مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند

. فراموش نکنیم کورش نماد آغاز تاریخ واقعی ایران در مقابل تاریخ جعلی آخوند و مذهب ساخته است. کورش نماد هویت واقعی ایرانی در دور دست تاریخ است. گرامی اش داریم.بیاد داشته باشیم و هرگز فراموش نکنیم :در شرایط بسیار خطیر کنونی در گام نخست و در حکومت ملایان و مذهب مجموع جامعه انسانی ایران،تمامیت ارضی ایران،و طبیعت ایران در سراسر ایران در تهاجم و نکبت حکومت آخوندها در خطر است. اختلافات را به کناری بگذاریم، نیروهایمان را در نخستین گام در راستای نجات این سه مجموعه هم جهت کنیم و به خطر اصلی بیندیشیم .

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی
تاریخ دوران باستانی ایران

۱۳۹۶ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

در ستایش تاختن. اسماعیل وفا یغمائی

بتازان تنت را
چنان اسب مستی
میان شب و باد و توفان
بهل تا برآید
زهر ضربه، سمضربه ی اسب تن، از دل سنگها آذرخشان
که گندم نمیپرسد از خود: چرا من برویم
که باران نمیپرسد از خود: چرا من ببارم
که توفان نمیپرسد از خود: چرا من بتازم
که قانون بودن چنین میسرایدکه بایست روئید و بارید و تازید

۵ نظر:

ناشناس گفت...

درود بر شرفت شرفت وفادار به مرام

وفا
عای فرانسه

فروزنده رحیمی گفت...

بعد سریال استفراغهای متعفن شاعرمفلوک در«زرداب» که نبوغ «رهایی» از«هفت حصار»، درتوصیف هرآنچه درزمین وزمان وافلاک وکون ومکان مستور است با پایین تنه انسان درآن بسیارواضح بیان شده بود، گویا کارفرما فهمید که او در حال گلاب زدن است و دهنه را کشید که عمو یواش، مرحله سوزی نکن توحالا حالاها باید کارکنی و «رهایی ازهفت حصار» مجاهدین را مدون کنی یک کمی هم با «استدلال ومنطق» به این فرقه حمله کن تا مانع وسرمشقی برای هرآنکه درگذشته وحال وآینده قصد مبارزه ومقاومت«زودرس» با خمینی وآل خمینی را داشته ودارد وخواهد داشت بشوی .
آخر این زبان بستهٌ بی اراده در مطالب واشعار جدیدش که در «زرداب»، «پژواک» یافته، چنان لوش ولجنی ازخود بارز نمود که پاک مایه «آبروریزی» همریشان شده بود و در زمینه تشبیه های پایین تنه با «بتول سلطانی» نه فقط هم نفس وهم صدا بلکه در«تدوین و نظم» یک قد وهیکل نیز از او رشیدترشده بود.
شاید به همین دلیل شاعرمفلوک و وا داده اینبار«به اختیار» شروع به گزارش آزاد شدن از«حصارهایی» پرداخت که درزندگی پنج شش دهه ای اش بی اختیار گرفتارآن بوده وآن را در«زرداب» درج نمود وبه زبان «ایجاز» که خوب آن را فوت آب است وحالیه بعد از«رهایی ازحصارها» به اخوی وهمکاران سیگنال داده که اٌناحاضریراق، این علامت درعرض چند دقیقه از سوی «همجنسان» او(به معنای عملی ونه نرینه ومادینه) مورد استقبال قرارگرفت که بریز بیرون و:«جانا سخن اززبان ما میگویی».
حصارهایی که شاعربی اراده ومفلوک دیروز ومختار و رهای امروز را از لذائذ روزگار وعنفوان جوانی محروم کرده خیلی شنیدنی است وشباهت های سرمشقی بسیار نزدیکی با یکی از همریشانش در دوهه ونیم پیش دارد، ما که شاهد نبودیم تواب خائن ایرج مصداقی سرمیز توبه با بازجویش چه میگفته ولی آن چیزی که خودش درلابلای کتابش ازدهنش دررفته مشابهت بسیار«محتوایی» با توبه نامه خروج از«حصار» شاعر مفلوک دارد.
آنوقت وقتی من میگویم شاعر «روستایی» به اروپا رسیده به او وهمپالکیهایش برمیخورد آخراگراین شاعر«رها شده ازحصارها» مثل ممدوحش تواب خائن ایرج مصداقی «شهری» بود، بیست وپنج سال پیش از«حصار» رها می شد وخودش را اینچنین مضحکه عام وخاص نمی کرد، حسابش را بکنید این حیوانکی سال پنجاه هفت میامد خارجه، آنوقت از«هفت حصار» ی که تاریخ وفرهنگ مبارزاتی ایران ومجاهدین اورا درخود محصورکرده بودند خیلی زودتر «رها » میشد والان سی تا امثال علیرضا نوریزاده تا اکبر گنجی وامثالهم را درجیب کوچک شلوارش داشت!! وعمر وجوانی اش را هم دوراز لذائذ شیرین تلف نکرده بود، واقعا که مجاهدین وتاریخ معاصرایران با «حصارهایشان» حق این زبان بسته را خورده اند وبه او بدهکارند وباید ازآنها انتقام گرفت، خواندن دقیق «هفت حصار» شاعر مفلوک را باید همچون «هفت شهر عشق» با دقت خواند ودرآن مانند «عطارگشت» تا «اندرخم یک کوچه نماند»، آخر تا کی باید حرف از مبارزه ومقاومت زد این حرفها قدیمی شده وبی فایده است باید از «حصارهای مجاهدین» رها شد وتا فرق سر درکثافت آخوندی شد وزبان وزارت اطلاعات گردید.
http:غرق //www.aftabkaran.com/maghale.php?id=3564

ناشناس گفت...

فروزنده فرزند ناخلف رجوی خائن و مفلوک رهبر عقیدتی توست که سالهاست در صحنحه مبارزه گریخته و در نهانگاهی جا خوش کرده شماها اگر به انازه یک ازن غیرت و شرافت داشتید اینقدر بی ابرو و پست فترت نبودید شما ها سر بازان گمنام رهبر فراری با هر کلمه ای که می نویسدی کلی مزد بدست می آورید پس سعی و تلاش کنید بیشتر جزعبلات به هم ببافید تا مردم بیشتر شماها را بشناسند و مردم و تاریخ قضاوت خود را خواهد کرد.

mirdamadi گفت...

in sherha zamini khandan dsht. ham shaer ham sheresh dige nirobakhsh nistand

مادری رنج کشیده گفت...

"که گندم نمیپرسد از خود: چرا من برویم
که باران نمیپرسد از خود: چرا من ببارم
که توفان نمیپرسد از خود: چرا من بتازم
که قانون بودن چنین میسرایدکه بایست روئید و بارید و تازید"

دست مریزاد اسماعیل عزیز،

تک تک این گل واژه ها، برای رهبر عقیدتی که "نه رویید و نه بارید و نه تازید"، ناسزاست، کما اینکه برای هر دیکتاتور و ولی فقیهی، ناسزاست. آخر آنها کاری با قانون تکامل و باریدن و تازیدن و روییدن ندارند. آنها همه هستی و قانونمندیهایش را با ترازوی خود اندازه می گیرند. در نتیجه در دستگاه سنجشی آنها آن چیزی با ارزش است که او را ملاک و شاخص تکامل قرار دهد و نه "گندم و باران و باد" را.

این "رهبری" آنقدر نسبت به خود متوهم است که حتی توصیف ترا در این شعر زیبایت که نشات گرفته از دیدگاه ژرفت نسبت به هستی است بر نمی تابد و لذا عمله اکره هایش به فحاشی به تو امر می کند.

چه می شود کرد، "از کوزه همان برون تراود که دروست".