ما منتقدیم ما حق داریم منتقد باشیم. ما مخالفیم . ما حق داریم مخالف باشیم.باید سخنان منتقدان و مخالفان و همرزمان را شنید.هیچکس کامل نیست واگر خود را کامل بپنداریم بدون آنکه حتی بخواهیم اندک اندک به سنگلاخ جباریت پای خواهیم گذاشت ولی متاسفانه تاپایان هرگز نه خواهیم فهمید و نه قبول خواهیم کرد که در چه تراژدی و فاجعه ای به بند کشیده شده ایم.دموکراسی حرف نیست یک فرهنگ است باید آنرا شناخت پذیرفت وبه آن عمل کرد. آنان که با کلماتی درشت و پر طنین از دموکراسی سخن میگویند ولی در جزئی ترین کارها دمادم دموکراسی را زیر پا میگذارند دروغ میگویند.مشکل اصلی تاریخ ما امیختگی مذهب و سیاست است. تمام کسانی که صادقانه حتی راه نجات را در حکومتی مذهبی یافتند یا ایدئولوزی برخاسته از مذهب را راهنمای عمل قرار دادند جز به کمک ارتجاع و تیره روزی مردم بر نخاستند. اینان در پایه ها از همان مردابی تغذیه میکردند و می کنند که ملایان حاکم میکنند. باید به مذهب به عنوان مسئله ای شخصی احترام گذاشت ولی باید سوداهای رنگین و مسموم برپائی حکومتی که مذهب ذر آن رسوخ داشته باشد را با تمام مدعیانش به زباله دان ریخت. برای درک این حقیقت باید تاریخ ایران و اسلام و بخصوص تشیع را شناخت.نور!نور باز هم نور بیشتر. پشت درهای کهنه و پوسیده متوقف نشویم. نترسیم! درها را بشکنیم و بگذاریم نورحقیقت و شناخت ما را از این همه کهنگی و ارتجاع بشوید. هرگز فراموش نکنیم که زندگی مادی ما سایه و باز آفریده اعتقادات و باورهای ماست. .

روی تصویر کلیک کنید

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۲۶, چهارشنبه

*حمله قلبی و انتقال به بهداری صبری حسن پور در زندان اوین

۳ نظر:

ناشناس گفت...

نتیجه "دادگاه" اش حالا چی بوده؟ آزادش می کنند یا نه؟
بیچاره صبری حسن پور ! یکی نیست بگه آخه عزیز جان نانت نبود؟ آبت نبود؟ ایران رفتن ات دیگه چی بود؟ بقول آقامون حافظ : که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
یاد خانم گیتا هم بخیر کهبا سوز دل می خوند: اگه عشق همینه اگه زندگی اینه نمی خوام چشمام دنیا رو ببینه

نصرالله

احمد .34 گفت...

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم. خدا کمکش کند این آخوندا نخورنش انسان خوبی بود ولی عشق کار دستش داد با اون قلب مریض خدا بدادش برسه

ناشناس گفت...

سلام بر صبری روزی که سیمای رهایی را راه انداخت و روزی که در سیمای رهایی را بست و کلک خورد از آخوندها و با سادگی عاشق شد و سلاحش را دستش گرفت و رفت دنبال عشقش. و سلام بر صبری روزی که فهمید چه کلکی خورده و اما دیگر دیر شده بود.
یا لیتنی ...ایکاش درهمین خارج می ماند پیش خودمان.

مسعود ز