دریچه زرد. اسماعیل وفا یغمائی

دریچه زرد. اسماعیل وفا یغمائی

آفتاب خواهد شد

آفتاب خواهد شد

مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند

. فراموش نکنیم کورش نماد آغاز تاریخ واقعی ایران در مقابل تاریخ جعلی آخوند و مذهب ساخته است. کورش نماد هویت واقعی ایرانی در دور دست تاریخ است. گرامی اش داریم.بیاد داشته باشیم و هرگز فراموش نکنیم :در شرایط بسیار خطیر کنونی در گام نخست و در حکومت ملایان و مذهب مجموع جامعه انسانی ایران،تمامیت ارضی ایران،و طبیعت ایران در سراسر ایران در تهاجم و نکبت حکومت آخوندها در خطر است. اختلافات را به کناری بگذاریم، نیروهایمان را در نخستین گام در راستای نجات این سه مجموعه هم جهت کنیم و به خطر اصلی بیندیشیم .

شماری فیلمها و گفتکو روی تصویر کلیک کنید

شماری فیلمها و گفتکو روی تصویر کلیک کنید
روی تصویر کلیک کنید

این است جهان ما در این لحظه

این است جهان ما در این لحظه
روی تابلو کلیک کنید

کرونا وزمین ما

کرونا وزمین ما
روی تصویر کلیک منید

روی تصویر کلیک کنید

روی تصویر کلیک کنید
از این وبگاه پر بار و وزین و در راستای شناخت هویت ملی خود دیدن کنیم

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی
تاریخ دوران باستانی ایران

۱۳۹۹ آذر ۳۰, یکشنبه

جادوی قدرت وشش خطابه اسماعیل وفا یغمائی

جادوی قدرت وشش خطابه
اسماعیل وفا یغمائی
در باره سوپرانوی حدث اصغر خفیف
و حکایت آیه الله دکتر سید کاظم مصطفوی و باقی قضایا

من این مقاله و شعر را یکسال پیش بعد ازنوشتن مقاله خوکچه ای که به جهنم  سلام کرد و نیز شعری دیگر که اسدیان مرا مورد هجوم قرار داده بودو تا توانست تهمت زد و لجن پراکند  نوشتم ولی منتشر نکردم. دلم نیامد.ولی اشتباه میکردم باید منتشر میشد. شعر بانوی هزار جامه و شماری دیگر را نیز ماهها قبل نوشتم ولی منتشر نکردم،نمی خواستم کسی را بیازارم و به دنبال کار خود بودم ولی پس از فوت اسدیان و دیدن برخی مقالات از پهلوان پنبه های مفتخور خر گردن  گاو پیکر بیشرف و نیز دکترهای عالیجناب متخصص زنان و زایمان و سمبلهای طهارت مطلقه اخلاقی و راستگوئی فهمیدم اشتباه کرده ام. با مشتی بیشرف که هیچ مرزی را نمی شناسندو با

مرداب گندیده کرم پروری که جز این جانوران را نمی زاید نباید مدارا کرد. بنابراین به پایان آمد این دفتر  . حمید اسدیان زنده نیست من داوری خود را دارم و امید که تا جائی که به جهان ناشناس برمیگردد در آرامش باشد. شعر را میخوانید و نیز پس از این شعرهای دیگر راو پس از این وقتی جنازه مردگان را چماق سرکوب میکنند مردگان را نیز باید به داوری نشست وگرنه به صرف مردن !!باید خمینی پلید را خدا بیامرز گفت. مردگان را نیز باید داوری کرد.

اسماعیل وفا یغمائی   

جادوی قدرت وشش خطابه

اسماعیل وفا یغمائی

در باره سوپرانوی حدث اصغر خفیف

و حکایت آیه الله دکتر سید کاظم مصطفوی و باقی قضایا

و درشناخت کسانی که  فرزندان زخمخورده و آواره ملت ایران را مزدور جلادان پلید آخوندهای حاکم بر ایران میخوانند

در جنگ قدرت از دیر باز تا کنون، جای هیچ ترحم و درنگی نبوده است. تاریخ و ادبیات ما این را گواهی میکندو ما خوشبختانه یا بدبختانه نسلی هستیم که در طول چهلسال گذشته بارها شاهد جنگ قدرت بوده ایم.

- کشتارهای بیرحمانه و وحشیانه خمینی در اغاز کار برای درو کردن ارتشیان و صاحبمنصبان شاه.

- کشتارهای بعدی و تصفیه های یاران دیروز از کشتن قطب زاده و طرد بازرگان و حبس امیر انتظام و قتلها و ترورهای پنهان برای حفظ قدرت.

- کشتارهای نیروهای سیاسی وسیلاب خون جاری کردن از مجاهد و فدائی و دموکرات و کرد و ترکمن و....که سر به هزاران و دهها هزار زد .

- جنگ قدرتی که در ادبیات ما نمونه آغازین تاریخی و فرهنگی اش   جنگ پسران سه گانه فریدون و کشتن ایرج و ماجراهای بعدیست( به شاهنامه فردوسی مراجعه کنید).در خارج کشور به اشکالی دیگر ادامه یافت. این جنگ قدرت منجمله در دوری و فرار سازمانهای سیاسی از یکدیگر و عدم اتحاد که هریک خود را برتر میدانست و محق تر و در درون سازمانهای سیاسی و پس زدن رفیق و یار دیروز، و او را خانه نشین کردن، و یا کشتار رفقا در گاپیلون  وامثال اینها

وماجرا در کشاکشهای سیاسی هنوز ادامه دارد و نماد تلخش عدم اتحاد و همراهی است که منجمله حاصل جنگ قدرت است. سراسرتاریخ ایران از اغاز تا کنون تاریخ جنگ قدرت است و متاسفانه هنوز هم ماجرا ادامه دارد.

 ولی از محورهای قدرت یعنی شاهان وامیران و خلفا و بزرگان که بگذریم  سرگذشت تلخ و مضحک کسانی قابل توجه است که به دلایل مادی یا معنوی در خدمت اصحاب قدرتند.

 اینان اگرچه ممکن است در گذشته بارقه های کم یا زیادی از ازادیخواهی و... با خود داشته باشند اما چون صاحبان قدرت چشم بند مکتب و مرام را بر چشم آنان استوار کردند دیگر همان شتر بر خراس بسته ای هستند که گردادا گرد خرمن قدرت میچرخند و خرد میکنند و میتازند و گاه در بیرحمی بخصوص اگر چشم بند ایدئولوژیک باشد هیچ مرزی را نانوردیده نمی گذارند و از نابود کردن رفیق  سابق و حتی برادر و پدر و مادر خود فرو گذار نمی کنند.

 نمونه روشن و ایدئولوژیکش   لاجوردی و سران کشتارگری هستند که با تکیه به رهبر و مقتدا و اتکا به دین ورحمت الهی در جنایت و خونریزی  تا آخرین نفس میتازند.

 اما ماجرا به همین جا ختم نمیشود تراژدی وقتی مضاعف میشود که در جناح قربانیان خمینی و لاجوردی که مشروعیت خود را فقط از مقابله با طرف مقابل و وجوه سلبی جلادان و نه وجوه ایجابی خود میگیرند مقوله دست یافتن به قدرت توجیه سیاسی و ایدئولوژیک شود.

در این نقطه ما شاهد ظهور کسانی خواهیم شد که در ذات همان خمینی و در شکل فرشته رحمت اند چون در حال جنگیدن سیاسی و نظامی با جلاد غالب هستند . در این نقطه کسانی که در خدمت اصحاب قدرتند بی نیاز از هر ئئوری هستند. هر کس با انان نیست. خائن، دشمن، فاسد،دزد. لوط کار. فاحشه شکنجه گر و همکار جلادان کشتارگاههای آخوندهاست.

  و در همین نقطه  است که میبینیم رفیق سابق بدون هیچ مدرک و سند رفقای سابق خود را به سوی مزدوران و خائنان هل میدهد .تبعیدی و پناهنده ای را که در فشارهای مختلف و بیماری و سالخوردگی اسیر حوادث است شکنجه گر و مزدور میخواند. برادر خواهر خود را فاحشه مینامد. زن علیه شوهر و شوهر علیه زن کتاب مینویسد تا اثبات کند مزدورست.مادر را از دیدن پسر وپدر را از دیدن دختر منع میکنند و ککشان هم نمیگزد ولی در فریاد اینکه آزادی ملتی در گرو شرف و کوشش ماست درنگ روا نمیدارند....

 حکایت اینان حکایت قاضی عضد الدین عالم مسلمان دوران مغول است که به فرمان ابوسعید پادشاه مغول در مجلس طرب او برقص پرداخت  عضدالدین بخشی از زندگانی‌اش را در منصب قاضی‌القضاتی ابوسعید به سر آورده بود.در   مجلسی شبانه ابوسعید دست عضدالدین می‌گیرد و او را برای رقص به میدان می‌کشاند. اما جنب و جوش قاضی چندان خط و سوی درستی از رقص به دست نمی‌دهد. چنانکه اطرافیان پادشاه به او یادآور می‌شوند: "تو رقص به اصول نمی‌کنی". عضدالدین نیز در پاسخ ایشان می‌گوید: "من رقص به یرلیغ (قانوان شاهان مغول) می‌کنم نه به اصول."حکایت تلاش  فرمانبران دستگاه قدرت رقص به یرلیغ است و نه هیچ چیز دیگر.

من خود یعنوان کسی که بخصوص در هفت سال گذشته بارها و بارها آماج رقصندگان مومن به یرلیغ بوده ام این را تجربه کرده ام و نیز هر روز شاهد نوشته ای کتابی یا مقاله ای در رابطه با دیگرانی چون خود در این زمینه هستم. چه باید کرد؟ جویندگان قدرت بطور کامل خود   بودن خود را توجیه کرده اند. انان کاملا با خود در وحدتند ووجدانی اسوده دارند همان وجدانی که در طول تاریخ ایران از قرنها قبل با مرگ یک صاحب قدرت به دیگری به ارث رسیده و او را توجیه کرده است .

رقصندگان به یرلیغ اما بخصوص آنان که به دلیل ایدئولوزی میرقصند تا اخرین نفس خواهند رقصید و در خدمت اصحاب قدرت خواهند بود.اینان اگر چه خود را فرزندان محق آزادی و عدالت و دمکراسی و انقلاب میدانند اما اگر شناسنامه و مختصات انرا بنگریم خواهیم دید که پدر و مادر راستینشان جز استبداد  نیست کافی است پیروز شوند تا شناسنامه قلابی را به دور افکنند و شناسنامه حقیقی خود را برگیرند

 اینکه بر میز سیاست چه پیش آید حکایت دیگریست اما آنچه سهم ماست شناخت این پدیده و خطر هولناک ان وروشنائی افکندن بر جویندگان قدرت به هر قیمت و نیز رقصندگان است و نشان دادن این حقیقت که کسانی که امروز با تهمت و تهدید و فریب و دروغ کوشش میکنند هر مبارز و فعال منتقدی را به حیطه جلادان حاکم و مزدوران حقیقی انها برانند نمی توانند منادیان ازادی و دموکراسی فردا باشند بخصوی که پایه های تفکرشان بر مرداب قرنها استوار شده باشد.

شش خطابه حاصل تعمقی در این حقیقت است.و هشدار این حقیقت که آخوندهای بدون عمامه و عمامه دار در محتوا بر هم منطبق اند تنها مغلوب بودن و غالب بودن آنهاست که ما را گیج میکند.

 

 خطابه یکم

برویم بر سر محتوا رفقاشکل مهم نیست و نامها

 

درود بر شاملو

که شعر سپید را بمیدان آورد

تا سبکبال تر به پرواز آئیم

و اما برویم بر سر محتوا رفقا

شکل مهم نیست و نامها

مهم نیست عمامه داشته باشی یا عبا

و طول موی ریشت

 به حد پشم مذاکیر مبارکت برسد،

یا  اینکه دو تیغه بتراشی ریش را

 و کراوات بزنی،

و این چنین است رفقا

که به نظر من

(که لنگ لنگان در کوچه های غربت

هنوز میگذرم،)

تفاوتی نیست میان

حضرت آیه الله حجت الاسلام دکتر سید کاظم مصطفوی

استاد خارج فقه و اصول حوزه علمیه  

و عضو هیئت علمی دانشگاه حضرت معصومه و فیضیه

و این یکی که همنام آن یکی است

و عمه اش در بچگی اشتباها به او میگفت دودول طلا!

ولی گویا   دشمن ان یکی است مثلا

ولی متاسفانه  ریشه ها به هم گره خورده

اگرآن چه یکی ریش دارد

و این یکی ندارد

یعنی نه ریش دارد نه تخم،

و نه دودول مورد نظر عمه خانمش را

و تعارف را کنار بگذاریم

و بازی با اشکال را

که تفاوتی نیست میان اسدالله لاجوردی

سلاخ اوین و پیشانی محکم نظام

که در سیلاب خون بفرمان خمبنی پلید و خدای خمینی

غسل کرد و وضو گرفت

با این یکی که مثلا قربانی آن یکی است

ولی با همان شقاوت

با همان بیشرافتی وبی پروائی

هر کسی را که جیک بزند

چرب ناکرده و با ایمان کامل

با ریدن مقالات

و تیزیدن اشعار

به ماتحت آن جلاد مرحوم مغفور جنت مکان خلد آشیان!!

فرو می فرماید،

که آن یکی یعنی لاجوردی

 نه گوش بفرمان حقیقت:

 با معیار انسان و آزادی

بل بفرمان ولی فقیه غالب بود

که تمام جهانش را در خود احاطه

و خیالش را تخت کرده بود

و میکشت براحتی آب خوردن

و این یکی بر خلاف آن یکی

که گوش بفرمان حدیث است و فتوای و حکم

 (اگر چه کامو و کافکا و هدایت  میخواند ولی نه به اندازه الاغ

که هزار درود بر الاغ

که به اندازه خودش ذره ای از آنها را نمی فهمد

و تنها بی هویتی و فلاکت خودرا با اینان میپوشاند)

گوش بفرمان فقیه منتظر است

و فعلا چون امکانات کم است

و نمیتوان کشت

می تیزد شعرهایش را    

و می ریند مقالاتش را به حول و قوه الهی

 و تائیدات مقام معظم

 و ساطور کش میکند بیرحم تر از جلادان اوین

هر آن کس را که از یک زخم از هزار زخم خود

 به اعتراض ناله ای بر می آورد

 و می چپاند او را در خیل جلادان خمینی و خامنه ای

 

خطابه دوم

و لازم آمد  چیزی در باب این رینش و تیزش  

مرا این جدال خوش نیست

چرا که قدرتمدار را خوش است

که دوستان دیرین بر سر هم بکوبند

و استخوانی لبخند الوده بسوی مرید پرتاب کند

نمی خواستم چیزی بنویسم رفقا!

نه بخاطر دفاع از خود

ولی مع الاسف ریدن مرده ی دودول طلای ما

مستمر و بی پایان

 به کفن اش به درازا کشیده است

و لازم آمد و واجب شرعی و کفائی  است

چیزی در باب این رینش و تیزش سیاسی- ایدئولوژیک

و توحیدی- انقلابی

قلمی شود

و برای اصحاب فهم و ارباب کمال و شعورتوضیح داده شود

همانطور که حدث اصغر

یعنی ضرطه

و به بیان فلاسفه  حضرت گوز« اعلی  مقامه و ارفع صوته و اکثرحجمه»

از نظر فلسفی قائم بالذات نیست

یعنی خودش نمی تواند به تنهائی

 و بطور مستقل از چیز دیگری وجود داشته باشد

یعنی باید ماتحت مبارک ومقدس و محترمی وجود داشته باشد

تا بفرمان او در راستای انقلاب و منافع انقلابی و توحیدی

اسفنکتل ها کمی شل شوند

ماتحت اخم کرده ی ولی فقیه

 چین از ابروان مدور  مبارک کمی باز کند

عضلات شکم منقبض گردند

و به عون الله تعالی

ضرطه با شادی و نشاط

و شلنگ انداز و دست افشان و پا کوبان

از راست روده رها شود

و در فضای ازاد نالشی و غرشی  و خودی بنمایاند

و در مایه دشتی زمزمه کند

اگر جور و جفا بودیم و رفتیم

ببین ما با وفا بودیم و رفتیم

میان راست روده شاد بودیم

بفرمان شما بودیم و رفتیم

 و سپس هیچ!!

با این توضیح فلسفی برای دوستان  و دشمنان

نوشتن مقالات مورد نظر بنده توسط این جناب

 و نیز اشعار این بزرگوار

قائم بالذات نیست

بلکه باید ماتحت مبارکی باشد و اراده کند

تا حدث اصغر بتواند رها شود

 و هجمه کند به دشمنان

و پس این توضیح

بروم به قسمتهای غم انگیز ماجرا

 

خطابه سوم

و به کجا رسیده ایم  ؟خسته و پیربا چوبدستی در کف

جوان بودیم

آه جوان بودیم و پر بار

با هزار شاخه و شکوفه

با هزار آرزو برای آزادی و عزت سرزمینمان

که بدنبال گریزی تاریخ ساز

گریز آنکه در پوست شیرو باترسیده ترین دل گریخت

واستخوانها و کیسه های خون ما را

زاد راه  کرد وبر گردن خود آمیخت

از میهن و ملت خود گریزانده شدیم

بی آنکه بدانیم گریخته ایم

ودر زیگزاکهای خون و جنون و جهل

و دروغ و فریب مطلق

خطی از خون ما در هرجا که گذشتیم

 که گذشت بجا ماند

و استخوانهای فروریخته ما.....

***

درسراسر ایران صدای رگبارهای خمینی و خامنه ای 

ما را بخاک میافکند

و فرزندان در برابر مادران بر دار کشیده شدند

و کار ناتمام آنان را

رگبارهای خطا و فریب و دروغ تمام میکرد

و اینچنین رستاخیز مجدد ولایت آغاز شد

***

همه چیز را فدا کردیم

فدا کردند

فدا شد

داغ بوئیدن گیسوی کوچکترین خواهرمان

و بوسه بر رخسار غمگین مادر پیرمان

و نگاه نگران گربه خانه مان را بر بام بلند کاهگلی

و دیدن لبخند پدرمان را با خود به گورهای گمنام بردیم

داغ دیدار آنچه را که دوست داشتیم و فدا کردیم. فدا کردند

داغ همسران به غارت فریب رفته مان را

در شبهای توهین و طلاق

داغ کودکان نوجوانمان را که نوجوانی را تجربه نکردند

داغ رزمیدن راستین را در سایه سار ملت و اراده اش را

و پیشتازان و نمایندگان راستین اش را

(و نه همگام بودن با مشتی فراری بریده از ملت و میهن

که قدرت و فقط قدرت نخستین آیه کتابشان بود

و نه پناه جستن به اجبار در سرای مستبدان را)

با خود به گورهای گمنام بردیم

اجسادمان را خمینی بر دار کشید

 و ارواحمان( را آنکه سیمای دیگر خمینی است

و رستاخیز مجدد او)

بر قناره های سلاخ خانه ی هفت حصار خود آویخت

 تا در خود ذوبمان کند

 و به شکل و ذات خود بازمان بیافریند

***

و به کجا رسیده ایم  ؟

خسته و پیر

با چوبدستی در کف

لنگ لنگان و تلخ در کوچه های غربت

بی فاصله ای تا گورستان

ودر این پایان

 وز وزهای آلوده به نجاست شما

شماشاعران و محرران استخوان خوار

شماخرمگسهای چاه خلای متعفن و گندناک  ولایت نوین  آئین و خدای کهن

شمامدعیان پر ادعای بیرحم سالوس فریبکار خود باخته

در گوشهای خسته

و تازیانه های زهر آلودتان بر قلبهای خسته ما.

***

و به کجا رسیده اید؟

یکبار از خود سئوال کنید

از جامعه بی طبقه

تاصف  نرگدایان و قیح قبیح دریده دهان

شما آخوندهای بی عمامه 

صف کشیده بر دروازه های کاخ جهانداران

و طوماری خونین در کف

از آنچه جلادان حاکم چه کرده اند

بی طوماری در کف از آنچه خود کرده اید

و خنجری در کف

برای دریدن هر آنکس که نه شما را بر میتابد

و نه همتایان شما را بر مسند قدرت

 

 

خطابه چهارم

وکلام چون از دهان شاعر بر آیدهویت همگان را با خود میگیرد

در این ترانه تلخ

من از من سخن نمی گویم

من از ما سخن میگویم

چون از کتابها شاعری نیاموخته ام

من از هستی شعر آموخته ام

هستی که برترین شاعر است

با اعجازها و سرودهای دمادمش

با کتابش که به هر دم شعری نو در ان زاده میشود

من از کتابها شعر نیاموخته ام

  از آفتاب و باد و باران شعر آموخته ام

میتابند و می وزند و میبارند

برای دیگران شعرهای خود را

برای زندگی دیگران

بی انکه دفتر و دیوانی داشته باشند

من از ما سخن میگویم چون شاعرم

وکلام چون از دهان شاعر بر آید

 هویت همگان را با خود میگیرد

وشاعر خود یک تن ازهمگان میشود

من از ما دفاع میکنم

از دیگرانی که آماج زهرها و زخمهایند

من از ما میگویم

مائی که من از اویم

مائی که این نسل خنجر خورده از خمینی و شماست

مائی که آماج دشنه های زهر آگین شماست.

 

خطابه پنجم

بر نمی آئیدولی مرا هراسی از طلوع تاریک شمایان نیست

بتازید

بتازید.

در این میهن در کنار کورش و کریمخان  

و یعقوب و بابک و استادسیس

تیمور و چنگیز و آقا محمد خان نیزحکم رانده اند

آنان با نیکی هایشان

واینان با کله مناره ها

 و کوهوار چشمهای از حدقه بیرون کشیده

و شمایان با کوهوار قلبهای فرو ریخته توهین شده

و تپه های شعور و خرد  طرد شده

وعشقهای نفرین شده

و شرف پایمال شده

عشق شما را نفرین کرده است و شرف.

***

بر نمی آئید

ولی مرا هراسی از طلوع تاریک شمایان نیست

ای روزهای گندیده و شب شده

دیگر نه قبائی و نه کلاهی مرا لازم نیست

که هیچگاه لازم نبود

 من زیسته ام از آغازبی کلاه و قبا

در خیل مطرودان و آوارگان و غریبان و تنهایان

و بی نیاز به استخوانپاره ای آلوده به محبت راهداران گم کرده راه

 

***

بی غرورم من تا مغرور غرورهای ابلهانه نباشم

عریان زیسته ام من

عریان چون خورشید

عریان چون بادهای سرزمینم ایران

عریان چون کویری که بر آن پرورده شدم

عریان چون آب چشمه هائی که از آنها نوشیده ام

عریان چون برفهای بینالود که شبی را با آنها بیدار بوده ام

عریان چون لبان زنی که شهد تمام جهان را

با بوسه ای به کام من ریخت

و حرمت نهادن به اعجازهای زنان را در من برانگیخت

عریان چون ملت خود که عریانی اش را حتی

به یغما برده اند

عریان چون شعر راستین و دلاور

عریان چون گلوله ای

که فقط بخاطر دفاع از آزادی شلیک شده است

و دهانهائی که بخاطر عدالت فریاد زده اند و میزنند

عریان چون زندگی و مرگ

عریان چون خدای ناشناسی که در او قدم میزنم

و شادم که پاسدار عریانی خویش

سالهای واپسین را

به سوی عریانی پاکیزه مرگ میسپرم

در تاسف از سرنوشت شما به چرک و شب نشستگان

 

خطابه ششم

اما بر این میهن مقدس. ملت من زیباترین تندیس جهانست

مرا هراسی از شما

از شما جبه داران و جامه پوشان هزار رنگ و نیرنگ نیست

 و وای اگر روزی عریان در نظاره گاه تاریخ بایستید

و جامه ها تان فرو ریزد

زشتی از زشتی شما خواهد گریخت

و شرف از بیشرفی شما خواهد گریست

مرا هراسی از بر آمدن شما نیست

چیزی بجا نمانده که آن را غارت کنید

تا بنیان و بنیاد

تا مغز استخوان ما را غارت کرده اید

لیسده اید و مکیده اید و پروار شده اید

مرده و زنده ما را

 بر پیشخوانها ی پر قنبیله ی مضحکتان عرضه کرده و میکنید

و فروخته اید و میفروشید

***

بر آئید . برآئید. برآئید

آنچنان که میتوانید و میخواهید

طلوع کنید و زمام قدرت در کف گیرید

زندانهاتان را از رویا به واقعیت کشید

تازیانه هاتان را بچرخانید

بر تخت نشینید

و در بالکنها برای مردمان دست تکان دهید

در هزار روزنامه ده هزار شاعر و محرر را بکار گیرید

رعد را  با مواجب آخر ماه

بفرمان در آورید تادرود بر شما بگوید

و میلیونها طوطی را بر شاخسارها بنشانید

 تا نام شما را تکرار کنند

اما بر این میهن مقدس

 ملت زیبائی که  با تاریکی ها و روشنائی هایش

و با تمام امیدها و نومیدیهایش

زیباترین تندیس زنده جهانست

تراشخورده ی پتک و قلم تاریخی سه هزار ساله

از کورش تا امروز

ملتی که جلادان حاکم را در زمین

و خدای آنان را در آسمان

به زانو در آورده است

به زانو در میآورد

به زانو در خواهد آورد

شما را دیریست به زیر کشیده است

ملتی که پله کان صعود و هبوط من است

ملتی که با او فرا میروم و فرود می ایم

ملتی که در او و با او

در غربتی چهلساله دمساز بوده ام

ملتی زیبا که تکیه گاه من است

و ملتی که تکیه گاه خاطره من است

در هستی پاکیزه ی نیستی

در بند خاطره حتی نیستم...............

امااگر خاطره ای برجای ماند،

و بسیار آموختم بسیار

از ادمی و سنگ و درخت و پرنده و باران

 و خیابانها و بیابانها

و هیچ نیاندوختم

مگر این حکایت تلخ را برای امروزیان و آیندگان

که سودای قدرت

باران حیاتبخش را به زهر هلاهل تبدیل میکند

روز را به تاریکترین شب به چرک نشسته

فرشته را به دیو

قربانی را به جلاد

پاکدامن ترین قدیس را به رئیس جنده خانه

و آنان را که در پی سودائیان قدرت راه میسپرند

به کوران وکرانی بیشرم و آزرم

که خود نیز بیشرمی و بی آزرمی  توجیه شده ی خود را نمی فهمند

دریغا.......

 

دوم سپتامبر2019

 

برخی توضیحات

اقسام حدث
حدث دارای دو مرتبه است؛ یکی خفیف و دیگری شدید. مرتبه‌ی خفیف، حدث اصغر و مرتبه‌ی شدید، حدث اکبر نامیده مى‌‌شود. آنچه که با وضو و غسل برطرف مى‌‌شود حدث به معناى دوم (مسبب) است. به کسى که حدث از او صادر گردیده «مُحدِث» می‌گویند.
حکم حدث
حدث، ناقض طهارت است و فرد محدث پیش از تحصیل طهارت، یعنی انجام وضو، غسل یا تیمّم نمى‌‌تواند اعمالى را که مشروط به طهارت است، به جا آورد.
اسباب حدث
اسباب حدث اصغر که تنها موجب وضو مى‌‌گردند، عبارت‌اند از: خروج ادرار؛ مدفوع؛ باد معده؛ خوابى که بر قوّۀ شنوایى و بینایى چیره گردد، به گونه‌‌اى که چشم نبیند و گوش نشنود؛ زایل شدن عقل بر اثر پیدایى جنون، بیهوشى، مستى و غیر آن و استحاضۀ قلیله.
اسباب حدث اکبر که با غسل برطرف مى‌‌گردند، عبارت‌اند از: جنابت، نفاس، حیض، استحاضۀ متوسطه و کثیره، و مسّ بدن میّت.
رافع حدث:
حدث اصغر با وضو و حدث اکبر با غسل بر طرف مى‌‌گردند.‌
در صورت عدم دسترسى یا عدم امکان استفاده از آب، تیمّم بدل از وضو در حدث اصغر و بدل از غسل در حدث اکبر مشروعیّت مى‌‌یابد

 

در شناخت تالی تلو جناب حضرت ایت الله دکتر سید کاظم مصطفوی

مصاحبه با آیت الله سیدکاظم مصطفوی

آیه‌ای که آیت‌الله شدن و رهبری حضرت آقا را رهنمون کرد و کاملا پیرو رهبر است

معرفی ابعاد شخصیت مقام عظمای ولایت، حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای دامت برکاته بر صاحبان قلم و آنهایی که توان معرفی معظم‌له به جامعه را دارند، وظیفه‌ای انکار نشدنی و جبران‌ناپذیری به وجود آورده است که مرکز خبر مجتمع آموزش عالی فقه(حجتیه) را بر آن داشته است تا سهم کوتاهی از مسئولیت خویش در این راستا را انجام دهد و از اساتید گران‌قدر و سرمایه‌های انقلاب که در این مجتمع فقهی حضور دارند، برای بازخوانی حقایق انقلاب اسلامی و شخصیت مقام معظم رهبری بهره گیرد.

در این گفت‌وگوی کوتاه، با یکی از استادان به نام حوزه علمیه قم و جامعه ­المصطفی‌العالمیه هم‌سخن شدیم تا از روز ارتحال امام خمینی رحمه الله و انتخاب حضرت آقا به عنوان ولی فقیه و جانشین امام راحل یاد کنیم.

«آیت­ الله سید کاظم مصطفوی»، با اشاره به هدایت قرآنی خود در رهبری پس از امام راحل، اظهار داشت: با توجه به ارادتی که نسبت به امام راحل داشتم، تحت تأثیر قوت روحی و انفاس قدسیه ایشان بودم. این مجذوبیت تا به آنجا بود که در روز ارتحال ایشان تا ساعاتی حالت عادی نداشتم و نتوانستم بر خود مسلط گردم.

* آیه 106 سوره بقره؛ استهدایی که از قرآن گرفتم

وی افزود: در آن ساعات همانند محتضری که در حال جدا شدن روح از بدنش است قرآن را باز کردم و استهداء و طلب هدایتی به قرآن کردم. از یاد نمی‌برم لحظه‌ای که کتاب شریف را گشودم و در ابتدای صفحه، این آیه را مشاهده کردم: مَا نَنسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَلَىَ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ. «هر حكمى را نسخ كنيم، يا آن را به [دست‏] فراموشى بسپاريم، بهتر از آن، يا مانندش را مى‌آوريم مگر ندانستى كه خدا بر هر چیز تواناست» (آیه 106 سوره بقره)

این استاد درس خارج حوزه، با اشاره به تفاوت برداشت تفسیری و هدایت قرآن، ابراز کرد: بیان راه توسط آیات قرآن، از روش‌های متعددی می‌تواند باشد که جنبه تفسیری و برداشت از آیات نیز راهی برای شناخت مقصود آیات است. اما جنبه هدایت قرآن جدای از جنبه تفسیری آن است که در آیاتی مانند "إِنَّ هَـذَا الْقُرْآنَ یِهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ " بیان شده است.

* وجه آیت­ و خیر شدن حجت‌الاسلام والمسلمین خامنه‌ای؛

آیت‌الله مصطفوی با بیان این که صراحت آیه اشاره شده، هدایت قرآنی برای من بود که آرامش روحی عجیبی نیز برای من به دنبال داشت، ادامه داد: آیه فوق، اشاره به آیت بودن امام خامنه‌ایمدظله العالی، افزون بر آیت بودن امام خمینیرحمه الله داشت که تا آن زمان به "حجت­الاسلام والمسلمین خامنه‌ای" شناخته می‌شدند.

وی تأکید کرد: پس از ساعاتی، این هدایت به واقعیت تبدیل گردید و معظم­له نیز به "آیت‌الله سید علی خامنه‌ای" شناخته شدند و با حکم مجلس خبرگان رهبری وقت به عنوان ولی‌فقیه انتخاب و به جانشینی امام راحل منصوب گشتند و این‌چنین شد که استهداء من از قرآن به واقعیت تبدیل شد.

این پژوهشگر و نویسنده حوزه، با اشاره به دلیل خیر بودن امام خامنه‌ای از امام خمینیرحمه الله، اذعان نمود: اما در مورد وجه بهتر بودن امام خامنه‌ای نیز وقتی این استهدای قرآنی را با یکی از عرفا در میان گذاشتم، وی اشاره به جوان‌تر بودن ایشان نسبت به امام راحل نمود که نشاط بیشتر در رسیدگی به مسئولیت‌ها را نیز در پی دارد.

* 25 سال است که به حضرت آقا یقین دارم؛

وی ادامه داد: اگر در مرحله علم و قطع، احتمال خطا وجود دارد، اما در یقین، حتی جهل مرکب هم راه ندارد. آرامشی که از این یقین برایم حاصل شده، تاکنون که 25 سال از آن رویداد می‌گذرد، ادامه دارد و امیدوارم که خداوند بر عمر بابرکت و توفیقات ایشان بیافزاید.

آیت­الله مصطفوی با بیان این که ولایت فقیه، از لحاظ فقهی، برای همه فقها، محرز و اثبات شده است، گر چه در حدود آن اختلاف نظر دارند، خاطرنشان کرد: فقها، درباره احکام مربوط به امور حکومت و اقامه مذهب و دین اختلافی ندارند، اما برخی همانند امام خمینیرحمه الله، دائره وسیع‌تری درباره مفهوم ولایت فقیه قائلند و برخی نیز اندازه محدودتری را باور دارند.

* ولایت فقیه، در امتداد ولایت خداست

وی اضافه نمود: ولایت نبی، در امتداد ولایت خداوند است، ولایت ائمه هدیعلیهم‌السلام، نیز در ادامه ولایت نبی مکرمصلی الله علیه وآله وسلّم و ولایت فقیه، نیز در ادامه ولایت ائمه معصومینعلیهم‌السلام است که در تسلسل می‌باشد.

این استاد درس خارج حوزه باب حجت کتاب شریف اصول کافی را مورد توجه قرار داد و اذعان نمود: در این باب، جملاتی از معصومینعلیهم‌السلام آمده است که فقها در زمان غیبت، همان ولایت ائمه هدی علیهم‌السلام را دارند که ولایت را منصبی شرعی می‌کند و آن را متفاوت از منصب جعل مردمی قرار می‌دهد.

* ولی‌فقیه، پرتویی از ولایت امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف را دارند

وی با ابراز این که هرچند همه فقهای ما می‌توانند به عنوان ولی مردم معرفی گردند، اما این واجبی کفایی است که با اقامه یک فقیه، این وجوب نیز مرتفع می‌شود، تأکید کرد: ولایت فقیه، پرتویی از ولایت امام زمانعجّل الله تعالی فرجه الشریف است، در نتیجه صلوات برای سلامتی مقام عظمای ولایت، نیز دعا برای استمرار ولایت حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلّم و ائمه هدی علیهم‌السلام می‌شود.

مصاحبه با آیت الله سیدکاظم مصطفوی

هیچ نظری موجود نیست: