ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۷, یکشنبه

پشت پرچین. اسماعیل وفا یغمائی. به یاد مادرم که در سوم آذر به سفر رفت


درغروبی سرد و پاییزی
سالها زین پیش تر روزی
پشت پرچین که درخت سیب را و دشت را و کوه را
از خانه- باغ ما جدا می  کرد
ایستادم و به خود گفتم:
-فارغ از بانگ عتاب آلود تلخ مادرم- باید
رفت تا آن سیب سرد سرخ شیرین
که میان برگهای زرد چون خورشید می سوزد

***
مادرم- یادش قرین بوی نان و برگ ریحان باد-
مادرم می گفت
پشت پرچین اندکی آنسو ترک از پیچک کوچک
بعد ازآن نهر زلال سرد که گم می شود
درسایه های پر زعطر زرد لیمو زار
می  رود بیتور*
می آید گراز شرزه ی کودک خور وحشی
وشباهنگام
ادامه پشت پرچین. اسماعیل وفا یغمائی

۱ نظر:

ناشناس گفت...

روحش شاد و یادش گرامی.