقل» (1)ا
كه كس در گير و دار موش و سوراخ
بنشناسد ترا ناگه شمايل
الا شيخا! ترا گفتم دو صد بار
مباش اينگونه غرق اندر رذائل
كه دوران ستم هرگز نپايد
منازل طي شود بعد از مراحل
هلا شيخا ترا گفتم دو صد بار
مكن تحرير توضيح المسائل
در آن منويس گربا اشتر نر
يكي مومن همي گرديد فاعل
ببايد سوخت اشتر را كه مومن
نگردد گرد كاري زين قبايل!!ا
هلا شیخا ترا گفتم ترا بس
احادیث فروج و هم قنابل
بچسبان ریش را بر این احادیث
که کار ملک کاری هست مشکل
الا شيخا ! ترا گفتم دوصد بار
كه شيخي باش فاضل ني كه جاهل
نگاهي كن تو بر اصطبل تاريخ
مشامي تازه كن از عطر پشكل
پس آنگه گله‌ هائي از شهان را
تو بنگر ـ چون فقيهي خوب و عاقل ـ
كه بر درب ورودي مهر تائيد
خورند ودر خروجي داغ باطل
هلا شيخا ! ترا گفتم دو صد بار
بر اين اصطبل و اين آخور مده دل
هلا شيخا ترا گفتم كه از كبر
مهل عمامه را بر فرق مايل
مهل بيرون تو كاكل را ز دستار
به طنازي چنان مرحوم «گيبل»(2)ا
ميفشان ريش خود ازچانه تا ناف
مكن «تحت الحنك» را هم حمايل (3)ا
مجنبان اشكم چون طبل خود را
كه انباري پهن را هست حامل
به پاي خود مكن« نعلين اصفر» (4)ا
كه از آن «باه» يابد قوت عاجل (5)ا
هلا شيخا ! ترا گفتم مپندار
كه هستي بيشتر از شاه خوشگل
كه اين امت مر او را كرد و آخر
ترا هم ميكند يكروز راحل
هلا شيخا ! ترا گفتم دو صد بار
مكن مرغ و خروس خلق بسمل(6)ا
نلـنبان همچو خوكان چرب و شيرين
مشو چاق و مخور اينسان تو قل قل
مثال بشكه اي از شاش و از گه 
كه كارت گشت خواهد سخت و مشكل
هلا شيخا ! ترا گفتم دو صد بار
مكن اموال ملت را تناول
هلا شيخا ترا گفتم دو صد بار
زمام ظلم را اينسان مكن ول
مکش ترک و بلوچ و ترکمان را
مریزان بمب بر کرد قویدل
كه روزي بر پل خر گيري آخر
نه «بسمل» ميدهد سود و نه «حوقل»(7)ا
رسد روزي كه بيني بر سرت سقف
بلرزد از يكي توفان نازل
برون آئي و بيني در خيابان
نه راهي در پس و ني در مقابل
ببارد بر سرت از بام هر كوي
نه سنبل، بل تگرگي از پشاكل
تو بگريزي و امت در قفايت
دوان چون تند بادي هول و هايل(8)ا
به دست هر يك از مردم شيافي
زخردل يا نشادر يا كه فلفل
كه گر يك دانه از آن را سپوزند
بناگاهان ترا اندر اسافل
چنان در جست و خيز آئي كه چون برق
به يك دم طي كني هفتاد منزل
و در هر گام خود صد بار گوئي
زسوزو درد «اللهم سهل» (9)ا
بگیرند و ببندت به بیضه
به هر کوی و به هر برزن جلاجل(10)
هلا شيخا ! ترا گفتم حكايت
نماني تا چو خر يكباره در گل
همان بهتر كه بگريزي به جائي
كه از آن آمدي، تا«كوه عامل» (11)ا
14 اسفند1382
با مقداری اضافات فروردین 1396
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضيحات
(1)هرقل: هرقل هراكليوس پادشاه مقتدر روم كه در جنگ با ارتش دولت ساساني شكست خوردواسير شد و به عنوان عمله به كار گل گماشته شد.
(2) كلارك گيبل هنرپيشه معروف و فقيد سينما
(3) تحت الحنك:
(4) نعلين اصفر: نعلين زرد كه بنا بر برخي روايات آخوندي پوشيدن آن باعث قوت قواي جنسي ميشود.
(5) باه : نيروي جنسي
(6) بسمل كردن: سر بريدن
(7) بسمل و حوقل: يا بسمله و حوقله:بسم الله و لاحول ولا قوه بالله الا بالله گفتن براي ياري خواستن از خدا و رفع بدي ها
(8)هايل: وحشتناك و هول انگيز
(9) اللهم سهل با تشديد روي هـ در كلمه سهل: خدايا آسان گردان
 (10)جلاجل: زنگوله ها
(11) كوه عامل: جبل عامل منطقه اي در لبنان كه در اساس در دوران صفويه كاروانهائي از آخوندها از اين منطقه روانه ايران شدند و از زادگاههاي اصلي و تاريخي آخوندهاي شيعه
----------------------------------

منوچهری دامغانی - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

منوچهری دامغانی 

 الا یا خیمگی! خیمه فروهل

الا یا خیمگی! خیمه فروهل
که پیشاهنگ بیرون شد ز منزل
تبیره زن بزد طبل نخستین
شتربانان همی‌بندند محمل
نماز شام نزدیکست و امشب
مه و خورشید را بینم مقابل
ولیکن ماه دارد قصد بالا
فروشد آفتاب از کوه بابل
چنان دو کفهٔ زرین ترازو
که این کفه شود زان کفه مایل
ندانستم من ای سیمین صنوبر
که گردد روز چونین زود زایل
من و تو غافلیم و ماه و خورشید
براین گردون گردان نیست غافل
نگارین منا برگرد و مگری
که کار عاشقان را نیست حاصل
زمانه حامل هجرست و لابد
نهد یک روز بار خویش حامل
نگار من، چو حال من چنین دید
ببارید از مژه باران وابل
تو گویی پلپل سوده به کف داشت
پراکند از کف اندر دیده پلپل
بیامد اوفتان خیزان بر من
چنان مرغی که باشد نیم بسمل
دو ساعد را حمایل کرد برمن
فرو آویخت از من چون حمایل
مرا گفت: ای ستمکاره به جایم!
به کام حاسدم کردی و عاذل
چه دانم من که بازآیی تو یا نه
بدانگاهی که باز آید قوافل
ترا کامل همی‌دیدم به هر کار
ولیکن نیستی در عشق کامل
حکیمان زمانه راست گفتند
که جاهل گردد اندرعشق، عاقل
نگار خویش را گفتم: نگارا!
نیم من در فنون عشق جاهل
ولیکن اوستادان مجرب
چنین گفتند در کتب اوایل
که عاشق قدر وصل آنگاه داند
که عاجز گردد از هجران عاجل
بدین زودی ندانستم که ما را
سفر باشد به عاجل یا به آجل
ولیکن اتفاق آسمانی
کند تدبیرهای مرد باطل
غریب از ماه والاتر نباشد
که روز و شب همی‌برد منازل
چو برگشت از من آن معشوق ممشوق
نهادم صابری را سنگ بر دل
نگه کردم به گرد کاروانگاه
به جای خیمه و جای رواحل
نه وحشی دیدم آنجا و نه انسی
نه راکب دیدم آنجا و نه راجل
نجیب خویش را دیدم به یکسو
چو دیوی دست و پا اندر سلاسل
گشادم هر دو زانو بندش از دست
چو مرغی کش گشایند از حبایل
برآوردم زمامش تا بناگوش
فروهشتم هویدش تا به کاهل
نشستم از برش چون عرش بلقیس
بجست او چون یکی عفریت هایل
همی‌راندم نجیب خویش چون باد
همی‌گفتم که اللهم سهل
چو مساحی که پیماید زمین را
بپیمودم به پای او مراحل
همی‌رفتم شتابان در بیابان
همی‌کردم به یک منزل، دو منزل
بیابانی چنان سخت و چنان سرد
کزو خارج نباشد هیچ داخل
ز بادش خون همی‌بفسرد در تن
که بادش داشت طبع زهر قاتل
ز یخ گشته شمرها همچو سیمین
طبقها بر سر زرین مراجل
سواد شب به وقت صبح بر من
همی‌گشت از بیاض برف مشکل
همی‌بگداخت برف اندر بیابان
تو گفتی باشدش بیماری سل
بکردار سریشمهای ماهی
همی‌برخاست از شخسارها گل
چوپاسی از شب دیرنده بگذشت
برآمد شعریان از کوه موصل
بنات النعش کرد آهنگ بالا
بکردار کمر شمشیر هرقل
رسیدم من فراز کاروان تنگ
چو کشتی کو رسد نزدیک ساحل
به گوش من رسید آواز خلخال
چو آواز جلاجل از جلاجل
جرس دستان گوناگون همی‌زد
بسان عندلیبی از عنادل
عماری از بر ترکی تو گفتی
که طاوسی‌ست بر پشت حواصل
جرس مانندهٔ دو ترگ زرین
معلق هر دو تا زانوی بازل
ز نوک نیزه‌های نیزه‌داران
شده وادی چو اطراف سنابل
چو دیدم رفتن آن بیسراکان
بدان کشی روان زیر محامل
نجیب خویش را گفتم سبکتر
الا یا دستگیر مرد فاضل
بچر! کت عنبرین بادا چراگاه
بچم! کت آهنین بادا مفاصل
بیابان در نورد و کوه بگذار
منازلها بکوب و راه بگسل
فرود آور به درگاه وزیرم
فرود آوردن اعشی به باهل
به عالی درگه دستور، کو راست
معالی از اعالی وز اسافل
وزیری چون یکی والا فرشته
چه در دیوان، چه در صدر محافل
وزیران دگر بودند زین پیش
همه دیوان به دیوان رسایل
حدیث او معانی در معانی
رسوم او فضایل در فضایل
همی‌نازد به عدل شاه مسعود
چو پیغمبر به نوشروان عادل
درآید پیش او بدره چو قارون
درآید پیش او سائل چو عایل
شود از پیش او سائل چو بدره
رود از پیش او بدره چو سائل
بلرزند از نهیب او نهنگان
بلرزد کوه سنگین از زلازل
الا یا آفتاب جاودان تاب
اساس ملکت و شمع قبایل
تویی ظل خدا و نور خالص
به گیتی کس شنیده‌ست این شمایل
یکی ظلی که هم ظلست و هم نور
یکی نوری که هم نورست و هم ظل
گهر داری، هنر داری به هرکار
بزرگی را چنین باشد دلایل
تویی وهاب مال و جز تو واهب
تویی فعال جود و جز تو فاعل
یکی شعر تو شاعرتر ز حسان
یکی لفظ تو کاملتر ز کامل
خداوندا من اینجا آمدستم
به امید تو و امید مفضل
افاضل نزد تو یازند هموار
که زی فاضل بود قصد افاضل
گرم مرزوق گردانی به خدمت
همان گویم که اعشی گفت و دعبل
و گر از خدمتت محروم ماندم
بسوزم کلک و بشکافم انامل
الا تا بانگ دراجست و قمری
الا تا نام سیمرغست و طغرل
تنت پاینده باد و چشم روشن
دلت پاکیزه باد و بخت مقبل
دهاد ایزد مرا در نظم شعرت
دل بشار و طبع ابن مقبل

هیچ نظری موجود نیست: