فردائی در کار نیست
اسماعیل وفا یغمائی
ما تنهائیم
و تاریک است شب،
تاریکتر از خویش
و باد لوند از قلعه های فرو رفته در مه
صدای خسته شیپورها را می آورد
با بشارت فردا!
فردائی که دیریست در دیروزها مرده است
با شپورها و شپور چیان خسته اش.
**
قلعه خاموش است
قلعه ی دیریست خاموش شدگان خاموش است
درها ی آهنین بسته است
و دژبانان در پس دریچه ها بیدار
ودر این دژ دیریست نه باد می وزد و نه مهتاب
نه راستی و نه مهر
از آن رو که عشق مرده است
و هیچ دلی را
نه سودا و نه پروا ونه یارای تپیدن نیست
***
بیداری تو
در برابر آینه هائی که آینه نیست
از آینه ها می هراسی تو
وآینه های تو در چار سوی این تالارپر شکوه
تکرار تصویر گذشته های توست
نقش بسته با سر انگشت صورتگران به فرمان
ونه آینه ها!
اگر آینه ای باشد
تو آن نیستی که به فریب خویشتن،خویشتن را میبینی
که دریغا! دریغا دیریست که خود نیزخود را فریفته ای
اگر آینه ای باشد
تو خود خویشتن بی فریب
و بیرنگ و نیرنگرا خواهی دید
و در افقهای قفای خویش
رژه ی تابوتها وجسدها و اسکلتها را
بر شانه های دروغ وفریب و وقاحتو جبر
و رژه قلبهائی خاکستر شده را که تپیدنشان ممنوع شد
تا سکوت تنها صدای پر تکرار ترا انعکاس دهد
و لبهائی که آرزوی آواز و بوسه را با خودبه گور بردند
لبها و قلبهائی که اینک سنگفرش گذرگاه توست
تا با بیرحمی و غرور بر آن بخرامی
در جستجوی فردای مدفون شده در دیروزهای مرده.
***
فردائی در کار نیست
آنچه که میسرائی دروغ است و دیروز
فردائی در کار نیست و آزادییی
زیراقلب آزادی عشق است در تمامیت خویش
زیراقلب آزادی عشق است در تمامیت خویش
زیراقلب آزادی عشق است در تمامیت خویش
و آزادی بی عشق
تنها میتواند کلمه ای باشد که هیچ معنائی ندارد
چون گلی بی معنا بی هیچ شمیمی
و پرنده ای خشکیده بر درختی مرده
بی هیچ آوازی
و انسانی بی معنا بی هیچ عشقی،
آزادی تو کلمه ای بی معناست
گلهای تو شمیمی نمی پراکنند
پرنده های تو بی آوازند
و انسانهای تو بی عشق
و عشق دیریست ترا لعنت کرده است
فردائی در کار نیست
فردای تو،
اگر چه فردای راستین در حال شکفتن است
با قلبی که عشق درآن خدا وار می تپد
و آزادی هدیه ی فاضلابهای خشکیده قرون مرده نیست
با پیام آوران مقدس متعفنش.
فردائی در کار نیست در فردای تو
فردای تو دیروزهاست اگر خود نیز خود را فریب دهی
و تو به اجبار در برابر آینه خواهی ایستاد
و خود را خواهی دید
و تابوتها و جنازه ها و قلبهای له شده را
و خواهی دید که فردا در حال دمیدن است
شوخ و شنگ و آواز خوان
بی آنکه نامی از تو بر زبان آورد
و تنها خاطره ای تلخ از تو بر جا خواهد ماند
در تاریکی یخزده
زیرا عشق ترا لعنت کرده است
زیرا عشق......
29فوریه/2020
که دریغا! دریغا دیریست که خود نیزخود را فریفته ای
اگر آینه ای باشد
تو خود خویشتن بی فریب
و بیرنگ و نیرنگرا خواهی دید
و در افقهای قفای خویش
رژه ی تابوتها وجسدها و اسکلتها را
بر شانه های دروغ وفریب و وقاحتو جبر
و رژه قلبهائی خاکستر شده را که تپیدنشان ممنوع شد
تا سکوت تنها صدای پر تکرار ترا انعکاس دهد
و لبهائی که آرزوی آواز و بوسه را با خودبه گور بردند
لبها و قلبهائی که اینک سنگفرش گذرگاه توست
تا با بیرحمی و غرور بر آن بخرامی
در جستجوی فردای مدفون شده در دیروزهای مرده.
***
فردائی در کار نیست
آنچه که میسرائی دروغ است و دیروز
فردائی در کار نیست و آزادییی
زیراقلب آزادی عشق است در تمامیت خویش
زیراقلب آزادی عشق است در تمامیت خویش
زیراقلب آزادی عشق است در تمامیت خویش
و آزادی بی عشق
تنها میتواند کلمه ای باشد که هیچ معنائی ندارد
چون گلی بی معنا بی هیچ شمیمی
و پرنده ای خشکیده بر درختی مرده
بی هیچ آوازی
و انسانی بی معنا بی هیچ عشقی،
آزادی تو کلمه ای بی معناست
گلهای تو شمیمی نمی پراکنند
پرنده های تو بی آوازند
و انسانهای تو بی عشق
و عشق دیریست ترا لعنت کرده است
فردائی در کار نیست
فردای تو،
اگر چه فردای راستین در حال شکفتن است
با قلبی که عشق درآن خدا وار می تپد
و آزادی هدیه ی فاضلابهای خشکیده قرون مرده نیست
با پیام آوران مقدس متعفنش.
فردائی در کار نیست در فردای تو
فردای تو دیروزهاست اگر خود نیز خود را فریب دهی
و تو به اجبار در برابر آینه خواهی ایستاد
و خود را خواهی دید
و تابوتها و جنازه ها و قلبهای له شده را
و خواهی دید که فردا در حال دمیدن است
شوخ و شنگ و آواز خوان
بی آنکه نامی از تو بر زبان آورد
و تنها خاطره ای تلخ از تو بر جا خواهد ماند
در تاریکی یخزده
زیرا عشق ترا لعنت کرده است
زیرا عشق......
29فوریه/2020

۱ نظر:
۱۲ اسفند ۲۵۷۸ ايرانى ۲ مارس ۲۰۲۰ مسعودعالمزاده پاريس
بسیار زیبا، بسیار زیبا استاد یغمایی !
بهتر از همه اینکه اگرچه با کمی دل تنگی آغاز میشه، اما با نوید پیروزی به پایان میرسه.
اشکال اون میرزا قشم شم غایب با این شعرها حل نمیشه. با تمام نا امیدی از بهبود این "بیمار"، از دید انسانی و میهنی، باز هم امیدواریم به خودش بیاد، اگر چه ....
وقتی تو سده ی بیست و یک و هزاره ی سوم، هنوز دید فلسفی ت یک مشت خزعبل آخوندی باشه، آخرش همینه. خوشبختی ما هم همینه که نسل ما اگرچه سوخت، اما این کهنه پوستین بیدزده ارتجاعی رو هم با خودش به آتش برد.
تو جوونی یکبار بیمار بودم،رفتم پیش دکتری بود بسیار نازنین.
پرسید سیگار می کشی ؟ نه !
عرق میخوری ؟ نه !
زیاد دختر بازی می کنی ؟ نه !
سیگار نمی کشی، عرق نمیخوری، دختربازی نمی کنی، پس برای چی زنده ای ؟
آخه آدمی که تومخش بکنن
که عشق "شهوت رانی" ست،
که با کوچکترین انتقادی بشه نفوذی و ماموروزارت اطلاعات،
که برای فکر کردن باید از مامان جونش، ببخشید مسئولش اجازه بگیره،
که روزی هیژده ساعت کار بیخودی بریزن سرش تا نکنه فکر کنه و "مسئله دار" بشه،
که همه ش توسری بخوره و انتقادازخودکشکی بکنه تا در روابط "کشکی لاتی" یا تشکیلاتی حل بشه،
که "فردیت" که پایه ی شهروندی و انسان مدرنه رو توش بکشن،
که همون تز های ارتجاعی خمینی از قبیل "نفسانیات" رو با روکش انقلابی بنام "خصلت های بورژوایی" بهش حقنه کنن،
که رای و رای گیری که پایه ی دموکراسی ست بشه امپریالیستی،
که به اندازه ی یک سگ و گربه درجامعه ی"کثیف بورژوایی"حق نداشته باشه،
که اگه روزنامه بخونه میره زیر شک "نفوذی" بودن،
که تو ملاء اجتماعی ای بسته ای زندگی کنه که چند نفر چکمه لیس بشن "مسئول" و بقیه بشن "ماتحت مسئول"
که تمام کانالهای ارتباطی ش رو با دنیا ببندن،
که کابل انترنت بشه بند برای آویزون کردن و خشک کردن شورت و زیرشلواری
که با کوله باری از الله، محمد، قرآن، شیعه ی اثناحشری انقلابی توحیدی، قبروقیامت بری به جنگ آخوند
که انتقادت هم این باشه که اسلام آخونها به اندازه ی کافی "ناب" نیست و "ولایت فقیه" شون هم "ولایت وقیحه"،
چنین آدمی به چه درد میخوره جز اینکه بشه گوشت دم توپ ؟ یا نیروی "آرمانخواه جان برکف" (خر حمال مفت) ؟
نسل ما نسل "چه نباید کرد" بود. گوشی حسابی آمده دست نسل پس از ما. ملت ما، نخستین ملتی بود که پس از اروپا و آمریکا مجلس و انتخابات درش پاگرفت. امروز هم، با تمام اشتباهات و کاستی ها (پیش از همه "رودرواسی"، "تمدن پامنبری"، "نخواندن")، نخستین کشورجهان سومی و اسلامی ست که از آخوندیسم، از اسلام و اسلامی سیاسی در حال گذاره.
سعادت نسل پس از ما اینه که از خمینی، رجوی ، کمونیسم آب زیپویی روسی و ماوراء چپ چریکی گذر کرد.
پاینده ایران
ارسال یک نظر