مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند

. بیاد داشته باشیم و هرگز فراموش نکنیم :در شرایط بسیار خطیر کنونی در گام نخست و در حکومت ملایان و مذهب مجموع جامعه انسانی ایران،تمامیت ارضی ایران،و طبیعت ایران در سراسر ایران در تهاجم و نکبت حکومت آخوندها در خطر است. اختلافات را به کناری بگذاریم، نیروهایمان را در نخستین گام در راستای نجات این سه مجموعه هم جهت کنیم و به خطر اصلی بیندیشیم .

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی
تاریخ دوران باستانی ایران

۱۳۹۴ بهمن ۱۵, پنجشنبه

گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی ببیستم(20). هفت حصار و حصار هشتم. همنشین بهار

.گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۱) گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۲) گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۳) گفت‌و‌شنود با اسماعیل وقا یغمائی(۴) گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی(۵) گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی(۶) گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی(۷) گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۸) گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۹)گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۱۰) گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۱۱) گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۱۲) گفت . شنود با اسماعیل وفا یغمائی قسمت سیزدهم...ادامه گفت و شنود قسمت (۱۴) ادامه گفتگو قسمت پانزدهم///ادامه گفت‌‌‌وشنود قسمت 17 ///ادامه گفت‌‌‌وشنودبا اسماعیل وفا یغمائی (18)/// دامه گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی قسمت نوزدهم 

۳۴ نظر:

ناشناس گفت...

اسمال اقا سلام!!
رک وپوست کنده بگو ایا خط قرمز تو نزدیک نشدن به متوهم خودشیفته{مصداقی} هست یا نه؟؟؟؟
بیمرام اینطوری نمیشه!!
کی گفته این یابو هرچرندی دلش خواست بگه ولی اگه کسی سه خط جوابش داد به تیغ سانسورتو گرفتار میشه!!
گی گفته اگه کسی به این بحرالعلوم!!! بگه تومورمغزی جایی نمیره که دوباره بازگشت بکنه!!یا به اون یکی رفیقت{مختار شلالوند}بگه چیزی به نام حلقه های سرطانی وجود نداره!!توهین محسوب میشه
راسش بگو نکنه مرام دادگاه گیلانی درتو حلول کرده!!!
دوباره به متوهم خودشیفته{مصداقی}میگم

دایی جان{ناپلئون}زیادشور نزن شیرت خشک میشه!اصلا اینا همش زیرسرانگلیسی هاست!!

شیربرنج

esmail گفت...

حضرت شیر برنج
خط قرمز من داشتن شعور و ادب و فهم است
در باره اقای مصداقی قبلا نوشته ام یک زندانی سیاسی مورد هجوم دو ارتجاع غالب و مغلوب و مورد احترام من احتمالا لازم به توضیح نیست
کلمه یابو را برای کسانی نگهدار که سالهاست تلاش میکنند نام او را به ننگ بیالایند ولی موفق نشدند و باز کوشش میکنند معنی واقعی یابو همین هایند
کامنت تورا به این دلیل منتشر کردم که خود بهترین معرفی خود هستی
پنهان نمی کنم که دلم میخواهد از این فلاکتی که گرفتار آنی بیرون بیائی
همتی! و غیرتی! چیزی باقی مانده؟

ناشناس گفت...

آقای یغمایی ! به نظر من یک قسمت از سایت را به کامنت های امثال شیر برنج اختصاص بده تا هر کس خواست انقلاب ایدئولوژیک را واقعا بشناسد به آنجا سری بزند . روی سر در آن هم بنویس : لجنزار انقلاب ایدئولوژیک ، لطفا با ماسک وارد شوید .

سهراب

ناشناس گفت...

شیر برنج جان ! بنازم به ایرج مصداقی که چطور تعادل روانی تان را بر هم زد . در جایی که اصلا ربطی به او ندارد هم راجع به او حرف می زنید

سهراب

احمد رضا.ص گفت...

ایرج خیلی کارا تا حالا کرده ولی تولید نشادر نود و سه و نود چارش حرف نداره حالا حالاها شیربرنج و همکاراش بایس جفتک بزنن درود بر مصداقی

ناشناس گفت...

اسماعیل بحث را گوش کردم و بهره گرفتم . بخصوص که بخاطر سیال بودن فکری ات ( که از ویژه گی شاعر بودنت بر می آید ) و سعی در پاسخ دادن به آنچه در تفکرات هر جوینده ی پاسخ طلب می گذرد. اما اگر چه طبیعی است، همچنانکه خودت توضیح دادی،در این حصارها باشیم، ولی بطور غلیظی در حصار هشتمی که امروز توضیح دادید گیر کرده ای.بگذار روشن بگیم ، اگر معیار ارزش گذاری فعلی سازمان را قبول نداری وآنها را بی پایه می دانی، چرا از اینکه آنها مثلأ شمارا مزدور و غیره بنامند آزرده می شوی، تا جائیکه لطافت، جسرت و روح بلند شاعرانه ات در حد عکس العملی و عصبی تنزل می کند؟ آیا از نظر روانشناسی این برک برنده ای نیست که خود شما در دست آنها می گذاری و آنها هم بر استمرار آن ،بعنوان اهرمی، اکرچه بی پایه ، به وضعیت مبادله هیچ در هیچ و پوچ در پوچ ادامه می دهند؟

ناشناس گفت...

اسماعیل بحث را گوش کردم و بهره گرفتم . بخصوص که بخاطر سیال بودن فکری ات ( که از ویژه گی شاعر بودنت بر می آید ) و سعی در پاسخ دادن به آنچه در تفکرات هر جوینده ی پاسخ طلب می گذرد. اما اگر چه طبیعی است، همچنانکه خودت توضیح دادی،در این حصارها باشیم، ولی بطور غلیظی در حصار هشتمی که امروز توضیح دادید گیر کرده ای.بگذار روشن بگیم ، اگر معیار ارزش گذاری فعلی سازمان را قبول نداری وآنها را بی پایه می دانی، چرا از اینکه آنها مثلأ شمارا مزدور و غیره بنامند آزرده می شوی، تا جائیکه لطافت، جسرت و روح بلند شاعرانه ات در حد عکس العملی و عصبی تنزل می کند؟ آیا از نظر روانشناسی این برک برنده ای نیست که خود شما در دست آنها می گذاری و آنها هم بر استمرار آن ،بعنوان اهرمی، اکرچه بی پایه ، به وضعیت مبادله هیچ در هیچ و پوچ در پوچ ادامه می دهند؟

ناشناس گفت...

1-آقای شیر برنج مصداق واقی سقوط است که تحت مسولش به آقای یغمایی نسبت میداد .و جالب تر این است که بعداز 35 سال مبارزه اینها شده با مصداقی و یغمایی.
2- اینها مثل اینکه همه شان الزایمر گرفته اند یک روز میگفتند دیالوگ با رژیم حرام است بنابرین چرا با یغمایی که بگفته خودتان اطلاعاتی است دیالوگ میکنید شاید فتوای جدید رهبر عقیدتی تان است.درک شرایط و واقعیات صلاحیت و تابو شکنی میخواهد.

esmail گفت...

دوستان ناشناس!
بارها نوشته ام نامی ویا شماره ای حداقل!! برای خود انتخاب کنید تا معلوم شود ناشناسها یکنفر نیستند. در مورد سخن آن ناشناس که من در حصار هشتم هستم!ممکن است ولی این بحث فقط و فقط توضیح روشن و حتی الامکان مسئله ای است که هستی عزاران نفر را بر بادهای هیچ و پوچ داد طبعا پس از این بحث من نه فرصت دارم و نه عمر درازی باقی مانده که صرف توضیح کارهای این دار و دسته شود. خود دانند و بروند و خواهند دید که چه خواهد شد.
ممنون از تذکرت

منصور لرستانی گفت...

تا میتوانید بنشینید و با هم چرند ببافید و ترهات سر هم بکنید ولی واقعیت چیست؟ واقعیت این مقاومت قهرمانانه است که در بلندترین نقطه آن مسعود رجوی بعنوان سمبل مبارزه و شرافت یک ملت ایستاده است درود بر او و اینقدر آب در هاونگ بکوبید تا صد سالتان بشود

منصور لرستانی گفت...

همچنین خوبست علافهای اخوند شاد کن مقاله شاعر و نویسنده ارجمند مقاومت حمید اسدیان را در باره تجربیات شخصی او از خصائص انسانی رهبر مقاومت بخوانند و اگر حس شرم در آنها مانده شرم بکنند
http://aftabkaran.com/maghale.php?id=5308
با دوستان و مجاهدين كه جاي خود دارد، حتي با دشمنانش نيز برخورد فردي نمي‌كرد و مطلقاً كينه فردي كسي را به‌دل نمي‌گرفت. نمونة خيلي بارزش برخوردهايش با مرتجعاني بود كه به‌خونش تشنه‌اند و اين همه فحش نثارش كرده و مي‌كنند. در حالي‌كه اصولي‌ترين موضعگيريها را دربرابر آنها داشت ولي شگفتا كه حتي يك نمونه از برخورد فردي او را نتوانسته‌اند علم كنند. و واقعيت هم اين بود كه مسعود در عين قاطعيت براي پيشبرد خطوط، بيشترين مراعاتها را مي‌كرد و سفارش و تأكيد هميشگي او بازداشتن ما از برخوردهاي خودبه‌خودي و عكس‌العملي در برابر آنها بود. يادم مي‌آيد وقتي در شمارة‌3 قصر بوديم زندانيان شمارة‌4 را كه اغلب زندانيان غير‌مجاهد بودند به‌‌شمارة‌3 آوردند. كاظم بجنوردي، رهبر حزب ملل، كه روزي در رؤياهايش مي‌خواست نه تنها ايران كه تمام كشورهاي اسلامي را آزاد كند، جزو آنها بود. او در توهم دن‌كيشوتي خودش از موضع رهبر يك حزب با مسعود برخورد مي‌كرد. و يادش رفته بود كه به‌عنوان پيش‌قسط بريدگي تمام‌عيارش مدتي بود كه نمازش را هم كنار گذاشته بود و اين مجاهدين بودند كه «دين و ايمان» از دست رفتة آقا را به‌او بازگرداندند. يكبار از برخوردهاي او بسيار گزيده شدم و به‌مسعود شكايت كردم كه بابا اين مزخرفات چيست كه مي‌گويد؟ مسعود گفت ولش كن در اوهام خودش خوش باشد، مهم اين است كه بريده بود و مجاهدين او را از چنگ ساواك نجات دادند. حالا بفهمد يا خودش را به‌نفهمي بزند مهم نيست.
فكر كردن دربارة مجموعة اين خصايل ساعتهاي متمادي زندگي من را پر كرده است. و هميشه به‌اين نتيجه رسيده‌ام كه يك چيز، او را از همة ديگران متمايز كرده است. او به‌راستي دردمند است. به‌خاطر همين هم كينه‌توزيهايي كه از روي حسادت به‌شخص خودش شده و مي‌شود مطلقا نظرش را نمي‌گرفت. يكبار به‌او گفتم فلاني قول داده فلان كار را برايمان انجام دهد ولي درباره‌ات فلان قضاوت نابه‌جا را هم كرده است. بدون لحظه‌يي درنگ گفت هرطور شده بگو كار را انجام دهد، مهم نيست چه گفته است.
همة اين خصايل انساني را بگذاريد كنار قدرت عظيم جمعبندي، توانايي فكري و تئوريك، مديريت بي‌نظير، شرافت سياسي، حق‌شناسي نسبت به‌پيشينيان، و پيشگامي در فدا. اين مسائل شايد در يك مبارزة صرفاً سياسي جدا از هم باشند ولي در مجاهديني كه به‌يك مكتب فكري و ارزشي معتقدند و داعيه‌رسيدن به‌سقف بالابلند‌«رهبري عقيدتي» را دارند نمي‌تواند منفك از هم تلقي شوند. ما نيز طي ساليان هريك از اين ارزشها را در مسعود مي‌ديديم و هريك به‌تناسب، برداشتي از آن داشتيم. اما واقعيت اين است كه هيچ‌گاه نمي‌توانستيم اين ارزشهاي والا و انساني را تا حد يك مقولة مشخص ايدئولوژيك بالغ كنيم. و تنها بعد از سال64 و انقلابي كه خواهر مريم پرچمداريش را به‌عهده گرفت بود كه ما نيز اين سعادت را يافتيم كه در مداري قرار بگيريم كه «ماه كنعاني»مان را بيشتر و بهتر بشناسيم و با جان و دل برايش بخوانيم:‌
تو ماه كامل شب بوده‌اي، اي ماه!

مش باقر گفت...

بارک الله خدا حفظش کنه عجب مردی بوده ایشون ولی قبلا گویااینطوری بوده

آذر گفت...

امشب که برای اولین بار ویدئو فراز و فرود علی زرکش را دیدم دلم سخت سخت سخت گرفت و برای بچه ها که در ایران مانده بودند و دستگیر و شهید شدند بخصوص برای همسر عزیزم بسا گریستم که میدانستم و میدانم طبق گفته همبندانش با روحیه پرنشاط همبندانش را به مقاومت فرا میخواند و با سربلندی و صمیمانه میگویم با عشق به مسعود به جوخه تیرباران رفت ، راستی حاصل آنهمه عشق و فدا و اعتماد باید اینچنین باشد .زمانه غریبیست .

ناشناس گفت...

سلام. من در مورد آن موضوع که آقای همنشین گفتند که ایدئولوزی برای مبارزه ضروری است اصلا مطمئن نیستم به نظرم افرادی همچون دکتر شریعتی و مجاهدین که تفسیری از اسلام داشتند که باتفسیر آخوندها متفاوت بود اگر تفسیرشان را به ایدئولوزی تبدیل نکرده بودند و نمی خواستند که آن را اهرمی بدای تغییر حکومت شاه بککنند بلکه به جای آن در مرحله ی اول سعی می کردند تفسیر جدیدشان ار اسلام را در میان مردم تبلیغ کنند می توانستند باعث بشوند که در بلند مدت روحانیت تضعیف بشه و ما برای دموکراسی آماده تر بشیم چون به نظر من در طول تاریخ مهم ترین مانع ما برای دموکراسی روحانیت و قشریون بودند
موضوع دیگری که می خواستم بگویم این است که اگر آقای یغمایی می توانستند کلیه ی اتفاقاتی که در زندگی پر فراز و نشیبشان افتاده به صورت داستان می نوشتند و شعر هایی که در هر موقعیت سرودند را در کنارش می گذاشتند چه کتاب جذابی برای نسل آینده می شد چون آقای یغمایی شاعر خوب کشور ما هستند و بیشتر شعرهاشان به نوعی در مورد مجاهدین هست بنابراین وقتی در کنار شعر حال و هوایی که شعر سروده شده شرح داده میشه خیلی تاثیر گذار است مثلا آن شعرشان که در مورد این که باید خواب ها را شرح می دادند وقتی شما داستان را می دانید خیلی تاثیر گذار است چون کم تر انسان هایی هستند که چنین تجربه هایی داشته باشند

مجید گفت...

آقای منصور لرستانی محترم
من و ما برخوردهای انسانی و مشعشع ایشان را دیده ایم و میدانیم که چه خبر است و به روح استالین سوگند قصد بدبینی ندارم ولی
حتی اگر هر آنچه میگویی هم درست باشد و صد بار بیشتر از آنچه میگویی ماه تو کنعانی و مدبر و معمر و محقق و مفسر و محلل باشد و اگر آنچه نیکان همه دارند این چشم و چراغ یکتای هستی و نیست در جهان تنها داشته باشد و ....
ولی بازهم تولید یک امامزاده زنده با اختیارات نامحدود روزگارش بسر آمده.
سلام برسان بگو دیر آمدی ای نگار سرمست. دوران دیکتاتوری از هر مدلش در این میهن سر آمده
عزت زیاد

ناشناس گفت...

این گونه پاچه خواری اسدیان واقعا چندش آور است. به قول با وفای عزیز الانه روز که نتیجه روی میز است و ما به واقع درعصر کبیر آگاهی خلقها به سر می بریم.چه قدرت آنالیزی عزیز برادر؟ کدام شرافت سیاسی؟ توی بغل شیخ سعودی سبع نشسته ای و لاف شرافت میزنی؟ ببین با رزمنده دلاور عباس رحیمی چکار کردید و آنگاه دم از شرافت اخلاقی میزنید؟ در جهانی که اهم امور با خرد جمعی پیش می رود این فردگرایی مشرکانه و مشمئز کننده چه محلی از اعراب دارد؟ کدام فدا عزیز برادر؟ تقی به توق خورد و فلنگ را برداشتی و رفتی واز حجله ای به حجله دیگر فعل ایثار و فدای مطلق را صرف کردی. حاصل خون و عمر و عرق سه نسل را بر باد دادی به خاطر اینکه خودت را یک بنده ساده اشتباهپذیر خدا ندانستی و نمیدانی و اکنون که قدرت آنالیز فلان و بهمان و اون خصوصیات خاصالخاص تقش درآمده پاچه خواری مشتی افراد بریده؛ ترسو و ناصادق چه دردی از دردهای بیشمار مردم محروم میهنمان را دوا میکند. جهت یادآوری شرافت ایدئولوژیک و سیاسی و اخلاقی آن عزیز دل، مجددا شما را به ویدئوی برادر رحمان که حتی از دادن آدرس حلبی ها و ایرانیت به استخبارات کوتاه نماید یا قایم شدن زیر دشداشه شیخ سلمان سعودی ارجاع میدهم.....فاعتبرویااولا ابصار..

اسفندیار

jahandid گفت...

با درود به ازاديخواهان و ايران دوستان عزيز،
در اين دوران كه ما در قهقراى سياهى و تباهى اخوندى غوطه ور شده ايم و در نبود يك الترناتيو مردمى و مردم پسند كه توان به حركت در اوردن انها را داشته باشد، جنگ سرد (فعلن) مسخ شدگى واژه ها را بايد نظاره كنيم! انچه كه وحوش اخوندى در تجاوز به ناموس واژه ها كرده اند بر كسى پوشيده نيست. از تأثيرات بلافصل ان هم همين فلاكت مهلكى ست كه در بين مردم از انواع فساد رواج يافته است. بدرستى كه بزرگترين جنايت و خيانت اخوندا به كشتار كشيدن روح مردم بوده است و به طبع ان نابودى تمامى ارزشهايى كه طى قرنها در بين ما ساخته شده بودند را در پى داشته است. لازم به تكرار نيست كه اين جنايت در سطح قاعده هرم جامعه مد نظر ميباشد. از برخوردهايى كه با ادمهايى كه به تازگى از ايران خارج شده اند و دردهايى كه در ان ديار كشيده اند، ادمى را عميقن به فكر فرو ميبرد كه چه بر سر ما امده و هنوز از ابعاد ان خبر نداريم! دردهايى كه هر كدامشان براى از پاى دراوردن هر زن و مرد ازاده اى كمر بسته اند و قادرند. واقعن چرا بايد به اين حد از افت و ذلت گرفتار شويم؟!
به ياد دارم كه در زمانهاى پيشين نام "دانشجو" چقدر در ميان مردم احترام برانگيز بود. وقتى حرف از يك مبارز و چريك زده ميشد، فقط در روياهايمان غرق ميشديم و ارزوى ديدن چنين كسى را داشتيم. وقتى واژه "ازادى" به گوش مان ميخورد اوج شادى و بالندگى را در خود حس ميكرديم. و هزاران واژه ديگر كه هر كدامشان از چنان قدرتى برخوردار بودند كه ميتوانستند سرنوشت تمام زندگى ما را رقم بزنند و راه ما را تا اخر عمر (كوتاه يا بلند) تعيين بكنند. چه روزگار پر معنيى بود ان روزگاران. مارا چه شده است؟ از اخوند و رژيم ضد انسان و ضد فرهنگ و ضد سعادت و ضد تمامى ارزشهاى ديگر هستند، هيچ انتظارى نيست و فقط بايد از سر راه سعادت مردم برداشته شود. ولى در اينجا از ان انسانهايى بايد انتظار داشت كه از اين واژه هاى ارزشمند توشه هاى عظيمى از اعتماد و فداكارى را درو كردند. در دوران بعد از انقلاب ضد ديكتاتورى سلطنتى اتشفشانهاى ان ارزشها در همه جا فوران كرده بود و نيروهايى كه در جامعه سر دراورده بودند فقط و فقط از اين واژه هاى مردم پسند مانند ازادى، مردم سالارى، استقلال، ازادى بيان، ازادى اقتصادى، ازاديهاى فردى، قانون و برابر بودن همه در برابر قانون، حمايت از زنان، حمايت از خانواده و زندگى مشترك، حفاظت از حريمهاى خصوصى مردم، ازادى انتخاب، و... تا بى نهايت خوبى ها را در سخنرانى ها و گردهمايى ها و بويژه در نشرياتشان دم گرفته بودند. از اين راه هم در ابعاد ميليونى طرفدار و هوادار دور خودشان جمع كردند. خيلى هاى انها نيز تا اخرين نفس بر اين ارزشها پايدار ماندند و به عهد خودشان با اين ارزشها وفا كردند. ارى تمام حرف بر سر ارزشها ست و حال اگر كسى و كسانى توانستند اين ارزشها را اول در خودشان داشته باشند و بعد نيروى جمعى را براى حفظ و گسترش انها بكار بگيرند قابل حمايت و پيروى هستند ولى اگر در شكل و محتوا باز همان اش و همان كاسه شد پس محكوم به ترد شدگى و حذف شدن از ذهن و دل مردم ميشوند.
ادامه

احمد رضا.ص گفت...

من نامه حمید اسدیان رو خوندم فقط میخام بپرسم ادمی که به مترجمش هرچند رفته طرف اخوندا میگه.... به رفقای سابق شورائیش میگه چاقو تیز کن و مزدور به ادما میگه علیه شوهراشون مزخرفات بنویسن و این آقای رحیمی نمونه آخره که به یه مریض میگن مزدور کجا با اون چیزائی که شوا نوشتی جور در میاد شما یا خوابی یا حافظتو گم کردی من که از خوندن این مقاله گیج شدم که این چی میگه یا شایدم اون فرد مورد نظر فوتشده نمی دونه چه خبره خدا میدونه

ناشناس گفت...

فقط الله الرحمن راحمین است
سیف الله

فروزنده رحیمی گفت...

تشکر از اقای حمید اسدیان که خاطرات خودشان را در باره اقای رجوی نوشتند و سیلی محکمی بر چهرهئ ننگین هرزه گویان و توابان زدند

منیژه حبشی گفت...

آقای یغمائی گرامی،‌ من به گفته دوستی که درباره حصار هشتم نکته (بنظر من) درستی را گفت میخواهم اضافه کنم که پاسخ ندادن به این اراجیف و فقط ستونی را به انتشار مزخرفات این کاسه لیسان رجوی اختصاص دادن، بهترین پاسخ است. سکوت شما روشن است که نشان تایید آنها نیست بلکه نشان ناامیدی شما (و همه ما) از امکان بیدار کردن اینهاییست که خود را بخواب زده اند و بقول شما از اینهمه مزخرف گوئی دچار تناقض هم نمیشوند. چون خوشرقصی هایشان نه از روی ناآگاهی بلکه برای حفظ منافع حقیر خود و رجویست.

ناشناس گفت...

آقای همنشین بهار و یغمایی عزیز ! ممنون از گفتگوی آموزندەی شما ، نکاتی به ذهنم رسید که همینجا برایتان می نویسم . نظر شخصی بنده هست .

١_ اول در مورد سوال آخر آقای همنشین بهار می نویسم . " آیا فقط باید انتقاد کرد و اصولا بعد از انتقاد چکار باید کرد و انتقاد صرف به چه دردی می خورد؟ جناب همنشین عزیز ! این جماعت که شما راجع به آنها صحبت می کنید ، خود بخشی از مشکل هستند . این سوال شما زمانی مشروع هست که یک نیروی مثبتی بر علیه ارتجاع در صحنه باشد و ایراداتی داشته باشد . در آن صورت می شود آن سوال را پرسید . اما در عمل چنین نیست . مثلا داعش نمی تواند بگوید : " چرا همه اش به من می تازید و انتقاد می کنید ؟ من که دارم با رژیم اسد می جنگم . تنها نیروی قدرتمند صحنه هم هستم و پوزەی اسد را هم به خاک مالیده ام . شما که انتقاد می کنید ، خودتان چکار کرده اید و یا چکار می خواهید بکنید؟ "... قطعا اگر داعش چنین بگوید ، شما پاسخ خواهید داد " شما خود بخشی از مشکل هستید .
این جماعت شیر غایب ، خود، بخشی از مشکل است . مثل اینکه نمی خواهید این را باور کنید . اما متاسفانه همینگونه است . آنها مزاحم مبارزات آزادیخواهانەی مردم ایران هستند . یعنی در عمل در جبهەی ارتجاع قرار دارند . تمام کارکردهایشان تا به امروز ، این را نشان می دهد . حال شما نمی خواهید این را باور کنید ، خود حدیثی دیگر است .

سهراب

ناشناس گفت...

٢_ بزرگترین حصاری که ما را به قهقرا برد ، وحشتناک ترین حصار ، حصار بی سوادی و نداشتن فرهنگ کتابخوانی بود . ما در سازمان مجاهدین کتاب نمی خواندیم . نه فرصتی بود ، نه انگیزه ای ، نه اجازه ای و نه رغبتی . فرهنگ کتاب خوانی به عنوان جلوە ای از روشنفکر مآبی و لیبرالیزم محکوم می شد . در تشکیلات می گفتند یک نفر هست فکر می کند و تصمیم می گیرد . او خودش می داند چکار می کند . در اشرف با چشم خودم دیدم ، یک نفر که مذهبی بود و به خواندن قرآن بسیار علاقه داشت را در نشست های متعدد به صلابه کشیدند . حرفشان این بود که "برادر" خودش می خواند و تفسیر می کند ، تو چکاره ای؟ وقتی در مورد قرآن وضعیت اینطور بود ، دیگر خودتان حساب کنید . در مورد آقای یغمایی که احتمالا آزادی بیشتری داشته اند و کتاب خوانده اند ، خیلی موضوع جالب و پیچیده است . کتاب هایی که آدم می خواند ، سمت و سوی فکری و عقیدتی او را مشخص می کند . آقای یغمایی هنوز از جنبش مسلحانه حرف می زند . ادبیاتش هنوز ادبیات چریکی و حماسی و قهرمانی است . ادبیات سیاه و سفید ، قهرمان و ضد قهرمان ، خلق و ضد خلق و... یعنی آقای یغمایی احتمالا نمی داند که سالهاست جنبش مسلحانه به تاریخ پیوسته است و وقتی کسی اسم جنبش مسلحانه را می آورد ، سریعا گروههایی مانند بوکوحرام ، داعش ، حزب الله ، النصره ، القاعده و غیرە در ذهن متبادر می شود و از خودش هم نمی پرسد : آیا اصلا یک جنبش مسلحانه اکنون در زمانەی ما هست که تروریست و آدمکش و مرتجع نباشد ، به فکر آزادی باشد و به دنبال برقرار کردن دموکراسی؟ اصولا دنیای امروز ، اکنون پذیرای حرکت مسلحانه هست؟ این یک سوال ساده است ولی حصارهای زیادی باعث می شود که ما آن را از خود نپرسیم . در تمام دنیا ، اکنون کسی که واقعا برای آزادی و دموکراسی مبارزه می کند ، مبارزه اش مدنی ، مسالمت آمیز و فرهنگی است . برگردم به بحث نداشتن فرهنگ کتاب خوانی . در اشرف ، بعد از سقوط صدام و خلع سلاح ، کتابخانه ای درست کردند و تعدادی کتاب در آن جا دادند . از روی کتاب هایی که در آنجا بود ، می شد به وضوح فقر فرهنگی آنها را دید . یک شب در کنار یک میهمانی که در اشرف برای تعدادی عرب ( اکثرا طرفدار حزب بعث) ترتیب داده بودند با آقای محمد حیاتی گفتگوی کوتاهی داشتم . من سال ٨١ به سازمان پیوستم و سوالاتی راجع به ایران از من پرسید . وقتی بحث به کتاب و کتابخانی کشیده شد ، با شنیدن حرفهای من ، یک دفعه تمام وجودش تبدیل به یک علامت سوال شد . من از کتابهایی که خوانده بودم و علاقه داشتم برایش گفتم . گفتم مهدی سحابی ترجمەی خوبی انجام داده از کتاب "در جستجوی زمان از دست رفته" اثر مارسل پروست ، از رمانهایی که تازه نوشته شده بود برایش گفتم . با کمال تعجب پرسید : مگر در ایران چنین کتابهایی ترجمه می شود؟ مگر چنین کتابهایی یافت می شود ؟ حالا نوبت این بود که تمام وجود من تبدیل به یک علامت سوال شود . او نمی دانست که در کتابخانەی روستای ما آثاری از مارکس ، گورویدال ، پروست ، تولستوی ، تورگینف ، ماکس وبر ، رومان رولان و..... وجود دارد . نمی دانست در کتابخانەی روستای پدری من ، که ٦ هزار نفر جمعیت داشت چنین کتابهایی یافت می شود . پرسید مگر رژیم می گذارد چنین کتابهایی ترجمه شود ؟
فقر فرهنگی و نداشتن فرهنگ کتابخوانی بزرگترین حصار ما ( مخصوصا شما که سالها آنجا بوده اید) بود . در ایران بعد از انقلاب فیلمهایی ساخته شده که از نظر هنری و غنای موضوعی آنقدر سرشار و با شکوهند که اصلا قابل مقایسه با سینمای قبل از انقلاب نیست . نسل فرهیختەی ایران ، تمام این کارها را که بعضا در دنیا هم جایزه می گیرند ، در زیر تیغ سانسور انجام داده است . اتفاقا سانسور ، خود ، در اینجا تبدیل به ابزاری برای رشد هنر شد . چرا که فیلمسازان ، شاعران و نویسندگان مجبور بودند برای گذشتن از تیغ سانسور ، خلاقیت های تازه به خرج دهند . یعنی حربەی سانسور رژیم به ضد خودش تبدیل شد . در عرصه های دیگر هم وضع همینگونه است . مثلا در مورد تئوریهای روشنفکرهای مذهبی ، چه کارهای عظیمی صورت گرفته است . هادی قابل ، به عنوان یک مرجع دینی فتوا می دهد که زن مسلمان می تواند حجاب نداشته باشد . شما فکر می کنید این فتوای مذهبی یک شبه و یا به سادگی به وجود می آید؟ صدها کتاب در ایران در نقد دین نوشته شد. در دورەی خاتمی که فضا بیشتر باز بود تعداد بیشماری کتاب در این زمینه منتشر شد . در این سالها این جماعت مورد بحث ما کدام کار ادبی ، علمی ، تحقیقاتی و فرهنگی در زمینە های مختلف از خود ارائه دادند ؟ آیا با تانک و توپ اهدایی ، تا به حال کسی برای جایی دموکراسی برده است؟

سهراب

ناشناس گفت...

٣_ در مورد تشکیلات و حصار ، مسئه محتوای آن است نه خود تشکیلات . تشکیلات ظرف است برای حفظ یک محتوا . وقتی نقد می کنند ، محتوا را نقد می کنند ، نه ظرف را . یک مایعی درون یک ظرف در نظر بگیرید که جمعی راجع به سمی یا غیر سمی بودن آن صحبت می کنند . در اینجا کسی راجع به ظرف صحبت نمی کند ، چون ظرف هیچ نقشی جز حفظ آن محتوا را ندارد . بنابراین ، تشکیلات و حصار ، به خودی خود نه بد است نه خوب ، مهم این است که در داخل آن چه می گذرد . شما بعد از ٣٧ سال ، بعد از تمام وقایعی که دیدیم و شنیدیم ، هنوز باور ندارید که این سازمان ، خودش قسمتی از مشکل است و این بسیار جالب است . شاید به نوعی کارکردهای تاثیر گذار و مخرب ابزارهای تبلیغاتی و روانی را هم نشان می دهد
٤_ مبارزین واقعی ایران ، اکنون در زندان اوین هستند . این ماییم که بدهکار آنها هستیم . این ماییم که باید شرمسار انها باشیم . یعنی اگر کسی در خارج نشسته باشد و خودش را شرمسار حشمت الله طبرزدی یا احمد زید آبادی نداند ، بویی از شرم نبرده است . آنها مبارزه کرده اند ، نه ما . نه خودشان را به ننگ صدام و صدامیان آلودند ، نه به زیر عبای ملک حسن ها خزیدند ، نه جا زدند و فرار کردند ، نه به فقر فرهنگی مبتلا شدند ، نه به جامعه خشونت تزریق کردند و نه با جان بولتن ها و مک کین ها قهوه خوردند . در ایران ماندند ، مبارزه کردند و بهایش را هم با تمام وجود پرداختند . لذا این ماییم که بدهکار آنها هستیم . سازمان بهترین کاری که می تواند بکند این است که هیچ کاری نکند . درست مانند داعش . داعش هم در مبارزات مردم سوریه بهترین کاری که می تواند بکند این است که هیچ کاری نکند . با تشکر از شما
سهراب

jahandid گفت...

ادامه
اگزوپرى و اثر معروف او "شازده كوچولو"
حكايت "لبخند"
اگزوپرى از قهـرمانان جنگهاى أزادي بخش اسپانيا در دوره ديكتاتورى فرانكو بوده است. او خلبانى چيره دست بود كه با تجربيات زيادى كه داشت قهرمانيها افريد. او در يك سانحه هوايى جان خود را از دست داد.
در حكايت "لبخند" داستان دستگير شدنش را ميگويد و اينكه با ديدن بد رفتاريهاى سربازان، مرگ را در جلوى چشمانش ديده بود و هر ان در انتظار كشته شدن از ترس بخودش ميلرزيده. در سلول زندان و در حالى كه ميلرزيده در جيبهاى كتش بدنبال سيگارى بوده كه شايد از زير دست بازرسى ها در رفته باشد. انرا مييابد و بر لبنش ميگذارد. ولى اتشى نداشته كه انرا روشن كند. به زندانبان عبوسى كه جلوى درب سلولش ايستاده بود چند بار صدا ميزند و براى كبريتى كه با ان سيگارش را روشن ميپرسد. زندانبان بعد از چند بار صداى او نگاهش ميكند و كبريتى را برايش روشن ميكند. او همچنان از ترس ميلرزيده نگاهش به نگاه زندانبان دوخته ميشود و لبخندى بر لبانش جارى ميشود. زندانبان ميپرسد بچه دارى؟ او كيفش با دستان لرزان در مياورد و عكس زن و فرزندانش را به نشان ميدهد و ميگويد نميدانم كه ايا ديگر فرزندانم را ميبينم يا نه. زندانبان نيز از كيفش عكس فرزندانش را در مياورد و نشانش ميدهد و هر با هم لبخندى بر لب مياورند.
بهد از مكثى زندانبان كليد را به درب زندان مياندازد و انرا باز ميكند و زندانى را بدون اينكه حرفى بزند از انجا خارج كرده و تا جاده اى كه به روستاى بعدى ميرسيده همراهى ميكند و او را راهى ميكند.
داستان لبخند حكايت يك روح كودكانه و عاشقى ست كه عارى از تمام خودخواهى هاى دوران بزرگ سالى ست.

میرزا گفت...

به نظر من اگر رهبر عقیدتی کمترین ذره ای از شرافت انقلابی و مردمی در وجودش بود,از یک طرف جلوی این گونه پاچه خواریهای تهوع آور و سراسر دروغ و ریای امثال حمید اسدیان را میگرفت و از طرف دیگر کمی افسار مریدانی را که برای دریدن باقی ماندگان قهرمانان در زنجیر نسل ما (امثال عباس رحیمی و خانواده رنج دیده اش) هجوم آورده اند میکشید. اما صد افسوس که این خانه از پای بست ویران است و این ماهی از سرش گندیده است.
این مردک خجالت نمی کشد که در روز روشن, صفاتی برای "موش فراری" میتراشد که مرغ پخته را هم به خنده میاندازد. گویا با دسته کوران طرف است. بلایی را که این مردک خودشیفته و روانپریش بر سر افرادی نظیرمهندس بزرگان, احمد شاملو, مجید شریف, هدایت متین دفتری, علی اصغر حاج سید جوادی , پرویز یعقوبی, علی زرکش, تقوایی, مهدی افتخاری, مهدی کتیرایی و بسیاری دیگر آورد, <> نامیدن, فقط از یک شارلاتان بر میاید.
اسدیان در وصف شیر همیشه در حجله مینویسد: <> البته به نظر میرسد که که حمید اسدیان لغت "مطلقا" را به خطا صرف کرده و یادش رفته که همین چند وقت پیش بالاخره کاسه صبر حضرت والا لبریز شد و علنا شروع به دادن فحش ناموسی به مترجم سابق خودش کرد و از زبان ممد رینگو, خواهر ایشان را چه و چه نامید.

كوه يخ فنلاند گفت...

با عرض معذرت فكر ميكنم مطالب تكراري در أين بحثها خيلي زياد شده.

ناشناس گفت...

استادان جناب یغمائی و جناب همنشین بهار واقعا دست مریزاد نمیدانم با چه زبانی تشکر بکنم که اینطور این بخش از یک گوشه از تاریخ ایران را که با خون هزاران جوان و پیر و زن و مرد همراه است از دست زوال و دروغ نجات دادید من تمام این گفتگوها را با دقت و علاقه گوش کردم گاهی گریه کردم و در غم رفتم گاهی خندیدم ولی بواقع دردناک است که یک نسل را از یکطرف اخوندها اینطور کشتارش کنند و از یکطرف هم اینطور بازیچه یک فرد یا چند تن بشود به امید اینکه یکروز مملکت ما آزاد شود واز این تجربه ها فقط برای درست کردن و اشتباه نکردن درس بگیریم.ب. شادان(مستعار)

ناشناس گفت...

ساسان
خواهش ميكنم سرى به سايت افتابكاران بزنيد وكاريكاتور توفيق را ببينيد واقعاً مسخره است كارهائى را خودشان ميكنند را هم مسخره ميكنند ازجمله ساختن مجسمه ندا با حجاب وبى حجاب توسط هنرمند بر جسته اشان رضا اوليا (روحانى ًدر كارتن واولاند كه ميخواهد به او دست بدهد )

ناشناس گفت...

مثل همیشه بسیار جالب و آموزنده
محمد.استامبول

ناشناس گفت...

جناب یغمائی و جناب همنشین بهار، بسیار سپاسگزارم برای تهیه و پخش اینگونه گفتگوها.
اما برین باورم که جناب یغمایی هنوز مطالبی را به دلایلی عنوان نمی کنند. به طور مشخص در رابطه با اعزام بچه ها از عراق به اروپا ، و زندگی انها در خارج از کشور، داستانهایی را شنیدم که نمی دانم تا چه اندازه صحیح است. البته جناب یغمایی در قسمتی از گفتگوی خویش در این باره ، جزییات این مسئله را به خود این بچه رجوع کردند و امیدوار است که در اینده خود اینها بدور از خشم و عصبانیت بیایند و مطالبی را مطرح کنند.
..
به هر حال، جناب یغمایی لطفا همهٔ مطالب را عنوان کنید. (می دانم که زیاده خواهی است) هرکدام از ما چند صباحی در این دیر هستیم، لذا ، بهتر است که خیلی از مسایل را با خویش دفن نکنیم.
.. مجددا از زحمات سرکار و همنشین بهار تشکر می کنم.
..
Neema

ناشناس گفت...

خانم فروزنده
خیلی خوب بودحمیداسدیان خاطرات زندان خود به همراه بابا شایدهم آقا!!!!در زندان موسوم به قلعه را در باقرزاده مینوشت ،آقاحمیددرسته اگردرسته ،که درسته ،من که میدونم درسته چرا دور میری ؟
عین الله باقرزاده

عمو مرده شور گفت...

اقای یغمائی و همنشین بهار این جریان یک جریان کاملا مرده است وقت خودتان را برای یک جریان مرده هدر ندهید

ناشناس گفت...

من با شنیدن این بحثها دارم کم کم بدبختیهای خودم را میفهمم و حالم خیلی بهتر است از شما ممنون هستم آقای یغمائی و همنشین
اصغر. الف.کانادا