مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند

. فراموش نکنیم کورش نماد آغاز تاریخ واقعی ایران در مقابل تاریخ جعلی آخوند و مذهب ساخته است. کورش نماد هویت واقعی ایرانی در دور دست تاریخ است. گرامی اش داریم.بیاد داشته باشیم و هرگز فراموش نکنیم :در شرایط بسیار خطیر کنونی در گام نخست و در حکومت ملایان و مذهب مجموع جامعه انسانی ایران،تمامیت ارضی ایران،و طبیعت ایران در سراسر ایران در تهاجم و نکبت حکومت آخوندها در خطر است. اختلافات را به کناری بگذاریم، نیروهایمان را در نخستین گام در راستای نجات این سه مجموعه هم جهت کنیم و به خطر اصلی بیندیشیم .

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی
تاریخ دوران باستانی ایران

۱۳۹۶ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

هیچ ایم ما شاعران! هیچ! اسماعیل وفا یغمائی.

دردراز- راه شب زده راه میسپریم برقطرات اشک خویش
اما خورشید برموهای خاک الود
و تمام کبوتران خسته جهان بر شانه های ما
به امنیت آرمیده اند
آهسته راه برویم شاعران!
آهسته... 

۳ نظر:

ثریا ریگی گفت...

کاش من هم شاعر بودم و هیچ بودم خوشا بحالتان وشعرتان بسیار زیباست استاد ارجمند

ناشناس گفت...

درود بر تو اسماعیل واقعا اشکم را در آوردی مرد به امید آنکه زنده وشاد باشی و این امیدهای قشنگت را به همه بدهی از دور صورتت را میبوسم
یک دوست قدیمی در ترابری!

ناشناس گفت...

شاعر ! تو را زین خیل بی دردان ، کسی نشناخت
تو مشکلی و هرگزت آسان ، کسی نشناخت
کنج خرابت را بسی تـَـسخـَـر زدند اما
گنج تو را ، ای خانه ی ویران کسی نشناخت
جسم تو را ، تشریح کردند از برای هم
اما تو را ای روح سرگردان ! کسی نشناخت
آری تو را ، ای گریه ی پوشیده در خنده !
وآرامش آبستن توفان ! کسی نشناخت
زین عشق ورزان نسیم و گلشنت ، نشگفت
کای گردباد بی سر و سامان ! کسی نشناخت
وز دوستداران بزرگ کفر و دینت نیز
ای خود تو هم یزدان و هم شیطان ، کسی نشناخت
گفتند : این دون است و آن والا ، تو را ، اما
ای لحظه ی دیدار جسم و جان ! کسی نشناخت
با حکم مرگت روی سینه ، سال های سال
آن جا ، تو را در گوشه ی یمگان ، کسی نشناخت
فریاد « نای »ت را و بانگ شکوه هایت را ،
ای طالع و نام تو نا هم خوان ! کسی نشناخت
بی شک تو را در روز قتل عام نیشابور
با آن دریده سینه ی عرفان ، کسی نشناخت (4)
ای جوهر شعر تو ، چون نام تو برّنده !
ذات تو را ای جوهر برّان ، کسی نشناخت (5)
روزی که می خواندی : مخور می محتسب تیز است !
لحن نوایت را در آن سامان ، کسی نشناخت
وقتی که می کندند از تن پوستت را نیز
گویا تو را زان پوستین پوشان ، کسی نشناخت
چون می شدی مخنوق از آن مستان ، تو را ای تو ،
خاتون شعر و بانوی ایمان ! کسی نشناخت
آن دم که گفتی ، باز گرد ای عید ! از زندان
خشم و خروشت را ، در آن زندان ، کسی نشناخت
چون راز دل با غار می گفتی تو را ، هم نیز ،
ای شهریار شهر سنگستان ، کسی نشناخت
حتــّا تو را در پیش روی جوخه ی اعدام
جز صبحگاه خونی میدان ، کسی نشناخت
هرکس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت
امّا تو را ، ای عاشق انسان ! کسی نشناخت .
حسین منزوی

سهراب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ