دقایقی بعد ما دو تا را سوار یک کامیون کردند. از ترس
یک کلمه با هم حرف نمیزدیم. اصلا نمیدانستیم کامیون دارد کجا میرود.
چشمانمان را هم بسته بودند. یکجا ماشین ایستاد. یک نفر آمد و با تحکم داد
زد یالله چشمبندا را بیاندازید توی کامیون و بپرین پائین. .خاطرات خانه زندگان (۳۸) قلب دلائلی دارد که مغز از آن آگاه نیست دریچه زرد. اسماعیل وفا یغمائی
افتاب خواهد دمید
مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند
۱۳۹۲ اسفند ۱۳, سهشنبه
خاطرات خانه زندگان (۳۸) قلب دلائلی دارد که مغز از آن آگاه نیست .همنشین بهار
دقایقی بعد ما دو تا را سوار یک کامیون کردند. از ترس
یک کلمه با هم حرف نمیزدیم. اصلا نمیدانستیم کامیون دارد کجا میرود.
چشمانمان را هم بسته بودند. یکجا ماشین ایستاد. یک نفر آمد و با تحکم داد
زد یالله چشمبندا را بیاندازید توی کامیون و بپرین پائین. .خاطرات خانه زندگان (۳۸) قلب دلائلی دارد که مغز از آن آگاه نیست
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر