اسماعیل وفا. غزلز خوان خلق ربودند گرمي نان را///زنان خلق فروغ و شميم ريحان را///چو خوان زنان و ز ريحان تهي شد و تاريك///بسوختند به جان ها اميد و ايمان را///به پشت پنجره ديگر نسوخت هيچ چراغ///به شب كه راه نمايد طريق مستان را///و نيز در گذر ماه مست كس ناويخت///به كوچه زلف دلاويز مستي افشان را///تهي شده است خدايا زمانه از شادي///نظاره كن كه چسان خلق گوهر جان را///به هر گذر به پشيزي دهند و صرافان///به حجره ها بفروشند مرگ ارزان را///چو شيخ مانده به كشتي و ما به لجه وفا///كجاست نوح كه خواند دعاي توفان را .تاریخ سرودن هزار سیصد و شصت و پنج
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر