نمک تاریک نگاهت
لبانت،
با کندوهای بی پایانش
و زنبورهای وحشی اش
ترا می سرایم و زندگی را
پاس می دارم
هنگام که ازابرگیسوانت
درآینه رؤیا می بارد.
با تو هواهاست
خاک،
و دریاها،
درتو ستاره هاست وگندم گرم
وتاک،
گونه هایت هلوهاست
با کرک زرین خورشید برآن
هنگام که خسته از راه می
آیی
وبا لبانت
تلآلو مرواریدهاست
لبخندی
که ازدریاچه سپیده دمانش
صید کرده ای.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر