
چون کسی به سفر میرود/سکوت دیوارها لبریز سئوال می شود/نور غمگین پریده رنگ بر فرش قدیمی می تپد/و هوا عطر تن به سفر رفته رامی بوید و فراموش می کند/هیچکس نمی داند. هیچکس/حتی مردگان/که بسیار مسافران باز نیامده به کجا سفر کرده اندو سایه هاشان در کجا محو شده است/هیچکس نمی داند هیچکس/تنها زمان جاودان می داندزمان جاودان که چون شهریاری بیکران/در همه جا ایستاده است با پلکهای بسته و بیدارش
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر