دریچه زرد. اسماعیل وفا یغمائی

دریچه زرد. اسماعیل وفا یغمائی

آفتاب خواهد شد

آفتاب خواهد شد

مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند

. فراموش نکنیم کورش نماد آغاز تاریخ واقعی ایران در مقابل تاریخ جعلی آخوند و مذهب ساخته است. کورش نماد هویت واقعی ایرانی در دور دست تاریخ است. گرامی اش داریم.بیاد داشته باشیم و هرگز فراموش نکنیم :در شرایط بسیار خطیر کنونی در گام نخست و در حکومت ملایان و مذهب مجموع جامعه انسانی ایران،تمامیت ارضی ایران،و طبیعت ایران در سراسر ایران در تهاجم و نکبت حکومت آخوندها در خطر است. اختلافات را به کناری بگذاریم، نیروهایمان را در نخستین گام در راستای نجات این سه مجموعه هم جهت کنیم و به خطر اصلی بیندیشیم .

شماری فیلمها و گفتکو روی تصویر کلیک کنید

شماری فیلمها و گفتکو روی تصویر کلیک کنید
روی تصویر کلیک کنید

این است جهان ما در این لحظه

این است جهان ما در این لحظه
روی تابلو کلیک کنید

کرونا وزمین ما

کرونا وزمین ما
روی تصویر کلیک منید

روی تصویر کلیک کنید

روی تصویر کلیک کنید
از این وبگاه پر بار و وزین و در راستای شناخت هویت ملی خود دیدن کنیم

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی
تاریخ دوران باستانی ایران

۱۳۹۹ شهریور ۱۵, شنبه

تحقیقی بسیار خواندنی و ارزشمند.دبیات عرب در عصر بنی امیه/ فوزیه بنی سعید


ادبیات عرب در عصر بنی امیه/
فوزیه بنی سعید
ابوسفیان ـ پدر معاویه و نیای خاندان بنی امیه ـ بدواً یکی از دشمنان قسم خورده ی اسلام بود و در جنگ های بدر، احد و خندق علیه مسلمانان نبرد کرد. او در زمان فتح مکه توسط مسلمانان در سال هشتم هجری قمری با وساطت عباس بن عبدالمطلب نزد حضرت محمد رفت و به ظاهر مسلمان شد. او هرگز از ته دل اسلام را نپذیرفت: “ابوسفیان به ظاهر و با زبان مسلمان شد ولی در قلب و روحش به اسلام ایمان نداشت.” (۱) او و همسرش هند که از هوش و دوراندیشی کم نظیری برخوردار بودند تلاش ورزیدند در لباس اسلام هدف های سیاسی خود را دنبال کنند، از جمله آنکه ابوسفیان خود و فرزند جوان و هوشمندش معاویه در کنار پیامبر اسلام قرار گرفتند و به عنوان کاتبین وحی (نویسندگان آیات قرآن) با ظرافت های دین تازه آشنایی پیدا کردند.
با ضربت خوردن   علی بن ابیطالب در سال چهل هجرت دوران خلافت به سر رسید. معاویه بن ابی سفیان به هدف دیرین خود و پدرش رسید و خلافت را به سلطنت موروثی، که


همگامی و هم سازی بیشتری با نظام فئودالی دارد، تبدیل کرد. البته او و دیگر خلفای اموی کماکان عنوان خلافت را برای خود حفظ کردند ولی این فقط یک اسم بی محتوا بود. میراث محمد به خانواده ای منتقل شد که چهاردهه قبل شخصیتی را آزار داده بود که مردم را به الله می خواند و از قیامت سخن می گفت. در این دوران، بر اثر ضرورت زمان، جامعه اسلامی نظام متحول تر کشورهای مغلوب (فئودالیسم) را پذیرفته بود. نظام سلطنتی پرزرق و برق به شاعر، مداح، موسیقی دان و هنرمند و انسان اندیشه ورز برای دوام و بقا و مشروعیت خود نیاز مبرم داشت.


دوران اموی با به قدرت رسیدن معاویه درسال ۴۱ هجری آغاز و با شکست مروان بن محمد از عباسیان در سال ۱۳۲ هجری به پایان رسید. درطول این ۹۱ سال چهارده خلیفه به قدرت رسیدند که در رابطه با رشد ادبیات و هنر، کسانی چون معاویه، یزید، عبدالملک مروان، هشام بن عبدالملک و ولید بن یزید از سرآمدان محسوب می شوند. عبدالملک بن مروان زبان عربی را به عنوان زبان رسمی اداری سرتاسر امپراطوری اسلامی تعیین کرد و هشام دستور داد محققان عرب آثار دانشمندان خارجی را به عربی ترجمه کنند که نخستین این آثار مکاتبات بین ارسطو و اسکندر بود که توسط سلم ابوالعلا از یونانی به عربی ترجمه شد.


با به قدرت رسیدن معاویه، مرکز خلافت از مدینه به دمشق منتقل شد، شهری که مرکز داد و ستد بود و وارث تمدن سوری ـ یونانی. این انتقال باعث شد که اعراب بدوی و صحرانشین نقش مسلط خود را به نفع شهرنشینان از دست بدهند. از لحاظ شعر و ادب، از مشخصات بارز این دوره بازگشت به دوران پیش از اسلام است. در اروپا نیز در عصر نوزایی ما شاهد بازگشت به فلسفه و هنر یونان باستان هستیم. در این دوران، با پشتیبانی بی دریغ خلفای اموی، تلاش پی گیری برای جمع آوری ضرب المثل ها، اشعار و فولکور دوران پیش از اسلام صورت گرفت. شعرای این عصر مبنای کار خود را قصیده ـ شعر مرسوم دوران قبل از اسلام ـ قرار دادند. البته کسانی هم به ظهور رسیدند (مانند عمربن ربیعه و بشاربن بُرد) که سبکی تازه و ابتکاری کم نظیر را در سرودن غزل های ناب عاشقانه پی ریزی نمودند.


در دوران بنی امیه عملاً دین از سیاست جدا شد. در این زمینه اسلام شناس نامدار، ایگناس گلدزیهر، چنین می نویسد:


“یک روحیه ی کاملا غیرمذهبی مشخص کننده دوران ۹۰ ساله ی حکمرانی بنی امیه است. آنان خود را حکمرانان دنیوی به شمار می آوردند تا جانشینان محمد. بجز عمر دوم (عمربن عبدالعزیز) که مردی متدین بود، دیگر حکمرانان بنی امیه آشکار با روح اسلام دشمن بودند. به طور قطع قرآن راهنمای راهشان نبود. آنان که قرآن را نیک می دانستند و گفتار پیامبر را آویزه ی گوش خود قرار داده بودند، کم اهمیت وگمنام باقی ماندند و نتوانستند بر روح زمان خویش تأثیر بگذارند. این رسالت مهم به شعرا تفویض شد. این شعرا بودند که توانستند به آرمان های اعراب پیش از اسلام بازگردند و در اشعار خود روح دوران بت پرستی اعراب را تفسیرکنند.” (۲)


معاویه خود فردی بود کتابخوان، متن شناس و شاعر. گفته می شود که اشعار او در دیوانی که به وی منسوب است گردآوری شده است. او برای انتقال از خلافت به سلطنت از مورخ نامدار عرب عبید بن شریه الجرهمی مدد جست. به این ترتیب که او را از جنوب شبه جزیره ی عربستان به دمشق آورد و از او خواست که سنگ نوشته های زندگی پادشاهان یمن را برایش فراخواند و افسانه های انجیل را برای اوبازگو کند. از دیگرکسانی که معاویه وی را، از یکی از مستعمرات سابق ایرانی واقع در جنوب شبه جزیره ی عربستان، به دربار خویش فراخواند وهب بن منبه بود. او، که یک یهودی تازه مسلمان بود، نقش مهمی در تدوین حقوق و الهیات اسلامی ایفا نمود. (۳)


یکی از چهره های درخشان صدر اسلام، شاعر نیمه افسانه ای قیس بن عبدالله جعدی ملقب به نابغه جعدی است که کنیه ‌اش «ابو لیلی» بود. او در دوران قبل از اسلام، شاعری یکتاپرست بود و به کیش ابراهیم اعتقاد داشت. روایت است که او ملاقاتی با پیامبر اسلام داشته و در ستایش آن حضرت اشعاری سروده است. او از خلافت علی بن ابیطالب پشتیبانی کرد و در جنگ صفین در کنار علی علیه معاویه نبرد نمود. چون نوبت به معاویه رسید، او را هجو گفت. معاویه ابتدا دستور داد اموالش را مصادره کنند، ولی بعد از این کار پشیمان شد و تمامی اموال نابغه را به وی بازگردانید و شاعر را همراه با یکی از والیان خویش به اصفهان فرستاد. شاعر، به روایتی در سن ۱۸۰ سالگی در اصفهان درگذشت. (۴)


یکی از شجره نویسان آغاز دوران اموی، زیاد بن ابوسفیان، برادر ناتنی معاویه است که از یکی از کنیزکان ابوسفیان به نام سمیه زاده شده است. زیاد را باید از جنبه های مختلف یک نابغه ی تمام عیار به حساب آورد. او یک فرمانده ی نظامی برجسته، یک سیاستمدارکارکشته و تاریخ نگاری با استعداد است که در زمان خلافت علی بن ابیطالب، از جانب وی، حاکم آذربایجان بود. در منابع شیعه از او به نام زیاد بن ابیه (زیاد پسر پدرش) یاد شده است، زیرا براساس این منابع، سمیه مادر زیاد، زنی آزاد بود که با مردان بسیاری معاشرت داشت و زمانی که زیاد متولد شد معلوم نبود پدرش چه کسی است. نبوغ و قابلیت زیاد باعث شد که معاویه او را برادر خود قلمداد کند، زیرا به پشتیبانی وی نیاز مبرم داشت. زیاد نیز به خاطرآنکه در نیمی از ارثیه ی ابوسفیان شریک شود، این وابستگی را پذیرفت. به این ترتیب بود که او به زیاد بن ابوسفیان مشهور شد. زیاد کتابی نوشت در مورد مدعیان امارت در خانواده های عرب. هدف از نگارش این کتاب این بود که اگر اصل و نسب اخلافش مورد پرسش قرار گیرد، آنان از این کتاب به عنوان سلاحی نیرومند در اثبات نجابت و اصالت خویش مدد جویند. (۵)


جالب تر از معاویه از جنبه شعر و ادب، همسر او میسون یا میسونه، زنی صحرانشین، دختر بحدل رئیس طایفه ی مسیحی کلب بود. معاویه او را به عنوان ملکه محبوب خویش سخت گرامی می داشت. این زن در شعر و شاعری چیره دست بود. معاویه آنچنان تحت تأثیر شخصیت و شعر این زن قرار داشت که پس از آنکه او شعر ذیل را در رابطه با اشتیاقش برای بازگشت به صحرا شنید به او اجازه داد به زادگاهش بازگردد:


لبیت تخفق الارواح فیه


احب الی من قصرمنیف


ولبس عباءه وتقرّ عینی


أحب الیّ من لبس الشفوف


وأکل کسیره من کسر بیتی


أحب إلیّ من أکل الرغیف


وأصوات الریاح بکل فج


أحب إلى من نقر الدفوف


وکلب ینبح الطراق دونی


أحب إلی من قط ألیف


وبکر یتبع الأظعان صعب


أحب الی من بعل زفوف


خشونه عیشتی فی البدو أشهى


إلی نفسی من العیش الطریف


فما أبغی سوى وطنی بدیلا


وما أبهاه من وطن شریف (۶)


ترجمه فارسی


کلبه ی محقری که روحم آنجاست را


بیش از قصری زیبا دوست می دارم


لباس مندرسی که دیدگانم را می نوازد را


بیش از جامه ی پرزرق وبرق دوست می دارم


خرده نانی را که در خانه ی کوچکم می خورم


بیش از قرص نان کاخ دوست می دارم


نفیر بادی که همه جا می ورزد را


بیش از نوای دف دوست می دارم


سگی که در بین راه پارس می کند را


بیش ازگربه ی ملوس خانگی دوست می دارم


سختی زندگی ام در صحرا


گواراتر است از زندگی خوش در کاخ


جز وطنم میهن دیگری را نمی جویم


زادگاهم برایم افتخارآفرین است


یکی از نویسندگان غربی متخصص در ادبیات عرب به نام اچ. دبلیو فریلند سروده های میسونه را به شعر انگلیسی ترجمه کرده که در نوع خود جالب و خواندنی است:


تمام زیبایی های فریب آمیز جامه های پرزرق و برقی


که مجالس اشرافی را شکوه و جلال می بخشد را


به تو ارزانی می دارم.


در عوض به من روشنی قلب جوانم را باز پس ده.


جلیقه ای که از پشم شتر بافته شده است


و چادری که نسیمی آزاد بر آن می دمد


برای فرزند صحرا گرامی تر از کاخ پادشاهی است


ای وحشی صحرای من با من دمی بساز


من ترا بیش از قاطری که به سرعت می تازد دوست دارم


گام های سنجیده و استوارت


همچنان که راه های ناهموار را


تک و تنها طی می کنی


برای من بس گرامی و دلچسب است. (۷)


این بانوی ادیب صحرانشین یزید را به دنیا آورد و او را با خود به میان طایفه اش برد و در آموزش ادبی و هنری وی از جان و دل مایه گذاشت. معاویه آنچنان میسون را دوست می داشت که یزید، تنها پسر وی را، ولیعهد خویش کرد. (۸)


یزید خود شاعری چیره دست بود که اشعارش در رابطه با شراب، عشق و زن شهره خاص و عام است. حافظ شیراز شعر ذیل را از یزید استقبال کرده است:


ایا یا ایها الساقی ادرکاسنا ونا ولها


که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها


اصل شعر چنین است:


انا المسموم ما عندی بتریاق ولاراق


ادرکاسنا ونا ولها الا یا ایها الساقی


ترجمه فارسی:


من مسموم ام و مرا پاد زهری نیست


ای ساقی شراب را در جام بریز و مرا مداوا کن


می گویند یزید آشکارا شراب می نوشید و با افتخار به اطرافیان خود می گفت:


فَاِنْ حَرُمَتْ یَوْماً عَلی دینِ اَحْمَد


فَخُذْها عَلی دینِ الْمَسیحِ بْنِ مَرْیَم


(“اگرشراب به دین احمد حرام است من آن را به مذهب مسیح پسرمریم می نوشم”).


زمانی که پدرش معاویه او را به خاطر بدمستی نکوهش کرد، یزید در نامه ای به پدر چنین نوشت:


پس مرا آن توان نیست که از شراره خشم خویش رهایی یابم


و تو به خشم می آیی زیرا که من با دختر رز پیوند بسته ام


و بدین سان شراب انگیزه بخش زندگی من است


و بی شک تو هیچ دلیل دیگری نمی یابی که


چرا من شراب می نوشم


پس بدان که چه شیرین است آنگاه که


شراب از دست ساقی می ستانم


و چه شیرین ترآنگاه که خشم ترا می بینم


می نوشم نخست تا خود سرخوش شوم


و سپس ترا به خشم آورم. (۹)


یزید طرفدار سرسخت لذایذ دنیوی است و همگان را به نوشیدن شراب، شنیدن نوای موسیقی و ترک جزم ها فرا می خواند:


مَعْشَرَ النَّدمان قوموا وَ اسْمَعوا صَوْتَ الْاَغانی


وَ اشْرَبوا کَأْسَ مُدامِ وَ اتْرُکوا ذِکْرَ الْمَعانی:


شَغَلَتْنی نَغْمَهُ الْعیدانِ عَنْ صَوْتِ الْاَذانِ


وَ تَعَوَّضْتُ عَنِ الْحورعَجوزاً فِی الدِّنانِ


ترجمه ی فارسی:


ای گروه پشیمان شدگان برخیزید و به نغمه ی موسیقی گوش فرا دهید


شراب را پیوسته بنوشید و یادآوری از معنویات را ترک گویید


نغمه عود مرا به جای صدای اذان به خود مشغول داشت


من این پیرزن درون خم (شراب کهنه) را به جای حور بهشتی برمی گزینم


در شعری دیگر او همگان را از رفتن به مسجد برحذر می دارد به نشستن در میخانه دعوت می کند.


دَعِ الْمَساجِدَ لِلعُبّادِ سْکُنُها وَ اْجِلْس عَلی دَکَّهِ الْخَمّارِ وَ اسْقینا


اِنَّ الَّذی شَرِبا فی سُکْرِهِ طَرِبا وَ لِلْمُصَلّینَ لا دنیا ولادینا


ما قالَ رَبُّکَ وَیْلُ لِلَّذی شَرِبا لکِنَّهُ قالَ وَیْلُ لِلْمُصَلّینا


ترجمه ی فارسی:


مساجد را برای عبادت کنندگان بگذار و در میخانه بنشین و شراب بنوش


آنکه شراب می نوشد در مستی خوشی می یابد و آنکه نماز می گزارد نه دنیا دارد و نه آخرت


خدا نفرمود وای بر می خواران، لیکن فرمود وای بر نمازگزاران (۱۰)


این هم بخشی از یک قصیده ی طولانی از یزید:


أراک طروباً والهاً کالمتیم


تطوف بأکناف السجاف المخیم


أصابک سهم أم بلیت بنظره


وما هذه إلا سجیّه مغرُّم (۱۱)


ترجمه ی فارسی:


ترا شادمان و گرفتارعشق می بینم


گرداگرد و درون خیمه را می گردی


به تو تیری خورد و یا گرفتار نگاهی شدی


و این نیست جز یک تیرکاری


علوم ادبی


همانطورکه قبلاً گفته شد قرآن به صورت مبنایی درآمد برای تحول زبان عربی. نیاز به درک و تفسیر قرآن و گسترش امپراتوری اسلامی در زمان بنی امیه ضرورت تدوین دستور زبان عربی و قواعد ادبیات عرب را دامن زد. ناگفته نماند که مسلمانان غیرعرب نیاز به درک درست قرآن و منابع اسلامی داشتند. در این دوران، ادبیات عرب (یا به قولی علوم ادبی) را به تدریج در مقولات ذیل طبقه بندی کردند:


۱ـ لغت: لغت در مورد لفظ یا کلمه و پیوند آن با معنی بحث می کند. هرکلمه ی ویژه ممکن است معنای حقیقی، مجازی یا عامیانه داشته باشد. لغت در مورد معانی مختلف هرکلمه یا لفظ و انطباق شان با معنی بحث می کند و هدفش جلوگیری از اشتباه در معنای کلمه است.


۲ـ صرف: بیان کردن ساخت های مصدر یک فعل و نشان دادن تغییرات با نظم و ترتیب مانند ذهب ذهبا، ذهبوا. صرف از لحاظ دستور زبان از اهمیت فراوان و بنیادی برخوردار است زیرا درباره ی “جامد و مشتق، مذکر و مؤنث، مفرد و جمع و تثنیه، اسم یا فعل یا حرف بودن و زمان های مختلف افعال” بحث می کند.


۳ـ نحو: در مورد اصول تکوین جمله و قواعد اعراب کلمات مختلف و ترکیب کلمات در جمله بحث می کند. هدف علم نحو شیوه تکوین هرجمله با توجه به موقعیت و ارزش هرکلمه در آن جمله است با این دید که زبان از اشتباه لفظی بری شود.


۴ـ معانی: این علم بیشتر به زمان حال و مقصود گوینده و برداشت شنونده از جمله توجه دارد. در این رابطه به تقدم و تأخرکلمات، حذف و ذکر هر یک از ارکان جمله توجه خاص مبذول می شود و همچنین به ایجاز و اطناب و پیوند کلام به یکدیگر وگسست شان از هم. علم معانی به تأثیرکلام برشنونده نیز نظر دارد.


۵ـ بیان: این علم با توجه به پیچیدگی قرآن شکل گرفت. آنکه قواعد قرآن را می داند می تواند یک معنی را به گونه ها و ترکیب های مختلف بیان کند. به عبارت دیگر، علم بیان را بیان معنای واحد به شیوه های گوناگون بر مبنای تصویرسازی نیز تعریف کرد. به این ترتیب در علم بیان تخیل و تصور نقش مهمی را ایفا می کنند. از این لحاظ است که تشبیه، استعاره، حقیقت، مجاز وکنایه از اجزاء اساسی علم بیان به شمار می آیند.


۶ـ بدیع: دانش ادبی که از اصول زیبایی شناسانه ی شعر و نثر بحث می کند. از این لحاظ آن را یک دانش ادبی مستقل نمی شمارند و آن را در ذیل معانی و بیان قرار می دهند. مباحث اساسی این علم عبارتند از تضاد و طباق (آوردن دو کلمه ی متضاد در یک جمله مانند فقر و ثروت)، سجع (هم وزن بودن دو یا چند کلمه در یک جمله)، جناس (آوردن دوکلمه ی هم ریشه یا همانند در یک جمله) و مبالغه (بزرگنمایی یک کلمه، مفهوم یا جمله به عنوان ابزاری زیبایی شناسانه)


۷ـ عروض و قافیه: هر دو دانش ادبی به شعر مربوط اند. در حالی که عروض درباره ی وزن اشعار، درستی و نادرستی و ریشه هاشان بحث می کند و با موسیقی شعر ارتباط دارد، قافیه به بررسی حروف و یا کلمات آخر ابیات شعر توجه دارد. در این رابطه کلمه، حرف و ردیف قافیه اهمیت دارند.


۸ـ اشتقاق: علم اشتقاق کلام بی شباهت به صرف نیست. این دانش ادبی کلمات را با این دید مورد تحلیل قرار می دهد که مشخص نماید کدام اصلند وکدام فرع و فرع چگونه از اصل ناشی شده است.


۹ـ محاضرات: جمع محاضره و آن عبارت بود از معلومات علمی، ادبی، تاریخی و هنری که در نشست های دانشمندان و مجالس شاهان و امرا بین حاضران در جلسه رد و بدل می شد.


۱۰ـ قرض الشعر: بررسی و تحلیل جنبه های قوی و ضعیف، مثبت و منفی شعر (نقد) از جنبه ی زیباشناسانه ی آن.


۱۱ـ انشاء: آوردن شعر یا نوشته ای از خود در حوزه ی سخن آفرینی، سخن پردازی، نویسندگی، شاعری. انشاء در واقع هر شعری با نوشته با ارزشی است که توان نویسنده و ارزش کار او را به نمایش بگذارد.


۱۲ـ خط: شیوه های مختلف نگارش الفبا و ترکیب شان به صورت کلمه و جمله. خطاطی به تدریج به صورت یک هنر درآمد و اشکالی مانند خط کوفی، نسخ، نستعلیق، ثلث و شکسته را به خود گرفت. اهمیت هنری خطاطی را می توان درکتیبه های روی گور و بر دیوارها و سقف بناهای تاریخی به وضوح مشاهده کرد.


ادامه دارد


ادبیات عرب در عصر بنی امیه/بخش دوم /فوزیه بنی سعید






اشعار دوران بنی امیه سخت تحت تأثیر ادبیات دوران پیش اسلام است و حوزه های ذیل را مدّ نظر دارد:


وصف: توصیف عاطفی طبیعت و پدیده های طبیعی مانند بیابان، زمین، آسمان، ابر، باران است و همچنین توصیف احساسات انسانی مانند عشق، دوستی، فراق و غیره.


مدح: ستایش خلیفه، حکام و سرداران جنگی و کسانی که نسبت به شاعر احسان روا داشته و شاعرگوشه چشمی به آنان دارد.


هجاء: که عیب دشمنان را بزرگنمایی می کند و آنان را مورد تمسخر و ریشخند قرار می دهد. هجو به عنوان مکمل مدح عمل می کند.


در دوران بنی امیه مدح و هجای شاعران بیش از پیش جنبه ی سیاسی داشت و جریانات مهم سیاسی آن دوران را آماج خود قرار داده بود (شعر النقائض فی العصرالاموی):


ـ دستگاه حکومت بنی امیه


ـ طرفداران علی بن ابیطالب و نزدیکان او


ـ خوارج (کسانی که از جرگه طرفداران علی جدا شدند و بر بازگشت به ارزش های صدر اسلام تأکید می ورزیدند)


ـ طرفداران زبیر (آنان که از عبدالله بن زبیر و برادرش مصعب طرفداری می کردند)


نقائض: که جمع نقیضه است به معنی شکستن. شعر نقائض ترکیبی است از هجو و مدح. به این معنی که شاعر با سرودن چنین معنایی شعر مدح آمیز دشمن را درهم می شکند، فخر دشمن را به هجو برمی گرداند و با برشمردن بزرگی خود و قبیله ی خویش افتخار واقعی را به خود نسبت می دهد.


رثاء: بیان احساس اندوه در رابطه با مرگ محبوب یا ممدوح و تأمل در حقیقت مرگ و زندگی.


فخر: ستایش شجاعت، سخاوت، نوع دوستی و افتخار به اصل و نسب.


غزل: توصیف عاشقانه زیبایی معشوق وگل و ریحان و خوشی های زندگی. غزل این دوره را به دو نوع مشخص و متضاد طبقه بندی کرده اند: نخست غزل مجونی یا اباحی که عشق را با سکس درهم می آمیزد و پرده پوشی را کلاً مردود می شمارد؛ دوم غزل عذری که از عشقی “پاک” و بدون رابطه جنسی سخن می گوید.


شراب: ستایش شراب، کیفیت آن و تأثیرآن بر روان شاعر و تأکید بر خوشی و غنیمت شمردن لحظه ها.


زنان ادیب


در زمان بنی امیه زنان نه تنها موضوع غزل و اشعار عاشقانه شعرای بزرگ بودند، بلکه خود نیز در سرودن شعر و غزل همت گماشتند و احترام خلفا و روشنفکران زمانه را برانگیختند. یکی از کسانی که در رشد ادبیات، هنر و فلسفه عرب در آغاز دوران بنی امیه سهم بسزایی ایفا نمود سکینه دختر حسین بن علی امام سوم شیعیان جهان است. او بانویی بود ادیب که شعرا، موسیقی دانان و دانشمندان عرب را گرد هم می آورد و در رشته های مختلف بین آنان مسابقه ترتیب می داد و به دست خویش برندگان را جایزه می داد. سکینه خود یک منتقد ادبی و هنری بود که شاگردان بسیاری را تربیت کرد و مکتبی به نام طریقه السکینه بنیاد گذاشت که سال ها پس از مرگش الهام بخش خردورزان بود. سکینه را به حق می توان از بنیان گذاران سالن در دنیای عرب به شمار آورد. سنت سالن (تالار ادبی و فرهنگی و محل گردهمایی ادبا و دانشمندان) به دوران تمدن آتنی برمی گردد. اسپاشیا (معشوقه پریکلس) در قرن چهارم قبل از میلاد در سالن فرهنگی خویش جلسات بحث و تبادل نظر بین فیلسوفان، هنرمندان و ادیبان عصر خود را تشکیل می داد و بسیاری از اندیش ورزان را مورد پشتیبانی مالی قرار داد. معلوم نیست که آیا سکینه این سنت والای فرهنگی را از اسپاشیا فرا می گیرد و یا خود مستقلاً به ضرورت آن می رسد. بانوان سالن در سده های بعدی در رشد علم، ادب و فلسفه نقش برجسته ای ایفا نمودند. به عنوان نمونه می توان از زنان درخشانی مانند مادام دوپمپیدور و مادام دوشاتوله در فرانسه ی قرن هیجدهم یاد کرد. (۱۲)


از دیگر زنان شاعر صدر اسلام الخنسه است که او را بزرگترین زن شاعر شبه جزیره ی عربستان دانسته اند. خنسه شعر دوران قبل و بعد از اسلام را به هم پیوند داد. او زنی بود بلند قامت با چشمانی سیاه که اشعارش نقل محافل صحرانشینان بود. او دو برادر به نام های صخر و معاویه داشت که هر دو در جنگ کشته شدند. او در رثای برادرش صخر که در جنگ کشته شده بود، شعری سرود که سال های سال ورد زبان ها بود. دراین شعر او از کرم برادر و مرگ شرافتمندانه اش سخن می گوید. با ظهور اسلام خنسه مسلمان شد. (۱۳)


در زمان بنی امیه دو شاعر زن به نام های حومیده (۱۴) و لیلی (لیلا) اخیلیه نام آور شدند. حومیده دختر نعمان ابن بشیر بود که معاویه او را به فرمانداری کوفه منصوب نموده بود. حومیده با شجاعتی بی مانند ازدواج خود را با طنزی گزنده به تصویر می کشد. او خود را مادیانی نجیب و پر بار می خواند که به قاطرش شوهر داده اند. (۱۵)


لیلا از شهرت بیشتری برخوردار شد و اشعارش و داستان زندگی اش را در بسیاری ازگلچین ها نقل کردند. او از دوران معاویه سرودن شعر را آغاز کرد و در دربار عبدالملک مروان برای خود اسم و رسمی بهم زد. می گویند او به جوانی به نام توبه بن حمیر دل باخت. لیکن پدرش او را به زور به دیگری شوهر داد. شوهرش مردی حسود، فرومایه و خشن بود که لیلا را مرتباً کتک می زد.


می گویند یکی از شب ها که طاقت لیلا تمام شد، فردی ناشناس را که آن شب مهمان قبیله بود به یاری طلبید. او در پناه تاریکی شب به داد لیلا رسید و با چوب چهار ضربه ی کاری به شانه های شوهرش زد و بر آن بود که باز هم او را بزند که لیلا مانع شد، زیرا ادامه ی کار را دخالت در امور خانوادگی می انگاشت. آن مرد بدون آنکه کسی وی را بشناسد، از آنجا رفت و از آن پس هرگز در آن محل دیده نشد. شوهر لیلا که به توبه شک کرده بود بارها کسان خود را گماشت که بر سر راه وی کمین کنند و به حسابش برسند. لیلا هربار به نوعی توبه را در جریان توطئه قرار می داد. با وجود تمام دشواری ها، توبه از هیچ فرصتی برای دیدن لیلا فروگذار نکرد. لیلا نیز او را سخت پذیرا می شد. سرانجام شوهر لیلا نزد خلیفه رفت و از توبه شکایت کرد. خلیفه دستور داد توبه را از محل دورکنند. لیکن توبه کسی نبود که به آسانی از لیلا دوری کند. سرانجام حسادت شوهر به درجه ای رسید که لیلا را طلاق داد. در این زمان توبه در جنگ کشته شد (سال ۷۰۴ میلادی). لیلا بر مرگ معشوق گریست و برایش مرثیه هایی به نظم کشید که شهره ی خاص و عام گردید و موضوع افسانه ها شد. لیلی در مرثیه خود با زبانی عاشقانه به اشعاری که توبه در زمان حیاتش برای او سروده بود پاسخ می گوید. (۱۶)


لیلا در زمان خود استاد مسلم مرثیه به شمار می آمد. او که با حجاج بن یوسف حاکم ستمگر عراق نرد دوستی می باخت، پس از مرگ حجاج برایش مرثیه ای سرود که زبانزد خاص و عام گردید. متأسفانه لیلا در این مرثیه نه تنها از این مرد ستم پیشه ستایش کرده است، بلکه خود در جامه ی طرفداران ستم بارگی پدیدار گشته است. بخشی ازاین مرثیه چنین است:


حــجاج لا یفـلل سلاحک إنما


المنـایا بکـف الله حیث تراها


إذا هبـط الحجاج أرضاً مریضه


تتبـع أقصـى دائـها فشفـاها


شفاها من الداء العضال الذی بها


غـلام إذا هـز القنـا سقـاها


سقاها دمــاء المارقین وعلـها


إذا جمحت یوماً وخفیـف أذاها


إذا سمـع الحجـاج صوت کتیبه


أعـد لها قبـل النـزول قراها (۱۷)


ترجمه ی فارسی:


ای حجاج به جنگ سرزمینی نرفتی مگر اینکه


مرگ و میر را سرنوشت آن سرزمین ساختی


اگر حجاج وارد سرزمین فتنه خیزی شد


به سراغ فتنه گران می رود


و آن سرزمین را از فتنه ی آنان پاک می کند


از بیماری فتنه گران آن سرزمین را نجات می بخشد


کسی که وقتی رقص نیزه ها را می بیند


آنها را با خون سیراب می کند


از خون شورشیان سیراب می کند روزی که


به فکر شورش یا حتی اندک آزاری باشند


اگر حجاج صدای سپاهی را شنید قبل از اینکه


اقدامی بکنند آنها را سرکوب خواهد کرد.


لیلا در سال ۷۰۴ میلادی برای دیدار از پسرعمش قطیبه بن مسلم که حاکم خراسان بود راه این دیار را در پیش گرفت. او بدون این که این سفر را به پایان برد دارفانی را وداع گفت. (۱۸)


متاسفانه اشعار لیلا به دست ما نرسیده است. تنها تکه هایی از آن را می توان در کتاب الشعر والشعرا اثر پر ارزش ابن قتیبه الدینوری و کتاب الاغانی نوشته ابوالفرج اصفهانی پیدا کرد. یکی از کارهای ماندگار لیلا هجویه ای است که علیه شاعر نامدار دوره ی اموی نابغه جغدی سروده است. نابغه با زبانی سراسرخشم و ستیز به لیلا پاسخ می دهد. این نشان می دهد که او چقدر از اینکه مورد تمسخر یک زن قرارگرفته ناراحت است.


پانویس ها:


۱۲ـ برای آگاهی فراتر از زندگی و خدمات فرهنگی سکینه رجوع شود به تاریخ مدینه دمشق تالیف ابن عساکر، جلد ۶۹ صفحه ۲۰۴ و همچنین ریحانۀ الادب، جلد سوم اثر محمدعلی مدرس تبریزی، تهران، انتشارات خیام، سال ۱۳۷۴ صفحات ۴۸ تا ۵۰.


۱۳ـ رجوع شود به منبع مندرج در پانویس شماره ی ۸ صفحه ی ۱۶۱ و همچنین منبع انگلیسی ذیل:


Terri Deyoung, ‘Love, Death, and the Ghost of Al-Khansā: The Modern Female Poetic Voice in Fadwā Ṭūqān’s Elegies for her Brother Ibrāhīm’, in Tradition, Modernity, and Postmodernity in Arabic Literature: Essays in Honor of Professor Issa J. Boullata, ed. by Kamal Abdel-Malek and Wael Hallaq (Leiden: Brill, 2000), pp. 45-75 (p. 48).


۱۴ـ منبع مندرج درپانویس شماره ۸ صفحه ی ۱۶۱


۱۵ـ کس چه داند شاید ژاله ی قائم مقامی تحت تأثیر حومیده طنز مشهورخود را در مورد شوهرش علیمردان خان بختیاری به نظم کشیده است: هم صحبت من طرفه شوهری است/ شوهر نه، که بررفته آذریست / ریشش به بنا گوشم آنچنانک/ بر مردمک دیده نشتریست/ با ریش حنا بسته نیمه شب وصفش چه کنم وحشت آوریست.


16. See the following link from Reconesse Database website (Stories of Amazing Women of the Past and the Past):


ـ http://beta.reconesse.org/past/layla-al-akhyaliyya-640-700/


۱۷ـ عمررضا کحّاله، اعلام النساء فی عالمی العرب والاسلام، الجزء رابع، بیروت، مؤسسه الرساله،صفحه۳۲۹


http://www.dhifaaf.com/vb/showthread.php?t=11593-18


ادبیات عرب در عصر بنی امیه/بخش سوم /فوزیه بنی سعید


مه 10, 2018 | ادبیات






شعرای سه گانه نامدار دوران اموی


بسیاری از پژوهشگران عهد اموی جَریر، فَرَزْدَق و أخْطَل را در شمار بزرگترین شاعران این دوران به شمار می آورند. این سه تن با یکدیگر سخت رقابت داشتند و با هم به مناظره و مشاجره ی شعری می پرداختند که به شعر” نقائض” موسوم گردید.


جریر


اسم اصلی جریرابن عطیه الخطافی التمیمی است که در زمان عثمان متولد شد و عضو طایفه ی بنی کلیب بود که خود بخشی از طایفه ی بزرگ بنی تمیم است. جریر و فرزدق از یک طایفه برخاسته بودند، لیکن جریر برخلاف فرزدق که از خانواده ای بسیار ثروتمند برخاسته بود، به خانواده ای فقیر و تهی دست و بی نام و نشان تعلق داشت. او اهل یمامه بود و گویا درکودکی گله ی کوچکی از بزها وگوسفندان پدرش را شبانی می کرده است. نخستین اشعار خود را در نوجوانی در دفاع از خانواده اش سروده است.


اشعار جریر به زودی دهان به دهان می گردد و به گوش حجاج بن یوسف، حاکم مقتدر عراق می رسد. حاکم او را به دربارخویش فرا می خواند و چون او را مداح قابلی می یابد وی را سخت گرامی می دارد و پس از چندی به درخواست خلیفه او را به دمشق می فرستد. جریر به صورت مداح رسمی خلفای دمشق درمی آید و بیشتر عمرش را در دمشق در دربارخلفای اموی سپری می سازد و همین جاست که با اخطل و فرزدق به رقابت می پردازد.


در مرحله ای از این رقابت های شاعرانه، اخطل علیه او نزد خلیفه عبدالملک مروان بدگویی کرد. عبدالملک بر جریر خشم گرفت و او مجبور شد تا دوران عمربن عبدالعزیز خانه نشین شود. جریر در رقابت خود علیه دشمنانش از سلاح هجو و کنایه مدد می جست. چون ازکسی کینه به دل می گرفت، هجو او تند و تلخ می شد و نه قاعده ای می شناخت و نه اصول اخلاقی را رعایت می کرد. به عنوان مثال او در مورد فرزدق چنین سروده است:


لقدولدت ام فرزدق مقرفا


فجاء ت بوزارقصیرالقوادم


بوصل حبلیه جن لیله


لبرقبی الی جارته بالسلالم


هوالرجس یا اهل المدینه فاحذروا


مداخل رجس بالخبیثات عالم (۱۹)


ترجمه فارسی:


مادرفرزدق او را زشت زایید


پس او به دنیا آمد تا با آدم های


کوتاه عرصه و دون پایه


همگام باشد.


چون شبانگاه قصد دیدار محبوب کند


دزدانه از پلکان همسایگان بالا رود


ای مردم مدینه او نفرت انگیز است


از وی دوری گزینید


که او به پستی های خویش نیک آگاه است.


جریر در سالهای واپسین عمر خویش نزد طایفه اش به یمامه رفت و درسال ۷۲۸ میلادی دارفانی را بدرود گفت. او را یک مسلمان پارسا دانسته اند که تمام زندگی خود را وقف رشد ادبیات عرب کرد. درباره او نوشته اند که قلبی پاک و شخصیتی نیکو داشت و در سرودن مرثیه، مدح و غزل استاد بود. سادگی و ظرافت شاعرانه، اشعار او را محبوبیت همگانی بخشیده بود. وزن و موسیقی درونی شعرش باعث شد که مردم به آسانی اشعار او را از بر کنند و در محافل مختلف بخوانند. او بهتر از رقبای خویش زیبائی جسمی محبوب و لذت معاشرت با وی، خوشی دوران وصال و رنج جانکاه فراق را توصیف کرده است.


جریر روزی از یک انسان فرهیخته پرسید که شعر او برتر است یا اشعار فرزدق. مرد شعرشناس او را چنین پاسخ داد: “تو در چشم آدم های عادی بهترینی لیکن فرزدق نزد انسان های فرهیخته از تو برتر است.” جریر غریوی از شوق سر داد وگفت “بنازم به این پیروزی! به خدای کعبه که وضع من بهتر است. از صد نفر حتی یک نفر هم فرهیخته از کار درنمی آید.” (۲۰)


زمانی که جریر خبر مرگ فرزدق را شنید گفت، “فرزدق بی هیچ شکوه و جلالی با ضرباتی که به خود زد هلاک گردید.” دوست و میزبان وی مهاجربن عبداله وی را سخت مورد نکوهش قرار داد که چرا به کسی که دیگر در قید حیات نیست دشنام می دهد بویژه که با او هم قبیله نیز هست. جریر پشیمان شد و ریاکارانه شعری در رثای فرزدق سرود: “هرگز مباد که پس از وی نسلی پدید آید.” می گویند که بعدها که این مرثیه را برای دوستان خواند اشک از دیدگانش فرو بارید وگفت، “می دانم که مدت زیادی پس از رقیبم زنده نخواهم ماند. چراکه ستاره اقبال مان یکی است (کان نجمنا واحداً). دو دوست یا دو دشمن که سرنوشت شان بهم گره خورده است و با یکدیگر سرازیرگور می شوند” (۲۱) چند ماه بعد جریر نیز به فرزدق پیوست.


فرزدق


همام بن غالب ملقب به فرزدق هم قبیله ی جریر بود. او در بصره متولد شد ـ شهری که مردمش به عربی ناب سخن می گفتند. مشهور است که او درکودکی حافظه ای بسیار نیرومند داشت. پدرش او را نزد علی بن ابیطالب، خلیفه ی وقت، برد. علی از علاقه ی کودک پرسید. پدرگفت که فرزندش استعداد شگرفی در سرودن شعر دارد. علی به او اندرز داد که شعر را رها سازد و به آموختن قرآن پردازد. و خود سوره هایی چند به کودک آموخت. فرزدق نوجوان چنان تحت تأثیر قرارگرفت که زنجیر به پای خود بست و تا زمانی که قرآن را به تمامی حفظ نکرد، زنجیر را نگشود. از همان زمان وی محبت علی و خاندان وی را در دل جای داد و اگرچه بعدها شاعر ستایشگر خاندان بنی امیه شد، این عشق را حفظ کرد. (۲۲)


مرگ پدر، آرزوی دیرین فرزدق را به شعر و شاعری زنده کرد. او به کوفه و مدینه رفت و در آنجا مورد الطاف، سردار جنگی عرب، سعید بن عاص، قرارگرفت. فرزدق در مدینه لاف زنانه شعری سرود به این مضمون که با نردبانی ساخته شده از طناب وارد محوطه ی حرم شده است. این شعر زهدفروشان مدینه را سخت برانگیخت. مروان او را تبعید کرد و تنها پس از مرگ زیاد حاکم عراق بود که فرزدق توانست به میان قبیله ی خود بازگردد.


فرزدق با شعر و زبان اعراب بدوی قبل از اسلام و حکایات و روایات آنان پیوندی ناگسستنی دارد. گفته اند که اگر فرزدق نبود یک سوم از لغات عربی و نیمی از اخبار مردم عرب از دست می رفتند. (“وقیل: لولا شعره لذهب ثلث لغه عرب، ونصف اخبارالناس”.(۲۳)


فرزدق از زنان دل خوشی نداشت و علیه آنان شعر می سرود. درباره ی وی نوشته اند که وی، “مردی بود ناشایست، بی توجه، فاسق، بی بند و بار و بزدل.” او عاشق دختر عم خویش نوار شد، لیکن نوار به او علاقه ای نداشت. فرزدق با نیرنگ پدر و مادر نوار را همراه خویش کرد و نوار تحت فشار آنان به این ازدواج ناخواسته تن داد. دیری نپائید که کارد به استخوان نوار رسید و تلاش ورزید که از او طلاق بگیرد، لیکن هیچ کس را نیافت که در برابر قاضی به عنوان شاهد طلاق حاضر شود، زیرا کسی نبود که از هجو فرزدق نترسد. نوار درکمال بیچارگی به عبدالله بن زبیر مدعی حکومت مدینه پناه برد و سرانجام توانست رضایت شوهر را برای طلاق جلب کند. فرزدق در اشعار مربوط به این طلاق در عین حال که پشیمانی خود را ابراز داشته، خشونت و زن ستیزی خود را نیز به نمایش گذاشته است. (۲۴)


او در سال ۷۲۸ میلادی از یک بیماری پوستی که در جریان سفر صحرا به آن مبتلا شده بود درگذشت.


فرزدق، با وجود سرسپردگی به دستگاه اموی، در سن هفتاد سالگی، در جریان مناسک حج، در برابر هشام بن عبدالملک، علی بن حسین ملقب به زین العابدین (امام چهارم شیعیان) را مدح گفت. هشام دستور داد مستمری او را قطع و خودش را در عسفان (منطقه ای بین مکه و مدینه) زندانی کنند.


فرزدق در هجو ید طولائی داشت. می گویند هجو او دوست و دشمن نمی شناخت و گاهی شکل دشنام های رکیک به خود می گرفت. یکی از ویژگی های منفی این شاعر دزدی ادبی است. ناگفته نماند که این رسم ناپسند در آن دوره در بین دیگر شاعران عرب نیز رواج داشته است. لیکن کار فرزدق آنچنان از حد متعارف فراتر می رود که گاهی او یک قصیده ی کامل از دیگران می گیرد و نام خود را زیر آن می نهد.


اخطل


نام اصلی او ابومالک غیاث بن غوث تغلیبی است که از قبیله ی نیرومند تغلب برخاسته بود. این قبیله ی مسیحی از عربستان مرکزی به بین النهرین کوچ کرده بود. او درکودکی مادر خود، لیلا، را از دست داد و توسط نامادریش که زنی نامهربان و سنگدل بود پرورش یافت. این زن اخطل را به کارهای دشوار می گماشت و او را به بزچرانی می فرستاد. از او به عنوان کودکی جسور یاد کرده اند که هرگز به فرمان بزرگترها گردن نمی نهاد. اخطل از زمان نوباوگی شعر می سرود. نخستین کسی که اخطل را کشف کرد یزید بن معاویه بود که او را شاعر نیرومند یافت که می توانست با مدح خود از خاندان اموی به تحکیم فرمانروائی آن مدد رساند. مسیحی بودن مادر یزید و بی اعتنایی وی به اصول اسلامی را می توان از دیگر عوامل دوستی بین این دو تن شمرد. روایت است که او به درخواست یزید، انصار(یاران پیامبر اسلام در مدینه) را هجو گفت. او یکی از انصار به نام ابن فریعه را کره خری خواند که بین خر ماده و خر نر ایستاده است (کالجحش بین حماره وحمار) و هجویه ی خویش را چنین به پایان رسانید:


دهبت قریش بالمفاخرکلها


اللؤم تحت عمائم الانصار


(قریش رفتند که افتخارات طایفه شان را برشمرند ولی عیب هاشان زیر عمامه های انصار پنهان است)


اخطل آنچنان شیفته ی یزید بود که در حیاتش او را مدح گفت و در مرگ به سوگش نشست و مرثیه سرود.


شیوه ی زندگی اخطل نوعی عشرت طلبی است که از مدافعین کلاسیک آن اپیکور، فیلسوف برجسته یونانی قرن چهارم قبل از میلاد است. او به شیوه ی اپیکور اندرز می دهد که باید لحظه را غنیمت شمرد و در پی کیفیت زندگی و نیکوکاری در این جهان بود نه درازی عمر و کمیت آن: “توجه آدمیان به این جهان و زندگی دنیوی است. عمر طولانی جز شوربختی و بی خردی ثمری ندارد. اگر در پیری اندوخته ای لازم داشته باشی بدان که نیکوکاری گنجی است که به از آن نخواهی یافت. (۲۵)


اخطل به شراب عشق می ورزید و با زنان اهل طرب و آواز معاشرت داشت. او شراب را الهام بخش خود به شمار می آورد و به قول یکی از پژوهشگران عرب چه بسا آن را “جلوه ای از تجلیات استقلال در مقابل اسلام می پنداشت.” (۲۶) یک بار خلیفه عبدالملک مروان، هرچند خود به اسلام اعتنایی نداشت، تلاش کرد اخطل را مسلمان کند. او در پاسخ عبدالملک گفت که چنان خواهد کرد به شرطی که خلیفه به او اجازه دهد شراب بنوشد و وی را از گرفتن روزه در ماه رمضان معاف سازد. خلیفه موافقت کرد که او در دین خود باقی بماند.


اخطل از صمیم قلب بنی امیه را مدح می گفت. عبدالملک پس از آنکه یکی از مدایح او را شنید به او لقب “مداح بنی امیه” بخشید و دستور داد او را در دمشق پیشاپیش یک رژه دولتی بگردانند و با صدای بلند و با احترام تمام او را چنین به مردم معرفی کنند: “بنگرید! این شاعر امیرالمؤمنین است و از برجسته ترین شعرای عرب”. (۲۷)


اخطل در یکی از مسافرت هایش به دمشق در خانه ی “ابن سرحون” منشی عبدالملک اطراق کرد. چون نزد عبدالملک بار یافت، خلیفه از محل اقامتش جویا شد. اخطل گفت در خانه ی ابن سرحون است و با غذاهای لذیذ، شراب های عالی و همان نانی که خلیفه می خورد از او پذیرائی می شود. عبدالملک لبخند زنان گفت:


ـ “به یاد می آوری که من چند بار از دست تو به خاطر علاقه ات به این مشروب عجیب و غریب آزار دیده ام؟ بیا و مسلمان شو و من هرچه بخواهی به تو خواهم داد.”


اخطل گفت:


ـ “بی شراب چکنم؟”


عبدالملک فریاد زد:


ـ “در این مشروب چه جذبه ای وجود دارد که مزه اش نخست تلخ است و سرانجام ترا در خماری محض فرو می برد؟”


اخطل پاسخ داد:


ـ “هرچه می خواهی بگو. لیکن بین این دو نهایت که مطرح کردی، مرحله ای است از خوشی و سرمستی که در چشم من در قیاس با آن تمام امپراتوری تو ارزشی بیش از یک قطره از آب رودخانه ی فرات ندارد.”


یک بار عبدالملک از اخطل خواست که برایش چند قطعه شعر بخواند. اخطل گفت:


ـ گلویم خشک است. باید چیزی بنوشم.”


عبدالملک رو به ملازمان خویش کرد وگفت:


ـ “برایش آب بیاورید.”


اخطل پاسخ داد:


ـ “این خرانند که آب می نوشند. تازه در خانه آب فراوان دارم.”


عبدالملک گفت:


ـ “بگذارید شیر بخورد.”


اخطل گفت:


ـ “دیرزمانی ست که مرا از شیرگرفته اند.”


خلیفه گفت:


ـ “پس به او شربت عسل بدهید.”


اخطل گفت:


ـ “این که برای آدم های مریض خوب است.”


خلیفه پرسید:


ـ “پس بگو چه می خواهی؟”


اخطل گفت:


“قدری شراب.”


خلیفه گفت:


ـ “چه می گویی؟ آیا من باید این مشروب نفرین شده را به کسانی که در خانه ام مهمانند عرضه کنم؟”


عبدالملک مکثی کرد و چنین ادامه داد:


ـ “اما به خاطر احترامی که برای استعدادهای تو قائلم بدانسان که سزاوار آنی از توپذیرایی می کنم.”


اخطل نیک می دانست که حتی اگر خلیفه خود شئون اسلامی را رعایت کند، اهل خانواده اش اعتنائی به آن ندارند. پس بیرون رفت و از یکی از خادمین قصر شراب طلب کرد. سپس آزادانه و تا آنجا که دلش می خواست شراب نوشید. آنگاه با چشمان پف کرده و تلوتلوخوران نزد خلیفه بازگشت و یکی از شاهکارهای خود را در ستایش خاندان اموی بازخواند. پس از آنکه خواندن شعر به پایان رسید، عبدالملک چنان تحت تأثیر قرار گرفت که فرمان داد به اخطل خلعت شاهانه و زر و سیم بسیار دهند، لیکن اخطل آنقدر شراب خورده بود که سر از پای نمی شناخت. خلیفه به یکی از غلامان دستور داد که دست او را بگیرد و به خانه برد. پس از آن خلیفه چنین گفت: “هر خاندانی شاعر ویژه خود را دارد که شکوه و جلال آن خاندان را به نظم می کشد. اخطل شاعر خاندان اموی است.” (۲۸)


ضمن گفتگوهای مکرر در دربار خلفای بنی امیه در رابطه با مقایسه بین سه شاعر بزرگ ـ جریر، اخطل و فرزدق ـ خلیفه معمولاً از اطرافیان می پرسید کدامیک از این سه شاعر برترند. درباریان همواره هراس داشتند که اگر یکی این سه شاعر را برتر شمارند خشم دو تن دیگر را دامن زنند و مشمول طنزگزنده شان شوند. به همین دلیل بود که آنان با ترفندهای مختلف از اظهارنظر سر باز می زدند. البته سال ها بعد در زمان عباسیان شعرشناسان عرب اشعار اخطل را به لحاظ درستی مضمون و کمال شعری و تعداد اشعار سروده شده برتر شمردند. آثار اخطل از نظر شفافیت و صمیمیت بیان و الهام شاعرانه کم نظیر بود. هارون الرشید، خلیفه ی عباسی، یکی از اشعار او را که در مدح بنی امیه سروده بود سخت گرامی می داشت: “اگر در برابرت ایستادگی کنند، در چشمشان مخوف می نمایی، لیکن آنگاه که بر آنان چیره می شوی ترا از همگان کریم تر می انگارند.” (۲۹)


اخطل در مرثیه، مدح و طنز استاد بود. گفته می شود که مدایح او از شیرخالص تر بودند.


پانویس


19. www.adab.com/modules.php?name=Sh3er&doWhat=shqas&qid=16592&r=&rc=3


20. The Asiatic Journal and Monthly Register for British and Foreign India and Australia, Vol. XVL. New Series, January-April 1835, London: Parbury Allen and Co. p. 81.


21. Above, p. 81.


22. Huart, C. (1903). History of Arabic Literatureج. New York: Appleton and Company, p. 50.


۲۳ـ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، جلد ۲۱، صفحه ۲۵۹.


۲۴ـ همان منبع شماره ۲۲ صفحه ی ۵۱.


۲۵ـ رجوع شود به کتاب الاغانی تألیف ابوالفرج اصفهانی، جلد دوازدهم، صفحه ی ۱۹۸.


۲۶ـ ج.م. عبدالجلیل، تاریخ ادبیات عرب ترجمه آذرتاش آذرنوش.


۲۷ـ رجوع شود به منبع مندرج در پانویس شماره ی ۲ صفحه ۳۶.


28. The Monthly Review, Volume 145, London: E. Henderson, 1838, p. 183


۲۹ـ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، جلد هشتم، صفحه ی۲۸۰.


ادبیات عرب در عصر بنی امیه/بخش چهارم/فوزیه بنی سعید


شاعران عُذْری


در دوران بنی امیه دو نوع غزل عاشقانه شکوفا شد: نخست غزل عاشقانه ی بدوی که با عاطفه ناب بدون تمایل به ایجاد رابطه جنسی و زیبائی بیان مشخص می شد. این نوع شعر از نوعی “عشق افلاطونی” طرفداری می کرد. در عرف عام عشق شدید عاطفی بین زن و مرد بدون تلاش برای ایجاد رابطه جسمی را عشق افلاطونی می نامند اگرچه نظریه عشق افلاطون درست برخلاف این برداشت عامیانه است.(۳۰)


نوع دوم غزل عاشقانه ی شهری است که روی به سوی عشق رمانتیک، جسمانی و بیان روابط و ظرایف عاشقانه بین زن و مرد داشت. برجسته ترین نماینده ی این گونه از غزل عمربن ربیعه است که بعداً از او به طور مفصل سخن خواهد رفت.


غزل های نوع نخست را غزل های عذری می نامند که از اسم قبیله ی بنی عُذْره گرفته شده است. این طایفه در حجاز زندگی می کرد و به صمیمیت و پاکی در حوزه عشق ورزیدن مشهور بود. می گفتند که افراد قبیله ی بنی عذره «چون عاشق شوند، از عشق بمیرند». به این معنی علت مرگ شان نفس عشق است، نه وصال معشوق. (۳۱)


این مفهوم، بعدها توسط صوفیان مسلمان گسترش یافت و مبنایی شد برای اشعار شورانگیز صوفیانه که عشق های مجازی را مردود می شمرد و عشق حقیقی را عشق به وجود کل تعبیر می کرد. بعدها هرنوع شعر یا غزلی که از وِیژگی های بالا برخوردار بود را شعر ” عذری” نامیدند. شاعران عذری، معمولاً یک بار عاشق می شوند و در اشعار خود از یک طرف از پاکی، زیبایی، لطافت و ظرافت عشق سخن می گویند و از طرف دیگر درد هجران با سوز و گداز توصیف می کنند. در بین شعرای این مکتب ادبی، جَمِیل بن عبدالله عاشق بُثَیْنَه بود، کُثَیِّر عاشق دختری بدوی به نام عزّ‌ه، قیس بن ذریح عاشق لبنی (لبنا) و قیس بن مُلَوَّح عاشق لیلی. کُثَیِّر در حجاز متولد شد، شیعه ی کیسانیه (۳۲) بود و از طرفداران سرسخت علی بن ابیطالب بود. به خاطر اعتقاد شدید اسلامی او را “ضد مسیح” لقب داده بودند. علیرغم شیعی مذهب بودنش، عبدالملک او را در دمشق سخت پذیرا شد.


هویت شاعران این مکتب اغلب با نام تنها زن محبوب شان مشخص می شود: جمیلِ بُثَیْنه، کثیِّرِ عزّ‌ه، مجنون لبنی و مجنونِ لیلی. زندگی نامه ی این عشاق دل سوخته اغلب با افسانه درآمیخته و از مشابهت عجیبی برخوردار است؛ شعرشان نیز تا حدود زیادی همانند است. ذیلاً از دو تن از نامدارترین و تأثیرگذارترین شعرای افسانه ای این مکتب سخن می گوییم.






قیس بن ذریح


قیس، برادر شیری حسین بن علی، ملقب به مجنون لبنی از دیگر شعرای این دوران است که در سال ۶۲۵ میلادی در حجاز متولد شد و در سال ۶۸۰ دارفانی را وداع گفت. مادر قیس از شهر خزاعه ی یمن بود و قیس عاشق یک دختر یمنی شد که با مادرش نسبت فامیلی داشت. داستان این عشق شورانگیز از یک روز گرم تابستان آغاز می شود که قیس در جریان سفری که برای دیدن خانواده ی مادری اش آغازکرده بود، در صحرا راه را گم می کند و سخت تشنه می شود. او پس از مدتی این طرف و آن طرف رفتن به اردوگاهی از صحرانشینان می رسد. قیس بی اختیار وارد خیمه ای می شود و آب را طلب می کند. دوشیزه ای زیبا و بلند قامت با مهربانی به او آب می دهد. قیس پس از نوشیدن آب از دختر سپاسگزاری می کند و می رود که به راه خود ادامه دهد. دخترکه این مهمان ناخوانده را سخت خسته می یابد، او را با مهربانی دعوت به ماندن و استراحت کردن می کند. قیس این دعوت را می پذیرد و درهمان لحظه شیفته ی جمال وکمال دختر می شود.


چون پدر دختر به خیمه بازمی گردد، دخترش از ماجرای قیس و تشنگی و خستگی وی برایش تعریف می کند. پدر به قیس خوش آمد می گوید و دستور می دهد که برایش گوسفند وگاو قربانی کنند. سپس او را یک روزکامل درخیمه نگه می دارد و از هر نوع پذیرایی در موردش فروگذار نمی کند. در این مدت قیس درمی یابد که دختر لبنی (لبنا) نام دارد و پدرش الحباب العبیه الخزائیه. قیس که سخت به لبنی دل باخته است، قبل از بازگشت عشق نورس خود را با وی در میان می گذارد. لبنی اعتراف می کند که او نیز دلباخته قیس است.


چون قیس به خانه بازمی گردد، نزد پدر می رود و از او خواهش می کند که لبنی را برایش خواستگاری کند. پدر قیس این تقاضا را قاطعانه رد می کند و به او اندرز می دهد که با دخترعمویش ازدواج کند که پیوند با او بر قیس واجب تر است. پدرکه از ثروتمندان بادیه نشین است، از مدت ها قبل نقشه کشیده است که دختر برادرش را به عقد یگانه پسرش درآورد تا ثروت هنگفتش در خانواده اش محفوظ بماند. قیس نومیدانه نزد مادر می رود و از او می خواهد که دل پدر را برای ازدواج با لبنی به دست آورد. او در این تلاش ناکام می ماند، زیرا مادر را کاملاً هم نظر با پدر می بیند.


عشق شیدایی چنان صبر و آرام را از دل قیس ربوده است که به برادر شیری خود حسین بن علی متوسل می شود. حسین که قیس را از جان و دل دوست دارد، از هر تلاشی برای شادکردن برادر فروگذار نمی کند. او ابتدا نزد الحباب، پدر لبنی، می رود و موافقت وی را جلب می کند. پس از آن با پدر قیس به گفتگو می نشیند و پس ازکوشش بسیار موافقت او را نیز جلب می کند. این حسین است که دو دلداده را در یک پیوند مقدس بهم می رساند.


قیس به آرزوی قلبی خود می رسد و با لبنی ازدواج می کند. لیکن روزگار نیرنگ باز نیرنگ تازه ای درآستین دارد. هرروز که می گذرد عشق این دو دلداده شکوفاتر می شود، لیکن پس از مدتی معلوم می شود که لبنی نازاست. والدین قیس از ترس آنکه او هرگز صاحب فرزند نشود و ثروت بی کران شان نصیب دیگر کسان شود، به او اصرار ورزیدند که ازدواج دومی بکند شاید همسر دومش برایشان وارثی به دنیا بیاورد. قیس که نمی خواست با آوردن زنی دیگر در خانه آزاری به دل لبنی برسد، از انجام این کار سرباز می زند. والدین قیس از او خواستند که لبنی را طلاق دهد. قیس این پیشنهاد را قاطعانه رد کرد. در نتیجه اختلاف شدیدی بین قیس و والدینش پدیدار شد.


پدر قیس از بزرگان قوم یاری طلبید، لیکن قیس زیربار نرفت. پدر قیس به ترفند تازه ای دست زد. او سوگند یاد کرد که هرگز زیر سقفی زندگی نخواهد کرد تا زمانی که قیس همسرش را طلاق ندهد. این مرد لجباز و یک دنده روزها زیر نور آفتاب سوزان می ایستاد و از گرما له له می زد. قیس که نمی خواست پدرش ازگرمای سوزان صحرای عربستان تلف شود، در کنارش می ایستاد و تا غروب آفتاب برایش سایه بان می شد. پس از آن نزد لبنی می رفت و اشک ریزان همسر محبوب خود را دلداری می داد. هر دو پیمان خویش را تجدید می کردند که هرگز از هم جدا نخواهند شد.


ادامه ی این وضع قابل تحمل نبود بویژه که بزرگان قوم مرتباً نزد قیس می رفتند و زبان به نکوهش می گشودند که تا زمانی که پدر و مادرت از تو راضی نباشند خداوند بر تو نخواهد بخشید و به زودی به خشم الهی گرفتار خواهی شد. این تمهیدات بین دو دلداده اختلاف انداخت و منجر به جدائی عاشق و معشوق گردید. (۳۳)


قیس پس از جدائی بی نهایت پشیمان شد. او نه خواب داشت و نه خوراک. از فراق یار زار می زد و شب و روز از دیده سرشک می بارید و اشعار عاشقانه می سرود. او بر آن بود که عشق “در دنیای درونی انسان رخنه می کند بس ژرف تر از اندوه و شادی.” (۳۴)


فراق یار صبر و طاقت را از قیس ربود تا جایی که او به طرف لبنی رفت و با او عاشقانه دیدارکرد. این موضوع برای الحباب، پدر لبنی، گران تمام شد و چون نتوانست قیس را از لبنی دور سازد به معاویه شکایت کرد. معاویه نامه ای به والی خود مروان بن حکم نوشت و تأکید کرد که چنانچه قیس به لبنی نزدیک شود او را ازمیان بردارد. این فرمان دوباره بین دو دلداده جدایی افکند. قیس سعی کرد درد جانکاه فراق را با سرودن غزل های عاشقانه تسکین دهد ولی افسوس که دردش را درمانی نبود.


دو دلداده خطر را به جان خریدند و به هر فرصتی که دست می یافتند به دیدار یکدیگر می شتافتند و با اندوهی بزرگتر و عشقی عمیق تر از هم جدا می شدند و باز با حسرت و آه به زندگی ادامه می دادند. دلتنگی قیس بدانجا رسید که بیمار شد و شروع کرد به هذیان گفتن. بزرگان قوم چاره را در آن دیدند که به او زن بدهند. قیس را مجبور ساختند که با زنی به نام عله ازدواج کند ـ ازدواجی که در آن خوشبختی نبود و هدف از آن فراموش کردن لبنی بود. قیس که نمی توانست دوری از لبنی را تحمل کند، در وصف محبوب و شکایت از فراق شعر می سرود و همه جا به دنبال دلدار بود. روایت است که لبنی چون شنید که اگر قیس به سوی وی برود او را خواهند کشت، ازدواج را بر مرگ قیس ترجیح داد و با مردی به نام خالد پیوند زناشویی بست.


عشق آتشین قیس و لبنی، با وجودی که هر دو ازدواج کرده بودند، روزبه روز شعله ورتر می شد. این عشق تا نفس های واپسین دو دلداده باقی ماند و از خود شورانگیزترین غزل های عاشقانه به جای گذاشت که مورد تقلید شاعران بسیاری قرارگرفت و بعدها به شعر لبنی مشهورگردید. (۳۵) افسانه عشق قیس و لبنی مرز زمان و مکان را درنوردید و مردم قیس را “مجنون لبنی” لقب دادند.






قیس بن ملّوح


قیس بن ملّوح (از۲۴ تا ۶۸ هجری مطابق با ۶۴۵ تا ۶۸۸ میلادی) از طایفه ی بنی عامر بود که در نجد اقامت داشت. او با مروان بن حکم و عبدالملک مروان هم دوران بود. سرگذشت قیس و عشق نافرجام او با یک زن هم قبیله ی خود به نام لیلی (لیلا) دختر سعد بن ربیعه را به صورت بسیار مختصر و گذری و نظری در کتاب های الشعروالشعرا اثر ابن قتیبه دینوری (قرن سوم هجری) و کتاب الاغانی نوشته ی ابوالفرج بن اصفهانی (قرن چهارم هجری) می خوانیم. سایر منابع عربی در این مورد یا سکوت کرده اند و یا از حد اشاره فراتر نرفته اند. تنها کسی که با در کنار هم قراردادن منابع عربی داستان قیس و لیلی را به شکلی منظم به رشته نظم کشیده شاعر ایرانی نظامی گنجوی است. بعدها کسانی مانند امیرخسرودهلوی (قرون سیزده و چهارده میلادی)، جامی (قرن نهم هجری یا ۱۵ میلادی) و فضولی بغدادی (قرون ۱۵ و۱۶ میلادی) این داستان عاشقانه را، ضمن کمک گرفتن از اثر نظامی، منظوم ساختند و آن را بنا به سلیقه خویش آرایش و پیرایش دادند ولی نتوانستند از نظامی فراتر روند. (۳۶)


طبق روایت نظامی آغاز دلبستگی قیس و لیلی به دوران کودکی این دو بازمی گردد ـ زمانی هردو در مکتب خانه شاگرد یک استادند. (۳۷) چون دوران مکتب را به پایان رسید، قیس از عشق بی تاب شد و با شیدایی تمام اشعار عاشقانه سرود و دیوانه وار راز خود را از پرده برون انداخت و خشم پدر لیلی را برانگیخت. چون خبر به پدر قیس رسید، او را پند بسیار داد ولی فایده ای نکرد. ناگزیر نزد پدر لیلی رفت و او را برای پسر خواستگاری کرد. پدر لیلی قاطعانه این پیشنهاد را رد کرد:


فرزند توگرچه هست پدرام


فرّخ نبود چو هست خودکام


دیوانگیی همی نماید


دیوانه حریف ما نشاید


دانی که عرب چه عیب جویند؟


این کارکنم مرا چه گویند؟


پدر مجنون همراه با افراد قبیله خویش سرخورده بازگشتند و قیس را از این عشق سترون برحذر داشتند، لیکن قیس روز به روز عاشق تر و پریشان روزگارتر می شد تا جایی که گریبان را پاره کرد و راه بیابان را درپیش گرفت:


لیلی جویان به هر مقامی


لیلی گویان به هر دو گامی


قیس رسوای خاص و عام شد و همگان او را دیوانه (مجنون) خواندند. او مردم گریزی را پیشه کرد و در بیابان با جانوران وحشی یار شد. نظامی هنرمندانه بیماری عشق و اوج پریشانی یک عاشق سرگشته را به تصویرکشیده است:


سلطان سریرصبح خیزان


سرخیل سپاه اشک ریزان


کیخسرو بی کلاه و بی تخت


روزی ده صد هزار بی رخت


اقطاع ده سپاه موران


اورنگ نشین پشت گوران


قانون مغنیان بغداد


بیاع معاملان فریاد


طبال نفیرآهنین کوس


رهبان کلیسیای افسوس


یاری دو سه داشت دل رمیده


چون او همه واقعه رسیده


آنگاه که شیدایی و دیوانگی به اوج رسید، او را به کعبه بردند بدان امید که حال و هوای معنوی کعبه عشق را از دل وی به درکند. مجنون حلقه ی درکعبه را گرفت و به درگاه خدای خویش زاری کرد:


یارب به خدائی خدائیت


وآنگه به کمال پادشائیت


کز عشق به غایتی رسانم


کو ماند اگرچه من نمانم


یارب تو مرا به روی لیلی


هرلحظه بده زیاده میلی


از عمر من آنچه هست برجای


بستان و به عمر لیلی افزای


۳۰ـ از نظر افلاطون غایت عشق رسیدن به مثال اعلی (به مفهومی ذات باریتعالی) است. برای رسیدن به این عالیترین درجه ی عشق فرد باید مراحل مختلفی را طی کند که نخستین مرحله ی آن درگیرشدن در عشق مجازی، تنی و شهوانی است. برای آگاهی بیشتر رجوع شود به


Reeve, C.D.C. (Ed.) (2006). Plato on Love. Indianapolis: Hacket Publishing Company, p. xix


۳۱ـ گلدزیهر، منبع مندرج در پانویس شماره ۲، صفحه ی ۳۷. شعر فارسی ذیل از شهریار بیان دیگری است از این دیدگاه:


چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی


حذر از خار دامنگیرکن دستم به دامانت


تمنای وصالم نیست عشق من را مگیر از من


به دردت خو گرفتم نیستم دربند درمانت


۳۲ـ فرقه ای از شیعه به سرگردگی مختاربن ابوعبید ثقفی که به امامت و مهدی گری محمد بن حنفیه یکی از پسران علی بن ابوطالب اعتقاد داشتند و با تجهیزکردن شیعیان کوفه از قاتلین حسین بن علی سخت انتقام گرفتند. این فرقه به زودی تجزیه شد و نقش چندانی در تاریخ ایفا ننمود.


۳۳ـ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، جلد ۴۹ صفحه ۳۸۰


34. Kinany, A.kh. (1951). The Development of Ghazal in Arabic Literature, Pre-Islamic and Early Islamic Period. Damascus: Syrian University Press, p. 266


۳۵ـ هوارت، منبع مندرج درپانویس شماره ی ۳، صفحه ی ۴۷


۳۶ـ طبق بررسی دکتر حسن ذوالفقاری، استاد دانشگاه تربیت مدرس در مجموع هشتاد و شش نظریه پرداز به استقبال لیلی و مجنون نظامی رفته اند. رجوع شود به حسن ذوالفقاری. (۱۳۸۸). “مقایسه ی چهارروایت لیلی و مجنون: نظامی، امیرخسرو دهلوی، جامی و مکتبی”، فصلنامه پژوهش های زبان و ادبیات فارسی، اصفهان: دانشکده ادبیات و علوم انسانی، صفحه ۵۹ وصفحه ی ۶۲.


۳۷ـ برگرفته ازکلیات خمسه حکیم نظامی گنجوی، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، تهران۱۳۷۷، صفحات ۴۹۶-۴۶۴






ادبیات عرب در عصر بنی امیه/بخش پنجم/فوزیه بنی سعید


پدر بارها مجنون را اندرز داد و او را به خانه برد، لیکن مجنون از خانه و کاشانه فرارکرد و دوباره راه بیابان را در پیش گرفت. و اما بشنوید از لیلی که زندانی خانگی بود، لیکن هر زمان فرصتی می یافت بر فراز بام می رفت، به دوردست ها خیره می شد و عاشق گمگشته را باز می جست. او هرزمان از مجنون دلخسته غزلی می شنید، در پاسخ آن غزلی می نوشت و کاغذ را از بام فرو می افکند. رهگذران مهربان که به عشق دو دلداده آگاه بودند، پیام لیلی را به معشوق می رساندند.


روزها و هفته ها از پی هم روزی لیلی فرصتی یافت که از اسارت خانگی بگریزد و به یاد معشوق گلگشت چمن را سیر کند. دراین گشت وگذار مردی به نام ابن سلام، از قبیلهٔ بنی اسد، لیلی را دید و به او دل باخت. چون ابن سلام به خانه رسید، کسان خود را به خواستگاری لیلی فرستاد. خانواده ی لیلی با این پیوند موافقت کردند و از ابن سلام خواستند مدتی صبرکند تا بیماری لیلی التیام پذیرد.


روزی از روزها سلحشوری به نام نوفل بر مجنون گذشت و با او به گفتگو نشست. نوفل چون از عشق راستین مجنون آگاهی یافت دو بار با قبیله ی لیلی جنگید و در نبرد دوم پیروزی را از آن خود ساخت. مجنون با جنگ و خونریزی سخت مخالف می بود و برکشتگان دو طرف می گریست. نوفل پیروزمند، از پدر لیلی خواست که دست وی را در دست مجنون نهد، لیکن پدر تهدید کرد که اگر نوفل از این خواسته نگذرد او لیلی را خواهد کشت و جسدش را نزد سگان خواهد انداخت تا از ننگ پیوند با یک دیوانه ی زنجیری رهایی یابد. نوفل که اصرار را بی فایده می بیند، از این تقاضا می گذرد و به دیار خویش بازمی گردد. مدتی بعد ابن سلام بازمی گردد و با لیلی عروسی می کند، لیکن لیلی از انجام رابطه ی زناشویی با وی سرسختانه سر باز می زند:


کز من غرض تو برنخیزد


ورتیغ تو خون من بریزد


ابن سلام که گرفتار عشقی یک طرفه است به یک نگاه از لیلی بسنده می کند (جلوه ای عشق عذری):


شویش همه روز پاس می داشت


می خورد غم و سپاس می داشت


دیوانگی مجنون پدرش را دچار مرگی زودرس می کند. مجنون ملاقات کوتاهی با مادر دارد که اندکی پس از آن مادر را نیز از دست می دهد. مجنون با حیوانات صحرا انس می گیرد و از درد فراق به ستارگان (زهره و مشتری) شکایت می کند. لیلی با وجودی که طوق ازدواج ابن سلام را برگردن دارد، به تبادل نامه با مجنون ادامه می دهد، از او احوال می پرسد، از وفاداری و بیچارگی خود سخن می گوید:


کاین نامه که هست چون پرندی


از غم زده ای، به دردمندی


ای یار قدیم عهد چونی؟


ای مهدی هفت مهد چونی؟ (۳۸)


ای خون تو داده کوه را رنگ


ساکن شده چون عقیق در سنگ


ای رحم نکرده برتن خویش


آتش زده بر خرمن خویش


من دل به وفای تو سپرده


تو سر ز وفای من نبرده


چونی و چگونه ای؟ چه سازی


من با تو، تو با که عشق بازی


چون بخت تو در فراقم از تو


جفت توام گرچه طاقم از تو


چون با تو بهم نمی توان زیست


زینسان که منم گناه من چیست؟


روزی از روزها، لیلی خطر را به جان خرید، از خانه بیرون رفت و به یاری پیری جهان دیده و سرد وگرم روزگار چشیده در نخلستانی دور از اغیار با مجنون ملاقات کرد. دو دلداده برای یکدیگر غزل های عاشقانه خواندند در حالی که یک نخلستان بین شان فاصله بود (بازهم عشق عذری). دیری نپائید که ابن سلام بیمار شد و رخت از جهان بربست.


چون شد نفسش به سینه در تنگ


زد شیشه ی باد بر دوسر سنگ


افشاند چو باد بر جهان دست


جانش ز شکنجه ی جهان رست


در نخستین پائیز پس از مرگ شوهر، لیلی نیز سخت بیمار می شود. او در بستر مرگ، نزد مادر به عشق خود نسبت به مجنون اعتراف می کند و از او می خواهد که پس از مردنش به مجنون بگوید که حتی هنگام جان دادن به یادش بوده است:


در مهر تو تن به خاک میداد


بر یاد تو جان پاک میداد


چون مجنون از مرگ محبوب آگاه می شود، بر مزار لیلی می رود، در سوگ او می گرید و ناله ی زار از دل برمی کشد:


و آنگاه به دخمه سر فرو کرد


می گفت و همی گریست از درد


کای تازه گل خزان رسیده


رفته ز جهان، جهان ندیده


چونی زگزند خاک چونی؟


در ظلمت این مغاک چونی؟


مجنون پس از مویه بسیار، از خدا می خواهد که جانش را بستاند:


برداشت به سوی آسمان دست


انگشت گشاد و دیده بربست


کای خالق هرچه آفریده است


سوگند به هرچه برگزیده است


کز محنت خویش وارهانم


درحضرت یارخود رسانم


این گفت و نهاد بر زمین سر


و آن تربت را گرفت در بر


چون تربت دوست در برآورد


ایدوست بگفت و جان برآورد


عشق نافرجام لیلی و مجنون بسیاری از قصه پردازان جهان را در ساختن و پرداختن تراژدی های دردناک عاشقانه الهام بخشیده است. می گویند شکسپیر در نگارش “رومئو و ژولیت” از سرگذشت این دو عاشق ناکام مدد گرفته است. (۳۹)


داستان دلدادگی لیلی و مجنون از دیرباز، قبل از نظامی (قرن ششم هجری)، در ادبیات فارسی رخنه کرده است. رابعه دختر کعب قزداری، شاعر نیمه ی نخست قرن چهارم هجری سرخی رنگ گل را به صورت لیلی تشبیه می کند که از باران سرخ فام (اشک خونین مجنون) رنگ پذیرفته است:






دگر لاله در باغ مأوی گرفت


چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت


مگر چشم مجنون به ابر اندر است


که گل رنگ رخسار لیلی گرفت


باباطاهر عریان شاعر مردمی قرن پنجم هجری به عشق دو طرفه لیلی و مجنون اشاره کرده است:


اگر مجنون دل شوریده ای داشت


دل لیلی از او شوریده تر بی


چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی


که یک سر مهربونی دردسر بی


انوری شاعر اواخر قرن پنجم و ششم هجری تعبیری بسیار زیبا از جنبه روانی و عاطفی عشق لیلی و مجنون به دست می دهد:


گفت با لیلی خلیفه کاین تویی


کز تو شد مجنون پریشان و غوی (گمراه)


از دگر خوبان تو افزون نیستی


گفت خامش چون تو مجنون نیستی


شعر ذیل، که گوینده ی آن بر من معلوم نشد، از قدیمی ترین ضرب المثل های زبان فارسی است:


ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون


او به مطلب ها رسید و ما هنوز آواره ایم


سنائی غزنوی (شاعرقرون پنجم و ششم هجری) حکایتی را در حدیقه الحقیقه چنین آغاز می کند:


آن شنیدی که در عرب مجنون


بود بر لیلی آنچنان مفتون


کوه و صحراگرفت مسکن خویش


بی خبرگشته از غم تن خویش


چند روزی نیافت هیچ طعام


صید را برنهاد بر ره دام


زاتفاق آهویی فتاد به دام


مرد را ناگهان برآمد کام


چون بدید آن ضعیف آهو را


وانچنان چشم و روی نیکو را


یله کردش سبک ز دام او را


ای همه عاشقان غلام او را


گفت چشمش چو چشم یار من است


این که در دام من شکار من است


در ره عاشقی جفا نه رواست


هم رخ دوست در بلا نه رواست


چشم لیلی و چشم بسته ی بند


هست گویی به یکدگر مانند


زین سبب را حرام شد بر من


یله کردمش از این بلا و محن


(۴۰)


احتمالاً با الهام از عشق سودازده ی لیلی و مجنون است که شیخ عطار در منطق الطیرخود از عاشق شوریده با نام “دیوانه” یاد می کند. شاعر قرن سیزدهم هجری، شیخ اسدالله حکیم قمشه ای، نیز چه بسا با تأثیر پذیرفتن از عشق شیدایی مجنون دیوانه تخلص کرده است، همینطور یغمای جندقی که لقب مجنون را بر خود نهاده بود. این هم نمونه هایی از اشعار دیگر شاعران ایرانی درباره ی لیلی و مجنون:


ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند


افسانهٔ مجنون به لیلی نرسیده (مولوی)


اگر مجنون لیلی زنده گشتی


حدیث عشق از این دفتر نبشتی (سعدی، گلستان)


در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن


شرط اول قدم این است که مجنون باشی


برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر


وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد (حافظ)


هزار سال گذشت از حکایت مجنون


هنوز مردم صحرا نشین سیه پوشند (بابا فغانی شیرازی)


به مجنون گفت روزی عیب جویی


که پیدا کن به از لیلی نکویی


که لیلی گرچه درچشم تو حوریست


به هر عضوی ز عضو او قصوریست


ز حرف عیبجو مجنون برآشفت


درآن آشفتگی خندان شد و گفت


تو چون دانی که لیلی چون نکویست


کزو چشمت همی بر زلف و روی است


تو مو بینی و مجنون پیچش مو


تو ابرو او اشارت های ابرو


تو لب می بینی و دندان که چونست


دل مجنون ز شکرخنده خون است


تو قد بینی و مجنون جلوه ی ناز


تو چشم و او نگاه ناوک انداز


اگر بر دیده ی مجنون نشینی


بجز لیلی دگرچیزی نبینی (۴۱)


مقام عشق بنازم که نیش بر رگ لیلی


زنند و از رگ مجنون خسته خون به درآید (دهقان سامانی)


دیوان لیلی و مجنون طی سالیان متمادی با ضرورت های زمان و با فرهنگ های مختلف تطبیق داده شده و به زبان های عربی، ترکی، هندی، اردو، انگلیسی، فرانسه، روسی و زبان های دیگر ترجمه شده است. (۴۲)


دلیل جهانی شدن داستان لیلی و مجنون را باید در درد مشترک، اندوه مشترک و شوریدگی مشترک همه انسان ها جستجو کرد. در یک تحلیل نهایی مشکل اساسی همه انسان ها یکی است.






عمربن ربیعه


عمربن ربیعه شاعر نامدار قبیله ی قریش بود که در مدح و مرثیه سمت استادی داشت و در تحول شعر عربی نقش بسزایی ایفا کرد. سبکی که او در سرودن غزل عاشقانه ابداع کرد در نوع خود بی نظیر است. قرنها بعد نزار قبانی شاعر شهیر عرب از او الهام گرفت. عمربن ربیعه در مکه متولد شد. پدرش عماربن ابی ربیعه مردی ثروتمند بود که حضرت محمد او را برای حکمرانی یکی از ایالات جنوبی شبه جزیره ی عربستان منصوب کرد. او مقام خود را تا مرگ عمربن خطّاب ادامه داد و تا زمان عثمان نیز خدمت کرد و سرانجام به شهر خود بازگشت و در این شهر بود که پسرش نشو و نما یافت. عمربن ربیعه در مدت زندگی خود، به غیر از زمانی که او را به زندان دمشق گسیل داشتند، در مکه ماند. او در هیچ کدام از جنگ های مسلمین شرکت نکرد. او که از ثروت و رفاه برخوردار بود به آسانی توانست غزل های بسیار قشنگی در وصف دلربایی زنان زیبا بسراید که در بین این زنان دو تن از شاهزاده خانم های خاندان حاکم نیز قرار داشتند. ماجراهای عاشقانه ی او زبانزد خاص و عام شد. (۴۳)


عمربن ربیعه، به پیروی از دیدگاه اپیکور، فیلسوف قرن چهارم قبل از میلاد یونان، اندرز می دهد که انسان در پستی و بلندی های زندگی اختیار چندانی ندارد:


نحن علی نعم فلا اشمل جامع


ولا الحبل موصول ولا انت مقصر


ترجمه فارسی:


ما در ناز و نعمتیم ولی همگان در رفاه نیند


نه پیوندمان محکم است و نه تو در ادای وظیفه قصور ورزیده ای


در این دنیای گذرا تنها کاری که می توانیم انجام دهیم این است که لحظه را غنیمت شمریم و تا آنجا که ممکن است خوش باشیم. عمربن ربیعه از خود سرمشقی به دست داد برای ادامه یک زندگی بی خیال و عشرت طلبانه. در این رابطه ج.م عبدالجلیل شرحی نوشته است که عیناً نقل می کنیم:


“خوشروئی و ثروت و استعداد شاعرانه، عاقبت عمر را در دست لذائذ و سرگرمی ها گرفتار ساخت. همین که موسم حج فرا می رسید، وی زیباترین جامه ها را به تن می کرد، عطر می زد، اشتر را به حنا رنگین می ساخت و گرانبهاترین زین و برگ ها را بر آن می نهاد، سپس سوار شده به پیشواز کاروان های حاجیان می شتافت. آن جا، در کمین زیبارویانی که از مدینه و دمشق و عراق فراز می آمدند می نشست؛ سپس به همراه ایشان به خانه ی خدا داخل می شد و بود تا به طواف کعبه پردازد. احوال طواف، به شاعر اجازه می داد که با دل فارغ به تماشای زیبائی های زنان بپردازد و آن ها را در اشعار خود وصف کند. وی می کوشید نام زنان مورد تمجید و ستایش را تا حدی که ممکن است با دقت و صحت ذکر کند. زنان دوست داشتند، تا زمانی که عمر از حد عفت پا فراتر نمی نهاد، موضوع نظربازی ها و ترانه های او قرار گیرند؛ حتی گاه خود، شاعر را به ستایش خویشتن تحریک می کردند. از سوی دیگر، بودند زنانی که از بی حرمتی های عمر بیم داشتند و حتی از ترس دیدن او، از رفتن به مکه هم خودداری می کردند، اما این همه پاکدامنی از آنِ اکثریت زنان نبود؛ اکثریت به عکس دوست داشتند نظر شاعر را به خود جلب کنند، و شاعر نیز از این امر آگاه بود. در روایات آمده است که در مکه، به هنگام انجام مناسک، گاه عمر تظاهر به انجام دادن طواف می کرد و در زنان نمی نگریست. زنان به عکس در جستجوی نگاه و سپس غزلیات او بودند. و چون او از توجه به ایشان خودداری می کرد، زنان، در همان بیت الله الحرام او را میان گیر می کردند و به اصرار می خواستند از برایشان ترانه بسراید. اما شاعر، زیرک و نکته سنج بود: غزلیات تند و پرده در خود را به زنانی اختصاص می داد که خود از سر میل پا به درون ماجراهای او می کشیدند.” (۴۴)


ادامه دارد


۳۸ـ هفت مهد کنایه از هفت طبقه ی زمین است. دهخدا


۳۹ـ برای آگاهی بیشتر رجوع شود به علی اصغر حکمت. دو شاهکار ادبیات جهان: رومئو ژولیت ویلیام شکسپیر و لیلی و مجنون نظامی گنجوی. به اهتمام هرمز همایون پور. تهران: نشرآگاه.


۴۰ـ سنایی، حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه، باب هفتم فصل غرور و غفلت و نسیان.


۴۱ـ وحشی بافقی از منظومه ی شیرین و فرهاد. دانشمند معاصر دکتر ناصرالدین صاحب زمانی این شعر در آغاز کتاب خود تحت عنوان “رازکرشمه ها” نقل کرده است.


۴۲ـ به عنوان مثال رجوع شود به روایت ابوبکر والبی، دیوان قیس بن ملوّح، ۱۴۱۰، بیروت: دارالکتب العلمیه ویا آثار انگلیسی ذیل:


Smith P. (2016). The Complete Majnun: Poems of Qays ibn Mulawwah and Nizami’s Layla and Majnun. Creatspace Independent Publishing Platform.


Haddad, Q. (2014). Chronicles of Majnun Layla and Selected Poems.


۴۳ـ هوارت، تاریخ ادبیات عرب، منبع مندرج درپانویس شماره ۳، صفحات ۴۶ و۴۷


۴۴ـ رجوع شود به عبدالجلیل، ج. م.؛ (۱۳۹۳)، تاریخ ادبیات عرب، مترجم: آذرتاش آذرنوش، تهران: مؤسسه‌ی انتشارات امیرکبیر، چاپ ششم.





ادبیات عرب در عصر بنی امیه/بخش ششم/فوزیه بنی سعید


عمربن عبدالعزیز ـ تنها خلیفه ی اموی که در حفظ سنت های اسلامی تعصب داشت ـ از عمربن ربیعه کینه به دل گرفت و دستور داد که او را همراه با دوستش الاحوث زنجیر در پای در برابرش حاضرکنند. خلیفه فرمان داد که الاحوث را به جزیره ای دورافتاده در دریای سرخ تبعید کنند. او سپس عمربن ربیعه را مجبور ساخت که با قید سوگند اشعار خود را نفی کند. عمربن ربیعه آنقدرها زنده نماند که سوگند را بشکند. اندکی بعد، عمر در سال ۷۱۹ میلادی در سن هفتاد سالگی احتمالاً به سبب غرق شدن در دریا درگذشت. موسیقی دانان از اشعار او آهنگ ها ساختند و آوازخوانان آنها را در مجالس مختلف ترنم کردند و به این ترتیب غزل های عاشقانه ی این شاعر هنرمند در تمام جهان عرب محبوبیت یافت. در اینجا بخشی از قصیده عمربن ربیعه را در مورد دختری به نام نعمی نقل می کنیم:


نعمی را خویشاوندی است که هر بار با دخترک دیدار کنم


از خشم چهره ی پلنگ بخود گیرد.


گرانست بروی که به منزلگه یار خویش اندر شوم


و هرگاه چنین بیند، کینه ورزد و دشمنی آغاز کند.


بیا و نهانی سلام مرا به او برسان،


چه بیم آن دارم که عاقبت


دیدارهای ما شهره ی شهر گردد.


و مردمان آنها را زشت و ناروا شمارند. (۴۵)






ذوالرُّمَه


در دوران بنی امیه شاهد ظهور کسانی هستیم که در شعر مقامی دست دوم داشتند، لیکن در تحول و شکوفایی ادبیات عرب نقشی دوران ساز ایفا نمودند. یکی از این افراد غیلان بن عقبه التمیمی ملقب به ذوالرّمه بود. او سنت شعرای باستان عرب را زنده کرد. فرزدق شکایت می کرد که ذوالرّمه مانند شعرای قبل از اسلام دلباخته ی اطلال (جای خیمه ها)، شتر و پرندگان تخیلی است. او چنان به صحرا عشق می ورزید که بیشتر روزها در بیابان زیر درخت سدری می نشست و شعر می سرود تا جایی که مردم آن درخت را ذوالرمه می خواندند.(۴۶) با وجود این لغت شناسان، اشعار او را به خاطر کاربرد لغات اصیل عربی که در میان صحرانشینان رایج بود، ستوده اند. او اشعار دوران قبل از اسلام را به خوبی می شناخت و با الفاظ و اصطلاحات آن دوران آشنائی کامل داشت و آنها را در اشعار خود به کار می برد. اشعار او آنقدر واجد ارزش و اهمیت نیست تا نقش روایتگری او. می گویند ذوالرمه در سن ۴۴ سالگی به بیماری آبله مبتلا شد و در سال ۱۱۷ هجری قمری (۷۳۵ میلادی) دراصفهان (و به روایتی در محلی به نام بادیه) جان سپرد.


الرقیّـه


از دیگر شعرای این عصرعبدالله بن قیس بن الرقیه (درگذشته به سال ۸۰ هجری مطابق با ۶۹۹ میلادی) است که به دنبال هم عاشق سه زن شد که هر سه رقیه نام داشتند و به همین سبب به الرقیه موسوم گردید. جالب است که در دوران بنی امیه زنان قرب و منزلتی ویژه داشتند و مردان شاعر، چون دلباخته زنی می شدند، با افتخار نام او را به دنبال اسم خود می آوردند. الرقیه با عبدالله بن زبیر، در مبارزه اش برای کسب مقام خلافت، همیار شد. او مصعب بن زبیر را در دورانی که وی حاکمیت عراق را از آن خود نمود یاری کرد و در جنگ فاجعه باری که به کشته شدن مصعب منجر شد درکنار وی بود. به این دلیل بود که وی پس از کشته شدن مصعب به مدت یک سال خود را مخفی ساخت و پس از آن به مدینه رفت. خلیفه عبدالملک بن مروان او را بخشید ولی هرگز مقام قبلی اش را به وی بازنگردانید. (۴۷)






یونس کاتب


در آن زمان در دمشق آوازه خوانی زندگی می کرد به نام یونس ملقب به کاتب. او ریشه ی ایرانی داشت و موسیقی را از ابن سریج، ابن محرز، معبد سراج بن مهریز و القرید آموخته بود. او شاگرد درجه ی یک معبد محسوب می شد. زمانی که خلیفه الولید در سال ۷۴۲ میلادی به تخت خلافت نشست، او را به دربار احضار کرد. این خواننده در عین حال نویسنده ای ماهر بود و کتابی درباره ی آواز و موسیقی نوشت که بعدها الگویی شد که در نگارش کتاب ارزشمند الاغانی مورد استفاده ی ابوالفرج اصفهانی قرارگرفت. (۴۸)






شاعر رجزخوان عمربن عبیده


در دوران اموی اشعارحماسی یا رجزخوانی مرسوم شد. اشعار حماسی آهنگین بود و شکل بحر طویل یا نثر مسجع داشت که در تکه های کوتاه با آواز بلند و ضربی خوانده می شد. رجزخوانان اشعار حماسی خود را با آواز بلند و مقطع می خواندند و در آن افتخارات خود را برمی شمردند و عیوب دشمنان را نمایان می ساختند. برجسته ترین رجزنویس این دوران اغلب بن عمربن عبیده بود که در سال ۶۴۱ میلادی در نبرد نهاوند علیه ایرانیان کشته شد. رجزهای او در آثار ابونجم الفضل بن قدامه العیجلی، دوست خلیفه هشام بن عبدالملک، و همچنین در آثار العجاج (درگذشته به سال ۹۰ هجری مطابق با ۹-۷۰۸ میلادی) و پسرش رؤبه (درگذشته به سال ۱۴۵ هجری) به کمال رسید. العجاج رجزهای خود را به صورت قصیده می سرود. از او دیوانی مانده است که شامل ۴۴ قطعه است که برخی از آن به ۱۵۰ بیت می رسند. او در این رجزهای موزون موزیکال کسانی مانند یزید بن معاویه، حجاح بن یوسف و سلیمان بن عبدالملک را مدح گفته است. (۴۹)






عبدالله بن المخارق الشیبانی


عبدالله بن مخارق که به نابغه ی بنی شیبان معروف بود از شعرای صحرانشین بود که کیش مسیحی داشت و به انجیل راهبان مسیحی و قدیسان این دین سوگند یاد می کرد. او قبیله ی خود را در صحرا رها ساخت، به دمشق رفت، خلفا را مدح گفت و پول کلانی را نصیب خویش ساخت. عبدالملک و ولید پسرش از ممدوحان وی بودند. هشام از او خوشش نمی آمد و او را از خود راند. یکی از اشعار بلند، که با بیت ذیل آغاز می گردد، سالیان دراز ورد زبان ها بود:


از دیدگانم سرشک فرو بارید


در منظرگاه ویرانه های حفیر


دور از زادگاه ….


در تنهایی مردن


مغموم چونان اشعار زبور داود. (۵۰)






القطامی


عمیربن شویائیم از طایفه ی تعلیب و برادرزاده اخطل از دیگر شعرای مسیحی این عصر به شمار می رود که بعدها مسلمان شد. او را به سبب لبخندی که همیشه برلب داشت القطامی (بازکوچک) نامیدند. او چون به دمشق رفت تا خلیفه را مدح گوید، از این و آن شنید که خلیفه شاعران را صله نمی دهد. او یکی از متنفذان محلی را به نام عبدالواحد بن سلیمان مدح گفت و از او پنجاه شتر با بارهای گندم جایزه گرفت. (۵۱)






اعشی همدان


از دیگر شاعران این دوره قاری قرآن عبدالرحمن بن عبدالله ملقب به “اعشی همدان” (تولد ۳۰ هجری وفات ۸۵ هجری مطابق با ۷۰۲ میلادی) است که اهل کوفه و وکیل دعاوی بود. می گویند او پس از آنکه خواب دید در خانه ای زندگی می کند که بر درودیوارش شعر حک شده است، وکالت را ترک کرد و به شعر و شاعری روی آورد. او علیه دیلمیان که در جنوب غربی دریای خزر زندگی می کردند و از پذیرفتن اسلام سر باز زده بودند جنگید. لیکن دیلمیان او را دستگیرکردند و به عنوان یک اسیر جنگی به بند کشیدند. یکی از دختران دیلمی به او دل باخت و وی را از زندان نجات داد. (۵۲) او بعدها به آئین عبدالرحمان بن محمد الاشعث درآمد که قیامت را نزدیک می دانست و می خواست جای عبدالملک را بگیرد، لیکن در سال ۷۰۲ میلادی از حجاج بن یوسف شکست خورد. شاعر در سرنوشت رهبر خویش شریک شد. حجاج او را همراه با صدها زندانی جنگی دیگر به هلاکت رساند. (۵۳) یکی از دلایل کشته شدن او این که شاعر بی باکانه حجاج را در اشعار خود هجو می کرد. اشعار او آمیزه ای است از موضوعات شخصی و سیاسی. این شاعر دوستی داشت به نام احمد بن نصیبی که با وی پیوند برادری بسته بود. احمد موسیقی دانی برجسته بود که اشعار این شاعر را با آواز و نغمه ی موسیقی ترنم می کرد. (۵۴)


نمیری و زینب


حجاج بن یوسف، حاکم ستمگر عراق، خواهری داشت به نام زینب که زیبایی خیره کننده ای داشت. شاعری به نام نمیری اهل طائف، که غزل های عاشقانه می سرود، دلباخته زینب شد. نمیری در ستایش زینب غزل ها سرود. حجاج که از آبروی خانوادگی خود ترسید، شاعر را از کوفه راند. نمیری به دمشق رفت نزد خلیفه پناه گرفت. زمانی که شورش آل اشعت درگرفت، زینب را به خاطر امنیت بیشتر به دمشق فرستادند. متأسفانه او در آنجا از قاطر به زمین فرو افتاد و درگذشت. نمیری بارها و بارها سر قبر او رفت وگریست و مرثیه خواند. (۵۵)


زیاد بن سلیمان


فتوحات سرزمین های غیرعرب توسط مسلمانان به رشد زبان عربی کمک کرد. ادبا و اندیش ورزانی که زبان بومی شان عربی نبود سعی کردند که عربی را نیک بیاموزند و بر قواعد و ظرایف آن چیره شوند. در این زمینه بجاست که از اندیش ورز ایرانی تبار، زیاد بن سلیمان ملقب به الاعجم یاد کنیم که به قولی برده ای آزاد شده بود (موالی) تحت حمایت یکی از قبایل عرب. او به قولی در استخر و بنا به روایت دیگر در اصفهان زاده شد و در سال ۶۸۹ میلادی در خراسان درگذشت. استعداد شاعرانه ی او ناتوانی اش را در تلفظ درست کلمات و جملات عربی جبران می کرد. او به زبان عامیانه ی دهقانان سخن می گفت و حرف عین را که از اهمیت ویژه ای در زبان عرب برخوردار است نمی توانست تلفظ کند و از تلفظ حرف هاء نیز عاجز بود. این هم بخشی از مرثیه ی زیاد بن سلیمان برای مطلب بن صفرا که ستایش همگان را برانگیخت:


به کاروانیان بگویید که دلیری وکرم


در مرو مدفون شده است


در شفاف ترین شکل ممکن. (۵۶)






اسماعیل بن یسارنسایی


ایرانی دیگری که به صورت یکی از نامداران ترین شاعران عرب درآمد اسماعیل بن یسارنسایی (درگذشته به سال ۱۳۲ هجری مطابق با ۷۵۰ میلادی) بود که از موالی بود تحت حمایت قبیله ی بنی تمیم. او از بنی تمیم برید و به زبیریان پیوست. او عروه پسر زبیر را در سفر به دربار خلیفه ولید همراهی کرد و بر مرگ پسر حامی خود که از پشت اسب افتاد و با لگد اسبان کشته شد مرثیه سرود.


روایت است که او روزی در مجلس هشام بن عبدالملک به جای آنکه میزبان را بستاید از شکوه و جلال ایران باستان یاد کرد. دیگ خشم خلیفه به جوش آمد و دستور داد که او را به برکه بیندازند. اسماعیل را نیمه جان از برکه بگرفتند و او را به حجاز تبعید کردند. او دو برادر داشت به نام های محمد و ابراهیم که هر دو شاعر بودند. حرکت اسماعیل در دفاع از نیاکان خویش علیه سلسله غالب پیش درآمد نهضت شعوبیه بود. شعوبیان با وجود آموزش عربی شان آشکارا خود را از ریشه دیگری می شمردند و به برتری عرب به غیرعرب اعتقاد نداشتند. (۵۷)


شعر ذیل نمونه بارز دیدگاه اسماعیل نسایی است:


رب خال متوج لی وعم


ماجد مجتدی کریم النصاب


فاترکی الفخریا امام علینا


واترکی الجوروانطقی بالصواب


واسألی ان جهلت عنا وعنکم


کیف کنا فی سالف الاحقاب


ترجمه ی فارسی:


مرا دایی و عموی تاجدار بسیار است


که بزرگ اند و نسل اندرنسل بخشایش گر


ای پیشوا خود را مستای


ستمگری را ترک نمای و به راستی سخن بگوی


اگر از ما و خود بی خبری پرسش نمای


که درگذشته ما و شما چسان بوده ایم. (۵۸)






کمیت شاعرشیعی مذهب


الکمیت بن زید بن الاسدی (درگذشته به سال ۱۲۶ هجری مطابق با ۷۴۴-۷۴۳ میلادی)، طرفدار بنی هاشم بود و بیشترین مدایح خود را درباره ی آنان سرود. او تاریخ جنگ های عرب را نیک می دانست. دوستی او با شاعری به نام الطرماح بن عدی الطائی به صورت ضرب المثل خاص و عام درآمد. کمیت شیعه بود و پشتیبان مردم کوفه در حالی که طرماح از خوارج بود و طرفدار مردم دمشق. از کمیت پرسیدند شمائی که از هر لحاظ با هم تفاوت دارید، چه چیزی است که شما را بهم پیوند می دهد. کمیت پاسخ داد که “ما در یک چیز مشترکیم و آن اینکه ما هر دو از ابتذال بیزاریم.” (۵۹) این نشان می دهد که هنرمند می تواند به خاطر هنرش مرز اختلافات قومی و عقیدتی را درهم نوردد.


حمله ی کمیت به سلسله ی حاکم باعث شد که هشام بن عبدالملک او را دستگیر و زندانی سازد و هشام بر آن بود که دست و زبان شاعر را ببرد. لیکن همسرکمیت به دادش رسید. به این ترتیب که جامه ی خود را به او رساند و شاعر در لباس زنانه از زندان و شکنجه گریخت. کمیت بعدها مرثیه ای در مرگ معاویه سرود که سخت مورد پسند مسلمه، پسر هشام، قرارگرفت تا جایی که او از پدر برای شاعر بخشش گرفت. او در سال ۷۴۳ میلادی در جریان شورشی توسط نظامیان کشته شد. این هم شعری ازکمیت در مورد بنی هاشم:


من القلب متیم مستهام


غیرما صبوه ولااحلام


بنی هاشم رهط فاننی


بهم ولهم ارضی مراراً وأغضب


فما لی الا آل احمد شیعه


وما لی الا مشعب الحق مشعب


الم ترنی من حب آل محمد


أروح واغدو خائفاً أترقب


ترجمه ی فارسی:


بنی هاشم که با آنها و برای رضایت خاطرشان


بارها به خشم آمده ام


من شیعه و پیرو خاندان محمدم


و جز راه روشن حق رهی نمی شناسم


آیا نمی بینی که از عشق خاندان محمد


ترسان منتظربدین سوی و آن سو روانم. (۶۰)


پانویس


۴۵ـ دکترآذرتاش آذرنوش، دانشکده ادبیات، نشریه گروه تحقیقاتی، ترجمه قصیده ای از عمربن ابی ربیعه.


۴۶ـ سمعانی، عبدالکریم بن محمد، الانساب، تحقیق عبدالرحمن بن یحیی ، جلد ۱۱، صفحه ی ۲۸۶.


۴۷ـ رجوع شود به هوارت، تاریخ ادبیات عربی، منبع انگلیسی مندرج درپانویس شماره ۳، صفحه ی ۴۷.


۴۸ـ همان منبع بالا، صفحه ی ۴۸.


49. Meisami, J.S. & Starkey, P. (1999). Encyclopedia of Arabic Literature, Volume 1. London: Routledge, Taylor & Francis Group, p. 67.


۵۰ـ همان منبع مندرج در پانویس شماره ۴۸ بالا.


۵۱ـ رجوع شود به فرهنگ دهخدا زیرکلمه ی قطامی.


۵۲ـ هوارت تاریخ ادبیات عرب، منبع مندرج درپانویس شماره ۳، صفحه ی ۵۵. دردایره المعارف زبان عربی (پانویس شماره ی ۴۹) جلد اول صفحه ی ۱۰۸ آمده است که او در جنگ علیه ترک ها دستگیر و توسط دختری ترک از زندان گریخت. به نظر می رسید که قول هوارت به حقیقت نزدیکتر باشد، زیرا در آن برهه جنگی علیه ترک ها انجام نپذیرفت مگر آنکه منظور روم شرقی باشد.


۵۳ـ ابوالفرج بن اصفهانی، کتاب الاغانی، جلد ششم


54. Hilpatrick, H. (2003). Making the Great Books of Songs: Compilation and the Author’s Craft in Abdu-l Faraj al-Isbahani’s Kitab al-alaghani. London: Routledge, Taylor & Farancis, p. 190.


۵۵ـ هوارت تاریخ ادبیات عرب، منبع مندرج درپانویس شماره ۳، صفحه ی ۵۵.


۵۶ـ همان منبع بالا، صفحه ی ۵۶.


۵۷ـ قرآن در سوره ی حجرات آیه ۱۳ اعلام می دارد که یا أیُّهَا النّاسُ إِنَّا خَلَقناکُم مَن ذَکَرٍ وَ أُنثَی وَ جَعَنَاکُم شُعُوباً وقَبَائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکرَمَکُم عِندَاللّهِ أَتقَاکُم إِنَّ اللهَ عَلیم خبیر (ای مردم! به درستی که ما همه افراد نوع شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را گروه ها و قبایل قرار دادیم تا یکدیگر را شناسید. بدون شک گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست. همانا خداوند بسیار دانا وآگاه است). در اواخر دوران بنی امیه، عده ای از مسلمانان غیرعرب (به رهبری ایرانیان) روی کلمه ی شعب در اسلام تأکید کردند و با توجه به مفهوم تساوی گرایانه ی این آیه بر برابری عرب و عجم اصرار ورزیدند و نهضت شعوبیه را راه انداختند. شعوبیه در واقع نهضتی بود علیه برتری جویی عرب که بنی امیه از آن پشتیبانی می کردند. با گسترش یافتن این جنبش، بر برتری عجم بر عرب تأکید شد. گسترش شعوبیه به انقراض بنی امیه و روی کارآمدن بنی عباس منجرگردید.


۵۸ـ هوارت (پانویس شماره ۳)، صفحه ی ۵۶.


۵۹ـ ایضاً، صفحه ی۵۹.


۶۰ـ برگرفته ازدایره المعارف طهور در پایگاه اینترنتی ذیل:










ادبیات عرب در عصر بنی امیه/بخش هفتم و پایانی/فوزیه بنی سعید


ولید دوم: خلیفه ای ادیب وهنرمند


ولید بن یزید سخت مورد علاقه ی پدرش بود. او خلافت را برای برادرش هشام بن عبدالملک گذاشت. در آن زمان پسرش ولید یازده ساله بود. ولید ولیعهد عمویش هشام شد. هشام در ابتدا ولید را محترم می داشت، لیکن چون علاقه ی ولید را به بی دینی و عشق او را به موسیقی، آواز و شراب مشاهده کرد، از برادرزاده اش ولید فاصله گرفت. او در تلاش برای بازگردانیدن ولید به دامان اسلام، ولید را در سال ۱۱۶ هجری قمری سالار حج کرد. در این سفر بود که یکی از صندوق هایی که به دستور ولید بر شتری نهاده بودند به زمین افتاد و سگی از آن به بیرون دوید. او که به سگ شکارش اش عشق می ورزید، آن را با خود به سفر حج برده بود. این حرکت سخت به مسلمانان گران آمد. این تنها کار ضد اسلامی ولید نبود. او در آن سفر “خیمه ی بزرگ ترتیب داده بود می خواست آن را بر بام خانه ی کعبه نصب کند و آنجا نشسته با کنیزکان مغنیه شراب خورد.”(۶۱)


هشام از بی پروایی ولید به تنگ آمد و سعی کرد پسرش مسلمه ملقب به ابوشاکر را به خلافت برساند. ابوشاکر در لذت جویی، میخوارگی، رقص و آواز یار همراه ولید بود، لیکن این را از پدر سخت پنهان می داشت. روزی هشام به ولید گفت، “ای وای بر تو ولید، به خدا نمی دانم بر دین اسلامی یا نه؟ هیچ منکری نیست که بی پروا علنی نکنی.” ولید در پاسخ شعری به او نوشت بدین مضمون:


“ای که از دین ما پرسانی.


ما پیرو دین ابوشاکریم


شراب را خالص می نوشیم


و مخلوط نیز، با آب گرم


و احیاناً با آب ولرم.” (۶۲)


چون ولید در سال ۷۴۳ میلادی مطابق با ۱۲۵ قمری به خلافت رسید، “بیماران صعب العلاج و کوران مردم شام را مقرری داد و بپوشانید و هرکدامشان را خادمی فرمود. عیال کسان را بوی خوش و جامه داد و بر آنچه هشام می داده بود بیفزود. مقرری همگان را ده درم افزود.” (۶۳)


ولید معماری را تشویق کرد و با پشتیبانی مالی او بود که دو قصر با شکوه با معماری استادانه به نام های قصر مشاطه و خبریت المفجر ساخته شد که مجسمه ی زنان نیمه برهنه، استخر و دکور عالی و پارک حیوانات داشت. (۶۴)


از ولید به عنوان یک هنرمند مادرزاد یاد کرده اند. او شاعر، آهنگساز و خواننده بود. او از آثار عدی بن زید، شاعر پیش از اسلام که به دروازه ی شعرا معروف بود، به عنوان الگویی برای سرودن آوازهای مستانه ی خود مدد جست. در این زمینه دومین کسی که در این حوزه ره سپرد ابونواس، شاعر شهیر دوره ی عباسی، است. ولید زندگی در صحرا را بر زندگی در شهر ترجیح می داد. او شعر را نیکو می سرود و عشق، میخوارگی و زنان زیبا را موضوع شعر خود قرار می داد و از سرودن اشعار ضددینی نیز ابا نداشت. می گویند روزی ولید قرآن را بگشود و در آن به آیه ی ۱۵ سوره ابراهیم برخورد کرد: “واستفتحوا وخاب کل جبارعنید.” (پیامبران طلب پیروزی کردند، لیکن جباران خیره سرمحروم ماندند.”


در تاریخ حبیب السیر می خوانیم که با مشاهده ی این آیه ولید “مصحف را ازدست انداخته و نیزه ها برآن زده و گفت”:


“اتوعد کل جبارعنید


فها انا ذاک جبارعنید


اذا ما جئت ربک یوم الحشر


فقل یارب حزقتی الولید” (۶۵)


“آیا تو جبّار خیره سر را تهدید می کنی


من همان جبّارخیره سرم


زمانی که قیامت فرا رسد


بگو ای خدا ولید را با آتش بسوزان.”


ولید در شعری دیگر به حضرت محمد حمله می آورد:


“یعلب بالخلافه هاشمی بلاحق اتاه ولا کتاب فقل الله یمنعی طعامی وقل الله یمنعی شرابی.”


ترجمه ی فارسی:


آن مرد هاشمی (حضرت محمد) خلافت را بازیچه قرارداد. بی هیچ حقی و بی هیچ کتابی. پس به خدا بگو مرا از خوردن و مرا از نوشیدن بازدارد.


بی اعتنایی ولید به شعائر دینی تا بدان حد بود که گویند روزی با کنیزی مشغول عیش و نوش بود که صدای اذان بلند شد. او کنیز را لباس مردانه پوشانید و بر سرش عمامه نهاد و او را به امامت نماز جماعت گماشت. (۶۶)


عشق بی ثمر او به خواهر زنش سلمی (سلما) الهام بخش ولید در سرودن بهترین غزل های عاشقانه ی عربی شد.


ادیب و دانشمند معاصر عرب و استاد ممتاز دانشگاه اردن، دکتر حسین عطوان اشعار ولید را از منابع مختلف جمع آوری و آن را در سال ۱۹۹۸ میلادی تحت عنوان “دیوان الولید بن یزید” توسط دانشگاه میشیگان منتشر ساخته است. ف. گابریلی (۶۷) این اشعار را به زبان انگلیسی درآورده است. از دیوان ولید ترجمه دیگری نیز به زبان انگلیسی موجود است. (۶۸)


از یکصد و دو غزل این دیوان ۴۳ غزل در مورد عشق است و۱۴ تای آن در مورد شراب. شعر او کوتاه است و آهنگین و از نظر ساختار شعری محکم. خمریات او سهل ممتنع اند و پر از تصویر و تشبیه. وصف شراب توسط ولید راه را برای خمریات دوران بنی عباس بویژه غزلیات ابونواس هموار ساخت. (۶۹)






اشعار ولید که به صورت ترجیع بند سروده شده اند، به خوبی می توانند با نوای موسیقی همگامی کنند. قبل از ولید کسی در زبان عربی غزل های موزیکال نساخته است. او برای اشعار خویش آهنگ موسیقی می ساخت. در شعر شصت و چهارم دیوان او غزلی است تحت عنوان “گفتگوی عاشق با یک پرنده.”. در این غزل از عاشقی سخن به میان می آید که از فراق یار آنچنان دلتنگ می شود که برای تسلی دل شیدای خویش گفتگویی تخیلی را با پرنده ای آغاز می کند. از آنجا که تا آن زمان سرودن این گونه از شعر در زبان عربی بی سابقه بود، ادبا و محققان دوره ی عباسی به این شعر بهای چندانی ندادند، در حالی که منتقدان امروزی آن را پر ارزش و درخشان به شمار می آورند. (۷۰)


ولید آهنگ های بسیاری برای سازهای زهی ساخت، عود را نیکو می نواخت، صدای سنج را تنظیم می کرد و با صدای تنبور می رقصید. لیکن به دوستان خویش توصیه کرده بود که از این موضوع با کسی سخن نگویند. ابوالفرج اصفهانی در این رابطه چنین نوشته است: “او آهنگ های بسیار و نغمه های مشهوری را ساخت، بر عود می نواخت، برطبل فرو می کوفت و بسان مردم حجاز دف می زد.” (۷۱) او آوازه خوان محلی یحیی موسوم به فیل را با عزت و احترام تمام به دربارخویش آورد. یحیی ولید را به عنوان شاگرد خویش پذیرفت و در تعلیم او از جان و دل مایه گذاشت. ولید آواز و موسیقی را در سرتاسر قلمرو خلافت گسترش داد. در زمان وی مردم شاد بودند و از همه جا صدای ساز و آواز به گوش می رسید.


ولید در شعرتحت تأثیر عمربن ربیعه بود و همانند او از شیوه لذّت جویی اپیکوری پیروی می کرد:


“شهد الله و الملائکه الابرار و العابدین اصل الصلاح اننی اشتهی السماع و شرب البراح و العضّ فی الخدود و الملاح” (۶۹)


ترجمه ی فارسی:


خدا، فرشتگان الهی، نیکوکاران، مؤمنان و پارسایان بر این امرگواهند که من شیفته ی شنیدن آواز خوش، نوشیدن باده و ربودن بوسه از چهره ی دخترکان زیبارویم.


درغزل عاشقانه ی ذیل ولید آموزه های مذهبی را فدای احساس عاشقانه کرده است:


ای ولید از دیرباز قلبت واله و شیدای


شکار دختران زیباروی بوده است،


عشق دخترکی ظریف که دندان های براقش را به نمایش می گذارد.


می بینمش دوشیزه ای را که روز عید خرامان ره به کلیسا می سپرد


با دیدگان یک عاشق حساس چشم به او می دوزم


تا آنگاه که می بینم چوب را می بوسد


چوب صلیب را.


آه، وای برمن که ببینم صلیبی را این چنین عزّت می بخشند.


از خدای خود می خواهم که به جای آن صلیب می بودم


سپس به عنوان هیزمی برای فزونی سوخت آتش جهنم خدمت می کردم.


معدودی از مسلمانان متعصب، بویژه یمنی ها، ولید را به بی دینی متهم ساختند و شایع کردند که او با معلمین ایرانی خود پیمان بسته و مخفیانه به دین آنان گراییده است. آنان دور پسرعموی او یزید بن ولید بن عبدالملک حلقه زدند و قصر او را محاصره کردند. ولید شجاعانه جنگید ولی از پس شورشیان متعصب برنیامد و در سال ۷۴۴ میلادی (۱۲۶ هجری) پس از یک سال و دوماه خلافت در سن ۳۶ سالگی به قتل رسید. سرش را در دمشق بر دار کردند و کسی بر جنازه اش نماز نگزارد. مردم حمص دروازه های شهر را بستند و در ماتم او مراسم سوگ همگانی ترتیب دادند.


می گویند زمانی که قصر ولید را محاصره کرده بودند او بر بام شد و مردم را سخت مورد نکوهش قرار داد و پرسید که آیا پاداش نیکوکاریها و اعمال خیرخواهانه ی وی چنین باید باشد؟ شورشیان گفتند:


“انتهاک ماحرم الله وشرب الخمورونکاح امهات اولاد ابیک واستخفافک بامرالله.”


(به سبب بی احترامی به آنچه خداوند بر ما حرام کرده، باده گساری، ازدواج با کنیزانی که از پدرت صاحب فرزند هستند و بی ارزش شمردن احکام الهی.” )


ولید با صدای بلند شورشیان را مورد خطاب قرارداد وگفت:


“وان فیما احل الله لسعه عما ذکرت.” (۷۳)


(چیزهایی که خدا حلال شمرده بیش از آنی است که از آنها سخن رفته است.” )


قتل ولید فاجعه جبران ناپذیری بود برای فرهنگ عرب و همچنین دودمان بنی امیه که در حدود هفت سال بعد منقرض گردید. پس از مرگ او شورش های گسترده و همگانی علیه دستگاه خلافت درگرفت که بنیاد حکومت اموی را متزلزل ساخت. (۷۴)


سال ها بعد هارون الرشید خلیفه ی مقتدر عباسی ولید را ستود، قتل وی را محکوم کرد و دستور داد بر قاتل او یزید سوم (ملقب به یزید ناقص) لعنت ها بفرستند.


حماد بن شاپور (الراویه)


در این دوره انسانی بسیار فرهیخته، شاعری کامل و دانشمندی لغت شناس پدیدار شد به نام حماد بن شاپور ملقب به حماد بن راویه (روایت گر). او با اتکاء به حافظه ی فوق العاده ی خویش هزاران سرود و اشعار عربی قبل از اسلام از بر بود. حفظ و بقای بخش بزرگی از آثار شعری پیش از اسلام و گردآوری آنها در مجموعه ای واحد به نام معلقات را ما مدیون راویه هستیم. راویه ریشه ی ایرانی داشت. پدرش شاپور را به عنوان اسیر جنگی به عربستان برده بودند از دیلمیان بود که طی سالیان دراز در برابر اعراب مقاومت کردند و استقلال خود را در کوهستان های تسخیرناپذیر گیلان حفظ نمودند. سال ها بعد دیلمیان تحت حکومت سلسله آل بویه بغداد را تسخیرکرده و قدرت خلیفه را به قدرتی مذهبی و تشریفاتی تقلیل دادند.


استادی ابن راویه در زبان شناسی، ریشه ی خارجی او را تحت الشعاع قرار داد. او درکوفه متولد شد و بعدها آنچنان مورد توجه خلیفه یزید بن عبدالملک (یزید دوم) قرار گرفت که خلیفه ی جانشین یزید هشام حسادت ورزید و بر این شاعر، محقق و زبان شناس بزرگ خشم گرفت. شاعر به مدت یک سال خانه نشین شد و جز در موارد ضروری برای دیدار مخفیانه از دوستان مورد اعتماد از منزل خارج نشد. خوشبختانه پس از مرگ هشام خلیفه ی جدید او را به دمشق احضارکرد. گفته می شود که او بین سال های ۷۷۱ تا ۷۷۴ از دنیا رفت. او اشعار، لغات و ریشه شان و اهمیت لهجه های مختلف دوران پیش از اسلام را نیک می دانست. او قادر بود به آسانی متون دوران باستان را از متون جدید تشخیص دهد. حماد بر خود می بالید که می تواند قصاید بلند قبل از اسلام را از حفظ بخواند و هریک از حروف را با آهنگ تلفظ کند. او به راستی یک دایره المعارف زنده بود. برخی از منابع از علاقه وافر حماد به شرابخواری و عدم پای بندی اش به دین سخن گفته اند. (۷۵)


داستان سیر تحول این شاعر نیز در نوع خود کم نظیر است. می گویند او در ابتدا آدم شروری بود که از راه دزدی و راه زنی امرار معاش می کرد. در جریان یک شبیخون او به مردی شاعر برخورد کرد و اموالش را به یغما برد. او در بین اموال مسروقه به اشعاری دست یافت که هرچه بیشتر خواند بیشتر دلباخته شان گردید. طولی نکشید که او خود سرودن شعر را آغازکرد و در این کار آنقدر از خود علاقه و پشتکار نشان داد که استاد شد.(۷۶) یکی از شعرشناسان عرب به نام المفضل الدابی او را متهم می کند که قصائد خود را در بین شعرای قبل اسلام جازده است به طوری که تشخیص آنکه شعر از چه کسی است میسر نیست. بعدها ابن راویه در برابر خلیفه المهدی به انجام این کار اعتراف کرد. این خود نشانه نبوغ حماد بن راویه و توان اوست برای سرودن قصائدی به سبک و سیاق قصائد قبل از اسلام. می گویند روزی ولید بن یزید از او پرسید “چرا به تو راویه می گویند؟ گفت: زیرا من شعر هر شاعری را که تو می شناسی، یا اسمش را شنیده ای، یا نمی شناسی و نامش را نشنیده ای می دانم و حتی هر شعری که خوانده می شود می دانم که قدیم است یا جدید. ولید پرسید: چند بیت شعر می دانی؟ گفت: بسیار زیاد و می توانم در هر یک از حروف الفبا، صد قصیده غیر از قطعات بخوانم.” (۷۷) ولید سخاوتمندانه به او جایزه داد.


ابوعطا افلح


از دیگر شعرای غیرعرب دوران بنی امیه ابوعطا افلح بن یسارالسندی است که پدرش هندی بود برخاسته از سواحل رود سند. زندگی این شاعر این چنین رقم خورده بود که او درکوفه چشم به جهان بگشاید. او هرگز نتوانست عربی را به درستی تکلم کند. با وجود این او از مداحان نامدار دربار بنی امیه به شمار می رفت و در برهه ای مجبور شد هجاهای خود را علیه عباسیان سوق دهد. او آنقدر زنده ماند که توانست ظهور سلسله ی بنی عباس را به کمک ایرانیان شاهد باشد و انتقال پایتخت خلافت بنی امیه از شام به سواحل رود دجله را به چشم ببیند چرا که در زمان منصور خلیفه ی عباسی درسال ۷۷۴ میلادی درگذشت. تلفظ عربی ابوعطا چنان غم انگیز بود که ناگزیر برده ای خوش صدا را گماشته بود که اشعارش را در محافل مختلف بخواند. منصور خلیفه ی عباسی به او روی خوش نشان نداد زیرا فراموش نکرده بود که او اشعاری در رثای نصر سییار سروده بود. نصر حاکم خراسان از طرف بنی امیه بود و مخالف سرسخت بنی عباس و دشمن ابومسلم خراسانی که عباسیان را به قدرت رسانید بود. شاعر از منصورکینه به دل گرفت و او را مشمول طنز گزنده ی خود ساخت. به این ترتیب که منصور به مردم دستور داده بود که جامه سیاه (رنگ مطلوب بنی عباس) بپوشند. لیکن شاعر رنگ سیاه را به تمسخر گرفت. (۷۸)


بشاربن بُرد


بشاربن برد ملقب به مرعّت (گوشواره دار) از شاعران اواخر دوران بنی امیه و اوایل دروه ی بنی عباس است. این لقب را به این علت به او دادند که گوشواره به گوش داشت و یا به قول برخی شعری درباره گوشواره سروده بود. پدرش اهل تخارستان (واقع در افغانستان کنونی) بود که اعراب او را به اسارت به عراق بردند، لیکن بعدها آزاد شد و تحت حمایت قبیله ی عقیل قرار گرفت. برخی از محققان بشاربن برد را نخستین شاعر مدرن عرب قلمداد کرده اند که در تحول شعر عربی نقش بسزایی را ایفا نمود. او در سال ۹۵ هجری (۷۱۴ میلادی) در بصره متولد شد و در سال ۱۶۷ هجری (۷۸۳ میلادی) در بغداد به قتل رسید. بصره در آن زمان یکی از مراکز بزرگ فرهنگی به شمار می رفت و بشار در محیطی پرورش یافت که از غنای ادبی، هنری و فرهنگی بالایی برخوردار بود. بشار کور مادرزاد بود و آبله گون، لیکن از همان کودکی استعداد کم نظیر خود را در سرودن شعر نشان داد. او از ده سالگی سرودن شعر را آغاز کرد. او بی پروا هر کس را که دوست نداشت مشمول طنز تلخ و گزنده ی خویش می کرد و در این رابطه بارها از پدرش کتک خورد. بشار حتی جریر، شاعر بزرگ طنزپرداز عهد اموی را هجا گفت. شریعتمداران و متکلمان از جمله حسن بصری و مالک بن دینار از بشار دل پرخونی داشتند و او را به خاطر گرایشات الحادی اش محکوم می کردند. مالک دینار درباره ی او چنین اظهارنظرکرده است:


“ما شیئ ادعی لاهل هذه المدینه الی الفسق من اشعارهذا العمی الملحد.”


ترجمه ی فارسی:


“هیچ چیز مردم این شهر به اندازه ی اشعار این کور خداناشناس مردم این شهر را به فساد اخلاقی نکشاند.” (۷۹)


بشاربن برد در ابتدا در مجالس معتزله شرکت می کرد و با آنان به بحث و جدل می پرداخت، لیکن بعد از معتزله فاصله گرفت و از واصل بن عطا، بنیان گذار این فرقه انتقاد کرد. بشار احساسات واصل بن عطا را چنان جریحه دار می کند که او درباره ی شاعر چنین می گوید:


“أما لهذا الملحد الاعمی المشنف المتکنی بأبی معاذ من یقتله؟ أما والله لولا أن الغیله سجیه من سجایاه الغالیه، لبعثت الیه من یبعج بطنه ویقتله فی جوف منزله.”


ترجمه فارسی:


“کیست که این ملحد کورزنده دل که او را ابومعاذ می خوانند به قتل برساند؟ به خدا قسم که اگر به خاطر خصوصیات والایش نبود، کس می فرستادم که شکمش را بدرد و او را در خانه خودش به قتل برساند.” (ص ۱۱۰)


بشار در سال ۷۶۲ میلادی از بصره به بغداد (که توسط عباسیان بنا شده بود) نقل مکان کرد و سعی کرد به خلیفه ی عباسی المهدی نزدیک شود. بزودی غزل های عاشقانه ی بشار ورد زبان ها شد و زنان بصره را سخت مجذوب خود ساخت. به عنوان مثال او در مورد زنی به نام سلمی (سلما) چنین سروده است:


ان سلمی خلقت من قصب


قصب السکرلاعظم الجمال


واذا أدنبت منها بصلا


غلب المسک علی ریح البصل (ص ۱۱۳)


ترجمه ی فارسی:


سلمی از نی آفریده شده


نیشکری درکمال زیبایی


اگر پیاز را نزدیک وی بنهی


رایحه ی مشک او بر


بوی ناخوشایند پیاز چیره می شود.


زنان به خانه او رفت و آمد می کردند تا غزل های وی را از جان و دل یاد بگیرند. متعصبین مذهبی از این کار برآشفتند و به المهدی شکایت بردند که بشار زنان ما را گمراه می سازد. خلیفه به او فرمان داد که اشعار عاشقانه نسراید، لیکن بشار به این فرمان اعتنایی نکرد. بشار در سال ۷۸۳ میلادی به کفر و زندقه متهم شد و در همان سال به دستور خلیفه المهدی در برابر مردم بصره آنقدر او را تازیانه زدند که بر اثر آن شکنجه درگذشت. برخی از روایات حاکی از آن است که بشار را به دستور وزیر المهدی یعقوب بن داود با افکندن در مردابی بین بغداد و بصره کشتند.


طنزهای بشار به سبک سنتی سروده شده است، لیکن اشعار فخری وی احساسات شعوبی وی را منعکس می سازد. به این ترتیب که او دستاوردهای نیاکان پارسی خود را می ستاید و ضدیت خود را با تمدن عربی به نمایش می گذارد. شعر ذیل تمایل بشار را به زرتشتیگری نشان می دهد:


الارض مظلمه والنارمشرقه


والنارمعبوده مذّکانت النار


ترجمه ی فارسی:


خاک تیره است و آتش روشن


از هنگامی که آتش آفریده شده


همواره مورد پرستش بوده است


در شعر ذیل بشار زرتشتیگری را از اسلام برتر می شمارد:


ابلیس برتراز پدرتان آدم است


ای دارودسته ی تبهکار


بدانید وآگاه باشید که شیطان


از آتش آفریده شد


در حالی که آدم از سفال


و سفال نمی تواند برتر از آتش باشد (۸۰)


توضیح آنکه بشار از آتش بی دود آفریده شده است.


گفتار واپسین


دوران بنی امیه را به جرأت می توان عصر طلائی شکوفائی هنر و ادبیات عرب دانست. از مشخصات بارز این دوران تأکید بر عرفی گرایی، جدایی دین از سیاست و بازگشت به هنر و ادبیات غنی قبل از اسلام است که به غلط آن را “دوران جاهلیت” خواندند. فرمانروایان اموی زهدگرایی مذهبی دوران صدر اسلام را با لذاید دنیوی جایگزین ساختند. در این دوران زنان از آزادی نسبی برخوردار شدند و در زندگی اجتماعی، هنری و ادبی شرکت فعال داشتند. در این عصر باده نوشی، بازی، سرگرمی و دیگر فعالیت های هنری رواج یافت و این امر به شکوفائی هنر و ادبیات دامن زد. بنیاد تدوین دستور زبان عربی در این دوران پی ریزی شد؛ آثار ارزشمند یونانی برای نخستین بار به عربی ترجمه گردید؛ گردآوری فولکور، ضرب المثل ها و لغات اصیل عربی مورد توجه قرارگرفت؛ پیشرفت های شایان توجهی در حوزه های موسیقی و آواز به عمل آمد. آزادی زنان در این عصر به ماجراهای عشقی بسیاری دامن زد که به شکوفائی غزل و اشعار عاشقانه منجرگردید. این آزادی در دوران بعدی (بنی عباس) دستخوش تعصبات و محدودیت های دینی علیه زنان شد. در یک کلام، میراث هنری و ادبی دوران بنی امیه با کمتر دورانی در تاریخ عرب قابل مقایسه است ـ میراثی که امروز هم می توان از آن بهره ها گرفت.






پانویس:


۶۱ـ خواند میر، تاریخ حبیب السیر، زیرنظر دکتر دبیرسیاقی، جلد دوم، تهران، کتابفروشی خیام، صفحه ی ۱۸۷.


۶۲ـ محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، جلد دهم، تهران، انتشارات اساطیر، صفحه ۴۳۱۵.


۶۳ـ همان منبع، صفحه ی ۴۳۲۶.


64. Murphy-O’Connor, J. The Holy Land: An Oxford Archaeological Guide from Earliest Time to 1700. Fifth Edition. Oxford: Oxford University Press.


۶۵ـ خواند میر، تاریخ حبیب السیر، جلد ۲ صفحه ی ۱۸۷


۶۶ـ رجوع شود به کمال الدین دمیری. (۱۴۲۴ هجری قمری). حیاه الحیوان الکبری. جلد ۱. بیروت: دارالکتب علمیه، صفحه ی ۱۰۸. همچنین ابوالفرج اصفهانی، جلد ششم صفحه ی ۵۷.


67. F. Gabrieli


68. Wormhoudt, Arthur. (1998). Divan of Walid ibn Yazid. Oskaloosa: William Penn College.


۶۹ـ مقدسی، مطهربن طاهر، البدء والتاریخ، بورسعید، مکتبه الثقافه الدینیه، جلد ششم، صفحه ی ۵۱.


69. Meisami, J.S. & Starkey, P. (1998). Encyclopedia of Arabic Literature. London: Routledge Taylor & Francis Corp., p. 83.


70. Baur, T. & Neuwirth A. (2005). Ghazal as World Literature. Michigan: Dietrich, Dr, Hans-Jurgen, p. 155.


۷۱ـ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، دارالاحیاپئ التراث العربی، ۱۴۱۵، جلد ۹ صفحه ی ۱۸۸


72. Borg G. & de Moor, E. (2001). Representations of the Devine in Arabic Poetry. Amsterdam: Atlanta GA, p. 55.


۷۳ـ ابوالفرج بن اصفهانی، الاغانی، جلد هفتم، صفحه ی ۸۰.


74. Hamilton, R. (1988). Al-Walid and His Friends: An Umayyad Tragedy. Oxford: Oxford University Press


۷۵ـ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، جلد ۶، صفحات ۸۸ تا ۹۰.


۷۶ـ ایضاً، صفحه ی ۸۷.


۷۷ـ برگرفته از دانشنامه طهور، نسخه ی موبایل در پایگاه اینترنتی ذیل:


http://tahoor.com/fa/Mobile/Article/View/26991


۷۸ـ برای آگاهی بیشتر در مورد احوال این شاعر رجوع شود به البکری، سمط اللآلی، تحقیق عبدالعزیز المیمنی (دار الحدیث، بیروت ۱۹۸۴) وهمچنین أبو الفرج الأصفهانی، الأغانی، جلد هفدهم.


۷۹ـ از فصل سوم کتاب “شعرای درخشان کور دوران عباسی”


(Outstanding Blind Poets of the Abbasid Period(


در پایگاه اینترنتی ذیل:


http://shodhganga.inflibnet.ac.in/bitstream/10603/115197/11/11_chapter%204.pdf


80. Rhadra Jayyusi, S. (Ed.). (1893). Classical Arabic Stories: An Anthology. Columbia University Press, p. 380ماخذ نشریه شهر وند




.

هیچ نظری موجود نیست: