در خواب شهیدکربلا را//دیدم که ز دیده اشکریز است//گفتم : زِ غمت ای آن که تا حشر//هر چشم ز گریه چشمهخیز است//ما بر تو همی چکیم کوکب// چشم تو چرا ستارهریز است؟//باز ابنِزیاد در جدال است؟//یا شمر شریر در ستیز است؟//گفتا نه، ننالم از اَعادی//بر من زِ اَحباب رستخیز است//خاصه خرکی که در تکایا//هر شام و سحر به عر و تیز است

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر