(برای همه فرزندان به خاک و خون غلتیده ایران)
(ایرج ارجمند،دیماه 1404)
هان! این عزیز کیست؟
هان! این عزیز کیست
که خفته است بر زمین
با جامه ای سیاه
بی گور و بی کفن؟
هان! این عزیز کیست
که فرقش شکافته است
خون می چکد از او؛
آن دیگری که دو پایش شکسته است
آن سوی تر
که دو دستش ز تن جداست
آن سوی و سوی و سوی
آن دور و دور و دور
به هر گوشه و کران
دست است و پای و سر
چشم است خون فشان
خون است و خون و خون.
وین رود خون که روان است در وطن
از جان مرد و زن
از خون مردمان کدامین قبیله ای است؟
یا از کدام قوم
که از یاد رفته است؟
شاید که پارسی است
ولی از کدام شهر
از مرکز است؟ شمال است یا جنوب؟
از شرق یا ز غرب؟
شاید که گیلکی است
و شاید که مازنی
یا آذری و کرد و بلوچی است بر زمین
ولی از کدام ایل؟
کدامین مرام و دین؟
یا بختیاری است و یا گرجی و لکی
یا گالش است و دیلمی و تات و تالشی
ولی از کدام ایل؟
کدامین مرام و دین؟
قشقایی است و ارمنی و باسری و لُر
یا ترک و ترکمن
یا خوزی و عرب؟
بگو از کدام ایل؟
با من بگو ز کدامین قبیله ای است یا از کدام قوم؟
یا از کدام دین و مرام است و مذهب است؟
زرتشتی است و مسیحی و مانوی
بودایی و یهودی و مهری و ایزدی
شاید بهایی است و یا اهل یارسان
یا پیروی است ز آیین مُسلِمان
باشد در این میانه یکی نیز بی خدا
از دین و رسم و رسوم خدا جدا.
پس این عزیز کیست
که خوابیده بر زمین؟
دانی که کیست او؟
او از تبار من
او از تبار تو
هرچند خفته است
بی نام و بی نشان
او از تبار ماست
بی شکّ و بی گمان.
فریاد، هموطن!
آن شیر بی کفن
فرزند توست
فرزند من
که خفته است بر زمین
فرزند ماست که رفته است آسمان
فرزند همه مان
جگرگوشه میهن
فرزند ایران
(ایرج ارجمند،دیماه 1404)
گوهر ایرانی
(به یاد جان باختگان هواپیمای اوکراینی(عزیزان به خاک خفته)
و برای دلاوران دادخواه ایران زمین)/
الف ارجمند / دی ماه 1404
صد و هفتاد و شش گل گشت پرپر
که بس دشوار باشد کرد باور
بسا دل خون شد و بس دیده شد تر
به جورِ تیرِ ضحاکِ ستمگر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
اگر ایران گرفتارِ بلا شد
چنین درچنگِ دیوی مبتلا شد
وگر با موشکِ روسی فدا شد
امیدِ صد عزیز جان مادر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
وطن در چنگ روس و چین گرفتار
چنان چون بچه شیری چنگِ کفتار
مطیعِ امرِشان سرهنگ و سردار
همه بی شرم و بی وجدان و کافر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
اگربینی گلستان پژمریده
به گلشن جامه گلها دریده
بلا از ساقه تا ریشه رسیده
سراسر خشک یابی شاخه تر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
اگر مهرِوطن از یاد رفته
امید مردمان برباد رفته
ز دلها نغمه های شاد رفته
اگر افسرده بسیارند و بی مَر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
جوانان وطن بی کار گشتند
میان همردیفان خوار گشتند
عزیزان جمله بی مقدار گشتند
پسر معتاد شد، آواره دختر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
اگر در جسم ها جانی نباشد
به دلها مهر و ایمانی نباشد
ویا در سفره ها نانی نباشد
پدر رنجور و مادرها مکدّر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
وطن را خویشتن برباد دادیم
به دستِ لشکری شیاد دادیم
به قوم ظالم و جلاد دادیم
کنون دست پشیمانی است برسر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
اگر ویرانه شد کشور سراسر
ویا بی همدم و یار است و یاور
وگر ملای بی دینِ مزوّر
نترسد از سوال روز محشر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
اگر کشتند مردان و زنان را
به سُخره گر گرفتندی جهان را
ویا ارجی نمی دارند جان را
خورَد بر قلبِ میهن تیر و خنجر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
جوانان را به خون آغشته بینی
به پیش چشم خود گر کشته بینی
زکُشته هرکرانی پشته بینی
ستم بر مرد و زن بینی مکرر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
شهنشاه ایران، به شاهی برآی
بنه تاج بر سر به ایران درای
« دریغ است ایران که ویران شود»
لگد کوب اسب انیران شود
ز ایران برآمد غریو و خله
که باید همی کرد کشور یله
شنیدی ز هر شهر بانگ و خروش
چنانچون که آید پیام سروش
سروش خدایی همین مردمند
خداوند روی زمین مردمند
بده دست در دست هم میهنان
به مردم بپیوند، شاه جوان
به مردم بپیوند و بنمای چهر
بنا کن دگرباره آیین مهر
تو فرزند شاهی و زیبای گاه
نزیبد جدا گردد از گاه، شاه
چو شاهین و سیمرغ پر باز کن
به سوی دماوند پرواز کن
به زنجیر زن پای ضحاک را
ز پتیاره پالوده کن خاک را
ز کیخسرو بهزاد را وام گیر
در ایران فرود آی و آرام گیر
چو بهرام از شیر گرزن ستان
بزن گام چون گامِ شیر ژیان
بنه تاج برسر چو شاهان پیش
به میهن بیفروز خورشید خویش
به تخت شهی سکه بر نام زن
ه یاد نیا جام بر جام زن
برافروز دیهیم شاهنشهی
برافراز اندیشه های مهی
ره خسروان کهن پیش گیر
درفش کیان از بداندیش گیر
دگرباره این خانه آباد کن
به مردانگی، مردمان شاد کن
در ایران زمین تخم نیکی بکار
بنای بزرگی و رادی برآر
خردمند را ارج بسیار نِه
سزاوارمردم، سر کار نِه
به مردان دانا وزیری بده
به میهن پرستان امیری بده
فریدون منش باش و جمشید فر
چنانچون شما راست، والاگهر
« فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت او نیکوی
تو داد و دهش کن، فریدون توی »
ایرج ارجمند؛دیماه

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
دوستان برای جلوگیری از سوء استفاده سیستم کنترل نظرات فعال است.
دوستان. کاربران
وبگاه دریچه پذیرای نظرات با نام حقیقی یا نام مستعار است بنابر این:
کامنتها در صورت
*بدون نام حقیقی یا مستعار داشتن
*توهین به اشخاص
*افشای مسائل خصوصی زندگی اجتماعی، و شخصی دیگران
*تهمت زدن بدون مدرک و سند
*توهین به ملیتها
*توهین به اعتقادات مذهبی دیگران
* بکار بردن کلمات رکیک
* بی ارتباط بودن کامنت با موضوع
منتشر نخواهد شد
طبعا میتوانید بدون تهمت و توهین و تحقیر و در ارتباط با موضوع با زبانی روشن و رادیکال و بی تعارف به نقد و بررسی بپردازید
با تشکر
دریچه زرد