یه
روز یه پیرمردی عزرائیل رو می بینه که داره از دور میادطرفش. ازترس جونش
فرارمی کنه می ره داخل یه مهد کودک کنار بچه ها می شینه شروع می کنه به
بیسکویت خوردن.
عزرائیل میادپیشش ومیگه: داری چیکار می کنی؟
پیرمرد با صدای بچه گانه میگه: دارم قاقا میخورم.
عزرئیل میگه: پس قاقاتو بخور بریم دَدَر
عزرائیل میادپیشش ومیگه: داری چیکار می کنی؟
پیرمرد با صدای بچه گانه میگه: دارم قاقا میخورم.
عزرئیل میگه: پس قاقاتو بخور بریم دَدَر
***
**از عزرائیل پرسیدند چرا جنتی را نمی بری
گفت هر چه گشتم در بدن او روحی پیدا نکردم*
***
میگن یه روز عزرائیل میره یه پیر مرد رو بکشه پیر مرد میگه من باید قرض مردم رو بدم عزرائیل میگه لازم نکرده نام تو در اول لیست مرده های امروز قرار داره دیگه دیره پیرمرده میگه خوب تو خیلی راه اومدی بزار برات غذا بیارم یکمم بشین خستگی تو در کن بعد منو بکش عزرائیل قبول میکنه پیر مرده به عزرائیل دوغ میده عزرائیل خوابش میبره پیرمرده سریع اسمشو از اول پاک میکنه به آخر مینویسه عزرائیل از خواب بلند میشه و به اون پیر مرده میگه چون تو مرد خوبی هستی اینبار از آخر نگاه میکنم
***.
درد دل جبرئیل و عزرائیل بعد از ورود ایرانی ها به بهشت و جهنم
ميگن
يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه؟ ما يک
عده ايرونی توی بهشت داريم که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای ردای
سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! بجای پابرهنه راه رفتن
کفش نایک و آديداس درخواست ميکنن.
هيچ
کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' یا 'ب ام و' یا
'تویوتا لکسوز' جائی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين
ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد!
آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های تقدس بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن.
آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های تقدس بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن.
چند تاشون کوپن جعلی بهشت درست کردن و به ساکنين بخت برگشته جهنم ميفروشن.
چندتاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت راه انداختن.
يک
سری شون حوری های بهشت را با تهديد آوردن خونه شون و اونارو "سرکار"
گذاشتن و شيتيلي ميگيرن. بقيه حوری ها هم مرتب ميگن ما رو از ليست جيره
ايرانيها بردار که پدرمونو درآوردن، اونقدر به ما برنج دادن که چاق شديم و
از ريخت افتاديم.
اتحاديه
غلمان ها امضاء جمع کرده که اعضا نميخوان به ديدن زنان ايرانی برن چون
اونقدر آرايش کردن و اسپری مو و ماسک و موس و . . . به سرشون زدن که هاله
تقدسشون اتصالی کرده و فيوزش سوخته در ضمن خانمهای ايرونی از غلمانها مهريه
و نفقه ميخوان. بعضی از اونها هم رفتن تو کار آرایش بقیه و کاسبی راه
انداختن: موهاشون رو هزار و یک رنگ میکنن، تتو میکنن، ناخن میکارن و از این
جور قرتی بازیها
هفته پيش هم چند ميليون نفر تو چلوکبابی ايرانيها مسموم شدن .
چند پزشک ايرونی هم بند کردن به حوری ها که الا و بلا بياييد دماغاتونو عمل کنيم، گونه بکاریم، ساکشن کنیم و از این کلک ها . . .
خدا
ميگه: ای جبرئيل! ايرانيها هم مثل بقيه، آفریده های من هستند و بهشت به
همه انسان ها تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نیست! برو يک زنگی به
شيطون بزن تا بفهمی دردسر واقعی يعنی چی!!!
جبرئيل ميره زنگ ميزنه
به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغام گير تا بالاخره شيطان نفس نفس
زنان جواب ميده: جهنم، بخش ايرانيان بفرماييد؟
جبرئيل ميگه: آقا مثل اینکه خيلی سرت شلوغه؟
شيطان
آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به
خدا! ميخوام خودمو بازنشست کنم. شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو ميکنم
اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن!
تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!!
جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...
يک عده شون بازار سياه مواد سوختی بخصوص بنزين راه انداختن.
چند تا پزشک ايرونی در جهنم بيمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبليغ ميکنن و اين شديدا ممنوعه.
چندتاشون دفتر ويزای مهاجرت به بهشت باز کردن و بليت جعلی يکطرفه بهشت هم ميفروشن.
يک سری شون وکيل شدن و تبليغ ميکنن که ميتونن پيش نکير و منکر برای جهنمی ها تقاضای تجديد نظر بدن.
چند تاشون که روی زمين مهندس بودن ميگن پل صراط ايراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم. دارن امضا جمع ميکنن که پل بايد پهن تر بشه.
چند هزار تاشون هم هر روز زنگ ميزنن به 118 جهنم و تلفن و آدرس سفارتهای کانادا و آمريکا رو ميپرسن چون ميخوان مهاجرت کنن.
هر روز هزاران ايرونی زنگ ميزنن به اطلاعات و تلفن آتش نشانی و اورژانس جهنم رو ميخوان.
الان ارباب رجوع داشتم ميگفت ما کاغذ نسوز ميخواهيم که روزنامه بيرون بديم.
ببخش! من برم، بعدا صحبت ميکنيم... چند تا ايرونی دارن کوپون جعلی کولر گازی و يخچال ميفروشن... برم يه چماقی بچرخونم.


۱ نظر:
۲۷اسفند۲۵۷۸ايرانى۱۷مارس۲۰۲۰مسعودعالمزاده پاريس
بخند تا دنیا به ریشت بخندد !
ازآدمهایی که زیادی جدی اند خطرناک تر نداریم. کتاب (Le rire/خنده) از هانری برگسن (Henri Bergson)[دانلود آزاد] رو بخونین تابفهمین اصلن طنز یعنی چی. دیدین که خمینی یه بار بخنده ؟
برگسن میگه
Le rire est le rnversement de la logique dans une situation donnée
طنز چپه و وارونه کردن منطق در یک موقعیت مشخصه. ترجمه ش سخته.
برای طنز گویی باید منطقی بود. باید احساس لطیف داشت. ما به این هیچ بها ندادیم.
تو دوران اشغال فرانسه، لندن پایگاه ضد نازیها بودورادیو لندن بلندگوشون. پیامهای مخفی برای نهضت مقاومت پخش میشد،برنامه های سیاسی بود، اما محبوب ترین برنامه مال پیرداک (Pierre Dac) بود که باطنزش تمام رژیم هیتلری رو سکه یه پول میکرد و به مردم روحیه میداد.
این رژیم همچون ایدئولوژی اسلامی ش بر "مطلق" بنا شده. هرگونه طنز، هیمنه و ابهت شو میشکنه.درست مثه نمازه که ستون دینه و با یه "باد" فرومیریزه.
این رژیم کفر رو تحمل میکنه، اما متلک رو نه !
اینم دو سه تا جوک.
۱ / این احتمالن از "کشکول" شیخ بهایی ست :
ملک لالموت رفت پیش خدا
گفت سبحان ربی الاعلی
یک طبیبی است در فلان کوچه
من یکی قبض و او کند صد تا
یا بفرما که جان او گیرم
یا مرا خدمت دگر فرما
اینجا مراد از "قبض"، "قبض روح" است.
۲ / زمان مشروطه، یک فرانسوی با همسرش به ایران میاد، تو دورانی که زنهاتو چادروچاقچور بودن ورسم بودکه مردها به زنشون میگفتن "ضعیفه" اونهم جلوی همه.
زیبایی این زن و احترام فراوان مرد فرانسوی به وی،باعث حیرت همه شده بوده. باسوادهای اون دوران بیشتر آخوند بودن، که خیلی هاشون این لباس بی شرفی رو از تن انداختن. یکی از اینها که ذوق ادبی داشته این شعر زیبا رو میگه. دقت کنین که اینجا "مادام" سه جوربیان میشه با سه معنای متفاوت مادام (madame)، ما دام (تله)، مادام (=همچنان)
دوشینه به رهگذار دیدم
سیمین بدنی سپید اندام
او سروصفت همی خرامید
یارش ز عقب روان چو خُدّام
گفتم به فرانسوی چه گویی
با دلبر خویش، گفت "مادام[madame]"
گفتم ز خدا بترس، ترسا
وندر ره زاهدان منه دام
"مادامِ [madame]" تو گشت بهر "ما/دام"،
دل در پی دام توست، مادام [همچنان]
۳ / آخر دوران رضاشاه،تومشهد کسی بوده بنام "خُزِیُن" (khozeyn) که هنوز که هنوزه از یادمردم نمیره.خزین لوده ی شهر بوده. تمام عمر، کارش لودگی و خنداندن مردم بوده. این جوک نیست : دم مرگ، خانواده ش، چنان که باید در ماتم بودن. به همه میگه "برین بیرون، میخام دم مرگ استغفار کنم".همه میرن بیرون و یکی دو ساعت بعد که بر میگردن، خزین مرده بوده. منتها پیش از مرگ، میخابه گوشه ی تخت، پاهاش رو به دیوار. جمود نعش پس از مرگ، بدن رو سفت میکنه. میرن تابوت میارن، خزین رو میزارن تو تابوت. پاهاش سیخ وامیسته رو به هوا. پاهاشو میخابونن، وامیسته. تمام اهل و عیال و دور و بری ها که داشتن گریه میکردن، شروع میکنن کرکر خندیدن. این دیگه تو مشهدی ها ضرب المثل شد که خزین لوده، هنگام مردنش هم نگذاشت مردم گریه کنن، با مردنش هم همه رو خندوند.
همون جور که رفیق قاسم سلیمانی با مردنش دل همه رو شاد کرد، امیدوارم شادی بزرگ رو سیدعلی به ما عیدی بده.
بجنب سید علی. الهی نور به قبرت بباره !
ارسال یک نظر