دریچه زرد. اسماعیل وفا یغمائی

دریچه زرد. اسماعیل وفا یغمائی

افتاب خواهد دمید

افتاب خواهد دمید

مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند

. فراموش نکنیم کورش نماد آغاز تاریخ واقعی ایران در مقابل تاریخ جعلی آخوند و مذهب ساخته است. کورش نماد هویت واقعی ایرانی در دور دست تاریخ است. گرامی اش داریم.بیاد داشته باشیم و هرگز فراموش نکنیم :در شرایط بسیار خطیر کنونی در گام نخست و در حکومت ملایان و مذهب مجموع جامعه انسانی ایران،تمامیت ارضی ایران،و طبیعت ایران در سراسر ایران در تهاجم و نکبت حکومت آخوندها در خطر است. اختلافات را به کناری بگذاریم، نیروهایمان را در نخستین گام در راستای نجات این سه مجموعه هم جهت کنیم و به خطر اصلی بیندیشیم .

این است جهان ما در این لحظه

این است جهان ما در این لحظه
روی تابلو کلیک کنید

کرونا وزمین ما

کرونا وزمین ما
روی تصویر کلیک منید

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی
تاریخ دوران باستانی ایران

۱۳۹۸ آذر ۴, دوشنبه

یاد یک خانواده .یاد مادری که فرزندش را در برابر چشمش بر دار کشیدند گرامی باد


 عکس در سال 1338 در خاش گرفته شده است

امروزبیست و ششمین سال درگذشت طلعت یغمائی مادری است که فرزندش توسط اسلام در حاکمیت در هفت تیر سال  1361 دربرابر  مقبره  سیدی صاحب نام و مشهور به رضا در مشهد بر دار کشیده شد.میگویند این سید محترم کرامات زیادی داشته و یکبار آهوئی راپناه و نجات داده ولی معلوم نیست چرا در مقابل بر دار کشیدنهای مقابل مقبره اش هیچ عکس العملی نشان نداد همچنین چرا در مقابل صیغه رو بودن هزاران زن و
دختر در اطراف مقبره مبارکش و مقبره مبارک همشیره محترمه اش در قم هیچ کار نمی کند در حالیکه یکسوم ایران وقف و در مالکیت اوست   در این عکس طفلی که بر دامن مادر است علی امیر کبیر یغمائی است که نوزده سال بعد بر دار کشیده شد. عکس بر دار کشیده شده او نیز روی دامن مادر الصاق شده. میتوانید روی عکس کلیک کرده بهتر ببینید. بیست سال بعد فرزند دیگرش اسماعیل وفا یغمائی که من باشم پس از سی و چند سال آوارگی و غربت و تلاش وجنگیدن بی محابا با ملایان پلید توسط اسلام مغلوب و یک مشت ننر الاسلام والمسلمین، با سه کتاب که یکی از آنها به امضای همسر سابقش بود تهمت پلید مزدور بودن و اطلاعاتی بودن خورد. تف به سبیل هر آنچه دروغگوست .وبیست و شش سال بعد وقتی نوه اش امیر وفا یغمائی  یعنی فرزند بنده پس از پانزده سال تلاش کرد مادرش را ببیند حتی پنج دقیقه به او اجازه دیدار داده نشد و در بازگشت  نوشتند که او نیز مزدورست. در عکس نفر سوم از سمت راست تنها برادر باقیمانده من ابوالقاسم هوس یغمائی هفتاد و یکساله و بیمار قلبی و ناتوان از راه رفتن است که توسط اسلام مغلوب مقادیر زیادی اطلاعیه داده شده  که او رئیس انجمن نجات یزد است و فقیر جواب دادم هر وقت کاروان پیروزیتان وارد تهران شد میتوانید اگر ثابت شد هر دو تخم این پیرمرد را به دیوار میخکوب کنید تا خیالتان راحت شود چندین تن دیگر هم به حول و قوه الهی سالها بعد به دنیا آمدند که دو تنشان که یازده ساله و چهارده ساله بودند در سال شصت دستگیر شدند و کتک خوردند و دست و پایشان شکست .این حکایت یک خانواده از میلیونها خانواده ایرانی در کشاکش اسلام غالب و مغلوب است این  حکایت ماست درچنگال اسلام غالب و مغلوب مادر نازنینم که از ربس بر سر مزار ویران شده امیر رفتی و برگشتی سرانجام سکته کردی و راحت شدی.نازنین مادر  بعد از این همه هیچ چیز جهانم چنگی به دل نمی زند جز جنگیدن با فاضلاب متعفنی که چهارده قرن است سراسر ایران و تاریخش را به گند کشیده است. با یاد تو وهزاران چون تو تا آخرین نفس خواهم جنگید در این تردید ندارم و این نبرد بر اساس پرنسیب و شناخت است و نه امید به پیروزی. صبح طالع خواهد شد   بادا که صبح بر اید که بر خواهد آمد.یادت گرامی باد مادر نازنینی که فقط پانزده سال در کنار تو زیستم و  تابودی یادت بامن بود و هست.
اسماعیل وفا یغمائی  .

۴ نظر:

بهروز گفت...

خدا صبرتان بدهد و در مبارزه برای حق پیروز باشید.

ناشناس گفت...

مرده شور ایده الوژی اسلامی راببرن چه غالبش چه مغلوبش سگ زرد برادر شغاله ( دورازجان سگ و شغال)

ناشناس گفت...

مرده شور ایده الوژی اسلامی راببرن چه غالبش چه مغلوبش سگ زرد برادر شغاله ( دورازجان سگ و شغال)

جهانگیر گفت...

پیکره سیاه/سفید حلق آویزان این جوان با کیفیت نامرغوب و گرانولار که از خصوصیات عکسهای چاپ شده آن دوران در نشریه انجمنهای دانشجویان مسلمان خارج از کشور بود، سی و هفت سال است که با من است و فکر نمیکنم که تا پایان عمر نیز رهایم کند. همیشه فکر کرده ام چرا؟ چرا آن عکس و چند خبر یا تصویر دیگر مثل داریوش سلحشور در دادگاه و یا تصویر حبیب اله اسلامی در اوین گریبانم را گرفته وگاه و بیگاه در غوغای روزمره زندگی به یادم می آید و ول کن نیست. این یکی را همیشه اینطور توجیه کرده ام که شاید به خاطر ارادتی بود که در دوران نوجوانی به اسماعیل وفا داشتیم وسرودها و اشعارش ورد زبانمان بود و با خود مثل ذکر تکرار میکردیم و میخواندیم، آن تصویر را از دیگر پیکره ها، خبرها، و نوشته ها برایمان دلخراشتر و ناگوارتر میکرد...نمیدانم شاید. چند مرتبه خواسته ام یقه دکتر هلاکویی را بگیرم که دکتر جون این دیگه چه جور بیماری هست، آنالیزش کن ولی میدانم که برای اینجور ویروسها و گرفتاری های فکری فقط باید زیگموند فروید را از قبر بیاری بیرون تا بتونه تحلیل کنه.

به اندوهان من در آسمان سربی این شهر
ببار ای ابر سنگین دل
که قلبم میتپد امشب
به خیزابی ز خشم و درد