ساکم را گرفتند و باز کردند. ظرفی فلزی درون ساک
توجهشان را جلب کرد. فوراً آنرا به اتاق نگهبانی برده و دو نفر کنار من
ایستادند تا فرار نکنم. نمیدانم به کجا زنگ زدند. کمی بعد دو نفر آمدند و
مرا داخل کیوسک برده و با میلهای، دور و بر ظرف چرخاندند و بعد در آن را
یواش یواش باز کردند. تا باز شد همه با هم با صدای بلند خندیدند. چون آن
یَقلوی، پر از آبگوشت بود... خاطرات خانه زندگان (۴۰) یاد آن شب که صبا در ره ما گل میریخت دریچه زرد. اسماعیل وفا یغمائی
افتاب خواهد دمید
مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند
۱۳۹۳ فروردین ۸, جمعه
خاطرات خانه زندگان (۴۰) یاد آن شب که صبا در ره ما گل میریخت ..همنشین بهار
ساکم را گرفتند و باز کردند. ظرفی فلزی درون ساک
توجهشان را جلب کرد. فوراً آنرا به اتاق نگهبانی برده و دو نفر کنار من
ایستادند تا فرار نکنم. نمیدانم به کجا زنگ زدند. کمی بعد دو نفر آمدند و
مرا داخل کیوسک برده و با میلهای، دور و بر ظرف چرخاندند و بعد در آن را
یواش یواش باز کردند. تا باز شد همه با هم با صدای بلند خندیدند. چون آن
یَقلوی، پر از آبگوشت بود... خاطرات خانه زندگان (۴۰) یاد آن شب که صبا در ره ما گل میریخت
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر