دریچه زرد. اسماعیل وفا یغمائی

دریچه زرد. اسماعیل وفا یغمائی

رقص

مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند

. فراموش نکنیم کورش نماد آغاز تاریخ واقعی ایران در مقابل تاریخ جعلی آخوند و مذهب ساخته است. کورش نماد هویت واقعی ایرانی در دور دست تاریخ است. گرامی اش داریم.بیاد داشته باشیم و هرگز فراموش نکنیم :در شرایط بسیار خطیر کنونی در گام نخست و در حکومت ملایان و مذهب مجموع جامعه انسانی ایران،تمامیت ارضی ایران،و طبیعت ایران در سراسر ایران در تهاجم و نکبت حکومت آخوندها در خطر است. اختلافات را به کناری بگذاریم، نیروهایمان را در نخستین گام در راستای نجات این سه مجموعه هم جهت کنیم و به خطر اصلی بیندیشیم .

روی تصویر کلیک کنید

روی تصویر کلیک کنید
از این وبگاه پر بار و وزین و در راستای شناخت هویت ملی خود دیدن کنیم

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی
تاریخ دوران باستانی ایران

۱۳۹۷ بهمن ۱۷, چهارشنبه

شاه شاه و خمینی خمینی است .نوشته ای در رابطه با «انقلاب! »نکبت آفرین و جابجائی بیست و دوم بهمن 1357.اسماعیل وفا یغمایی

  نوشته ای در رابطه با «انقلاب! »و جابجائی بیست و دوم بهمن 1357
! شاه شاه و خمینی خمینی است

...من فكر ميكنم به طور منصفانه اگر قضاوت كنيم ،آن ظل الله از اين روح الله كمتر خطرناك و ويرانگربود، به معناي كلمه هم كه باور داشته باشيم ،شبها كه نوري وجود ندارد ،اقلا مي شود در تاريكي از«ظل» يا «سايه» ظل الله ها آسوده بود و نفسي به راحتي كشيد. ولي با «روح»
چه بايد كرد، با نماینده خود خدا که لنگر هستی و کره زمین است چه خاکی بر سر خودمان بریزیم.دریغا كه نه در تاريكي و نه در روشني نه در خلوت و نه در جلوت و نه در خواب و نه بیداری و نه در این دنیا و نه در آن دنیا از دست او رهائي وجود ندارد. ايشان يعني روح الله، با سه واسطه خود خداست. او نماينده امام و اساسا خود امام و مطلق فقيه است، امامي كه به او وصل است، جانشين پيامبر، و پيامبر هم نماينده خدا بر روي كره خاكي است ،پس امام خميني یا امام خمینی انتزاعی ما به عنوان ولي فقيه مطلق، خداي مجسم بر روي خاك است و قرنهاست كه پيشينه گان و اسلاف او از همان قرن دوم و سوم هجري اعلام كرده و چندين تن كتاب و رساله نوشته اند، و چند صد سال اين رساله ها در مراكز مذهبي تدريس شده و به اجداد و اسلاف ما باورانده و تنقیه فکری شده، كه ولي فقيه صاحب جان و مال و ناموس و هست و نيست مسلمين و غير مسلميني است كه در حيطه حكومت او به سر مي برند.در اينحيطه،درحيطه اي كه زمام زندگي اين جهاني و آنجهاني به طور مطلق در دست ولي فقيه است نفس نميتوان كشيد. 







شاه، شاه! وخميني، خميني است!
به بهانه نزدیک شدن سالگرد 22 بهمن1357
اسماعيل وفا يغمايی
 توضیح:
این مقاله را چند سال قبل نوشتم و در چند سایت هم درج شد .حال با توجه به اینکه ماجرا باقی و دفتر حکایت سقوط شاه و ظهور خمینی هنوز باز است فکر می کنم باز خوانی آن خالی از فایده نباشد. متن وتیتر نوشته اندکی تغییر کرده است.ا.و.ی
***

عادتمان داده اند و عادت كرده ايم، ـ يا با توجه به تجربه هاي سالهاي اخير عادتمان داده بودند ـ كه حد اقل در گام نخست ،در باره افراد وتغييرات افراد قضاوت اخلاقي داشته باشيم.رشته قضاوت اخلاقي و اساسا مقولات اخلاقي هم، علي القاعده و تا روزگار ما كه هنوز چيز جديدي در اين باره كشف نشده، نه به تغيير و تحولات تاريخي و اجتماعي بلكه به دين و مذهب مربوط مي شود ، و رشته دين و مذهب هم، در دست نيافتني ترين و در عين حال اصلي ترين نقطه، به هزار توي بي در و پيكر وسرگيجه آور و مغلوب كننده آسمانها و صل است. بنابر اين وقتي بر كرسي قضاوت صرفا اخلاقي مي نشينيم ، دست آخر اعمال و رفتار فردي كه مي خواهيم در باره او قضاوت كنيم، بخصوص اگر اين فرد از حيطه افراد معمولي جامعه فراتر باشد ،در پرده راز باقي مي ماند، و اگر از من بپرسيد،مي گويم مجبوريم كه متهم را تبرئه كرده و زمزمه كنيم كه به قول حافظ «حكم ازلي» اين بوده كه گل «شاهد بازاري» و گلاب «پرده نشين» باشد .
جام مي و خون دل هريك به كسي دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد
در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود
كاين شاهد بازاري وآن پرده نشين باشد
از اين نمونه قضاوتها در تاريخ ايران كم نيست. به عنوان مثال از نادر شاه مي توان نام برد. او يك نظامي توانا و هوشيار و پادشاهي خونريز و بي رحم بود . هنوز هم مجسمه تبر بدست اش در حاشيه «چهار راه نادري» و بر فراز پايه اي سنگي و مرتفع ، زيب و زينت شهرمشهد است، ومن بارها در هنگام تحصيل در مشهد شاهد بودم كه بعضي ازكساني كه از زيارت حرم بر مي گشتند سري هم به موزه نادري ميزدند و احيانا فاتحه اي هم نثار روح پر فتوح او مي كردند!.
اين بزرگوار كسي بود كه وقتي شهري شورش مي كرد با برپا كردن خيمه هاي فراوان در كنار لشكرگاه سپاهيانش وايجاد روسپي خانه ، ودستگيري زنان و دختران و پسران نوجوان شورشيان، آنها را گاه چند ماه در اين روسپي خانه همايوني به كار وا مي داشت تا به شورشگران درس اطاعت بدهد.
اوپادشاه افتخار آفرين و عادلي بودكه هنگام مجازات محكومين ،تنها يكي از چشمان آنان را كور مي كرد، تا محكوم، با چشم ديگرخود ساعتها شاهد تجاوز سربازان به اعضاي خانواده اش باشد، و بعد او را گردن مي زد. او كسي بود كه وقتي كشاورزان نميتوانستد مالياتشان را بپردازند ماموران مالياتي او دختران و پسران كشاورزان نگونبخت را به عنوان ماليات با خود مي بردند و به فروش مي رساندند.
در بسياري از كتابهاي تاريخ، بخصوص وقتي به قلم ناسيوناليستهاي دو آتشه نوشته شده باشد، وقتي كه مي خواهند علت اين خشونت را توضيح بدهند مثلا تاكيد مي كنند كه:
لشكر كشي هاي دايمي به خاطر عظمت ايران، «خوردن نخودچي» و غذاي نامناسب در طول زندگي، و سرانجام «يبوست مزاج» و احتمال «بواسير تكمه اي» باعث مي شد كه ايشان به خشم آيند و دستور بدهند كه روزانه تعدادي كور و تعدادي سر بريده شوند . آنهائي كه يك مقدار علمي تر مي خواهند مسئله را بررسي كنند مثلا گاه مانند محقق ارجمند و زحمتکش استاد باستانی پاریزی مي نويسند:
همخوابگي اعليحضرت در هندوستان با يك روسپي زيبا ي هندي در شهر دهلي و در هنگام فتح هندوستان، و ابتلاي ايشان به سفليس یا چیزی شبیه سیفلیس و سرانجام پيشرفت سفليس و تورم پرده هاي مغزي نادر موجب بيدار شدن روحيه خشونت در او شده بود.
در تحليل اول سلسله علت و معلولها به «نخودچي و كشمش»، و درتحليل نوع دوم به «روسپي و رقاصه زيباي هندي» وصل ميشود. و خواننده چنين تحليل هائي چاره اي ندارد كه به ديوان خواجه بزرگ شيراز پناه ببرد و شعري را كه پيش از اين به آن اشاره كردم زير لب زمزمه كندو دائم یا عجبا یا عجبا بگوید که سرنوشت ملتی یا ملتهائی و کشته شدن صدها هزار تن انسان و نابودی شهرها و به منجلاب در افتادن سرنوشت ملتی به یبوست مزاج و یا سیفلیس ملوگانه بستگی داشته است .
اين نوع تحليل گران از همه چيز مي گويند، جز اين كه نادرشاه يا امثال او را ،كه به حول و قوه الهي در درازناي تاريخ ايران تعدادشان هم زياد است ،در زمينه تاريخي و اجتماعي مورد تحليل و گفتگو قرار بدهند، و با كالبد شكافي تاريخي او و امثال او نشان بدهند كه، نادر شاه در آن زمينه تاريخي و اجتماعي كه شخصيت او را آفريده بود،اگر دايم از روغن زيتون فرد اعلا هم استفاده مي كرد و انواع ملينات را هم براي لينت مزاج به كار مي گرفت و يا در مقاربت با رقاصه زيباي هندي از وسايلي استفاده مي كرد كه دچار سیفليس نشود، بازهم همان نادر شاهي بود كه ناسيوناليستهاي دو آتشه او را مايه افتخار و سردار تاريخي ملك كيان مي دانند،ومحققان واقعگراي تاريخ با قرار دادن او در زمينه اجتماعي و تاريخي چهره حقيقي و هولناك او را پر رنگ كرده اند.
با اين مقدمه مي خواهم بگويم كه خميني راهم بايد در زمينه واقعي تاريخي و اجتماعي او نگريست.

خميني يك وجود تاريخي ست 

خميني را نه در سر فصل تولدش در فلان شهر يا كوره دهات خمين، يا به قول بعضي از روايات مضحك وغرض آلود، در هندوستان، و نه در سر فصل مرگش در جماران در فلان سن و سال، بلكه پيش از تولدش بايد باز نگريست!. آن زمانی که از مشیمه یعنی بچه دان و یا رحم تفکری ارتجاعی و قرون وسطائی تولد یافت و پس از هر مرگ باز-تولد یافت و هنوز هم متاسفانه در حال تولد است.
او به عنوان يك فرد معمولي ،مي توانست مثل ميليونها انسان گمنام يا صدها هزار ملائي كه در ايران و خاور ميانه آمدند وروضه خواندند و به رتق و فتق امورات مذهبي مردم پرداختند و رفتند، جاي اندكي را در جهان زندگي، وگوري گمنام را در گوشه يك گورستان به خود اختصاص دهد. اما داستان زاد و مرگ خميني اين چنين نشد. اوبه دلايل تاريخي و اجتماعي، از بيرنگي و كمرنگي خارج شدو در ظهوري اجتماعي و تاريخي تبديل به وجودي اجتماعي و تاريخي شد.
با اين حساب، وبا توجه به قانونمنديهاي حاكم بر يك شخصيت و وجود تاريخي، او قرنها پيش از مرگش از زهدان اندیشه و ایدئولوژی و تفکری خاص متولد شده بود و تراش خورده بود و هنوز سالها پس از مرگش سر و مر و گنده !متاسفانه در حال زندگي كردن است و تا ما به شناختی درست از قضیه دست پیدا نکنیم و در فکر چاره ای اساسی نباشیم و در مبارزه با ریشه های اصلی تعارف را کنار نگذاریم ایشان به زندگی خود در نامها و لباسهای مختلف ادامه خواهند داد .
اين ويژگي كساني است كه به طور مثبت يا منفي ، چه در هيئت مثلا هيتلريا دروجود ماركس ، از جايگاه يك انسان معمولي فراتر مي روند و جايگاهي تاريخي را به خود اختصاص مي دهند. خميني از اين زمره بود و به همين دليل من اعتقاد دارم :
خميني خميني بود، خميني خميني هست و تا وقتي كه سيستمهائي مانند جمهوري اسلامي حاكم بر ايران ، يا انديشه ها و دستگاههاي فكري و ايدئولوژيكي با ساخت و بافت واندرونه دستگاهي كه خميني را پرورد و تحويل داد وجود دارد، خميني خميني خواهد بود.
از اين ميخواهم نتيجه گيري بكنم كه من اعتقاد دارم:
خميني پانزده خرداد 1342 همين خميني سال 1357 و در ادامه، همان خميني سالهاي شصت به بعد بود كه دستور تيرباران، تجاوز . خون كشي، شلاق و شكنجه و .. را صادر كرد و موجب شد كه بيكاران و معتادان در خيابانهاي تهران و شهرستانها رژه بروند و دختران نوزاد چند ماهه اي كه در سال پنجاه و هفت در امواج تظاهر كنندگان بر دوشهاي مادرانشان آرميده بودند هم اكنون در هيئت ارتشي سرگيجه آوراز زنان خياباني در خيابانهاي تهران در جستجوي كسي باشند تا با فروش تنشان نان و سر پناهي براي خود جستجو كنند. زناني كه به احتمال زياد برادران و پدرانشان در جبهه هاي جنگ تبديل به عناصر بيجان شدند. خواهرانشان دستگير و تير باران شدند و هست و نيست شان درادامه حكومت خميني ودر سرزميني كه براي بخشهاي گسترده اي از مردم ايران تبديل به جهنم شد بر باد رفت.
خميني در مركز شخصيت خود، آنجا كه تمام خطوط تشكيل دهنده شخصيت او، و تمام تجارب و يافته هاي نظري و عملي اش، به عنوان يك ملاي مرتجع شيعه‌ي اثني عشري و يك آيه الله تمام عيار ولي فقيه، در آن نقطه با يكديگر برخورد كرده و شخصيت حقيقي و غائي او را طراحي كرده اند در طي سالها تغييري نكرد.
او همان بود كه بود .كاري كه او كرد اين بودكه، گام به گام، مايه ماهوي و وجودي خويش را ،به دليل دست يافتن به قدرت سياسي و در دست گرفتن زمام يك سرزمين، و سازماندهی مریدان و پیروانی که یا به دلیل جهل و یا به علت مشارکت در قدرت و نعمات ناشی از قدرت سیاسی به او روی آورده بودند از قوه به فعل در آورد و در اين مسير تا آنجا كه نفس داشت جلو رفت و خود را بارز و بارزتر كردو آنچه را در پشت پرده هاي تاريك و پنهان ذهن خود داشت پرده برداري كرد.
حالي به پشت پرده بسي فتنه مي رود
تا آن زمان كه پرده بر افتد چها كنند
شايد با اين تاكيدات و اين كه هركس در زندگي خود تغييراتي مي كند متهم به مطلق گرائي شوم . ولي قصد مطلق كردن قضيه را ندارم ، از آنجا كه خميني و اگر دقیق تر بخواهم بگویم مایه های ساختاری یک امام خمینی تاریخی و انتزاعی موضوع و پرسوناژ اصلي يكي از رمانهاي من بوده و هست به او بسيار فكر كرده و سعي كرده ام او را در طول زمان و مكان دنبال كنم ، بنابر اين نمي گويم كه او تغيير نكرد، ولي تاكيد مي كنم تغييرات خميني در جهت و بر مدار همان نقطه اي بود كه شخصيت تاريخي او را تشكيل مي داد يعني اين شخصيت را نفي نكرد بلكه آنرا غليظ تر ، نيرومند تر و پر رنگ تر كرد. با نگاهي به تاريخ ايران و درنگ روي نمونه ها اندكي توضيح مي دهم.
در تاريخ ايران ما از همان آغازتا امروز و با همه روشن و تاريكي هايش، در زمينه حكومت ،با دونوع پديده رو برو بوده ايم ، «شاه» و «امام» و در برخي موارد «امامشاه» يا به قول حافظ«شيخشاه».
شاه ، امام، امامشاه

 نوع اول ، يعني شاه و نوع درشت ترش ـ دردوران باستاني تاريخ ايران ـ «شاهنشاه يا شاه شاهان»، حامل «فره ايزدي» يا به زبان امروزي و مسلماني، حامل «نور الهي» بود.
محل اتراق اين نور الهي در بخشهائي از پيكر شاهنشاه ـ كه بعد متوجه خواهيد شد ـ بود . اين نور به «قدرت سياسي» شاه «مشروعيت مذهبي و فلسفي» ميداد، و شاه را در چنان حصار مستحكم تقدسي قرار ميداد كه نفس همه را مي بريد. اين نور الهي سرانجام در خلوتكده شاه و با تلاشهاي او وملكه سيلان و جريان پيدا مي كرد و به زهدان عيال منتقل مي شد ووليعهد كه متولد مي شد اين فره ايزدي به ميمنت و مباركي از سر و روي او تتق مي كشيد و خيال همه را راحت مي كرد، كه در اين سفرپرپيچ وخم ، اين فره ايزدي در پروستات و بيضه هاي شاهنشاه دچار ضايعه نشده و از بيضه شاه و زهدان ملكه به وليعهد رسيده است تا او هم وقتي كه به سن مربوطه رسيد، آن را به ديگري منتقل كند و سلطنت همينطور تا زماني كه حيات از منظومه شمسي رخت بر مي بندد ادامه پيدا كند و ايرانيان هم شاد وشاكر از اين همه موهبت شكر نعمت بگذارند كه ايزد توانا منت بر سرشان گذاشته و آنها را تحت انوار فره ايزدي قرار داده است.
خيلي ساده مي توان فهميد كه در طول حدود هزار و پانصد سال، از دوران هخامنشيان تا پايان دوره ساساني، آن ايزد بزرگوار قبل از اسلام، از طريق شاه، و در درون پيكر شاه به نوعي بر مسند حكومت بوده است، يعني به نوعي خدا بر تخت سلطنت بوده است. به همين دليل هم ، اگر نگونبختي اشتباها يك لحظه روي تخت شاه مي نشست به شكنجه گاهش مي كشاندند و بند از بندش جدا مي كردند و با شكنجه اي به نام «نه مرگ» تقاص وارد شدن به مقر جولان فره ايزدي را به او مي فهماندند. شاهان دوران قبل از اسلام را در اين «نقطه اصلي» مي توان نگريست و فهميد كه شاه ، يعني اين در حقيقت نماينده اصلي ترين طبقات قدرتمند جامعه، يعني اشراف زميندار و برده دار، مغان و فرماندهان ارتش و ..چگونه فكر مي كند و چگونه دنيا را ميبيند و چگونه مردم و توده ها را ارزيابي ميكند.
اين شاهان مطمئنا آدمهاي بد قيافه و بد لياس و بد هيكلي نبودند. گاهي محبتشان گل مي كرد و اين و آن را مي نواختند، در جنگها در خيلي از اوقات شجاعانه مي جنگيدند، اهل موسيقي و باده و شكار بودند،بدون شك عاشق ميشدند و مي گريستند و نيز مثل ساير آدمها شادماني مي كردند. با دانشمندان حشر و نشر داشتند و امثال اين حرفها ، ولي دست آخر و در بالاترين نقطه، اين شاه داراي فره ايزدي ،در نقطه اصلي تاريخي خود، كار كردهايش قابل حدس و گمانه زدن بود. شاه در هر حال شاه بود.
اين شاه دست آخر و بدون هيچ تكان و ترديد نماينده كساني بود كه او را بر گزيده بودند و از منافع آنها كوتاه نمي آمد .اين شاه داراي فره ايزدي و معتقد به فلسفه فره ايزدي، اگر لازم ميشد،براي سركوب مردم به پادشاهان بيگانه پناه مي برد، برادرش را مي كشت، مردم را قتل عام مي كرد، براي حفظ فره ايزدي و تقويت آن بنا بر قوانین شریعت قبل از اسلام مانند فرهادک با مادر يا خواهر خود ازدواج مي كرد،او اگر لازم بود مانند داریوش کبیر هر روز صبح دستور ميداد محكومي را از وسط دو شقه كنند و او صبح را با عبور از ميان دوشقه پيكر محكوم آغاز مي كرد تا قدرت خود و فره ايزدي را حس كند و براي او مهم نبود كه كشاورزانش گاهي از شدت گرسنگي با گوسفندان به چرا مي روند. او هر كاري كه لازم بود انجام ميداد. او در آن نقطه بدون تكان و لرزش و ترديد بود و هيچ قانون اخلاقي و انساني باعث نمي شد كه او تغيير بكند. نمونه خوبش قباد ساساني است. او در مقابل جنبش مزدك عقب نشيني كرد. مزدكي شد و حتي اجازه داد مزدك حرمسراي او را منحل كند، ولي دست آخر با كمك فرزندش خسرو( انوشيروان عادل) وكشتار عظيم مزدكيان وقتل و سركوب هواداران مزدك در سراسر ايران و قتل مزدك از حقوق آسماني فره ايزدي و طبقه اشراف در مقابل توده هاي بي سر و پائي كه در ديدگاه او بجز حيوانات وگوسفندان در خدمت دستگاه سلطنت نبودنذ دفاع كرد و آب را دوباره به آسياي اشراف بر گرداند.
قباد ساساني در كالبد شكافي تاريخي اش هميشه قباد بودو دقيقا به سخن بنيادگذار قدرتمند سلسله يعني اردشير پاپكان توجه داشت كه گفته بود« واي بر جامعه اي كه سر جاي دم و دم جاي سر را بگيرد» يعني مردم فرودست به مردم فرادست تبديل شوند و كاست طبقاتي جامعه فرو بريزد.
اين كشتار ــ كه به نظر من آلترناتيو واقعي و دروني جامعه ايران را از بين برد و وضع جامعه را بسيار اسف بار كردــ در مدت زماني نزديك باعث زوال دولت ساساني و اسلامي شدن ايران شد و گسست هولناکی ایجاد نمود که ایران از روند طبیعی و مادی تاریخی خودش خارج شد و به راه پر چاله چوله هولناکی افتاد که عوارضش را هنوز م داریم تحمل می کنیم.
از بازيهاي آسماني كه بعضي افراد در تحليل هاي تاريخي به آن معتقدند كه بگذريم، من اعتقاد دارم كه اگر آلترناتيو دروني و واقعي جامعه ايران در آن دوران نابود نشده بود ،ايران ساساني سرنوشت ديگري پيدا مي كرد و حتي اگر مشيت الهي هم تعلق بر اين مي گرفت كه حمله به ايران صورت گيرد ايران آن را پس ميزد و از مسير تاريخي طبيعي خود خارج نمي شدـ
من اين اعتقاد را در باره نهضت ملي ايران به رهبري دكتر مصدق نيز دارم، اگر مصدق شكست نخورده بود ، خميني امكان ظهور نمي يافت و بار ديگر ما شاهد فتح مجدد ايران توسط لشكريان اسلامی ولي فقيه نبوديم ـ، ولي متاسفانه كشتارهولناك مزدكيان و سركوبهاي بعد از آن ،راه به ظهور رسيدن اين مشيت را هموار كرد. بعد ازسقوط دولت ساساني همه چيز ضربه خورد و يا نابود شد، حتي زبان وبخش عظيمي از فرهنگ و نام و نشان ايران در معده بزرگ امپراطوري اسلامي اموي و سپس عباسي براي مدتي از بين رفت ولي آن فره ايزدي نابود نشد!.
فره ايزدي نخست در حول و حوش خلفا خودش را حفظ كرد. خلفا با چند پله رشته اشان به پيغمبر و الله وصل بود.در اين دوره نزديك شدن به فره ايزدي كه حالا خودش را در خلفا به تماشا گذاشته بود. مجازاتي وحشتناك داشت. نمونه روشن اش سرنوشت منصور حلاج است. عارفان ايراني تلاش زيادي كردند كه فره ايزدي و نور الهي را بين مردم تقسيم كنند و از انحصار برگزيدگان بيرون بياورند. به همين دليل مي گفتند كه خدا در تمام بدن ها هست ومردم از زمره مقدساتند. حلاج به عيان نداي «انا الحق» سر داد. او نمي گفت من خدا هستم، بلكه مي گفت در جهان جائي خالي از خدا نيست. پس خدا در من و من او هستم. ظاهر قضيه ساده است ، ولي اين ادعا قدرت خليفه را كه ردا و عصاي پيغمبر را داشت تهديد مي كرد. تا آن موقع خليفه جانشين و حامل اقتدار پيغمبر و لاجرم خدا بود. اگر حرف حلاج رواج پيدا ميكرد و هر بقال و سبزي فروشي ادعا مي كرد كه در من هم سهمي از خدا هست كم كم اقتدار خليفه ضعيف ميشد و سرنوشت حلاج آن شد كه مي دانيد. كشتند و سوختند و خاكسترش را هم به دجله ريختند.
پس از شورشها و پديدار شدن دوباره جغرافيائي ايران در پهنه تاريخ در دوران صفاريان، چيزي نگذشت كه سر و كله «فره ايزدي» در هيئت «ظل الله» و در دوران سلجوقیان پيدا شد. اين «ظل الله» نيز تقريبا اين قسمت دوم تاريخ ايران را تا سقوط سلسله پهلوي به خود اختصاص داد، و آخرين ظل الله در بهمن پنجاه و هفت كارش به پايان رسيد.
در باره ظل الله آخري كه ما شاهد حكومتش بوديم گاهي بزرگترها مي گفتندـ و هنوز هم علاقمندان به ظل الله و از جمله ملكه سابق در اين روزها و در مصاحبه هايشان مي گويند ـ ايشان خوب بودند ولي اطرافيانشان نگذاشتند!.
اين مضحك است. من بواقع دشمني شخصي با انواع ظل الله ها ندارم . چون اين دشمني فايده اي ندارد، و معنائي هم ندارد. البته در زندان و شكنجه گاه اين ظل الله آخري مثل بسیاری از جوانان سالهای چهل تا پنجاه و هفت شكنجه شدم و شلاق خوردم و دههابرابر شكنجه و شلاق خود، شاهد شكنجه هاي وحشيانه ساير دستگير شدگان بودم ، با اين همه حمل كردن باركينه و نفرت شخصي به نظر من بيهوده است و نيز بي دوام.
من اعتقاد دارم كه اطرافيان ظل الله آخري او را فاسد نكردند . او شاه بود و شاه شاه است و نمی تواند شاه نباشد! او يك وجود تاريخي و حافظ منافع طبقه اي بود كه او نماينده آنها بود و از اين رو در جدول اخلاقي و ارزشي او در نهايت، مردم جز گله هائي از گاو وگوسفند نبودند. ـ یکبار هم شهبانوي ارجمند! در مصاحبه اي گفتند در جريان تظاهرات سال پنجاه و هفت خون گوسفند و گاو را آورده و در خيابانها ريخته بودند و من با حرف او با اين اشاره موافقم ـ با اين تفاوت كه اين ظل الله آخري بر خلاف ديگراني كه تا دوره آقا محمد خان قاجار حكومت كردند مستقل هم نبود . آخرين ظل الله هويتي تاريخي و اجتماعي و ثابت داشت كه نمي توانست و نه مي خواست آنرا محو كند. اگر ان را نفي مي كرد مي مردو ديگر وجود نداشت. و اگر نفي نمي كرد هماني بود كه بود.
اصل مطلب

 حال مي رسيم به اصل مطلب . بعد از اين بزرگوار، خميني بر سر كار آمد. از بازي هاي روزگار، نام جانشين «ظل الله» بسيار با مسمي بود، «روح الله»!.
بهتر است كه دور و بر مشيت الهي نگرديم و اين چرخش را، تنها از زاويه تاريخي و نه فلسفي ، بررسي كنيم چون در غير اين صورت مجبوريم باور كنيم كه مشيت الهي بر اين تعلق گرفته كه يك ملت از دست ظل الله خلاصي يابد و در زير سيطره روح الله قرار گيرد. من فكر ميكنم به طور منصفانه اگر قضاوت كنيم ،آن ظل الله از اين روح الله كمتر خطرناك و ويرانگربود، به معناي كلمه هم كه باور داشته باشيم ،شبها كه نوري وجود ندارد ،اقلا مي شود در تاريكي از«ظل» يا «سايه» ظل الله ها آسوده بود و نفسي به راحتي كشيد. ولي با «روح» چه بايد كرد، با نماینده خود خدا که لنگر هستی و کره زمین است چه خاکی بر سر خودمان بریزیم.دریغا كه نه در تاريكي و نه در روشني نه در خلوت و نه در جلوت و نه در خواب و نه بیداری و نه در این دنیا و نه در آن دنیا از دست او رهائي وجود ندارد. ايشان يعني روح الله، با سه واسطه خود خداست. او نماينده امام و اساسا خود امام و مطلق فقيه است، امامي كه به او وصل است، جانشين پيامبر، و پيامبر هم نماينده خدا بر روي كره خاكي است ،پس امام خميني یا امام خمینی انتزاعی ما به عنوان ولي فقيه مطلق، خداي مجسم بر روي خاك است و قرنهاست كه پيشينه گان و اسلاف او از همان قرن دوم و سوم هجري اعلام كرده و چندين تن كتاب و رساله نوشته اند، و چند صد سال اين رساله ها در مراكز مذهبي تدريس شده و به اجداد و اسلاف ما باورانده و تنقیه فکری شده، كه ولي فقيه صاحب جان و مال و ناموس و هست و نيست مسلمين و غير مسلميني است كه در حيطه حكومت او به سر مي برند.
در اين حيطه، در حيطه اي كه زمام زندگي اين جهاني و آنجهاني به طور مطلق در دست ولي فقيه است نفس نميتوان كشيد. ـ شعر در اين بن بست شاملو شاهكاري است از ظهور ولي فقيه، بايد آن را بر گذرگاه تاريخ ايران آويخت و تدريس و تفسير كردـ. خميني چنين موجودي بود و هست و به اين جايگاه خود اعتقاد داشت و پتانسيل هولناك كشتار و سركوبش را از اين اعتقاد مي گرفت.خميني يك فرد نبود يك نوع انديشه در تاريخ ايران وتاریخ اسلام و در باورها ي مذهبي و فرهنگي بود كه ما و اسلاف ما نيز ساده دلانه بخشي از اين باورها را بر شانه هاي اعتماد خود تا روزگار خميني حمل كرديم . اين باورها هنوز هم اگر چه زخمي و ضربه خورده است مي تواند خطر آفرين باشد، بايد با تمام قوا و بدون تعارف عليه آن جنگيد و گرنه شاهد ظهور مجددش خواهیم بود.
بايد باور كنيم كه خميني و خميني گري يك جريان و يك وجود جاري درهرزابه هاي گوشه و كنار تاريخ سرزمين ماست ، روحي ناپيدا كه كالبد خود را مي يابد و اين كالبدها در جريان حوادث روزگار عوض مي شوند.
در ديدگاه خميني او شباني است كه با اراده الهي براي هدايت گوسفندان بر گزيده شده است. در عرصه تاريخ البته چيزي پنهان نيست، و او نماينده قشري است كه منافع آنان را نمايندگي ميكند ولي در بعد شخصيت شناسانه خميني، و پيچيدگي ها و رنگ آميزي هاي گول زننده، خميني جانشين خدا و داري اعتقاداتي مشخص ودر بنا تغيير ناپذير و نيزجايگاهي تغيير ناپذيرو مطلق است.
خميني درقبل از پانزده خرداد و هنگامي كه به كمال آخوندي خود مي رسيد، جهان را به قواره يك ولي فقيه طراحي مي كرد. دستگاه فكري او مشخص بود .پانزده خرداد 1342 او، همين خميني و با همين اعتقادات بود كه از فرصتي تاريخي بهره برد. موضع خميني اگر چه ظاهر با رنگ و لعابي داشت و باصطلاح سنگ مردم را به سينه ميزد ، ولي موضعي ارتجاعي بسا ارتجاعی تر و عقب مانده تر از شاه و به قول معروف از تضاد شتر با موتور مايه مي گرفت، كه به دليل تضاد مردم با شاه وغوغاي آن روزها و فرو ريختن خونها چندان توجه كسي را جلب نكرد و خميني بر پلكان منبر قدرت سياسي و اقبال اجتماعي شروع به صعود كرد .
در بهمن پنجاه و هفت خميني امكان اين را يافت كه بخشي از جهان را در هيئت ايران به قواره طراحي هاي يك ولي فقيه و يك پيشواي مذهبي برش دهد و مشغول دوخت و دوز آن شود . ولي در انتهاي قرن بيستم و در جامعه اي چون ايران بزودي با مشكلات و موانع زيادي روبرو شد. جامعه ايران عليرغم شوك بخود آمد و قيچي قدرتمند ولي فقيه كه سوداي برش دادن جامعه ايران را به قواره يك مملكت اسلامي طراز انديشه خميني را داشت ، اين بار متوجه كساني شد كه مانع اين بودند تا روياهاي فقيهانه او از قوه به فعل در آيد. در سي خرداد خميني همان خميني قبل بود، اما اين بار بر سرير قدرت و يك امامشاه كامل.
گلوله هائي كه برسينه ها ي تظاهر كنندگان سي خرداد نشست و امواج كشتار و سركوب پس از آن را بايد ادامه حركت اين قيچي دانست. اين قيچي هنوز نيز در كارست و تا رژيم ولايت فقيه بر سركار است از كار نخواهد افتاد. خميني در اين قيچي زنده است، در اين پديده كه بر محور جانشيني خدا و پيامبر و امامان او و در تضاد خانمان بر انداز با سير طبيعي حركت فكر در تاريخ و جامعه هيچ چيزي را به رسميت نمي شناسد. خميني خميني بود خميني هست و تا برسرير حاكميت است خميني خواهد بود. و اما بايد اضافه كنم اين نوع انديشه در برابر ستونهاي پولادين شناخت و رشد آن
در جامعه زنده و بيدار ايران، عليرغم هياهاي تمام جاهلان محكوم به زوال
است
.
کلیک کنید! شاه شاه و خمینی خمینی است
حتما ببینید!انقلاب اسلامی به روایت تصویر

۱۵ نظر:

ناشناس گفت...

من کاری به مطالب شما ندارم اما امروز با گذشت ۴۰ سال از " انقلاب ۵۷" و اینکه درزمان شاه دردهه ۵۰ اعلامیه هم پخش کرده ام و مورد تعقیب و مراقبت هم بوده ام و سردی و گرمی سیاسی روزگاررا کشیده ام به ضرس قاطع ادعا میکنم " یک موی سگ شاه میارزید به کلیت خمینی و جمهوری اسلامی " فقط یک موی سگ شاه ونه خودسگ شاه . بازم فکرمیکنم به موی سگ شاه توهین میشه .

ناشناس گفت...

یک چیزی را توجه داشته باشید که فاصله شاه و خمینی فاصله ای بود از مدرنیته تا سنت ! به هرخری بگی طبعا مورنیته را با سنت عوض نمیکنه . چون در مدرنیته راه اصلاح وجودداره اما در سنت همه راه ها به امام ختم میشه و فتوای امام . مردم پشم هم حساب نمیشن درحالیکه درمدرنیته زن و مرد دارای حقوق مساوی شدند .
خواهشا این تضادهارا درنظر بگیرید تا بفهمیم یه چیزی حالیتونه و همینطوری سیخکی و تک بعدی نرین تو خاکی . متاسفانه بین سیاسیون توخالی حمله به شاه پزو ژست شده درحالیکه ته دلشون چیزدیگری است . با این ویژگی هیچوقت به نتیجه نمیرسیم چون با خودمون صادق نیستیم اما ادعای صدق و فدا مارو کشته !
مجاهدسابق

ناشناس گفت...

دردوران دانشجویی با بچه ها میگفتیم و میخندیدیم بعضی اوقات رضاشاه و شاه را مسخره میکردیم

مثلا میگفتیم از رضاشاه سوال کردند چرا اسم این خیابان را سیروس گذاشتند واو درجواب گفته بودبرای اینکه ۳۰ روزه ساختیمش ! بعد میخندیدیم !!!

ویا میگفتیم شاه درنمایشگاه فلان کشور رفته بوده توی دوربین نقشه برداری از اونطرفش نگاه کرده بوده و بعد میخندیدیم !!!

درحالیکه هیچکدام این حرفها درست نبود . اخه مگه میشه شاهی که اف ۱۴ جنگنده میرونه تو دوربین برعکس نگاه کنه ؟؟؟ ویا رضاشاه به سیروس بگه یعنی ۳۰ روز ؟؟؟

واقعا احمق بودیم .

گاهی میگفتیم شاه بچه دارنمیشه و این بچه مال خودش نیست !!! یا دردکزه ای میگفتن بچه شاه لاله !!!

همه این دروغها ریشه اش در حزب توده و اخوندها بود وما متاسفانه نمیدونستیم .

ناشناس گفت...

ایا مجاهدین واقعا آلترناتیو جمهوری اسلامی هستند ؟

به نظر من بدلائل ذیل خیر :

۱/ هیچ پیوند سیاسی عملی با جنبش داخل کشورندارند و فقط از کیسه ان خرج تبلیغات پوشال خود میکنند .

۲/گزینه جایگزین انان " جمهوری اسلامی دموکراتیک" است درحالیکه اکثریت قاطع مردم بهبچوجه خواهان نظامی با عنوان جمهوری اسلامی نیستند ( چه دموکراتیک باشد وچه نباشد)

۳/ فرهنگ مجاهدین دقیقا فرهنگ اخوندی است کافی است به پوشش انان توجه بفرمایید و یا  برنامه های تلویزیونی انان را با برنامه های تلویزیونی جمهوری اسلامی  خصوصا در ایام و مناسبات مذهبی رژیم مقایسه کنید .

۴/ وجود رهبر و تقدیس ان  ، اختیارات بی حدوحصر رهبر ، مطلقه بودن رهبر  در رژیم و مجاهدین کاملا منطبق است .

۵/ غیرپاسخگو بودن رهبر رژیم اخوندی در ایجاد مشکلات با غیرپاسخگوبودن رهبر مجاهدین در ایجاد مشکلات کاملا برهم منطبق است .

۵/ عدم تحمل منتقد و حمله به مخالف و زدن انگ و کثیفترین تهمت ها به مخالف از عمده ترین خصوصیات رهبری رژیم و رهبری درمجاهدین بشمارمیرود .

۶/ گنده گویی و بلوف برای مصرف پامنبری ها ازجمله ویژگی های رهبری در رژیم و مجاهدین بشمارمیرود .

۷/ سوداگری خون "شهدا" از ویژگی های رهبری رژیم و مجاهدین است .

۸/ اعتقاد راسخ ! به الله و پیغمبرو ۱۲ امام و عاشورای حسینی و سینه زنی و حزب اله و ثاراله و نظائران از خصوصیات ماهوی - عقیدتی مشترک رژیم و مجاهدین است .

و صدها و صدها ویژگی های سیاسی - فرهنگی و اجتماعی دیگر .

نتیجه :

بی جهت نیست که مبارزات نسل کنونی بدون اینکه اثاری از ارتباط تشکیلاتی و شکل شعارها با الترناتیو خودخوانده داشته باشد در مقابله با رژیم روزبه روز گسترده ترمیشود .

پیشنهاد :

دوری از سکت از تنگ نظری از خودگنده بینی از رهبری طلبی از بلوف از فرصت طلبی و توجیب ریزی و نظایران میتواند این الترناتیوخودخوانده را بعنوان هوادار خارج کشوری جنبش داخلی مطرح ترکند . این همان پیشنهادی است که رژیم جمهوری اسلامی را سخت میازارد .



ناشناس گفت...

سلام دوستان

کلیپ های سخنرانی که ازداخل مجلس درفضای مجازی منتشرمیشود بعضا بسیارداغترو تندو تیزتر و غراتر از مطالبی است که برخی از اپوزوسیون ها درخارجه منتشرمیکنند واین بدان معنی است که فنرتقریبا دررفته است ، بدون شک دررفتگی این فنر رابطه مستقیم با وضعیت عمومی جامعه و پتانسیل بالقوه جنبش دارد اگرچه بصورت پراکنده با نمودهای بالفعل مواجهیم اما هنوز این پتانسیل سراسری نشده اما میشود ...

کمی صبر ... سحرنزدیک است .

واما گروه های متعدد اپوزوسیون  درخارجه چه میگویند ؟

طبعا هرگروهی که صادقانه خواهان  حذف کلیت نظام است نمیتواند این خواست را بدون پیوند با جنبش و سایر گروهای موثر به پیش ببرد واگر گروه ویا نیرویی خودرا دشمن رژیم معرفی کند اما عملا به سمت وحدت با سایرنیروها و پیوندبا جنبش" غیرت" از خودنشان ندهد یعنی ول معطل است و نگاهش برای رسیدن به هدف جاهای دیگری است !

من میتوانم ادعا کنم که اغلب گروه ها و نیروهایی که در هیبت اپوزوسیون مطرح میباشند ( اعم از مینی بوسی یا توبوسی یا کلوپی ) رژیم ساخته هستند چراکه وقتی دهانشان را بازمیکنند ته ته ته نیت شان مشخص میشود و هدفی جز روانه کردن مردم بسوی هیچ و تاثیرتخریبی روی نیروهای صادق ندارند اینها درقالب تلویزیونهای ماهواره ای و اینترنتی ظاهرشده اند و با ژست های انتلکتوئلی و مباحث سیاسی اکادمیکی زوزه تسلیم سرمیدهند تا رای بقیه را بزنند و برخی هم که اصولا کلاس سیاسی ندارند و با مطالب عوامانه به پخش ترهات مشغولند . دربین اینها دوجریان یعنی دواپوزوسیون ازبقیه نیرومندتر و مطرح ترهستند که رژیم ساخته نیستند مانند جریان رضاپهلوی و مجاهدین که قطعا ازسوی رژیم شارژ نمیشوند . ازاین دوجریان یکی مانند رضاپهلوی طبعا  دارای پایگاه مردمی است اما به علت نداشتن یک تشکیلات منسجم بسیاراسیب پذیراست . جریان بعدی یعنی مجاهدین باوجود داشتن یک تشکیلات منسجم ( به نفوذناپذیری ان شک دارم) اما فاقد پایگاه مردمی است و شاید یکی از دلائل نگاه به بالای رهبران ان نداشتن پایگاه مردمی است .

وقتی از پایگاه مردمی صحبت میکنیم منظور هزار یا دوهزار یه ده هزارطرفدار نیست بلکه منظور پایگاه مردم کوچه و بازار درداخل کشوراست .

این جریان بدلایلی دربین مردم یا شناخته شده نیستند ویا دافعه دارند و علتش چندچیزاست که من بدان اشاره میکنم و موهم لای درز دلایلم نمیرود .( درست یاغلط ان را کاری ندارم)

۱/ همکاری با ارتش صدام دردوران جنگ ارتجاعی

۲/ مذهبی - اخوندی بودن ایده الوژی انان ( بهرحال ازنظرمردم مجاهد بارمذهبی دارد خصوصا که هرساله تلویزیون جمهوری اسلامی از خمینی باسرود " ای مجاهد ای مظهرشرف " استقبال میکند ( چه بخواهیم چه نخواهیم وجود همین چیزها ذهنیت در مردم ایجاد میکند )

۳/اخرین  ازدواج رهبری این سازمان که درچارچوب فرهنگ ملی نبود و مردم ذهنیت خوبی ازاین ماجرا ندارند ( این یک واقعیت است و درطرح ان حب و بغض و کنایه ای درکارنیست)

۴/ اشتباهات پی درپی ( صدها تحلیل سراپا اشتباه)که رهبری این تشکیلات مرتکب شد بدون انکه پاسخگویی کرده باشد و متاسفانه طلبکار نیروهایش نیز شد !!!

۵/ همکاری برخی از مجاهدین رده بالا با جمهوری اسلامی ( جداشده هایی که بسمت رژیم رفتند)

۶/ وجود حجاب اجباری درسازمان بین اعضاء ( پوشش روسری با شلوارمانتو انهم به شکلی که وجوددارد) نیمی از جمعیت کشور یعنی زنان و دختران را از شناخت این جریان دورکرد خصوصا دختران دانشجو اصولا هیچ علاقه ای به این سازمان ندارند اگرچه درمیدان مبارزه اند ( مانند ندااقاسلطانها و هزاران دخترمبارز و صدها زن و دختری که درمیدان و زندان حضوردارند و ازچهره های شاخص درنسل جوان بشمارمیروند کافی است به عکس های انان نگاه کنید تا مطلب دستگیرتان شود وبا خودتان خواهیدگفت اگرشال سرنکنن" سنگین" ترند !!!

۶/ این جریان با شخصیت پرستی و رهبری طلبی و حجاب اسلامی و تقدس رهبری و یک مشت ایتم های ارتجاعی ازاین دست عجین شده و دقیقا این همان خصوصیتی است که نسل جوان عاصی ازاین ویژگی ها تا مغز استخوان متنفرند زیرا همین خصوصیت را دررژیم میبینند ... اینها همه دافعه ایجاد کرده و میکند . ان جوان عاصی که درکف خیابان تصویر رهبر مادام العمر خامنه ای را بزیرمیکشد ایا فکرمیکنید تصویر  رهبرمادام العمرمجاهدین را بالا میبرد ؟ این نسل نسل ۵۷ نیست چون اگاه است چون دنبال اقابالاسر نیست جون تقدس برای کسی قایل نمیشود و دقیقا یکی از دلائل حضورش درمیدان برعلیه جمهوری اسلامی پایان دادن به همین تقدس بازی است .

خوشبختانه جنبش درداخل کشور رهبری جنعی دارد و با گسترش قیام این رهبری منسجم ترمیشود .





ناشناس گفت...

مجاهدین مذهبی( رجوی ومرحوم خیابانی و سایرین) درزمان ورود خمیتی به ایران خیلی تلاش و التماس کردند تا حفاظت این گوه را بعهده بگیرن اما هیّت موتلفه ای ها ( یعنی راست سنتی) اجازه ندادند و خودشان حفاظت را بعهده گرفتند . اینها واقعیت های تاریخی است ... بعدشم که خمینی برایشان شد "پدربزرگوار" و " مجاهداعظم" و خودشان راهم فرزندان امام خمینی معرفی کردند ... دهها اعلامیه دراین خصوص وجوددارد اما حالا رضاپهلوی را مسخره میکنتد !!! واقعا که . حداقل رضاپهلوی حمایت از خمینی را درکارنامه خودش نداره . من طرفداررضاپهلوی نیستم اما نمیزارم بادروغ کسی خودشو گنده کنه . خمینی جلاد پدربزرگوار مجاهدین بود دران اوایل و رهبران فعلی فرزندان ایشان بودند بقول خودشان که دربیانیه شان نوشته بودند .

ناشناس گفت...

نکبت ۴۰ ساله و اپوزوسیون  دهان به هوا !



اسبهای آبی کناربرکه با تنه های سنگین و پوستی کلفت زیر افتاب لمیده و دهان خودرا باز نگه داشته اند تا خدمات اسمانی شاملشان شود !

اپوزوسیون اروپا نشین ما نیز بعضا شباهت بسیارزیادی با اسبهای آبی کنار برکه دارد . اخر یکی بیاید به این نکبت ۴۰ ساله پایان دهد و مملکت را طی مراسمی شکوهمند تحویلمان دهد و برود بقیه اش با ما ... یکروز هایزر امدو ارتش را از کودتا منصرف کردو زمینه ظهورو ورود زامبی به بهشت زهرارا نزد مردگان اماده نمود و مگر نمیتواند دوباره تاریخ تکرارشود و اینبار یک ژنرال بفرستد و زمینه ورود مارا فراهم کند ؟ مردیم ازبس درکناربرکه دهانمان را بازگذاشتیم بابا زبونمون خشک شد ! بارانی بباران از اسمان بی ابر ! اگرتوبخواهی میشود ومگر نه اینکه ازیک زامبی رهبرساختی و برکول مردگان زنده نما سوارش کردی ؟ اینبار زامبیان صف به صف بازو به بازو در کنج هجرت و آماده عزیمت به قبرستانی دیگر خصوصا که مردگانش نیز بسیار بیشتراز ۴۰ سال پیش . نگاه کن ببین چگونه بر جسد کفتارها کرکس ها تناول میکنند وبرجسد کرکس ها سوسکهای گوشتخوار ؟ لاشخوراندرلاشخور صف به صف بازو به بازو باسرود و بی سرود پاکوبان و دست افشان با نگاه التماس به اسمان با دهانهای باز ... پس ببارای باران دراسمان بدون ابر ... ببار ... ببار ...

خلاصه رهبران زامبی گاه مرحوم و گاه نامرحوم ! گاه شیربیدار و گاه گربه اشرافی ... گاه وارداتی - پستی با بسته بندی پرزرق و برق انجنانی اما بی محتوا و گاه با محتوا اما محتوایش زوزه تسلیم و ایه یاس و موعظه انحراف با چاشنی سفسطه وطعم دموکراسی !

ساکت باشید ! مملکت درحال سوریه ای شدن است !!!!! واین اوازشوم را با بهانه های گوناگون مرتب تکرارمیکنند بدون انکه به عامل و سبب ساز وضعیت فعلی سوریه اشاره ای نمایند . این دسته از اپوزوسیون قلابی که گرگان درلباس میش با پاپیون و بی پاپیون با کراوات و بی کراوات مرتب درحال موعظه اند ! از انتشار اخبار مربوط به کارگر بازداشتی لت و پارشده و خبرنگار لت وپارشده تر هیچ نه میگویند ونه نامشان را برزبان میاورند ! تکلیف اپوزوسیون قلابی که روشن است نمیخواهد جنایات رژیم رسانه ای شود اما درد من از اپوزوسیون غیرقلابی است ... اوچرا رسانه ای نمیکند ! واضح است ... هراس دارد که خود کمرنگ شود و با این همه ادعای" کانونهای شورشی " از سکه بیافتد !!! لاشخوران قلابی و غیرقلابی توجیب ریز صف به صف بازو به بازو دست افشان و پاکوبان ... ببار ای اسمان ..‌ ببار ...

واما دراین سو :

مردم رنجدیده ، تنگدست و فقیر با سفره های خالی درمصاف با مهیبترین هیولای استبداد و بی عدالتی تاریخ بشریت  یعنی اخوند و ایده الوژی اخوند در رزم است و تنهای تنها با نسلی که میداند و میخواهدکه بداند و میرزمد و میخواهد که برزمد ... هزاران شاخص آزادیخواه درمیدان و زندان ... شاخص هایی که اپوزوسیون قلابی و غیرقلابی از مطرح شدن نام انان وحشت دارند ...

مبارزه خیلی چیزها به انسان میاموزد .

زنده و پایدارباد ایران یکپارچه متحد برای پیروزی .

ناشناس گفت...

قابل توجه دوستانی که میخواهند بدون خونریزی عبورکنند .
هیچ حکومت مذهبی و روحانی بدون خونریزی قدرت را واگذارنکرده است . اگر واقعا قصد داریم اینها بروند طبعا اماده نبردخونین بایدبود چون این جماعت به زبان خوش رفتنی نیستند . کلیسا دراروپا راحت قدرت را واگذارنکرد .

ناشناس گفت...

سیاست جمهوری اسلامی توسعه و تقسیم فقر بود همراه با سرکوب عمومی و دراین زمینه موفق بوده است . این را ما ۴۰ سال پیش هم گفتیم و نوشتیم اما گروه ها متاسفانه درتب ضد امپریالیستی امام خمینی پدربزرگوار دچارنشئه توحیدی و نشئه کیانوری بودند و فک میکزدن ایران کوباست و ایناهم فیدل کاسترو هستند .
اما عیب نداره .... سحر نزدیک است .

ناشناس گفت...

حرفی دارم با همگی شما دوستان !

از "لحظه" بیاییم بیرون و اندکی به اطرافمان نگاه کنیم کافی نیست دردوردست افق بدنبال حقیقت باشیم اطراف نزدیک را نگاه کنیم همه چیز دستمان میاید ...

نسل جوان کنونی نه بدنبال رجوی است نه بدنبال مصداقی نه بدنبال محمدرضا روحانی و نه بدنبال هیچ کس دیگر ...

نسل کنونی بدنبال ستوده ها و محمدی ها و ستاربهشتی ها و ندا اقاسلطانها و هزاران زن و مرد حاضردرمیدان و زندان درداخل کشوراست . مطالبی که ما درباره ان از این سایت و اون سایت میخوانیم و پلومیک میکنیم  حداکثر در محدوده هفت هشت ده هزارنفراست درحالیکه میلیونها جوان عاصی همراه با مردم ستمدیده و دردمند با هزاران شاخص شناخته شده خود درمیدان و زندان در کمین یک تحول بزرگ درحال شمارش معکوسند ... ۹ و ۸ و ۷ و ۶ و ۵ و۴ ... فقط سه شماره دیگر تا رهایی مانده است ... باورکنید فقط سه شماره مانده است واگر دل درگرو ازادی و عدالت دارید دل به دریا بزنیدو رسما به جنبش مردم بپیوندید و از "لحظه" بیرون بیایید . یک ساعت ۳۶۰۰ لحظه است و ۲۴ ساعت معادل ۸۶۴۰۰ لحظه است ! بنابراین از " لحظه " که نیمی از ان هم توهم سیاسی - تشکیلاتی است ویا حب و بغض و گاها  "تفسیر" بیرون بیایید و به دریای ملت قهرمان بپیوندید .

اینکه دوتا نره خر بیایند برای فریب افکارپامنبری های خود پس از ۴۰ سال مدعی بشوند که مسعود درمرکزیت زندان بود چه دردی را از مبارزات نسل کنونی دوا میکند ؟  نسل جوان گوشش بدهکار چنین مزخرفاتی نیست . هزاران مبارز در عرصه مبارزات داخل کشور در میدان و زندانند و برای ان ادعاهای مشمئزکننده تره هم خورد نمیکنند و باوربفرمایید که اصلا نمیشنوند ! این جورحرفها فقط در محدوده هفت هشت ده هزارنفر وان هم بعنوان سرگرنی مطرح میشود که بیش از نیم انان خودواقعیت ها و جزئیات را بهتر از ان دونره خر میدانند !

"بریده مزدور" که رهبران مجاهدین به مخالفینشان نسبت میدهند ویا "بریده چاپلوس" که به اعضای مجاهدین ازسوی منتقدین نسبت داده میشود فقط و فقط به اطلاع هفت هشت ده هزارنفرمیرسد در حالیکه میلیون میلیون جوان نسل کنونی سرگرم نبرد هستند و این واژه هارا نه میشنوند ونه میخواهند که بشنوند زیرا انان وقت شنیدن این مزخرفات را ندارند . این حرفها مال انهایی است که دنبال قبه و رده و کرسی صبح روشن را به شب تاریک میرسانند .

نسل جوان کنونی بران است تا شب تاریک را به صبح روشن برسانند .

اگر فکرمیکنید نسل جوان کنونی منتظر مجاهد و فدایی و توده ای و اکثریتی و " بریده مزدور " و " بریده چاپلوس " و " نیم بریده مزدور" و " نیم بریده چاپلوس"  هستند  سخت درتوهم مرکب اندرمرکب اندرمرکب هستید .

بابا جان ! جنبش درقلیان است با هزاران" قلیان" !

جنبش هزاران "ستار" دارد و هزاران مادر ستار !

جنبش هزاران بار قهرمانان خودرا "ستوده " است !

جنبش میلیونها دانشجو و کارگر و معلم مبارز دارد !

هرکس به انها نزدیکتر شود کمکی در سرنگونی کرده است و هرکس بجای کمک کردن هی کاه درپالون خودش بکند طبعا از جنبش دورمیافتد .

هرکس که بخواهد جنبش را لوث کند طبعا تابلو میشود و طرد .

درشرایطی نیستیم که بخواهیم از اب گل ماهی بگیریم .



خاکزاد ( مجاهدسابق)

ناشناس گفت...

صدای پیشتاز مذهبی در جامعه مذهبی

بمثابه صدای گوز در بازار مسگرهاست!



شاه رفت ، خمینی امد اما به چه قیمتی ؟

پیرمردی با یک گونی جهل و خرافه با مغزی متحجر که گاوصندوق  هزاران کتاب و جزوه های فقاهتی - ایده الوژیک اسلام ناب بود  با کوله باری از صدها کتاب حدیث و روایت و ولایت و آداب تجاوز  و تعزیرو شلاق و حد و نسل کشی و شکنجه و اعدام .... وای ... هیولا آمد .....

درهمهمه جهالت یک ملت با پیشتازانی که درتب حفاطت از پدربزرگوارشان و طلایه دارمکتبشان و سمبل شرف ملی شان میسوختند و نگران سلامتی اش بودند وامروز که نسل ها مظلومانه به جوخه های نابودی سپرده شدند برای حفظ آبروی تاریخی شان ! سکوت کرده اند واگرچه خون جانباختگان را مزورانه مانند دلار به حساب شخصی شان واریز کرده و میکنند  ... ایکاش فقط سکوت بودونه ثبت وقایع تاریخی بصورت وارانه !!!

امام خمینی بمثایه یک هیولای تاریخی و پرچمدار مکتب تشیع سرخ علوی مانند کفتار بو کشید و  پا به میدان بازیهای سیاسی گذاشت و از کویت به فرانسه رفت تا از مواهب غرب برای رساندن صدایش استفاده کند با مشتی جوان اسلامی در اطرافش به عنوان مترجم و مبلغ ! خمینی سال ۴۹ به نمایندگان مرکزیت مجاهدین درنجف گفته بود : بدون حمایت امیری ! چیزی ! انداختن شاه غیرممکن است ! از فحوای کلام او دوچیز برمیامد :

اولا به نیروی مردم اعتقادی نداشت چون درپس ذهن ایده الوژیک او مردم گوسفندی بیش نبودند و تئوری ولایت فقیه نتیجه طبعی این دیدگاه اسلامی بود و مطابق قران .

دوما او چشم به حمایت اجنبی داشت .

خمینی هم کتاب ولایت فقیه خودرا زیرتشکچه اش داشت وهم حمایت اجنبی را در نوفل نوشاتو .

برخلاف خیلی ها که جفت شش میاورند اما خوب بازی نمیکنند ایشان جفت شش اورده بود و خیلی خوب هم بازی کرد.

موذی گری ، پنهانکاری ، دروغ و جنایت پیشگی دردات او بود که درلابلای شعارهای پوچ ضددیکتاتوری استتارشده بود و پیشتازان ما دران روزگار چیزی برای ارائه نداشتندچون ایده الوژی بزک کرده "ترمودینامیکی " شده انان گوزی بود در بازار مسگرهای خورده بورزوازی سنتی همراه با فریادهای گوش کرکن پوچ امام فریبکار .

۴۰ سال گذشته است ... دهها هزارنفر زن و مرد و بچه اعدام شده اند ( از روی بام مدرسه تا کف خیابان درامروز) اما صدهی گوز پیشتاز مذهبی ما یعنی همان" اسلام دموکراتیک " از اروپا ! بگوش میرسد !









ناشناس گفت...

گوز دربازار مسگرها مانند

اسلام دموکراتیک در بازار اسلام سنتی !

در سایت مجاهدین دو نفراز قدیمی ها بنام عباس داوری و مهدی ابرشمچی مطالبی نوشته اند تحت عنوان" بازیافت یک مردار و ..." تا توانسته اند جیب رهبرخودشیفته خود را با نخودو کشمش دروغ و تحریف و ملغمه ای از مطالب راست و دروغ پرکرده اند ... طبعا طرف صحبت انها ما نیستیم بلکه پامنبری های هایشان هستند تا خوراک بگیرندو سرشان گرم شود ( چون عاشق این بحث ها هستند ) این دو الدنگ دروغگو مدعی هستند که بهمن بازرگانی اولا کاره ای نبوده و دوما درحدی نبوده که بخواهد به مسعود بکن و نکن بگوید ! ( صرف نظراز اینکه بنده تمایل سیاسی به بهمن بازرگانی داشته باشم  این حقیقت را بگویم که بهمن بازرگانی از کادرهای اولیه سازمان ، همدوره حنیف و مدتی نیز مسئول مسعود رجوی بوده است و کتمان این حقیقت از سوی این دوالدنگ دروغگو ( که دران روزگار بندکفش بهمن بازرگانی هم حساب نمیشدند) به این دلیل است که میخواهندبگویند حنیف مسئول مسعودبوده است !  چون بخوبی میدانند پامنبری ها با چه مطالبی دچار شعف ایده الوژیک میشوند !  وای برما )

این دوالدنگ اصراردارند به خواننده حقنه کنند که مسعود عضو مرکزیت داخل زندان بود و الی آخر ...

من با خواندن مزخرفات انان چند سوال برایم مطرح شد :

۱/ اولا در شرایطی که سازمان دربیرون از زندان دارای مرکزیت بوده چه ضرورتی برای ایجاد مرکزیت درزندان بود ! ایا جز یک حرکت ضد تشکیلاتی که حنیف درواپسین دم حیات افرادرا از چنین اقداماتی منع کرده بود ؟!

۲/ ایا تشکیل مرکزیت داخل زندان به معنی دهن کجی به مرکزیت بیرون از زندان نبود ؟ انهم مرکزیتی که در رزم بی امان خود دراوج عملیات نظامی و ضربات پی درپی ساواک بودند ؟ ایا تشکیل چنین مرکزیتی بهردلیل خدمت به ساواک و خیانت به رزمندگان بیرون از زندان نبود ؟

واما نتیجه تشکیل این مرکزیت چه بود ؟

هیچی ... یک مشت نوشته بنا به نقل قولهای سعید شاهسوندی به قلم مسعودرجوی و ازکاه کوه ساختن و طرح دعاوی کاملا دروغ ازجمله انکه مرکزیت بیرون را کودتا چی و خائن به آرمانهای مکتبی نام بردند !!!

همه این اتهامات ازروی بخل و حسادت و کرسی طلبی بود چراکه همه اپورتونیستهای مذهبی ازجمله مسعود رجوی از نام شهرام هراس داشتند چون او با فرار قهرمانانه و بی نظیر  اززندان بهمراه ۱۹ قبضه سلاح کمری و ۹۰۰ تیرفشنگ چنان لرزه ای بر اندام ساواک و اپورتونیسم راست مذهبی انداخته بود که چشم دیدن اورا نداشتند و شب و روز با نوشته های مزخرف درپی ضایع کردن او بودند و جالبه این نوشته ها زندان به زندان میرفت و برای خیلی ها که ازمسایل درونی سازمان اطلاع جامعی نداشتند موردپذیرش واقع میشد ! این است همه انچیزی که این دوالدنگ دروغگوی چاپلوس از ان بعنوان "رسالت انقلابی - تاریخی" مسعود نام میبرند و این همان چیزی است که همنشین بهار بخاطران مسعودرا "معلم" خطاب میکند !

حالا تصورکنید ما درجه سطحی بودیم !

بی جهت نبود که خمینی بعنوان " پدربزرگوار" و " رهبرانقلاب " و " مجاهداعظم" و " رهبرسازش ناپذیرخلق" و صددوجین القاب مشابه دیگر از سوی اپورتونیسم مذهبی تا یکی دوسال مورد احترام و عزت سازمان بعد از" انقلاب "قرارگرفت ! درحالیکه شهرام توسط راست سنتی اعدام شد و در بیدادگاه  راه همه فرصت طلبی هارا بر راست سنتی مسدود کرد و قهرمانانه گلوله های سرب  داغ را برسینه ستبرش پذیرفت .

امروز دوتا الدنگ از تصفیه شدگان دهه ۵۰ پس از فرار ۳۷ ساله از میدان نبرد یوهو میایندو بحث مرکزیت زندان را پیش میکشند !

البته که من  بعنوان تحلیل و شناختی که از این بوزینگان دارم معتقدم در شرایطی که وزیرخارجه امریکا اقای پمپئو با مسیح علینژاد فعال حقوق بشر و حقوق زنان برعلیه حجاب اجباری ملاقات مینماید اینها برای کمرنگ نمودن ان درنزد هواداران و پامنبری هایشان مباحثی را مطرح میکنند که ماجرای مسیح کمرنگ بشود ( تحلیل من اینه چون روحیات و فیل هواکردن این بوزینگان را بخوبی میشناسم ) . 

دقت کنید حتی نام یک زن مبارز و شاخص درمبارزات داخل کشور هیچگاه درسایت این بوزینگان انعکاس داده نمیشود وحتی بازداشت و اعدام بیش از ۱۰۰۰خبرنگار و فعال حقوق بشری در سایت انان منعکس نیست درحالیکه از مریم و مسعود الی ماشاله !  بخل و حسادت خورده بورژوایی کشته اینهارا !

توخودحدیث مفصل بخوان ازاین مجمل

بقول شاعر گمنام

تنگ هستیم از نظر مانند قیف

ازسواد چیزی نداریم غیرکیف

دیگران را هیچ انگاریم همه

خودراغالب کنیم برهرنحیف



خاکزاد ( مجاهدسابق)







ناشناس گفت...

اقا ! به هرکی دروغ بگی به ما که نمیتونی بگی ! چون ما خودمون از اول اول اولش تو جریان بودیم . اگه برای غریبه ها قپی بیایی و از دجالیت خمینی روضه بخونی برای من که موقع فروش نشریه شماره یک مجاهد از تصویرامام خمینی بصورت زمینه نشریه مجاهد ( ضمینه شناره یک) شرم به فروش داشتم و شاخ از کله ام زده بود بیرون  که نمیتونی قپی بیایی !

گوربابای بهمن بازرگانی ... اما بازیافت مردار بیشتر به خودت میخوره تا این بابا ! اون که تکلیفس معلومه ...

شماها که درنشریه مجاهد عین اسکناس تصویرامام خمینی پدربزرگوارتونو زمینه نشریه مجاهد کرده بودید مرداربازیافت هستید یا کسی که بقول شماها از اولش بریده بوده ! یکی از این دوتا نره خر الدنگ باید سوال کنه شماها که خمینی را رهبرانقلاب و رهبر سازش ناپذیر خلق و از این مزخرفات خطاب میکردید مرداربازیافت شده اید یا کسی که از اولش بریده بوده ؟!

بقول معروف :

هادی هادی اسم خودتو رومن نهادی !

ناشناس گفت...

ایا واقعا مجاهدین مطرح هستند ؟

امروز که به voa سرزدم اخبار ایران سراسر مربوط بود به مبارزه مردم برعلیه جمهوری اسلامی در داخل کشور ..

ماجرای ملاقات پمپئو با مسیح

خبراز شکنجه احمدرضا جلایی پزشک ایرانی

خبراز شکنجه ۸ تن از فعالین محیط زیست

خبراز احضاروکیل اسماعیل بخشی

خبراز تظاهرات معلمان ( با اعتراض به صدا و سیما دررابطه با اعتراف اجباری )

خبراز بازداشت فلان خبرنگار

و اخبار بسیاردیگر با تصاویرمربوطه ...

اما به عنوان یک ایرانی که قلبم برای آزادی و عدالت میطپد شرم دارم که بگویم در سایت سازمان مجاهدین هیچیک از اخبارفوق وجودندارد و هرچه هست تبلیغ گنده کردن مریم و مسعود !!! واقعا این سازمان درچه سراشیبی گرفتارشده است که همه هم و غمش کمرنگ کردن مبارزین داخلی و پررنگ کردن چهره های پوشال خودشان !

ایا قبل از ۵۷ این سازمان اینگونه بود ؟ یعنی به مبارزات مردم و شاخص های ان حسادت میکردو بخل میورزید یا با تمام وجود ان را شب نامه میکرد و به جامعه انعکاس میداد ؟

بله قبل از ۵۷ این سازمان با رهبران ذیصلاح مبارزات مردم را شب نامه میکرد و در خانه ها میانداخت ... اما بعداز ۵۷

وقتی یک مشت بزدل دررهبری قرارگرفتند نیروهایشان را رها کردند و فراررا برقرار ترجیح دادند و سازمان را درخارجه به صورت یک شرکت سهامی دراورندو یکنفررا مدیرعامل و همسرمدیرعامل کردند و بقیه را نوکروکلفت و ط کش و چاپلوس و هرزه نویس و غیره و غیره ... پس وای برما ... وای برما ...

اما مبارزات درداخل بهر سختی که باشد به پیش میرود . روزی نیست که فعالی بازداشت و روانه زندان نگردند اما سازمان مجاهدین درتب حسادت و بخل جداشدگی از جنبش میسوزند واین سوزش را میتوانید درعدم انعکاس چهره های شاخص مبارزان داخل درسایت شان ملاحظه کنید . انان مانتد جن از بسم اله از نام و نشان زنان و مردان مبارز درایران وحشت دارند و دراین مسیر با اخوندها همسفرند .

ناشناس گفت...

خمینی فرزند خلف پیغمبر اکرم بود و مگر پیغمبر اکرم جز خمینی بود ؟ سخنرانی های مدنی و مکی خمینی از دادن ازادی بیان در مدینه ( نوفل نوشاتو) تا شکستن قلم ها و بریدن زبانها در مکه ( ایران ) مگر نمونه تاریخی نداشت ؟

مگردرصدراسلام پیغمبراکرم زنان اسیر را به حال خود میگذاشت ویا بچه های پدرکشته را نوازش میکرد ؟ پیغمبراکرم زنان اسیرا به سربازان میداد و بچه ها هم برده و غلام میشدند ... ومگر غیرازاین بود ؟ استنادمن ایات قران است ونه نوشته این و آن ... صدها ایه مبنی بر غنیمت جنگی زنان اسیر و تاراج اموال انان و حدو تعزیرو گردن زدن لا یومنون ! انهایی که به خدا و روزقیامت پیغمبر ایمان نیاورده اند و ازکافرانند و صدها و صدها ایه که کوچکترینشان و " لیبرالی" ترینشان موی بربدن انسان اندیشه ورز و دموکرات امروزی سیخ میکند . داستان نسل کشی قوم بنی قریظه و گردن زدن بیش از ۷۰۰ نفر از مردان قوم یهود و همبسترشدن با زنان و دختران انان و گورهای دسته جمعی و خون و خونریزی فقط گوشه ای از "رحمانیات " اسلام بود که پیروان صدیق و سلفی ان یعنی داعش و جاعش نمونه ای آزمایشگاهی ان درقرن ۲۱ است با پیروانشان که با مغزهای مسخ شده تکبیرگویان سر دختربچه سه ساله " کافر" را گوش تاگوش میبرند تا در بهشت با پیغمبر محشور شوند و حوری و قلمان و الی اخر .

داستان شیعه اش هم برهمین منوال به اضافه ۲۵۰۰۰ روایت و حدیث مسخره و جنایتکارانه ...

چقدراحمق بودیم ما ! دردهه ۴۰ "لیس الانسان الی ما سعی" برای ماهمان سوسیالیزم بود ! اما این ایه به معنی این بود که هرکس صاحب غنیمت خویش است که با زحمت و سعی بدست اورده اما برای ما که دنبال چسبوندن  شوروی و کاستریسم به اسلام بودیم اصلن قران برایمان مانیفست حزب کمونیست بود ... واقعا ما گیج و منگ بودیم .

قهرمان ما حسین ابن علی بود ونه بایک خرمدین ... حتی من یادمه که یکی از بچه ها وقتی ازبابک صحبتی کرد اورا متمایل به افکار شاهنشاهی ! تلقی کردیم ! ما گندش را دراورده بودیم حتی صلح امام حسن با معاویه را انقلابی تصورنیکردیم که الیته این" اختراع " درلن روزگار مورد تایید همه اخوندهابود و حتی مورد تایید خمینی ! درحالیکه ما ازروی بی اطلاعی چاخان کرده بودیم . صلح امام حسن با معاویه همان نرمش قهرمانانه بود که کلی سکه و خراج توش خوابیده بود وما بی اطلاع .

ما با همان تفکر اوایل دنبال حفاظت ازامام بودیم چون همانطورکه گفته بودیم و درصدها بیانیه و اطلاعیه و نشریه نوشته بودیم او "پدربزرگوار" و " رهبرکبیرانقلاب" و " مجاهداعظم" و نظائران از طرف ما نام گرفت ... بدستوراو مارا درگوشه و کنار میکشتند وما فکرمیکردیم امام نمیدونه و مرتب با نامه نگاری با پدربزرگوار سعی داشتیم اورا مطلع کنیم واوهم حتما که به ریش ما میخندید ... اگر امام خمینی مجاهداعظم و رهبرسازش ناپذیرخلق یکبارهم تو عمر نکبتش خندیده باشه اونم به ریش مابوده !

او به درک رفت اما ماهنوز زیرعلم سالارشهیدان درحال سینه زدن ! وزنان درایران در مبارزه ای نوین برای آزادی و مقابله با حجاب اجباری وما درخارج دنبال حجاب و درک ایده الوژیک از جنسیت ! 

خاکزاد