منم آن شکار زخمی که فتاده ام به بندت اگرم بخون کشانی نکشم سر از کمندت
لبت ای بت بهشتی پی د فع دیده ی بد
رخ دلفروز آتش دل دوستان سپندت
تو و بوسه دل آسا من و نقد دانش و دین
همه حیرتم سراپا که بها کنم بچندت
توئی آن نهال طوبی به میان باغ خوبی
نرسد به دست کوته بری از قد بلندت
چو لگام بر گشائی ز پی شکار آهو