دریچه زرد. اسماعیل وفا یغمائی

دریچه زرد. اسماعیل وفا یغمائی

آفتاب خواهد شد

آفتاب خواهد شد

مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند

. فراموش نکنیم کورش نماد آغاز تاریخ واقعی ایران در مقابل تاریخ جعلی آخوند و مذهب ساخته است. کورش نماد هویت واقعی ایرانی در دور دست تاریخ است. گرامی اش داریم.بیاد داشته باشیم و هرگز فراموش نکنیم :در شرایط بسیار خطیر کنونی در گام نخست و در حکومت ملایان و مذهب مجموع جامعه انسانی ایران،تمامیت ارضی ایران،و طبیعت ایران در سراسر ایران در تهاجم و نکبت حکومت آخوندها در خطر است. اختلافات را به کناری بگذاریم، نیروهایمان را در نخستین گام در راستای نجات این سه مجموعه هم جهت کنیم و به خطر اصلی بیندیشیم .

شماری فیلمها و گفتکو روی تصویر کلیک کنید

شماری فیلمها و گفتکو روی تصویر کلیک کنید
روی تصویر کلیک کنید

این است جهان ما در این لحظه

این است جهان ما در این لحظه
روی تابلو کلیک کنید

کرونا وزمین ما

کرونا وزمین ما
روی تصویر کلیک منید

روی تصویر کلیک کنید

روی تصویر کلیک کنید
از این وبگاه پر بار و وزین و در راستای شناخت هویت ملی خود دیدن کنیم

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی
تاریخ دوران باستانی ایران

۱۴۰۰ مرداد ۱, جمعه

سادات در دوران چنگیز خان مغول و تیمور و همکاری آنها با مغولان و تیموریان

بخوانید و بدانید چگونه مغولها و تیموریان در هنگامی که ایران را طعمه شمشیر کرده بودند سادات را برکشیدند و به آنها قدرت و ثروت دادند و در سیستمهای خود علیه مردم ایران به کار گرفتند.

سادات در دوره مغول.جواد عباسی

یکى از پیامدهاى اجتماعى ظهور اسلام، شکل‏ گیرى طبقه‏اى به نام «سادات‏» در جامعه اسلامى بود . با گسترش اسلام در سرزمین‏هاى دیگر، سادات از شرق تا غرب عالم اسلامى پراکنده شدند و به عنوان گروهى محترم و متنفذ مورد توجه قرار گرفتند . ایران از جمله سرزمین‏هایى بود که سادات در آن نفوذ و جایگاه قابل توجهى یافتند و روز به روز بر شهرت و اعتبار آنان افزوده شد . با این حال، موقعیت آن‏ها از شرایط سیاسى، اجتماعى، اقتصادى و

مذهبى دوره‏هاى مختلف تاریخ ایران نیز تاثیر مى‏پذیرفت . در این مقاله، وضع سادات در ایران عصر مغول بررسى شده است .

عظمت و قداست ‏شخصیت پیامبر اسلام (ص) همراه با سفارش‏هایى که در قرآن و حدیث درباره «اقربین‏» و «اهل بیت‏» آن حضرت شده بود، موجب شد تا مسلمانان از همان اوان، ارزش و جایگاه ویژه‏اى براى منتسبان ایشان قائل شوند . در این بزرگداشت، تقریبا همه مسلمانان متفق بودند و حتى فرقه‏گرایى‏هاى بعدى تاثیر چندانى بر آن نگذاشت . این گروه که در ابتدا به نام‏هایى از قبیل «آل‏» ، «اهل‏» ، «ذریه‏» ، «عترت‏» و «اقربا» خوانده مى‏شدند، بعدها به نام «سادات‏» که در عین حال حکایت از سیادت و سرورى آنان در نظر مسلمانان داشت، نامیده شدند . ایرانیان نیز، پس از گرویدن به اسلام، توجه خاصى به اولاد و احفاد پیامبر (ص) مى‏کردند . نشانه‏هایى از این توجه را مى‏توان در حضور تعداد قابل توجهى از اولاد و نوادگان امامان شیعه در ایران، وقوع قیام‏هاى متعدد شیعى، و سرانجام تاسیس دولت‏هاى شیعى (از قبیل علویان طبرستان، آل بویه و صفویان) دید . ایجاد خلافت عباسى هم که با شعار حمایت از اهل بیت‏بر سر کار آمد، نشان دیگرى از ارادت گسترده و خالصانه ایرانیان به خاندان پیامبر (ص) بود . گذشته از جنبه‏هاى سیاسى، ارج نهادن به سادات به تدریج‏به عنوان یک ارزش اجتماعى، جزئى از فرهنگ ایرانى شد . از این رو است که در آثار بسیارى از عالمان، شعرا، مورخان و سیاست نامه نویسان و نصیحت نامه پردازان، اشارات متعددى در ارج گزارى به مقام آن‏ها به چشم مى‏خورد . در نتیجه همین حمایت‏ها و بزرگداشت‏ها بود که حتى در موقع بروز رویدادهاى بزرگ و مصیبت‏هاى فراگیر نیز خلل چندانى در موقعیت و اعتبار سادات به وجود نیامد . دوران هجوم و سلطه مغولان بر ایران یکى از این برهه‏هاى تاریخى بود .
با حمله مغول، ترکیب جمعیتى و ساخت و قشر بندى اجتماعى جامعه ایرانى دچار تحولات محسوسى شد; از میزان جمعیت‏به نحو چشمگیرى کاسته شد، پاره‏اى گروه‏هاى اجتماعى از هم پاشید و بعضى قشرهاى تازه، تحت تاثیر زندگى اجتماعى مهاجمان به وجود آمده یا فعال‏تر شدند . در این میان، سادات توانستند هویت و تشکل تاریخى خود را حفظ کنند .
در توجیه علل مصون ماندن نسبى سادات در جریان هجوم مغول، توجه به دو عامل ضرورى است: نخست آن که مغولان قصد در افتادن با معتقدات مردم مغلوب را، که اکرام و بزرگداشت‏سادات هم جزئى از آن بود، نداشتند و حتى بنا به خصلت‏هاى فکرى و مصالح سیاسى به این معتقدات به دیده احترام مى‏نگریستند . دیگر آن که توجه ایرانیان به سادات به عنوان نسل پیامبر (ص) و خاندان او با اندیشه‏هاى مغولان درباره پاس داشت نسل و قداست‏خاندان‏هاى بزرگ همخوانى داشت .
این اهتمام براى حفظ نسب و قداست‏خانوادگى که در بین خاندان‏هاى بزرگ و فرمان‏روایان مغول با شدت بیش‏ترى وجود داشت، شباهت‏به تلاش سادات در حفظ شجره‏شان داشت . گذشته از این سنت فراگیر، در میان مغولان و در پرتو شرایط سیاسى هر عصر، بعضى خاندان‏ها تا مقام الوهیت‏بالا برده مى‏شدند . چنان که در عصر جهانگیرى و جهاندارى آن‏ها که با ظهور چنگیزخان آغاز شد، هر کس که با اجداد یا اولاد او پیوند داشت، بلند مرتبه و مقدس تلقى مى‏شد . این موضوع را حتى مى‏توان در سرگذشت نامه‏اى که خواجه رشیدالدین فضل الله درباره آبا و اجداد چنگیز و فرزندان و نوادگان او تدوین کرده است، به وضوح تمام دید . خواجه به صراحت از مغولانى که از نسل آلان قوا، جده به قول او پاکدامن چنگیزخان بوده‏اند، با عنوان «شجره منقح و روشن‏» (1) یاد کرده است . تقریبا همه امرا و بزرگان مغول که در دربار چنگیز و جانشینانش به سر مى‏بردند نیز از سابقه خانوادگى و وابستگى آبا و اجدادى خود به چنگیز و پدرانش سود مى‏بردند .
در تاریخ اولجایتو گزارشى وجود دارد که در آن آشکارا از همسان‏انگارى اندیشه مغولى درباره مقام خاندان چنگیزخان با اعتقاد مسلمانان و به ویژه شیعیان درباره اهل بیت پیامبر اسلام (ص) سخن به میان آمده است . بنا به این گزارش، آن گاه که امیر ترمناس از امراى اولجایتو خواست تا شیعیان را به سلطان معرفى کند، ضمن اشاره به شهرت رافضى در مورد آن‏ها چنین گفت:

اى پادشاه، در دین اسلام کسى رافضى باشد که در یاساق مغول بعد از چنگیزخان اوروق او را قایم مقام او مى‏داند و مذهب سنت این که امیرى را به جاى او سزاوار مى‏داند . (2)

همین توضیح از انگیزه‏هاى اصلى گرویدن اولجایتو به آیین تشیع شد .
در پرتو مبانى و شرایط مساعدى که ذکر آن‏ها رفت، در دوره حاکمیت مغولان بر ایران، مقام و موقعیت‏سادات تا حد زیادى از آسیب‏هاى زمانه در امان ماند . البته در این مورد هم مانند دیگر زمینه‏ها نباید نقش دیوان سالاران ایرانى را از نظر دور داشت . به عنوان نمونه، این اعتقاد خواجه رشیدالدین که «از مروت وزراى کامکار و امراى نامدار دور است که سادات عظام و اشراف گرام در زمان دولت ایشان بى سامان و از بى برگى پریشان باشند» ، (3) به طور قطع در موضع گیرى‏ها و سیاست گزارى‏هاى حکومت مغول درباره سادات تاثیر داشت .

وضع سادات در عصر فتوحات مغول
حملات نخستین مغولان از چنان شدت و حدتى برخوردار بود که بهترین سرنوشت ممکن براى یک فرد یا گروه، اسارت یا آوارگى بود . رفتار چنگیز بر این اصل کلى مبتنى بود که مردم شهرهاى ایران یا باید از در اطاعت محض بیرون آیند و یا همگى طعمه شمشیر شوند . منابع تاریخى پر از آمار و ارقام عجیب از تعداد کشتگان است که اگر همه آن‏ها را نپذیریم، در این که حکایت از نابودى بیش‏تر ساکنان شهرهایى چون بخارا، مرو، سمرقند، هرات و نیشابور دارد، نمى‏توان تردید کرد . على رغم این وضع، چنگیزخان از زمان شروع فتوحات در مرزهاى ایران، تحت تاثیر مسلمانان که با آن‏ها حشر و نشر داشت و نیز مصلحت‏سیاسى، به رعایت جانب سادات سفارش هایى کرده بود; گرچه ممکن بود در عمل امرا و سربازان مغول از این قاعده و موارد مشابه آن تخطى کنند . نمونه‏اى از نخستین توجهات چنگیزخان و مغولان به سادات را در جریان فتح بخارا مى‏توان دید . پس از فتح شهر در سال 617 قمرى سادات به همراه ائمه و مشایخ، علما و مجتهدان از مرگ نجات یافتند هر چند که مقام آنان تا حد ستوردارى تنزل پیدا کرد، (4) اما به هر حال جان سالم به در بردند .

عنایت‏به سادات، پس از چنگیزخان نیز در میان مغولان وجود داشت . یکى از نمونه‏هاى این موضوع را در مورد فاطمه توسى مى‏توان دید . این زن در فترت میان فرمان‏روایى اگتاى و منگوو در حکومت غیر رسمى توراکینا خاتون صاحب نفوذ و قدرت فراوانى شده بود . به طورى که اشراف مغول و خاندان چنگیز از این مساله ناراضى و نگران شده بودند . آن چه در این جا اهمیت دارد این است که فاطمه توسى بر این موضوع که از «سلاله سادات کبار است‏» (5) تاکید مى‏کرد .
با رسیدن منگوقا آن به مقام خانى مغولان، موج تازه‏اى از لشکر کشى‏ها براى تثبیت‏سلطه بر ایران و غرب آسیا شروع شد . او نیز به استناد عملکرد چنگیزخان، به شاهزادگانى که به عنوان مامور فتوحات اعزام مى‏شدند سفارش کرد که سادات باید از «زحمت مؤن‏» معاف باشند . (6) على رغم حسن نظرى که در عصر فتوحات به سادات ابراز مى‏شد، بهبود عملى وضع آن‏ها بیش‏تر پس از تاسیس دولت ایلخانان در ایران بود .
توسعه نفوذ و اقتدار سادات در دوره ایلخانان
حکومت رسمى مغولان بر ایران با لشکرکشى هلاکوخان که منتهى به سلطه او بر نواحى مختلف ایران و سقوط خلافت عباسى شد، برقرار گردید . اکنون پس از حدود نیم قرن آمد و شد مغولان، گروهى از آن‏ها براى ماندن و حکمرانى، در ایران استقرار مى‏یافتند . مغولان نیز مانند همه مهاجمانى که به این سرزمین وارد شده بودند، به زودى با این واقعیت رو به رو شدند که ادامه حضور آن‏ها در گرو همسویى با شرایط و مقتضیات جامعه ایرانى و پرهیز از تلاش براى سلطه سرکوبگرانه است . هر چه زمان مى‏گذشت، بر وسعت این همسازى افزوده مى‏شد، تا آن جا که در پایان این دوره مغولانى پیدا شدند که صبغه ایرانى - اسلامى شخصیت آن‏ها بر تربیت مغولى‏شان غلبه داشت . همین سیر را مى‏توان در تحول زندگى و افزایش نفوذ و اقتدار سادات نیز مشاهده کرد .
از جمله نخستین نمودهاى روابط سادات با ایلخانان مغول در فتح بغداد پدیدار شد . در این زمان «سیدبن طاووس‏» از عالمان بزرگ و متنفذ بغداد و از رؤساى سادات از جمله کسانى بود که براى هلاکوخان نامه نوشت و حاضر به تسلیم شد . (7) گرچه گرایش شیعى وى و تشخیص درست او از وضع نا به سامان و ناامید کننده دستگاه خلافت عباسى، عوامل اصلى در این باره بودند، اما هلاکو همچنان او را نماینده طبقه سادات به شمار مى‏آورد . هلاکوخان به همین دلیل و نیز به دلیل سفارش‏هایى که به او شده بود، فرمان در امان بودن سادات بغداد را صادر کرد و البته آن را منوط به خوددارى آنان از جنگ نمود و چنین نیز شد (8) . پیروزى‏هاى پى در پى هلاکو و حضور مؤثر کسانى چون خواجه نصیرالدین توسى در کنار وى، زمینه لازم را براى بهبود وضع سادات فراهم مى‏کرد . جایگاه سادات تا مرتبه‏اى بالا رفت که در زمان حکومت عطاملک جوینى بر عراق از جانب هلاکوخان، سادات از جمله کسانى تعیین شدند که تایید رسائل و نوشته‏ها به دست آن‏ها، ملاک اعتبار به حساب مى‏آمد . (9) سادات فارس موقعیتى از این هم بالاتر یافتند ; به طورى که اتابک ابوبکر بن سعد (حکومت 658 - 628ق) آنان را تهدیدى براى فرمان روایى خود تلقى مى‏کرد . از آن جا که دولت اتابکان در این زمان تابع حکومت ایلخانى بود، این تلقى بدون وجود حسن نیتى از سوى ایلخان مغول نسبت‏به سادات بى‏معنا بود . وصاف که گزارش‏هاى او درباره اوضاع فارس در دوره ایلخانان کم نظیر است، ضمن اشاره به مواردى از مصادره اموال و املاک سادات و عزل آن‏ها از مناصبى مانند قضاوت درباره انگیزه این عمل از زبان اتابک چنین مى‏نویسد:
بنابر آن که طایفه سادات در شیراز قومى انبوه‏اند و تغلب و استیلاى تمام دارند ; اگر حسب ثروت و مال و فسحت املاک و منصب حکومت و قضا با شرف نسب سیادت ایشان را جمع شود، سوداى تملک و سلطنت در ضمایر تمکن گیرد و مملکت‏شیراز را از تصرف من استنزاع کنند . (10)
چنان که پیش‏تر اشاره شد، تحقق این پیش‏بینى بدون موافقت و حمایت ممکن نبود . بنابراین، براى اتابک خوشبینى ایلخان مغول نسبت‏به سادات امرى مسلم بوده است .
با این همه، اتابک نتوانست جلو فعالیت و نفوذ سادات را بگیرد . چنان که در سال 671 قمرى وقتى سوغونجاق نویین از جانب دربار ایلخانى مامور فارس شد، سید عماد الدین ابویعلى را که به قول وصاف «در شجاعت و مروت حیدر کرار و حاکم روزگار بود» ، (11) به حاکمیت مطلق یکى از بلوک فارس گماشت . در این زمان که اباقاخان جانشین هلاکوخان شده بود، همچنین سیدفخرالدین حسن که از کبار سادات شیراز بود، توانست‏با وساطت‏شاهزاده ارغون یرلیغى (فرمانى) درباره استرداد املاک موروثى‏اش که اتابک ابوبکر آن‏ها را دیوانى (دولتى) کرده بود، به دست آورد . (12) در عهد جانشین تازه مسلمان اباقا یعنى سلطان احمد تکودار (حکومت 683 - 680ق) - مرتبه سادات باز هم فراتر رفت; چنان که سید عمادالدین ابویعلى که پیش‏تر خبر حکومت او بر قسمتى از فارس ذکر شد، به سمت وزارت کل سرزمین فارس منصوب شد . (13)
ارغون خان جانشین تکودار نیز با آن که از نمایندگان تفکر قبیله‏اى مغول بود و گرایش به اسلام را مردود مى‏دانست، درباره سادات در مجموع رفتارى مناسب داشت . در زمان او سید فخرالدین حسن سرانجام به دارایى‏هاى موروثى خود در فارس ست‏یافت و اگر چه هجده روز پس از این موفقیت درگذشت، پسرش سید قطب الدین «به تمشیت مصالح املاک و تحصیل اموال مشغول شد» (14) . حتى زمانى که سید عمادالدین ابویعلى وزیر فارس در عهد تکودار، به همراه پسر عمویش سیدجمال الدین محمد، طى یک کشمکش با حکومت محلى مغولان به قتل رسیدند، با انتصاب ابش خاتون به حکومت فارس قرار شد پنجاه تومان مال به اولاد سید عماد الدین و بیست تومان به ایتام سید جمال الدین پرداخت‏شود . ضمن آن که ، براى رسیدگى به این موضوع ایلچى مخصوص از دربار ایلخانى به فارس فرستاده شد . (15) شمس الدوله، نماینده سعدالدوله، وزیر یهودى ارغون نیز آن اندازه به احوال سادات توجه نشان داد که وقتى پس از قتل سعدالدوله مدعى شد که مسلمان بوده و شعایر یهودیت را به طور مصلحتى انجام مى‏داده، «سادات و ائمه بر صدق مدعاى او گواهى دادند و در حضور و غیاب دعا و ثنا مى‏گفتند» . (16) منابع درباره وضع سادات در فاصله میان مرگ ارغون خان (690ق) تا به حکومت رسیدن غازان خان (694ق) که طى آن گیخاتو و بایدو فرمان‏روایى‏هایى مستعجل داشتند، اخبارى به دست نمى‏دهند . اما با روى کار آمدن غازان‏خان دوره‏اى تازه در زندگى مردم ایران و از جمله سادات آغاز شد .
غازان‏خان که با رسمى کردن اسلام در میان مغولان ساکن در ایران، حکومت ایلخانى را به عنوان حکومتى مسلمان مطرح کرد، از همان ابتدا به سادات احترام مى‏گذاشت . وى بلافاصله پس از اسلام آوردن به سادات محبت کرد و براى آن‏ها ادرارات (مقررى) و صدقاتى تعیین کرد . (17) با این همه، بیش‏ترین توجه او به سادات در سال‏هاى پایانى فرمان‏روایى او است که در طى آن به دلیل شدت ارادت به اهل بیت پیامبر (ص) تا مرز شیعه شدن نیز پیش رفت . در سال 702 قمرى فرمانى درباره «تعظیم و تفخیم‏» سادات مکه و مدینه صادر کرد . (18) در همین سال، زمانى که براى زیارت مرقد امام حسین (ع) به کربلا رفت، دستور داد از محل عایدات نهرغازانى که براى رسانیدن آب به کربلا ایجاد شده بود، هر روز سه هزار من نان براى ارتزاق سادات مقیم آن جا تهیه شود . (19) همچنین او با استناد به حسن توجه چنگیزخان به علویان، که از اهل بیت‏بودند، دستور داد تا از آن‏ها «قلان و قوبچور و اولاغ و شوسون‏» (انواع مالیات‏ها) نگیرند و در خانه‏هاى ایشان ایلچى فرود نیاید و مواجب آن‏ها مطابق آن چه که در دفاتر ثبت‏شده سال به سال بدون هیچ قصورى پرداخته شود . همچنین علویان به عنوان ناظر در محاکم تعیین شدند . (20) غازان‏خان همچنین در صدد ایجاد مراکز و تشکیلات خاص سادات بود . به نوشته خواجه رشیدالدین فضل‏الله، پس از آن که وى دو بار پیامبر (ص) را همراه با على (ع) و حسنین (ع) در خواب دید، با پیش کشیدن این پرسش که چرا براى هر طایفه‏اى (مانند فقها و متصوفه) مرکز و جایگاهى وجود دارد، اما براى سادات محل تجمعى نیست؟ دستور داد در تبریز و دیگر شهرهاى مهم مراکزى به نام «دارالسیاده‏» بسازند تا سادات در آن جا گرد آیند . سپس موقوفاتى براى هر کدام از آن‏ها معین کرد . (21) کاشانى زمینه گرایش غازان‏خان به اهل بیت و سادات را به گونه‏اى دیگر روایت کرده است . به نوشته او، در سال 702 قمرى در یک روز جمعه در مسجد جامع بغداد فردى علوى را به جرم آن که بعد از نماز جمعه نماز خود را هم خوانده، کشتند و جسد او را سوزاندند . جمعى از سادات استخوان‏هاى سوخته او را همراه با دادخواستى به غازان‏خان که در این وقت در عراق به سر مى‏برد، عرضه داشتند . غازان ضمن انتقاد از اعمال اختلاف انگیز مسلمانان و این که چگونه است که آنان اولاد و ذریه پیامبر خود را چنین کرده‏اند، دستور داد تا مسببان این واقعه را کشتند . سپس درباره وضع اهل بیت از صدر اسلام تا زمان خود مطالبى جویا شد و پس از آن اعلام کرد که «قصد نصرت آنان و خذلان دشمنان آن‏ها» را دارد . درپى این ماجرا بود که فرمان تاسیس دارالسیاده‏ها و اختصاص موقوفات براى آن‏ها را داد . (22)
گر چه غازان‏خان مجال آن را نیافت تا در ادامه محبت‏به اهل بیت، شیعه شود، اما جانشین او سلطان محمد اولجایتو (خدابنده) این فرصت را یافت که مدتى دولت ایلخانى را بر مبناى سیاست‏شیعى اداره کند . اگر روایت کاشانى را که پیش‏تر آوردیم محل استناد قرار دهیم، گرایش او به تشیع (709ق) ریشه در این موضوع داشت که وى میان اهل بیت پیامبر (ص) و خاندان چنگیزخان قداستى مشابه یافته بود . (23) البته در این میان نباید نقش عالمانى چون علامه حلى را نیز نادیده گرفت . به هر حال، این تحول در نگرش مذهبى سلطان، موجب تعالى بیش‏تر مقام و موقعیت‏سادات شد; به طورى که حتى توانستند به مناصب بالایى دست‏یابند . سید تاج‏الدین آوجى از این جمله بود که توانست در دستگاه وزارت سعدالدین ساوجى صاحب نفوذ زیادى شود . نمونه دیگر سید افتخارالدین بخارى بود که به عنوان فرستاده سلطان به شام و مصر رفت . (24)
با این که اعتقاد اولجایتو به تشیع مبتنى بر اساسى محکم نبود و به همین جهت‏بیش از دو سال دوام نیاورد، بازگشت‏به مذهب اهل سنت‏به معناى تنزل مقام سادات نبود . حتى زمانى که قرار شد سید تاج الدین آوجى بنا به اتهامات مالى و سیاسى کشته شود، سلطان از این که فرمان قتل او را صادر کند، به صرف سید بودنش، ابا مى‏کرد . سرانجام مخالفان با ایجاد شک درباره سیادت او و نیز واگذار کردن مجازات وى به سادات، توانستند به هدف خود در کشتن او برسند . (25) در همین ماجرا، سید عماد الدین عمادالملک با آن که به مرگ محکوم شده بود، سرانجام نجات یافت و به میل کشیدن بر چشمان وى اکتفا شد . (26) ظاهرا توجیه فوق براى به قتل رساندن سید تاج‏الدین آوجى، سلطان را چنان که باید از خیال هتک حرمت‏سادات فارغ نکرد; زیرا وقتى پس از قتل سید و پسرانش، حنابله بغداد بر اجساد آنان اسب راندند، چنان خشمگین شد که فرمان قتل قاضى آن‏ها را داد و تنها با پا در میانى‏هاى بسیار از این کار چشم پوشیده و دستور داد قاضى مذکور را عریان بر الاغى بنشانند و در حالى که بر پشت او شلاق مى‏زنند وى را در بغداد بگردانند . (27)
در دوره حکومت‏سلطان ابوسعید نیز سادات همچنان اقتدار و جایگاه خود را حفظ کردند . در واقع، نتیجه خدمات غازان خان و اولجایتو به سادات در این زمان آشکار شده بود . آن‏ها ضمن برخوردارى از رفاه و آسایش، در عرصه‏هاى سیاسى و اجتماعى نیز داراى قدرت و نفوذ فراوان بودند . نمونه‏اى از این مطلب را در همکارى سادات در سرکوب شورش شاهزاده یسور (یساور) مى‏توان دید . یسور از شاهزادگان الوس جغتاى در ماوراءالنهر بود که پیش‏تر به اولجایتو پناه برده و از سوى او به حکومت قسمت‏هایى از شرق و شمال شرقى قلمرو ایلخانان منصوب شده بود; اما با مرگ اولجایتو به فکر تصرف خراسان افتاد و سلطان ابوسعید آماده سرکوبى او شد . یسور پس از آن که در مازندران از سپاهیان ابوسعید شکست‏خورد، در حین عزیمت وارد مشهد شد . اما با استقبال اکراه‏آمیز سادات که معتبرترین و با نفوذترین جماعت‏شهر بودند، رو به رو شد . امیر بدرالدین نقیب سادات به ناچار با پیشکش‏هایى که عبدالرزاق سمرقندى آن‏ها را «مختصر» ذکر کرده، نزد یسور رفت و این برخورد موجب خشم شاهزاده شد، به طورى که جواب سلام امیر و همراهانش را نداد و آن‏ها را چند ساعتى سرپا نگه داشت . یسور سرانجام خواهان تامین مایحتاج سپاهیان خود شد . براى این منظور قرار شد کسانى از سپاهیان او همراه بدرالدین به شهر بروند، اما در شهر فرستادگان یسور همگى به قتل رسیدند . امیر بدرالدین نقیب سادات که ظاهرا مسبب گستردن این دام براى آن‏ها بود، بلافاصله اسب و سلاح مقتولان را به عنوان هدیه براى امیر حسین فرمانده لشکریان ایلخانى فرستاد و مورد تحسین و تربیت او واقع شد . (28) یسور هم فرصت نیافت تا انتقام این کشتار را بگیرد و با رسیدن سپاهیان امیر حسین به سرعت‏به سمت‏شرق گریخت و کمى بعد کشته شد .
با مرگ ابوسعید و بروز آشفتگى در ایران، سادات نیز مانند دیگر قشرهاى جامعه زیان‏هایى دیدند . اگرچه مشکلات آنان به اندازه دیگر مردم نبود، اما به دلیل جنگ قدرت، فقدان دولت مردان کار آمد و فرهیخته مانند خاندان رشیدى، ضعیف شدن جنبه‏هاى مذهبى در سیاست‏هاى حاکم، قتل و غارت‏هاى پى درپى ، انحطاط اقتصادى و غارت اوقاف، متحمل مشکلاتى شدند .
خواجه رشیدالدین فضل‏الله و سادات
خواجه رشیدالدین فضل‏الله، علاوه بر این که در اخذ بیش‏تر تصمیماتى که به نام غازان‏خان و اولجایتو در تاریخ ثبت‏شده، نقش اساسى داشت، به طور مستقیم نیز به سادات ارادت و توجه ویژه نشان مى‏داد . دختر سید بشیر از ملوک مکه را که افتخار سیادت و اشرافیت، هر دو را، داشت، براى یکى از پسرانش (به نام علیشاه) خواستگارى کرد . (29) همچنین در وقفنامه ربع رشیدى مقرر کرده بود که در روزهاى عاشوراى هر سال، مبالغى به سادات پرداخت‏شود . (30) در یک نامه اختصاصى نیز سفارش اکید درباره سیدافضل‏الدین کاشانى که از جمله عالمان بزرگ زمان بود، کرد . گرچه خواجه چنین کارى را براى بسیارى از دانشمندان و فقیهان و صوفیان عصر خود مى‏کرد، اما در این نامه که خطاب به نایبان کاشان نوشته بیش از هر چیز بر سیادت افضل‏الدین تاکید دارد . (31) همو در نامه‏اى به اهالى سیواس از نرسیدن محصول اوقاف دارالسیاده آن جا به مصرف استحقاق آن و خرابى در وضع موقوفات سخن به میان آورده و یادآور مى‏شود که به فرزند خود دستور داده تا حمام‏ها، دکان‏ها، چهار قنات و تعدادى ابنیه دیگر بسازد و همه را وقف دارالسیاده مذکور کند . (32)
منابع:
- جوینى، عطا ملک ، تاریخ جهانگشاى جوینى، به اهتمام محمد قزوینى، (لیدن، مطبعه بریل، 1329ق/1911م) .
- خواند میر، غیاث‏الدین‏بن همام الدین حسینى، حبیب السیر فى اخبار افراد البشر، زیر نظر سید محمد دبیر سیاقى، (تهران، چاپخانه گلشن، 1353) .
- عبدالرزاق سمرقندى، مطلع سعدین و مجمع بحرین، به کوشش عبدالحسین نوایى، (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، 1372) .
- کاشانى (القاشانى)، ابوالقاسم عبدالله‏بن محمد، تاریخ اولجایتو، به اهتمام مهین همبلى، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1348) .
- وصاف الحضره، فضل‏الله‏بن عبدالله شیرازى، تجزیة الامصار و تزجیة الاعصار، (تاریخ وصاف)، (تهران، ابن سینا و جعفرى تبریزى، 1338ق) .
- همدانى، رشیدالدین فضل‏الله، جامع التواریخ، تصحیح محمدروشن و مصطفى موسوى، (تهران، البرز، 1375) .
- - ، مکاتبات رشیدى، گردآورنده محمد ابرقوهى، به اهتمام محمد شفیع، (لاهور، 1364ق/1945م) .
- - ، وقفنامه ربع رشیدى، تصحیح ایرج افشار و مجتبى مینوى، (بى‏جا، بى‏نا، بى‏تا) .
پى‏نوشت‏ها:
×) دکترى تاریخ ایران اسلامى .
1 . رشیدالدین فضل‏الله همدانى، جامع التواریخ، ص 223 .
2 . ابوالقاسم عبدالله بن محمد کاشانى (القاشانى)، تاریخ اولجایتوص 99 .
3 . رشیدالدین فضل‏الله همدانى، مکاتبات رشیدى، مکتوب شماره 8، ص 19 .
4 . غیاث الدین بن همام‏الدین حسینى خواندمیر ، حبیب السیر فى اخبار افراد البشر، ج 3، جزء 1، ص 28 .
5 . عطاملک جوینى، تاریخ جهانگشاى جوینى، ج 1، ص 200 .
6 . همان، ج 3، ص 77 .
7 . فضل‏الله‏بن عبدالله شیرازى، وصاف الحضره، تجزیة الامصار و تزجیة الاعصار (تاریخ وصاف)، ج 1، ص 36 .
8 . عطاملک جوینى، همان، ج 3، ص 288 .
9 . وصاف الحضره، همان، ج 1، ص 59 - 60; وصاف به رساله‏اى اشاره مى‏کند که به مناسبت‏حفر نهرى از فرات به سوى کوفه به قلم تاج‏الدین على بن امیر دلقندى تالیف شده بود و «بعد از اتمام رساله طایفه‏اى از سادات و فضلا و اکابر و بلغا به طریق شهادت در اواخر آن به خط خود نظم و نثرى بنوشتند .» (همان‏جا) .
10 . همان، ج 2، ص 163 .
11 . همان، ص 208 .
12 . همان، ص 230 .
13 . همان، ص 195 .
14 . همان، ص‏231 .
15 . همان، ص 221 - 217 .
16 . همان، ص 248 - 247 .
17 . رشیدالدین فضل‏الله، جامع التواریخ، ج 2، ص 1255 .
18 . وصاف الحضره، همان، ج 3، ص‏390 .
19 . رشیدالدین فضل‏الله، جامع التواریخ، ج 2، ص 1309 و 1371 .
20 . همان، ص 1389 - 1388 .
21 . همان، ص 1359 .
22 . کاشانى، همان، ص 90 - 93 .
23 . همان، ص 99 .
24 . همان، ص 42 .
25 . وصاف الحضره، همان، ج 4، ص 538 .
26 . همان .
27 . کاشانى، همان، ص 133 .
28 . سمرقندى، عبدالرزاق، مطلع سعدین و مجمع بحرین، ص 79 - 80 .
29 . رشیدالدین فضل‏الله، مکاتبات رشیدى، مکتوب شماره 23، ص 129 .
30 . رشید الدین فضل‏الله همدانى، وقفنامه ربع رشیدى، ص 230 - 231 .
31 . رشیدالدین فضل‏الله، مکاتبات رشیدى، مکتوب شماره 8، ص 19 .
32 . همان، مکتوب شماره 28، ص 157 - 159 .

ماخذ

 

سادات در دوره مغول - پرتال جامع علوم انسانی

 http://ensani.ir/fa/article/38146/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%BA%D9%88%D9%84

 

سادات در عصر تیمور (1)

سادات در عصر تیمور به عنوان یک قشر مطرح و مهم اجتماعی جلوه گر شدند. تیمور لنگ یکی از بزرگ ترین جهان گشایان تاریخ ایران، به این قشر اعتنا و اعتبار خاصی قایل بود. او از سادات برای مقاصد مختلف سیاسی، فرهنگی و غیره

 

سادات در عصر تیمور 1

 

نویسندگان: دکتر علیرضا کریمی/ ابراهیم فتحی سلامت

چکیده

سادات در عصر تیمور به عنوان یک قشر مطرح و مهم اجتماعی جلوه گر شدند. تیمور لنگ یکی از بزرگ ترین جهان گشایان تاریخ ایران، به این قشر اعتنا و اعتبار خاصی قایل بود. او از سادات برای مقاصد مختلف سیاسی، فرهنگی و غیره نهایت بهره برداری را نمود. بسیاری از سادات برای تیمور نقش هایی همچون سفیر، جاسوس، راهنما، مرشد و معلم اخلاق را ایفا نمودند. در عوض، تیمور نیز نه تنها تیغ قتل عام خود را از سر سادات برداشت، بلکه در مواردی امکانات ویژه ای نظیر سیورغال و متولی گری اوقات را به آنها اختصاص داد. سادات در بین مردم اعم از شیعه و سنی بسیار محترم و معزز بودند. الطاف فراوان تیمور نسبت به سادات باعث تلطیف موضع آنها نسبت به تیمور و حکومت او و به تبع آن، موضع مطلوب تر مردم نسبت به حکومت او شد. بی تردید، منزلت فراوان سادات در دوره ی تیمور از علل گسترش مذهب شیعه اثنا عشری در آن عصر محسوب می شود.

کلیدواژه ها: تیمور، سادات، سیدها، قشر اجتماعی.

مقدمه

دوره ی تیمور لنگ به واسطه ی گسترش قلمرو سیاسی، لشکرکشی های فراوان او و نیز تخریب ها و قتل عام مردم شهرهای مختلف در فلات ایران و نقاط دیگر جهان، یکی از ادوار مهم تاریخ ایران محسوب می شود.
موفقیت های فراوان تیمور ضمن برانگیختن تعجب همگان، محققان را نیز بر آن داشته تا به بررسی علمی اعمال او و موفقیت های مزبور بپردازند. بی تردید، بخش زیادی از دلایل موفقیت او در قابلیت های شخصی او نهان است. برخی مواضع اعتقادی و اجتماعی تیمور در تحقق توفیقات او نقش بسزایی داشته اند. توجه ویژه تیمور به سادات به عنوان یکی از اقشار جامعه ی ایران آن روز، از دلایل کامیابی او در برنامه هایش می باشند. البته سادات به دلیل انتسابشان به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) پیوسته مورد اعتنا و اعتبار مردم بوده اند. اما اعتبار این قشر در جامعه ی ایران از زمان ایلخانان رو به فزونی گذاشت و در زمان تیمور این اعتبار بیش از گذشته گردید. توجه ویژه تیمور به این قشر از جامعه نیز عمدتاً در همین زمینه قابل توضیح است. او از همان آغاز تلاش برای تحصیل قدرت، احترام خاصی را برای این خاندان قایل بود. سادات نیز در مسیر تقویت و اعتبار بیشتر تیمور کمک های فراوانی به او نمودند. آنها اخبار بسیاری از سرزمین های مختلف را برای تیمور ارسال می کردند که این اخبار تیمور را در موفقیت آمیز بودن لشکرکشی هایش یاری می داد. از آن رو که سادات مورد اقبال عموم بودند، در مواردی از سوی تیمور به سوی بزرگان شهرها و فرماندهان استحکامات فرستاده می شدند تا مدافعان به اعتبار و احترام آنها از دفاع در مقابل تیمور منصرف شوند. تیمور از سادات برای مجاب کردن مردم و علمای آنها نهایت استفاده را می برد. چنانچه تیمور عزم تسخیر شهرهایی را می نمود و مردم آن شهرها از تسلیم شدن خودداری می کردند، به استثنای ساداتشان اکثر آنها را قتل عام می کرد. البته مردم نیز در برخی موارد سادات را وسیله مصالحه با تیمور و ممانعت از طغیان غضب او قرار می دادند.

تیمور و سادات در آغاز قدرت گیری

سادات، قبل از تیمور، بین مردم ایران از محبوبیت بی نظیری برخودار بودند، از این رو اعتبار سادات در بین مردم حتی به قبل از گسترش تشیع در ایران باز می گردد. اعتبار سادات در بین مردم، در دوره مغول رو به تزاید گذاشت (کریمی، 1389). در قرن هشتم، سادات در ناحیه گیلان موفق به تأسیس حکومتی حدوداً دویست ساله شدند (کنارردودی و نعیمی، 1390، ص 147 - 178). تیمور در سال 762 ق از سوی تغلق تیمورخان پادشاه قسمت شرقی ممالک اولوس جغتای، حکومت ناحیه کش و توابع آن را که به صورت ارثی در دست طایفه برلاس (طایفه تیمور) بود به دست آورد. چون تغلق تیمور ناگزیر از مراجعت به مملکت اصلی گردید و امرایش نیز در نگاه داشتن ماوراء النهر از خود بی لیاقتی نشان دادند، تمام خطّه ماوراء النهر را از ساحل جیحون تا سمرقند به تیمور سپرد (اقبال، 1360، ص 22) و این امر ابتدای اقبال تیمور بود. بدین ترتیب، تیمور بر ماوراء النهر تسلط یافت و در رمضان سال 771 ق به مساعدت امرا و سادات و علما و اعیان ماوراء النهر در بلخ تاج گذاری کرد (خواند میر، 1333، ج 2، ص 419). وی از آنجا به سمرقند آمد و آن شهر را پایتخت خود قرار داد.
در قضیه تاج گذاری تیمور باید گفت که سید برکه، یکی از سادات معتبر، نقش مهمی در جلوس تیمور بر تخت سلطنت ایفا کرد. او به همراه شماری دیگر از سادات و علمای ماوراء النهر «یک دل و یک زبان گشته، حضرت صاحبقرانی را که در تقویت دین و تمشیت مسلمانی از سلاطین عصر ممتاز بود شایسته پادشاهی جهانبانی دانسته...» (یزدی، 1337، ج 1، ص 157). وی به همراه جمعی دیگر از بزرگان و علما و مقامات سیاسی - نظامی نظیر خواندزاده ابوالمعالی و اعیان امرای ایل جغتای مثل امیر شیخ ولد بیان سلدوز و امیر زنده حشم اپروی و.. چنین موافقت و تأیید نمودند که تیمور را بر سریر سلطنت بنشانند و از این رو، سرداران مطابق رسم و عادت زانو زده، زبان به دعا و ثنا گشودند و علما نیز تاج شاهی را بر سر «صاحبقران» نهادند و با وی پیمان وعده بستند و بیعت خویش را آشکار نمودند (حسینی تربتی، 1342، ص 180- 194/ یزدی، 1337، ج 1، ص 157). تیمور پس از تاج گذاری نیز در گسترش قلمرو خود از توصیه ها و امید بخشی های سید برکه نهایت استفاده را کرد. تیمور پس از آنکه سید برکه بدو طبل و لوا داد، قاطعانه به گردآوری سپاه پرداخت (منز، 1377، ص 76).

به نظر می رسد ارادت و حمایت تیمور نسبت به سادات بیشتر جنبه ی سیاسی داشته است؛ چرا که در مواردی تیمور برای رسیدن به مقاصد سیاسی و نظامی حتی سادات را فدای خواسته ی خود می کرد. تیمور به منظور تصرف مازندران، سادات حاکم بر آن منطقه را به بهانه های واهی مورد حمله قرار داد. وی در حمله به مازندران بهانه ی مذهبی داشت؛ زیرا مرعشیان، فرمانروایان آن سامان، شیعه بودند. وی برای برانداختن شیعیان، آنها را متهم به الحاد و سبّ صحابه نموده، به آنجا حمله کرد (مرعشی، 1333، ص 231). پس از تسلیم سید کمال الدین مرعشی و تصرف قلعه ماهانه سر، خطاب به وی گفت: «من به ولایت شما جهت مال و ملک شما نیامدم. به سبب آن آمده ام که مذهب شما بد است. حیف باشد که شما دم از سیادت بزنید و مذهبی داشته باشید که لایق مسلمانان نباشد» (یزدی، 1337، ج1، صص 385 و 413- 414). البته بر سادات آن عصر بهانه جویی تیمور در حمله به آنها از طریق اتهام زنی کاملاً مکشوف بود. این مهم از نامه ی سادات گیلان نیز به وضوح قابل درک است. سیدعلی کیا از سادات گیلان در جواب نامه ای به تیمور - که وی را دعوت به انقیاد نموده بود - ظلم و ستم وی را دلیل بر کفر وی دانست و گفت: «با افعالی که بر مسلمانان اطراف روا داشته و صورتی که با بندگان خدای متعال به ظهور آمده است، از قتل و غارت و سوخت و تاز و اسیر و غیره ها معلوم شد که این معنی دین و دیانت نیست چه بر کفار غیر علت باشند مثل این حرکات جایز نیست و انبیا و اولیا رخصت نداده اند... به تخصیص با مسلمانانی که اهل قبله باشند» (نوایی، 1356، ص 137).
این اتهام زنی به سادات گیلان و مازندران، پاسخ متقابل را می طلبید؛ از این رو، خود تیمور نیز متهم گردیده بود. برخی تیمور را به همان بت پرستان قدیم ماوراء النهر منتسب می کردند. در نظر آنان، مردم این ناحیه وحشی و نیمه بت پرستانی بودند که باید برای جهاد، علیه آنها نیرو تجهیز کرد (لمب، 1334، ص 184).
تیمور نه تنها حکومت های سادات در گیلان و مازندران را برای خود خطرناک می دید و علیه آنها با خشونت برخورد می کرد، بلکه در مواردی نسبت به سیدی معتبر و بی اعتنا به دنیا که بین مردم محبوبیتی چشمگیر داشت نیز احساس خطر می نمود و با او برخوردی دفعی می کرد. برای مثال، هنگامی که مریدهای شاه نعمت الله ولی در حدود توران و خوارزم به طور قابل توجهی افزایش یافتند، بعضی از پیرامونیان تیمور از جمله امیر کلال بخاری، سعایت او را کرده و وی را به سبب کثرت یاران و مریدان، خطرناک خواندند و گفتند که او ممکن است علیه حکومت خروج نماید. تیمور نیز مصلحت را در آن دید که از او بخواهد سرزمین خود را ترک نماید (فرزام، 1351، ص9). این نکته گواه آن است که در دوره ی تیمور، سادات در بین مردم شاید معتبرترین قشر اجتماعی محسوب می شدند. سید نعمت الله پس از ترک محل به شیراز رفت. او در آنجا نیز مورد استقبال سادات و عموم مردم قرار گرفت. وی در شیراز مورد استقبال علمای شهر، مانند سید شریف جرجانی، قرار گرفت و به هنگام شرکت در نماز جمعه، به علت علاقه به سادات آنچنان جمعیتی در نماز حاضر گردیدند که «سید [شریف] در آن میان گم شد و نزدیک بود که از این غوغا هلاک شود و در این موقع بود که شاه نعمت الله دست وی را گرفت و سید گفت: اگر امروز نعمت الله دست شریف را نگرفتی پایمال و هلاک بود» (معصوم علیشاه، 1345، ج3، ص 8- 9).
با این حال، در مناطقی که حمایت از سادات برای وی منافعی به همراه داشت از آنها پشتیبانی می کرد. این مهم به ویژه در خراسان قابل رؤیت است. تیمور در خراسان، که علاقه به خاندان پیامبر از قدیم حتی پیش از ابومسلم خراسانی در آنجا دیده شده بود، به منظور جلب حمایت مردم خود را حامی سادات نمایاند (بارتلد، 1336، ص 42). در هنگام عزیمت تیمور به سبزوار و پس از آنکه سبزوار را فتح نمود، به دیدار پیر فرزانه ای به نام سید محمد رفت و از او برای تسلط بر خراسان راهنمایی خواست (ابن عربشاه، 1339، ص 28- 29). تیمور خود در تزوکات در باب احترام نسبت به سادات اشاره دارد. او در تزوک یازدهم از همین قسمت می گوید: «تزوک طوایفی که از ترک و تاجیک و عرب و عجم به درگاه من التجا آوردند، چنین کردم: اول امر نمودم که هر طایفه و هر طبقه را که سادات و علما باشند اعزاز و احترام نمایند» حسینی تربتی، 1342، ص 216).
او در فتح بسیاری از شهرها و ولایات سادات را از قتل عام معاف می داشت. تیمور هنگام فتح عراق عرب همین سیاست را اجرا نمود، به گونه ای که «غیر از سادات و علما کسی از آن بلیه نجات نیافت» (خواندمیر، 1333، ج 3، ص 321). در ماجرای فتح شهر تلمبی در هندوستان نیز به دستور تیمور، سادات از غارت و کشتار جان به در بردند (یزدی، 1337، ج 2، ص 46). او در جریان فتح شام نیز از قتل سادات بسیاری خودداری کرد، اما دستور داد آنها را به ماوراءالنهر انتقال دهند (ابن عربشاه، 1339، ص 166). در مواردی، هنگام فتح شهرها، اهالی شهر سادات را به عنوان شفیع خود به نزد تیمور می فرستادند تا از غضب تیمور مصون گردند. هنگامی که شهر حلب در محاصره سپاه تیمور قرار داشت. حاکم آنجا به مردم گفت: «اگر مصلحت دانید در انقیاد و اطاعت او در آییم و سادات و علما را که پیش او حرمتی تمام دارند وسیله سازیم و پیشکش های لایق و تبرکات مناسب مصحوب ایشان فرستیم، شاید که عنان توجه از این صوب بگرداند و خانمان و ناموس ما به سلامت بماند» (یزدی، 1337، ج2، ص 221). در نیمه ی دوم قرن هشتم، سادات در مواردی مسئولیت ابلاغ شکایت ها و درخواست های مردم به حاکم را به عهده می گرفتند. برای مثال، هنگامی که در سال 779 ق شاه شجاع بن مظفر در قصر زرد در شیراز اقامت داشت، امیر سید شریف جرجانی درخواست ملاقات با شاه را نمود. چون شاه وی را به حضور طلبید، وی به فوریت نامه ای مشتمل بر عریضه ها و شکایات مردم را از بغل بیرون آورد و به دست شاه شجاع داد و چون شاه او را شناخت، رسم تکریم را به جا آورد و او را همراه خود به شیراز برد و منصب تدریس دارالشفاء را بدو تفویض نمود (سمرقندی، 1946م، ج 2، ص 169). طبعاً تیمور نیز به دلیل ارادت عموم جامعه نسبت به سادات، متوجه آنها بود. از این رو، پس از فتح مناطق مختلف به هنگام برپایی بار عام و در تشریفات در بار، سادات را جایگاهی خاص می داد. در این مواقع، سادات معمولاً در طرف راست تخت تیمور می ایستادند (حسینی تربتی، 1342، ص 328). تیمور در تزوکات به این نکته اشاره کرده و چنین می گوید: «طایفه سادات، علما، مشایخ و فضلا را به خود راه دادم و همیشه به بارگاه من آمد و شد نمودند و مجلس مرا به زیب و زینت نگاه می داشتند. مسائل علوم دینی، حکمی و عقلی مذکور می ساختند و مسائل حلال و حرام از ایشان استفسار می نمودم» (همان، ص 204).

مناسبات تیمور و سادات

سادات به دلیل خویشی با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) همواره مورد لطف و محبت مردم بودند و حکام تازه مسلمان مغول نیز در این زمینه اهتمام زیادی به خرج می دادند. پس از ایلخانان مغول، تیمور گورکان که خویش را وارث آن امپراتوری می دانست، بسیاری از ابعاد سیاست ایلخانان، از جمله توجه و احترام به سادات را ادامه داد. تیمور همواره خود را حامی و ناجی سادات می دانست و همیشه سعی می کرد آنها را به گرد خویش جمع کند و هرگاه شهری را فتح می کرد، سادات را مورد نوازش قرار می داد و بزرگانشان را به سمرقند دعوت می کرد و امکانات و امتیازات زیادی را به آنها تخصیص می داد و بسیاری از مناصب دینی مانند صدارت، قضاوت، و نقابت سادات را به ایشان واگذار می کرده. او ظاهراً احترام به خاندان پیامبر را جزو وظایف خود می دانست و در تزوکات، مکرر شأن و ارزش آنها را ستوده است؛ چنان که می گوید: «اول امر نمودم که هر طایفه و طبقه را که سادات و علما باشند، اعزاز و احترام نمایند» (حسینی تربتی، 1342، ص 216)، تیمور اینان را به مثابه حامیان دین محمدی (صلی الله علیه و آله) و مفسّران وحی الهی و حافظان شریعت محمدی می دانست که وارث علوم انبیا و مرسلین اند و افراد، علوم دینی و فرایض اسلام را از ایشان می آموزند (همان، ص 192).

تیمور از همان بدو قدرت خود، سعی کرد حمایت سادات را به دست آورد. اولین اقدام او در این زمینه، آزاد نمودن سادات از اسارت قبایل غارتگر ازبک در ماورالنهر بود (همان، ص26) و بدین وسیله، خود را حامی و ناجی سادات دانست. تیمور زمانی که پس از مدتی سرگردانی و اسارت به دست ازبکان و ترکمن ها، با وساطت جانی بیک قربانی آزاد شد، از ماوراء النهر به خراسان رفت و در ماخان (1) اولین گروه سادات به او پیوستند (همان، ص 40).
قدرت گیری واقعی سادات در دربار تیمور زمانی آغاز گشت که سید برکه به او ملحق شد. این واقعه در سال 771 ق زمانی روی داد که تیمور برای جنگ با امیرحسین، مهم ترین رقیبش، از شهر کش به سوی بلخ، مرکز قدرت وی، می رفت و در نزدیکی ترمذ، سید برکه به او پیوست. تیمور تمام درآمد اوقاف را در اختیار او قرار داد. سید نیز در عوض طبل و علم را که از نشانه های سلطنت بودند به تیمور داد (شامی، 1956 م، ص 57/ سمرقندی، 1353، ج 1، ص 415). پس از فتح بلخ و پایان قدرت امیرحسین، تیمور در بلخ با حضور مؤثر سید برکه و سید ابوالمعالی و سید علی اکبر از خان زادگان ترمذ، رسماً به تخت سلطنت ماوراء النهر جلوس کرد (میر خواند، 1339، ج6، ص79- 80/ خواند میر، 1333، ج 3، ص 419) و در واقع، حضور سید برکه و دیگر سادات در مراسم تاج گذاری به منزله تأیید شرعی حکومت تیمور و در نتیجه، افزایش احترام سادات در نزد تیمور بود. چون مردم نیز از این احترام به سادات آگاه بودند، هرگاه وی عزم تسخیر شهری می نمود، سادات را برای طلب امان نزد تیمور می فرستادند که همیشه مورد احترام واقع می شدند. برای مثال، در سال 788 ق، به هنگام تسخیر تبریز، مردم شهر سید محمد کججی را برای طلب امان نزد تیمور فرستادند که مورد احترام تیمور واقع و به مردم شهر امان داده شد (یزدی، 1337، ج 1، ص 290). در هنگام فتح دهلی نیز بزرگان سادات شهر به استقبال تیمور آمدند و طلب امان کردند که مورد پذیرش واقع شد (همان، ج 2، ص 90- 91). مواردی که از این قبیل در جریان لشکرکشی های تیمور مکرر دیده شده است.
تیمور هنگام فتوحات نسبت به سادات ملاحظاتی را در نظر می گرفت و آنها را از نهب و غارت و قتل سپاهیان مصون می داشت (خواند میر، 1333، ج3، ص 458) و هرگاه بر شهری دست می یافت معمولاً مالیاتی بر ساکنان آنجا تحمیل می کرد و تنها سادات از پرداخت آن معاف می شدند؛ چنان که پس از شکست شهاب الدین مبارک، حاکم مولتان و تصرف آن شهر، به مردم آنجا مالیاتی تحمیل شد که تنها سادات از پرداخت آن معاف شدند (حافظ ابرو، 1372، ج2، ص 837). این طبقه اجازه داشتند هر وقت بخواهند به دربار آمد و شد نماینده و از این رو، ضمن مطلّع شدن از اخبار داخلی دربار، در بسیاری از جریان های سیاسی ایفای نقش می کردند. تیمور آنها را به حضور می پذیرفت و با آنان دمساز می گشت (کلاویخو، 1366، ص236) و بسیاری از شفاعت های سادات را می پذیرفت. هنگامی که تیمور در صدد برآمد برای تعریض یک خیابان در سمرقند برخی از خانه ها را ویران سازد، گماشتگانش بدون جلب نظر صاحبان منازلِ در معرض تخریب، این تصمیم را عملی کردند، اما آنها تنها راه جلب نظر تیمور را در شفیع قرار دادن سادات دیدند. از این رو، جمعی از مردم ناراضی، تصمیم گرفتند شکایت خود را از طریق سادات به سمع تیمور برسانند. یکی از سادات موضوع را با تیمور در میان نهاد. تیمور در ابتدا از این موضوع خشمگین شد؛ چون تمام سمرقند را مال خود می دانست و نظرش این بود که هر طور بخواهد با شهر رفتار خواهد کرد. اما پس از مدتی، وساطت سادات را پذیرفت و قول داد که موضوع را بررسی کند و اگر از کسی به ناحق چیزی گرفته شده تاوان آن را بپردازد (همان، ص 149).

نقش سادات در پیروزی های تیمور

بزرگان ساداتی که تیمور به سمرقند فرستاد، در بسیاری جهات یاریگر وی در پیشبرد اهدافش بودند. نمونه ی بسیار بارز آن، سید برکه است. خود تیمور نیز به این قضیه اشاره کرده و گفته است: «برکتی حاصل نکردم، مگر به یاری برکه» (ابن عربشاه، 1339، ص 9). تیمور سعی می کرد خود را مروج و مجدد دین اسلام معرفی کند و فتوحات خود را با این شیوه توجیه کند. ساداتی که در اطراف وی بودند، بر این ادعا صحه می گذاشتند. میرسید شریف جرجانی در مکتوبی که به تیمور نوشت، او را مروج و مجدد دین اسلام معرفی کرد که از طرف خدا برای این امر برگزیده شده (حسینی تربتی، 1342، ص182) و به وی اذن دخل و تصرف در امر ملک و دنیا داده است (همان، ص 194).
از آن رو که تیمور به عنوان یک فاتح خونریز، کمتر قابل اعتماد بود و دشمنانش جرئت نمی کردند به وی تسلیم شوند، سادات کمک زیادی به تیمور در پیشبرد فتوحات و به تسلیم واداشتن حکام رقیب نمودند. حاکمان و فرمانروایان نیز با آگاهی از نفوذ سادات نزد تیمور، خود را تسلیم می کردند و بدین وسیله، به واسطه سادات از تیمور برای خود امان می گرفتند. تیمور برای فتح خراسان، ابتدا در سبزوار به دیدار سید محمد سربداری رفت و از او خواست در فتح خراسان یاری اش دهد. سید پذیرفت و نامه ای به علی مؤید سربداری نوشت و او را به اطاعت تیمور دعوت کرد. (ابن عربشاه، 1339، ص 29- 30) و علی مؤید نیز تسلیم شد و به دنبال تسلیم او، تمام خراسان به تصرف تیمور درآمد. وی در سال 782 ق برای فتح سیستان، ابتدا سید محمد رضی را نزد حاکم آنجا فرستاد و او را به اطاعت دعوت کرد. او نیز سید را مورد محبت قرار داد و تسلیم تیمور شد. در سال 794 ق طی یورش پنج ساله به ایران، سید برکه را نزد کمال الدین مرعشی، حاکم مازندران فرستاد و او را به اطاعت فراخواند. وی نیز تسلیم شد (مرعشی، 1333، ص 224). علاوه بر آن، اصولاً وجود سادات در سپاه تیمور مایه دلگرمی سپاهیان می شد. در سال 793 ق در جنگی که میان تیمور و توقتمش خان، در دشت قبچاق درگرفت، چیزی به فرو پاشی سپاه تیمور نمانده بود که تیمور به سید برکه متوسل شد و او دست به دعا برداشت و مشتی خاک به طرف سپاه دشمن انداخت و به دنبال آن، تیمور و سپاهیانش به سپاه دشمن حمله ور شدند و آن را در هم شکستند (حافظ ابرو، 1372، ج2، ص 740). بعد از این واقعه، سید برکه مقامی ارجمند یافت و فرمان وی در سراسر قلمرو تیمور نافذ شد (ابن عربشاه، 1339، ص19).

برخی از بزرگان سادات

سید برکه (برکت):

وی از سادات و علمای بزرگ دوره تیمور بود که در جریان های مختلف سیاسی در این دوره مشارکت داشت. درباره موطن سید اختلافات نظر وجود دارد؛ برخی او را از مردم باختر دانسته اند که در مصر به کار حجامت مشغول بود و چون به سمرقند آمد عنوان علوی بر خود بست (ابن عربشاه، 1339، ص 19). ولی از مجمل فصیحی در می یابیم که این تهمت دروغ است و او نقیب بوده است (فصیحی خوافی، 1341، ص 148). برخی نیز او را اهل مکه و گروهی نیز اهل مدینه شریفه خوانند (ابن عربشاه، 1339، ص 19). وی بعد از پیوستن به تیمور، مدت ها به او خدمت کرد و سرانجام هنگامی که وی از جنگ گرجستان به همراه سپاه سمرقند باز می گشت در قراباغ، برکه را مرضی حادث شد و هر چه پزشکان ماهر به دوا و دارو متوسل شدند اثر نبخشید و او به سرای باقی شتافت (یزدی، 1337، ج 2، ص 398). به دستور تیمور نعش وی را به اندخود برده و به رسم امانت دفن نمودند (خواندمیر، 1333، ج3، ص 521).

میرسید شریف جرجانی:

وی از علمای بزرگ عصر خود بود که توسط شاه شجاع مظفری در سال 779 ق با احترام تمام از جرجان به شیراز آورده شد و در آنجا به تدریس پرداخت. در سال 789 ق که تیمور بر شیراز دست یافت، بنا به درخواست وی به سمرقند رفت و در آنجا به مدرسه ای مشغول تدریس شد و تیمور برای او اوقاف و صدقات زیادی مقرر کرد (شوشتری، 1376، ج 2، ص 217- 218).

میر سید علی همدانی:

وی یکی دیگر از بزرگان سادات بود که توسط تیمور به سمرقند آورده شد. وی شاگرد شیخ شرف الدین محمد المزقانی، از اقطاب صوفیه زمان خود بود. تیمور به او اجازه داد تا برای تبلیغ عقاید خود به خارج از قلمرو او سفر کند. سید نیز به کشمیر رفت و اسلام را در آن سرزمین رواج داد (جامی، 1336، ص 447).

سید برهان الدین اشرف بن مبارک شاه:

او از زمره سادات به شمار می آمد که مجالس درس و فتوای وی از اهمیت فراوان برخوردار بود و در سال 803 ق از دنیا رفت (نوائی، 1324، ص 72).

مناصب سادات

یکی از مناصب مختص سادات، مقام نقابت بود. صاحبان این مقام مدیریت امور سادات را عهده دار بودند. آنها و بقیه سادات در دارالسیاده ها تجمع می کردند. دارالسیاده را یک نقیب اداره می کرد و کارگزارانی همچون خادم که به میهمانان خدمت می کرد و همچنین باروچی که به کار اطعام میهمانان اشتغال داشت، در آنجا به خدمت مشغول بودند (خواندمیر، 1333، ج 3، ص 188). در رأس نقبا و سادات، «نقیب النقبا» قرار داشت (فصیحی خوافی، 1341، ص 149). وظیفه ی عمده ی نقیب نظارت بر کار سادات بود تا سادات اصیل از مدعیان دروغین شناخته شوند و همچنین هر سیدی را به فراخور حال به شغلی بگمارد. وظیفه ی دیگر او، نظارت بر کار اهل طریقت بود تا هر کس با درستی و راستی و بی ریب و ریا به کار خود مشغول باشد و مکر و حیله در کار او نباشد. نقیب النقبا اغلب از میان بزرگان سادات انتخاب می شد و هر شهری دارای نقیبی جداگانه بود که تحت امر نقیب بزرگ به کار اشتغال می ورزید (بیانی، 1371، ج2، ص 646). برای این اشخاص القابی طولانی برای ادای احترام به کار می بردند. هندوشاه نخجوانی در کتاب خود سه نوع از این القاب را در شأن و مقام آنها آورده است و لقب نوع دوم را چنین برمی شمارد: «ذات اطهر و عنصر ازکی و انور مرتضی اعظمی مجتبی اکرم افتخار آل عبا سلطان السادة العظام و النقباء نتیجة الرسول و سبط البتول حایز السادات منیل مآثر والمناقب مزین المراتب و المناصب نظام الحق والملة والدین وارث علوم انبیاء والمرسلین» (نخجوانی، 1971، ص 18).
برخی از کارهای دولتی که در رابطه با دین بود نیز به آنان واگذار می گردید. تیمور در مواقعی، فردی از ایشان را به عنوان «شیخ الاسلام» که دارای مسئولیت های مختلف بود به کار می گماشت (همان، ص 20). او خود در این رابطه می گوید: «یکی از سادات ذی قدر را به صدارت اهل اسلام مقرر کردیم که ضبط اوقات نماید و متولیان تعیین کند و به هر شهری و بلدی اقضی القضات و مفتی و محتسب معین سازد و سیورغال و وظایف از برای سادات و علما و مشایخ و ارباب استحقاق گرداند» (حسینی تربتی، 1342، ص 176). چیزی که در اینجا جالب توجه به نظر می رسد این است که گاهی سادات نقش ریاست دینی بر جامعه ای داشتند که مذهب رسمی آنها حنفی بود. این مطلب مؤید این است که طبقه ی سادات در بسیاری از ارکان حکومتی دولت تیمور نفوذ و قدرت پیدا کرده بودند.
بنابراین، مشخص است که سادات تا حد بسیار در دستگاه دولتی تیمور نفوذ داشتند و حتی ممکن بود به مقام وزارت که عالی ترین منصب دولتی به حساب می آمد نیز برسند. از همین روست که سید فخرالدین محمد در دستگاه دیوانی تیمور دارای مقام بلندی گشت و مدتی هم در دستگاه شاهرخ بر منصب وزارت تکیه زد (خواندمیر، 1317، ص 344). به واسطه ی این توجهات، سادات نیز به نوبه خود وی را محترم می داشتند و در حق او و خاندانش دعا می کردند (حسینی تربتی، 1342، ص 206).
و بدین وسیله، ارکان حکومتی و مشروعیت دینی تیمور هر چه بیشتر تقویت می گشت.
به واسطه ی اعتبار و منزلت و بعضاً مناصب بالای سادات، در نامه های رسمی غالباً آنها را با القاب و عناوین تشریفاتی و متکلفانه یاد می کردند؛ مانند «سیادت مآب مولانا مرتضی اعظم مجتبی اکرم قدوة السادات جامع اسباب السعادات ملاذالعترة الطاهرة النبویة کهف العصبة الشریفة المصطفویة جمال السلالة العلویة فخرالارومة المکرمة الهاشمیة شمس الملة و الدین برهان الاسلام والمسلمین» (همان، ص 20)
ادامه دارد...

پی نوشت ها :

1- استادیار گروه تاریخ دانشگاه تبریز/ دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ دانشگاه تبریز
2-
ماخان در حدود ابیورد قرار داشت و جزو مرو شاهجان بود.

منبع مقاله :
فصلنامه ی علمی - پژوهشی، شیعه شناسی، سال نهم، شماره 36، زمستان 1390

 

 

 

 

 

 

سادات در عصر تیمور (2)

آنچه مسلم است سادات همگی وابسته به دربار تیمور نبودند، بلکه برخی از بزرگان آنها در این زمان، بدون هیچ گونه وابستگی به حکومت، در برابر او بودند. حتی ساداتی که در دربار تیمور بودند، تنها در جهت پیشبرد اهداف تیمور کار نمی

 

سادات در عصر تیمور (2)

 

 

نویسندگان: دکتر علیرضا کریمی/ ابراهیم فتحی سلام

مخالفت های سادات با تیمور

آنچه مسلم است سادات همگی وابسته به دربار تیمور نبودند، بلکه برخی از بزرگان آنها در این زمان، بدون هیچ گونه وابستگی به حکومت، در برابر او بودند. حتی ساداتی که در دربار تیمور بودند، تنها در جهت پیشبرد اهداف تیمور کار نمی کردند، بلکه گاهی به عنوان پناهگاه مغضوبان و مظلومان بودند.
سادات هرگاه طریقتی مشهور و محبوب در میان مردم بر پا می کردند، یا در میان مردم صاحب نفوذ فراوان و فراگیر می شدند، موجب نگرانی تیمور می گشتند و از این رو، با آنها مخالفت و مقابله می شد. سید نعمت الله ولی کرمانی در ابتدا مورد استقبال تیمور قرار گرفت، ولی چون تعداد پیروان وی زیاد شد، تیمور احساس خطر کرده، وی را مجبور به ترک سمرقند کرد. نگرانی تیمور بیشتر از ساداتی بود که یا در زمره خاندان های حاکم و یا مدعی حکومت بودند. برای مثال، سید ابوالعمالی خانزاده ترمذی که هر چند در ابتدا در تثبیت قدرت تیمور نقش زیادی داشت، ولی بعد از مدتی مدعی حکومت شد و با فرامانروای سمرقند متحد شده، عصیان کرد. تیمور آنها را سرکوب کرد و سپس مورد عفو قرار داد. (خواند میر، 1333، ج3، ص 420- 421).
نگرانی تیمور بی دلیل نبود؛ چرا که محبوبیت فراوان سادات در بین مردم، به ویژه از اواخر عهد ایلخانان مغول، زمینه ی تحصیل قدرت سیاسی را برای برخی از سادات جاه جوی فراهم کرده بود. ظهور سربداران و موفقیت آنها در تحصیل قدرت از همین ناحیه قابل توضیح است؛ چرا که خروج سربداران توسط سیدی «عبدالرزاق» نام صورت گرفت. شروع کار سربداران از این قرار بود که چند تن از مأموران مالیاتی مغول وارد قریه ی باشتین شدند و در خانه ی دو برادر از روستاییان منزل کردند. چون از آنان شراب و شاهد خواستند، برادران خشمگین گشته، آنها را به قتل رساندند (بیانی، 1371، ج 2، ص 759). علاء الدین محمد هندو- وزیر ایلخان مغول در خراسان - از مردم باشتین قاتلان را طلب کرد و مردم را در صورت عدم اطاعت به مجازات تهدید نمود. عبدالرزاق نامی که فرزند یکی از مالکان محلی و از سادات علوی بود، در سال 737 ق در رأس قیام قرار گرفت و ضمن آنکه جانب روستاییان را گرفت، آنها را نیز به خروج دعوت کرد (حقیقت، 1363، ص 141).
مهم ترین خاندان های حاکم از سلاله سادات، مرعشیان مازندران و سادات آل کیا در گیلان بودند که روابط تیمور با آنها را باید از منظر روابط دو قدرت رقیب سیاسی بررسی کرد و البته سید بودن آنها در بیشتر این روابط نقش بارزی داشت.

سادات مازندران

مازندران از بدو ظهور اسلام در دست چند طبقه از خاندان های قدیمی ایران بود و عمّال و حکام و خلفا هم که گاه گاهی بر آن ناحیه مسلط می شدند، به همان گرفتن خراج و اطاعت ظاهری ملوک طبرستان قناعت می کردند. مازندران در زمان استیلای مغول نیز به طور کامل به تصرف آنان درنیامد و از این ملوک طبقه ای که به طبقه سوم آل باوند معروفند، از سال 635 ق به مدت یک قرن و نیم مازندران را تحت امر خود داشتند و اکثر ایشان به درگیری های داخلی و کشمکش با سایر امرای مازندران پرداختند. یکی از مشهورترین امرای این طبقه فخرالدوله حسن (734- 750 ق) است که همراه با جلال الدوله اسکندر (744 - 761 ق) از ملوک گاوباره (از حکام ولایت رستمدار و رویان، نزدیک تنکابن کنونی) از حدود ولایت قزوین تا آمل را تحت تصرف داشتند. (اقبال، 1360، ص69). قسمت غربی را رویان و قسمت شرقی را رستمدار می گفتند. فخرالدوله حسن باوندی که آخرین پادشاه این طبقه است، با خواهر کوتوال قلعه لاریجان - افراسیاب چلاوی - ازدواج کرد. افراسیاب در اثر این وصلت صاحب قدرت و نفوذ بسیار شد و در محرم سال 750 ق فخرالدوله حسن را کشت و سلسله امرای باوند با قتل او به انقراض رسید و طایفه امرای چلاوی روی کار آمد (پطروشفسکی، 1351، ص 102).
در همین زمان، یکی از سادات حسینی به نام سید قوام الدین که از فرزندان سید علی مرعشی از احفاد امام زین العابدین (علیه السلام) بود، در مازنداران مورد احترام عامه قرار گرفت و عده زیادی وی را به عنوان پیشوای خود برگزیدند (شوشتری، 1376، ج2، ص 380). وی را از نظر طریقت به شیخ حسن جوری مرتبط می کنند و معتقدند: حسن جوری به عزالدین سوغندی- پدر قوام الدین - لقب شیخ داد. عزالدین در راه بازگشت از سبزوار به مازندران درگذشت و پسرش به عنوان پیشوای شاخه ی مازندرانی طریقه جانشین وی گردید (بویل، 1368، ج 5، ص 518).

در حدود سال 751 ق نفوذ و قدرت آنها چنان بسط یافت که کیا افراسیاب چلاوی دانست حکومتش فقط در سایه مریدی سید حفظ خواهد شد؛ پس اصول طریقت آنها را پذیرفت و به سلک مریدان سید قوام الدین در آمد، کلاه درویشان بر سرنهاد و لباس فقر به تن کرد و برای استحمام به حمام عمومی رفت و سفره عام گسترد و بدین وسیله، شروع به فریب مردم نمود (مرعشی، 1333، ص 177). اما رویه درویشی افراسیاب نیز چندان به سودش نینجامید و احساس کرد که بیش از این نمی تواند خود را با این طریقه وفق دهد و از این رو، دست به اعمال خلاف دینی زد و سید قوام الدین را به جرم عصیان و یاغی گری به زندان انداخت. مردم پس از اطلاع از این واقعه، به زندان هجوم برده و سید را آزاد کردند (همان، ص 176). افراسیاب پس از مدتی به طلب سید قوام الدین فرستاد و او را به سوی خود دعوت کرد، اما وی نرفت و به همین خاطر، افراسیاب بار دیگر برای دستگیری اش اقدام نمود (همان، ص 178). پیکار میان لشکریان افراسیاب گردید و حتی سه تن از پسرانش نیز به قتل رسیدند (مرعشی، 1333، ص 179). بدین ترتیب، دولت سادات مازندران شکل گرفت. سید قوام الدین نیز در سال 781 ق در آمل وفات یافت و در همان جا به خاک سپرده شد. از وی سه پسر بر جای ماند که سید رضی الدین والی آمل و سید فخرالدین سردار رستمدار شد. این دو برادر، زیر نظر سید کمال الدین که فرمانروای ساری بود، قرار داشتند(همان).
برخوردهای میان سادات مازندران و تیمور از سال 783 ق آغاز شد. در این هنگام، تیمور به عزم خراسان راهی آن دریار گردید. اسکندر شیخی که در اردوی تیمور بود، نظر به کینه ای که از سادات در دل داشت، در صدد انتقام خون پدرش - افراسیاب چلاوی- برآمد و تیمور را به فتح مازندران تحریک کرد، اما او موقتاً از این توطئه طرفی نبست (اقبال، 1360، ص 71- 72). از سوی دیگر، تیمور هم کسی نبود که مدعیان خود را آسوده بگذارد و از این رو، علی رغم بی توجهی هایی که در حق اسکندر شیخی نمود، سرانجام در سال 782 ق عزم خود را برای منقاد نمودن حکومت مازندران جزم کرد. سادات چون این خطر را جدی دانستند. سید غیاث الدین را با تحف و هدایا به نزد تیمور که در فیروزکوه قرار داشت فرستادند (میرخواند، 1339، ج 6، ص 144). ولی تیمور چندان از این ملاقات خوشحال نگردید؛ زیرا انتظار داشت خود سید کمال به پابوس حاضر شود (مرعشی، 1333، ص 244). تیمور تنها پذیرفت که فرزند وی - سید غیاث الدین - را به عنوان ملازم موکب خود و به عنوان وثیقه و علامت انقیاد سادات مازندران نزد خود نگاه دارد (خواند میر، 1333، ج 3، ص 438).
در نوبتی دیگر و به سال 786ق، تیمور به آمل و ساری در آمد و حاکمان این دو شهر (سید کمال الدین و سید رضی الدین) به حضور رسیدند و در این نوبت بود که طبع مغرور تیمور راضی گشت و احترام لازم در حق ایشان مبذول نمود و ولایت مازندران را همچنان تحت حکومت ایشان گذاشته و به سمرقند مراجعت نمود (اقبال، 1360، ص 73). نکته ی جالب در این لشکرکشی این است که از رویه ی معمول قتل و غارت خبری نیست و این می رساند که هیبت و قدرت سادات در نظر تیمور آنچنان با اهمیت جلوه می کرد که عامل مهمی در ممانعت از این دست اندازی ها قرار گیرد و از همین جاست که نقش علمای مذهبی و سادات را در جلوگیری از خون ریزی ها و غارت های تیمور مشاهده می کنیم و البته باید موقعیت جغرافیایی و راه های صعب العبور جنگی را نیز در کنار آن در نظر گرفت و بدین ترتیب، به نظر می رسد تیمور نیز چندان تمایلی در نظر گرفت و بدین ترتیب، به نظر می رسد تیمور نیز چندان تمایلی در لشکرکشی به خطه مازندران نداشت، بلکه برخی عوامل خارجی وی را تحت فشار قرار داده بود. در وهله ی اول، دست اسکندر شیخی را باید در این اقدامات سهیم دانست (مرعشی، 1333، ص 245- 246). وی در تلاش بود که از قاتلان پدر خود انتقام بگیرد و از این رو، به طور مداوم در نزد تیمور سعایت آنها را می نمود و از کثرت اموال و خزاین مازندران به سمع تیمور می رساند و وی را وسوسه می کرد. عامل دیگر، روحانیان دربار تیمور بودند که از سادات مرعشی مازندران دل خوشی نداشتند و آنان را به جرم شیعه بودن مستحق مجازات می دانستند (خواند میر، 1333، ج 3، ص 345) و علاوه بر این، شایعه کرده بودند که مردم این ولایت «بد مذهب» هستند و در این خطّه هیچ مسجدی وجود ندارد و از رسوم جمعه و جماعت - خواندن نماز جماعت و جمعه - اثری نیست و به ادای فرایض و سنن اصلاً قیام نمی نمایند و اگر کسی به بانگ نماز مشغول می شود او را اذیت می کنند (یزدی، 1337، ج 1، ص 410).
سادات مازندران که می دانستند در صورت حمله تیمور تاب مقاومت در برابر او را نخواهند داشت، در صدد برآمدند تا توطئه ها را خنثی نمایند و از این رو، به عرض سلطان رساندند که هوادار دولتش هستند و افراسیاب چلاوی مستحق کشته شدن بود؛ زیرا وی «نسبت به ولی نعمت خود - فخرالدین حسن باوندی - غدر کرد و مرتکب مناهی می گشت و استخفاف شریعت می پرداخت» (مرعشی، 1333، ص 225). آنها همچنین تلاش کردند با قانع کردن امرای اطراف خود و دادن امتیاز، مانع حمله تیمور به مازنداران شوند. بنابراین، صلاح دیدند که با ملک سعدالدوله طوس معامله کنند و رستمدار را به او بدهند و بدین ترتیب، او به ملک موروثی خود رسید. وی به رغم این همه ظاهرسازی ها و موافقت ها، در باطن با اسکندر شیخی قرار و مدار بست و از او خواست که تیمور را در حمله به مازندران راضی نماید و پیرک پادشاه استرآبادی هم گرچه خواهر خود را به فرزند سیدکمال- سید اشرف - داده بود، اما در خفا با ملک طوس و اسکندر شیخی متحد شده، در تحریک ماده فتن مبالغه می نمودند» و بدین ترتیب، فتنه های این سه نفر مؤثر افتاد و تیمور برای دفع سادات مازندران راهی آمل گردید (یزدی، 1337، ج1، ص 410). سادات تمامی اموال و ذخایر خود را در قلعه ی «ماهانه سر» (در حومه آمل) جمع آورده و تصمیم به جنگ گرفتند و در روز دوشنبه از سال 794 ق سپاه تیمور و سادات در نزدیکی های آمل با یکدیگر برخورد کردند. لشکر مازندرانی ها شکست خورد و بسیاری از آنان کشته شدند و شب سوم قلعه «ماهانه سر» گریختند (خواندمیر، 1333، ج 3، ص 345).
چون تیمور به آمل رسید، به سید غیاث الدین که همراهش بود دستور داد برود پدرش را نصیحت نموده و همراه خود بیاورد (یزدی، 1337، ج1، ص 410). اما آنها در قلعه ی مذکور موضع گرفته بودند. پس از قریب دوازده روز، در هشتم ذیحجه حاضر به تسلیم شدند (نطنزی، 1336، ص 352). سید کمال دو تن از علما را با تحف و هدایا به بیرون قلعه فرستاد و امان خواست و تیمور ضمن قبول این شرط، غیاث الدین را از بند خارج ساخته و گفت: «همراه ایلچیان به قلعه رفته، در همین روز، آنها تسلیم شدند و تمامی سادات به همراه سید کمال الدین به حضور رسیدند. ابتدا تیمور سید کمال الدین را به سوء مذهب و فساد متهم و مورد سرزنش قرار داد، ولی پس از مدتی رعایت وابستگی آنان با خاندان نبوت رانمود و در حق آنان احترام به جای آورد (میرخواند، 1339، ج 6، ص 206) و با لحنی آرام تر به علما اشاره کرد و گفت: اینها می گویند آنچه شما می کنید و اعتقادی که بدان راسخ هستید بد است (مرعشی، 1339، ص 222). سید ضمن رد آنها، کلمات غرّا و جسارت آمیزی بیان کرد و گفت: «هر که نامشروع گوید و کند و فرماید، بی قاعده گوید. علما چرا به حضرت شما نمی رسانند هر لحظه خون چندین گوینده"لااله الا الله" را به امر شما ریخته می گردانند و اموالشان را به تاراج می برند؟» (همان) این عبارت صریح چندان باب طبع تیمور قرار نگرفت و دستور داد تا آنها را از مجلس بیرون برند (همان). این مطلب گویای آن است که تا چه حد گفتار مدعیان در باره ی اعتقادات سادات مرعشی به غرض آلوده بود و تیمور در حقیقت، تشخیص داد که بهتر است به این بحث خاتمه دهد.

پس از این گفت وگوی جنجالی، مرحله ی تصمیم گیری در مورد سرنوشت سادات مازندران آغاز گشت. اسکندر شیخی در مقابل تیمور زانو زده و تقاضای قصاص خون پدر را نمود، ولی تیمور به وی گوشزد کرد تنها تو خواهان قصاص نیستی، بلکه ملک رویان نیز هست و به همین خاطر، ملک طوس را نیز حاضر کرد تا خون او به وی سپرده شود. وی ضمن آنکه یک نفر را در این قتل دخیل ندانست، گفت: «آنها سیدند و کشتن ایشان مساوی با محشور شدن با یزید در روز قیامت است» و بدین ترتیب، از حق خود گذشت و تیمور نیز ضمن ستایش از وی، بر اسکندر شیخی که در صدد بود وی را به کشتن سادات وادار کند لعنت فرستاد (همان، ص 222- 223). از این رو، بهانه ای یافت و از قتل آنها صرف نظر کرد، اما دستور داد سادات را از رشانقه - غیر سید - جدا کنند و اسکندر شیخی که سادات را می شناخت، مأمور اجرای این کار گردید. وی به عمد در این کار درست عمل نمی کرد و برخی از سادات را جزو رشانقه می آورد و چون بر تیمور ثابت گردید که اسکندر تقلب کرده است کار را به کس دیگری محول نمود و چون این کار صورت گرفت، امر شد که هر کسی رشنیق است کشته گردد و بدین ترتیب، نزدیک به یک هزار نفر غیر سید به قتل رسیدند و تنها سادات نجات یافتند. دستور نقل خزاین و اموال ایشان به سوی سمرقند داده شد و در خزانه ی سید کمال الدین قریب ششصد هزار تنگه سفید (همان) و دویست هزار تنگه سرخ موجود بود و طلا آلات صد و بیست هزار مثقال و از نقره آلات و سیم خام سیصد شتر، و چیزهای بسیار قیمتی دیگر که به غارت رفت (خواندمیر، 1333، ج 3، ص 346). سادات را به جانب ساری کوچ داده و از راه دریا به خوارزم و از آنجا به ترکستان بردند (میرخواند، 1339، ج6، ص 206- 207).
سید کمال الدین و اخوان و اقوام وی به غربت برده شدند (شوشتری، 1376، ص 380). سید رضی الدین و سید نصیرالدین و سید ظهیرالدین در بعضی از بلاد ماوراء النهر وفات یافتند. سید فخرالدین در کاشغر فوت نمود و سید زین العابدین نیز در سیرام - از شهرهای ماوراءالنهر - به دار باقی شتافت (خواندمیر، 1333، ج 3، ص 346).
پس از آنکه تیمور از سادات رهایی یافت، ساری را به جمشید قارن و آمل را به اسکندر شیخی (فرزند افراسیاب چلاوی) و رستمدار را به ملک سعدالدوله داد و سیدعلی، پسر کمال الدین، که در واقعه ی عصیان اسکندر شیخی در کنار وی و در خدمت تیمور بود نیز بی نصیب نماند و به واسطه ی خدماتش حکومت آمل به او واگذار شد (شوشتری، 1376، ص381). بدین ترتیب، سلسله ی سادات مرعشی برای مدتی برچیده شد تا بعدها سادات باقی مانده به فرمان شاهرخ میرزا اجازه مراجعت به مازندران را یافتند و مجدداً شروع به فعالیت نمودند. (همان).

سادات گیلان

در سال 773 ق سادات محلی گیلان نیز در صدد تشکیل حکومت برای خود بر آمدند. رهبر جنبش سیدامیر کیا از سادات ملاط بود. پس از مرگ وی، فرزندش سید علی کیا در رأس سادات قرار گرفت و برای دیدار سادات آمل به سوی مازندران رفت. وی در این شهر با شیخ قوام الدین مرعشی - رهبر جنبش سادات شیخی مازندران - ملاقت کرد و برای دفع ظلم و استقرار حکومت در گیلان، از سادات مازندران یاری خواست و به کمک ایشان در مشرق گیلان دولت سادات شیخی (773 ق) را که مرکز آن شهر لاهیجان بود تأسیس کرد (مرعشی، 1333، ص 196).
از زمان سید علی، تیمور سعی نمود در این سرزمین مداخله نموده و آن را به زیر سلطه ی خود در آورد؛ از این رو، نامه ای سراسر تهدیدآمیز به وی نوشت و یادآور گردید: «مواضع و ولایت و نواحی قلاع ایشان (گرجستان) از حدود گیلان و اماکن و مساکن تو به همه انواع مستحکم تر و صعب المرام تر بود. چون ایشان به تقدیم شرایط و اطاعت قیام ننمودند و فرمان بندگی .... به جای نیاوردند، دفع تدارک ایشان با سهل الوجوه میسر شد» (نوائی، 1324، ص 55- 57). وی با این مقدمات سعی نمود پیش از لشکرکشی، آنان را وادار به اطاعت نماید. در واقع، آنچه در نزد تیمور اصل بود، اطاعت از وی و پذیرفتن حکومتش بود و اگر این کار صورت نمی گرفت، به بهانه ی - عمدتاً مذهبی - متوسل می گشت. اما سید علی کیا نیز از میدان خارج نشد و در نامه ای تند، ضمن آنکه تیمور را به بد دینی و بی دینی متهم ساخت، کوشید تا عمل تیمور را غیر دینی و مبتنی بر هوای نفس معرفی کند و هیچ جای موجهی برای تقل عام های تیمور نگذارد. او گفت: «مسلمانی که اهل قبله باشد و در دایره ی دین محمدی - علیه افضل الصلوات و التحیات - درآمده و در دیار اسلام ساکن گشته و در فطرت اسلام زاییده و مطیع و منقاد شرع بوده و تخلف از امر شرع نکرده و از ایشان امری صادر نگشته که مستحق قتل و غارت و استیصال باشد...» (همان) و سپس اغراض دنیوی را اصل منظور تیمور دانسته، سعی کرد در این مکاتبه تمامی بهانه های وی را خنثی سازد. به نظر می رسد سید کیا در این راه موفق نیز بوده است؛ زیرا با وجود نامه ی سراسر تند او، تیمور اقدامی علیه وی صورت نداد. در هر حال، این نامه گویای آن است که اطاعتی صورت نگرفت و تیمور نیز نتوانست به آن حدود لشکرکشی نماید.
پس از مرگ وی در سال 781 ق، گیلان دچار اغتشاشاتی گردید و شخصی به نام سید اشجع (از سادات مرعشی) در رأس قرار گرفت. از سوی دیگر، کیا ملک حاکم دیلمستان با «خداوند محمد» (رهبر اسماعیلیان) متحد گردید و در صدد مقابله با سادات برآمد. سید مهدی کیا، از رؤسای سادات، قریب یک سال به تهیه لشکر گذراند و سپس به مقابله کیا ملک آمد. کیا ملک نتوانست نیرویی فراهم آورد و از لوشان خارج شود؛ از این رو، همان جا را برای جنگ آماده کرد و چون شکست خورد گریخت و به الموت رفت. ولی چون «خداوند محمد» به وی اعتنایی نکرد، مجبور شد به رستمدار و از آنجا به سلطانیه عزیمت نماید. نیروهای سید مهدی او را دستگیر کردند، اما توانستند منطقه الموت را تحت تصرف خود در آورند و «خداوند محمد» نیز به سرنوشت کیا ملک دچار گردید و سید اشجع دست به اقداماتی برای تثبیت حاکمیت سادات زد. وی سید هادی کیا را برای محاصره ی قلعه محمد، که پس از ویرانی عهد مغول بازسازی شده بود، تعیین کرد و خود به لوشان بازگشت و شکور - شهرستان نور کنونی - به سید مهدی کیا و سپهسالاری خواجه احمد نامی مفوض گردید.
رنه گروسه در کتاب خود سادات مازندران را پیرو عقاید اسماعیلی دانسته است (گروسه، 1368، ص 78). دلیل آن، عملیات و اجتماعات در حدود الموت است. این حدس هر چند قابل تحقیق و تفحص است، ولی ظاهراً صحیح به نظر نمی رسد. اگر گروهی می بایست به اسماعیلیان منسوب شوند، سادات مرعشی گیلان هستند که در جوار ایشان می زیستند. اما آنچه از منابع به دست می آید این است که بین دو گروه مزبور هیچ رابطه ی دوستانه و یا همفکری نیز در صورت منسوب شدن ایشان به این اتهام وجود نداشته است، بلکه پیوسته در حال جنگ و ستیز با یکدیگر بودند. به نظر می رسد گروسه حکومت شمال ایران را به طور یکپارچه تحت تسلط سادات مازندران می دانسته است، حال آنکه این باور صحیح نیست و این منطقه شامل دو نوع حکومت از سادات بوده است: یکی، سادات گیلان و دیلمستان و دیگری، سادات طبرستان و رویان و مازندران.
هنگامی که سادات موفق به فتح قلعه ی الموت شدند و مشخص گردید که «خداوند محمد» به اردوی تیمور رفته، تحفه ای تعیین نموده و قاصدی را همراه با نامه به جانب تیمور فرستادند. مضمون نامه چنین بود: «ما جمعی سیدیم که حضرت تعالی شاهانه به جهت ترویج دین محمد (صلی الله علیه و آله) و دفع ظلم و فسق و مخالفان دین حنیف، ما را به فضل و تأیید خود مفتخر گردانیده و می کوشیم هر جا ملحدی و فاسقی و ظالمی در دریا گیل و دیلم یافتیم بر او بتازیم» (مرعشی، 1333، ص 79) اما چون در نامه ی ایشان اهداف پنهانی «خداوند محمد» تشریح گشت، تیمور دستور حبس وی را در سلطانیه داد. اما این پایان ماجرا نبود و نیروهای باقی مانده اسماعیلی که در قزوین و حوالی آن بودند، پیوسته در اطراف دیلمان دست به دزدی و غارت زدند و چنان شد که اوضاع منطقه در معرض آشوب قرار گرفت. سرانجام تیمور در صدد یکسره نمودن کار آنها برآمد و از این رو، خواجه احمد را که یکی از سپهسالاران بود، مأمور قلع و قمع اسماعیلیان نمود. وی توانست با لشکریان دیلمستان و رودبار که جمعی از سپاهیان سادات نیز در جمع آنها بودند، بدون خونریزی اسماعیلیان را به تسلیم واداشته و به نزد تیمور در سلطانیه ببرد و تیمور نیز در آنجا به حبس آنها دستور داد (مرعشی، 1333، ص 69- 70). این اقدامات منجر به آن شد که سادات گیلان قدرت بلامنازع منطقه شوند و برای آرام کردن تیمور، به انقیاد ظاهری از حاکمیت وی رضایت دهند. به همین منظور و برای اولین بار در زمان سید رضا کیا، وی به همراه امیر محمد رشتی - از بزرگان گیلان- به حضور تیمور رسیدند و قبول باج و خراج نمودند و پذیرفتند که هر سال پانزده هزار من شرعی ابریشم و هفت هزار اسب و سه هزار گاو پیشکش آورند. ولی تیمور این مقدار را بین خود آنها تقسیم کرد. بدین ترتیب، باج را به آنها بخشید (خواندمیر، 1333، ج3، ص 521) و بعدها که پیغام تیمور مبنی بر اطاعت از وی به حاکمان طارم رسید، ایشان نیز قبول کردند و مطیع گشتند (مرعشی، 1333، ص 78).
تیمور با سادات گیلان چندان با خشونت برخورد نکرد و مملکت آنها را در معرض خرابی قرار نداد. این به دلیل آن است که سادات گیلان در مقابل دربار سمرقند شیوه ای مدبرانه و سیاستی هوشمندانه در پیش گرفتند و نیز در درگیری ها و جنگ با اسماعیلیان، که دشمن مشترک تیمور و آنها بودند، موقعیت خود را نزد تیمور بهبود بخشیدند. از این رو، سادات گیلان توانستند با قدرت تا سال 1001 ق بر سر قدرت بمانند و در این تاریخ مغلوب صفویه گردیدند.

اعتبار بالای علمای سادات در نزد تیمور

تیمور به دو گروه از سادات، یعنی علمای دینی سادات و دیگر شیوخ متصوفه سادات، احترام و اعتبار ویژه ای قایل بود. از میان سه روحانی شمس الدین کُلال مشاور روحانی پدرش، زین الدین ابوبکر تایبادی خوافی و سید برکه که در تکوین شخصیتش تأثیر بزرگی داشتند، سید برکه نقش و جایگاه ویژه ای داشت (رویمر، 1385، ص 138).
میر سید شریف جرجانی که از فحول علمای زمان بود، در نامه ای به تیمور نوشت: «از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) روایت است که خداوند در سر هر صد سال از برای رواج دین محمد (صلی الله علیه و آله) مجددی برمی انگیزد و چون در این سر صد هشتم امیر صاحبقران دین مبین را رواج دادند و در افکار و انصار عالم دین و اسلام رواج یافته به تحقیق رسید که مروج دین امیر صاحبقران است» (حسینی تربتی، 1342، ص 181- 194). این علما تیمور را از مجدان دین اسلام دانستند؛ مجددانی که در طول هر صد سال ظهور کرده بودند. و این مجددان به ادعای ایشان عبارت بودند از: عمر بن عبدالعزیز، مأمون، المقتدر بالله، عضدالدوله دیلمی، سلطان سنجر، غازان خان، الجایتو و تیمور (میر جعفری، 1381، ص69).

طریق ارتباط تیمور با سید برکه از عظمای علمای دوران و از شرفای بزرگ مکه این گونه بود. در هنگامی که سید برکه برای جمع آوری اوقات نزد امیر حسین (متحد نخست و رقیب بعدی تیمور) رفت تا عایدات مربوط به اوقاف اماکن زیارتی مکه و مدینه واقع در قلمرو وی را دریافت کند، نه تنها از دادن محصولات اوقاف به سید خودداری نمود، بلکه تعظیم لازم و لایقی را نیز در حد سید به جا نیاورد و همین کفایت می کرد تا سید رنجیده خاطر از او جدا شده و به تیمور که به عزم جنگ با امیر حسین راهی آن دیار شده بود ملحق شود (در تاریخ تیموریان با مغول ها، نسخه عکسی، ص 108). نه تنها تیمور تمام اوقاف حرمین را برای او مسلم کرد و تعظیم او را به جای آورد، بلکه از وی برای غلبه بر دشمن خود طلب یاری نمود. روحانی مزبور نیز به فوریت پذیرفت(سمرقندی، 1353، ج1، ص 415). سید برکه پس از آن همواره در رکاب تیمور از این ارج و قرب برخوردار بود و به گفته ی میرخواند، «میان ایشان الفت و استیناس از حیز تخمین و قیاس بیرون شد» (میرخواند، 1339، ج6، ص 75) و سید برکه در نزد تیمور آنچنان مقامی یافت که گاه حکمش در قلمرو تیمور به مثابه حکم تیمور نافذ بود (ابن عربشاه، 1339، ص 19). هنگامی که در قشلاق قراباغ سید بر بستر بیماری افتاد، تیمور سعی فراوان نمود تا با حاضر کردن پزشکان ماهر بهبودی را به آن عالی جناب برگرداند. ولی وی دار فانی را وداع گفت. به فرمان تیمور نعش او را به اندخود (در حوالی شبورغان در خراسان) منتقل کردند و به رسم امانت سپردند (یزدی، 1337 ، ج 2، ص 398 - 399) و تیمور نیز به موجب وصیتی که کرده بود، در کنار وی دفن گردید. تیمور به علمای سادات صرف نظر از مذهبشان، اعتنای ویژه ای داشت و آنها را تشویق به تشکیل مجلس بحث و مناطره کرده و خود نیز بعضاً در آن مجالس حضور می یافت. این مباحث گاه به غلبه یکی بر دیگری می انجامید بدون آنکه موجب برانگیخته شدن تعصبات مذهبی تیمور به نفع یکی گردد. چنان که در حبیب السیر آمده، میان مشاجرات و مناظراتی که میان شیعه و حنفی بر پا می شد، در بیشتر مباحث سید شریف جرجانی - عالم شیعه- بر رقیب حنفی خود - مولانا سعدالدین نفتازانی - غالب می آمد (خواندمیر، 1333- ج 3، ص 547).
تیمور از این عالمان دین برای تقویت روحیه ی نظامیان خود بهره می برد؛ چنان که گفته شده: در نبرد تیمور با توقتمش در ابتدا به دلیل قدرت بالای لشکر رقیب سپاه تیمور روحیه ی کافی برای جنگ نداشت تا آنکه سید برکه دست به دعا برداشت و آیه کریمه ی «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ ...» را قرائت کرد و همانند پیامبر «شاهت الوجوه گویان»(1) خاک بر جانب دشمنان پاشید (یزدی، 1337، ج 1، ص 386) و سپس به جانب تیمور آمد و گفت: «توجه حیث شئت فانک منصور»؛ یعنی «هرگونه که خواهی عمل کن؛ زیرا تو در این جنگ پیروز هستی» (میرخواند، 1339، ج 6، ص 198).
و این عبارت آنچنان در لشکریان سمرقند تأثیر نهاد که آن را همچنان مهر تأییدی دانستند که بر ظفر آنان تأکید کرده است و همچنین باعث به وجود آوردن چنان همیتی در ایشان شد که لشکریان توقتمش را، که امکان شکست آنها نمی رفت، کاملاً منهزم و مغلوب ساختند.
تیمور از علمای دینی سادات برای مدیریت اوقاف استفاده می کرد. برخی از زمین های وقفی، مناطق بسیار وسیعی را در بر می گرفت. برای مثال، تیمور علاوه بر اوقاف اندخود تا بلخ، اوقاف دیگری را نیز تحت مدیریت سید برکه قرار داد (اسفزاری، 1339، ج 2، ص 130). در موارد متعددی، تیمور علاوه بر مدیریت اوقاف، سیورغال هایی را برای این گونه علما تخصیص می داد. روزی تیمور از سید برکه درخواست نمود که تقاضایی نماید تا وی به پاس خدمات او جبران مافات کرده باشد. عالم شیعی نیز درخواست نمود ولایت اندخود - واقع در خراسان - را به رسم سیورغال به وی واگذار نماید و تیمور نیز با این درخواست موافقت نمود و قصبه مذکور را با اطراف آن به ایشان واگذار کرد، به گونه ای که تا سال ها بعد نیز در دست فرزندان و نوادگان وی قرار داشت (ابن عربشاه، 1339، ص 19). همچنین در منابع عصر صفوی آورده شده که تیمور به هنگام بازگشت از نبرد آنکارا به اردبیل و به حضور خواجه علی (که در منابع این دوره، نسبت سید و شیعه به وی داده اند) رفت و اراضی فراوانی را به خانقاه وی وقف نمود و سند آن را نوشت. بنابراین، مسئله ی وقف کردن تیمور (به خانقاه خواجه علی) نباید چیز عجیبی باشد. در این سند که توسط تیمور تنظیم گشت، نام های سران عشایر مختلف و امیران متعدد و کدخداها و رؤسایی که صاحبان این املاک بوده اند بر متن سند افزوده شده و ایشان تصدیق کرده اند که هیچ اجبار و اضطراری نداشته اند و این املاک را با رضایت کامل و در عین هوشیاری فروخته اند و نیز ذکر گردیده که تولیت آنها، پس از خرید، به اولاد ذکور سید علی، منصور به سید جمال الدین بن سید علی منصور بن سید جبرائیل حسینی سپرده گردد (لمبتون، 1339، ص 223).

نتیجه

به دنبال رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و انحراف جانشینی ایشان از مسیر مقرر، پیوسته در طول تاریخ منسوبان ایشان و به ویژه فرزندان حضرت زهرا (علیها السلام) مهم ترین گزینه ی سیاسی جایگزین محسوب می شدند. از این رو، در ادوار حکومت خلفای اموی و عباسی، سادات غالباً از ناحیه حکومت به عنوان خصم در نظر گرفته می شدند. اما در بین مردم، سادات از جایگاه ویژه ای برخوردار بوده و پیوسته محل امید و اتکای مردم به حساب می آمدند. سادات در دوره ی تیمور یکی از مهم ترین اقشار جامعه بودند. از این رو، پیوسته در نظر تیمور محل بیم و امید محسوب می شدند.
تیمور به منظور دور کردن آنها از مقاصد سیاسی خطرناک و نیز کسب محبوبیت بیشتر در بین مردم، آنها را تحت حمایت خود قرار داده بود. سادات در بسیاری از لحظات در کنار تیمور بودند. برخی از آنها نقش مشاور خاص تیمور را ایفا کرده و در سفر و حضر کنار او قرار داشتند؛ هنگام جلوس و تاج گذاری جزو حضار بوده و هنگام جنگ نیز از دعاگویان وی شمرده می شدند. پیش از فتح مناطق و شهرها، سادات اطلاعات فراوان در اختیار تیمور می گذاشتند و بعد از فتح شهرها جان و مال و آبروی سادات در امان بود. سادات متولی اوقاف ولایات بوده و حتی از بخشش های مالی دیگر تیمور نظیر سیورغال و نقدینه برخوردار بودند. سادات واسطه ای برای تسلیم شدن حکام به تیمور و نیز شفیعی برای مردم در نزد تیمور بودند. در مواردی نیز چنانچه سادات، خطرناک شمرده می شدند مورد غضب تیمور قرار می گرفتند.

پی نوشت ها :

1- استادیار گروه تاریخ دانشگاه تبریز/ دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ دانشگاه تبریز
2-
پیامبر در جنگ بدر مشتی خاک از زمین برداشت و رو به مشرکان کرد و گفت: چشمانتان کور باد.

منابع تحقیق:
1.
ابن عربشاه، احمد، زندگی شگفت آور تیمور؛ ترجمه محمد علی نجاتی؛ تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1339.
2.
اسفزاری، معین الدین محمد زمچی؛ روضات الجنات فی اوصاف مدینه هرات؛ با حواشی سید محمد کاظم امام؛ تهران، دانشگاه تهران، 1339.
3.
اقبال آشتیانی، عباس؛ ظهور تیمور؛ تهران: انجمن آثار ملی، 1360.
4.
بار تولد، و. و؛ الغ بیگ و زمان وی؛ ترجمه حسین احمدی پور؛ [بی جا]: کتابفروشی چهر، 1336.
5.
براون، ادوارد؛ از سعدی تا جامی؛ ترجمه و حواشی علی اصغر حکمت؛ تهران: کتابخانه ابن سینا، 1339.
6.
بویل، ج . آ [گردآورنده]: تاریخ ایران کمبریج (از آمدن سلجوقیان تا فروپاشی دولت ایلخانان)؛ ترجمه حسن انوشه؛ ج 5، تهران: امیر کبیر، 1366.
7.
بیانی، شیرین؛ دین و دولت در ایران عهد مغول؛ ج 2، تهران: مرکز نشر دانشگاهی، 1371.
8.
پطروشفسکی، ای . پ؛ نهضت سربداران خراسان؛ ترجمه کریم کشاورز؛ تهران: پیام، 1351.
9. ____
؛ اسلام در ایران؛ ترجمه کریم کشاورز؛ تهران: پیام، 1351.
10.
تاریخ ایران دوره تیموریان؛ پژوهش دانشگاه کمبریج، ترجمه یعقوب آژند؛ ج6، تهران: جامی ، 1379.
11.
جامی، عبدالرحمن بن احمد؛ نفحات الانس من حضرات القدس؛ به تصحیح و مقدمه مهدی توحیدپور؛ تهران: کتابفروشی محمودی، 1336.
12.
حافظ ابرو؛ زبدة التواریخ؛ مقدمه و تصحیح و تعلیقات سید کمال حاج سید جوادی؛ تهران: نی، 1372.
13.
حسینی تربتی، ابوطال، تزوکات تیموری؛ تهران: کتابفروشی اسدی، 1342.
14.
حقیقت، عبدالرفیع، تاریخ جنبش سربداران و دیگر جنبش های ایرانیان در قرن هشتم هجری؛ تهران: علمی، 1363.
15.
خواند میر، غیاث الدین بن همام الدین الحسینی؛ تاریخ حبیب السیر؛ ج 6، تهران: کتابخانه خیام، 1333.
16. ____
؛ دستورالوزراء؛ با تصحیح و مقدمه سعید نفیسی؛ تهران: کتابفروشی اقبال، 1317.
17.
رویمر، هانس روبرت؛ ایران در راه عصر جدید؛ ترجمه آذر آهنچی؛ تهران: دانشگاه تهران، 1385.
18.
سمرقندی، کمال الدین عبدالرزاق؛ مطلع السعدین و مجمع البحرین؛ به اهتمام عبدالحسین نوایی؛ ج 1، تهران: کتابخانه طهوری، 1353.
19. ____
؛ مطلع السعدین و مجمع البحرین؛ به تصحیح محمد شفیع لاهوری؛ ج 2، لاهور: [بی نا]، 1946 م.
20.
شامی، نظام الدین؛ ظفرنامه؛ به سعی و اهتمام فلکس تاور؛ پراگ: چاپخانه دولتی پداگوژیک، 1956م.
21.
شوشتری، سید نور الله؛ مجالس المؤمنین؛ ج 2، تهران: کتابفروشی اسلامیه، 1376.
22.
الشیبی، کامل مصطفی، تشیع و تصوف تا آغاز سده دوازدهم؛ ترجمه علیرضا ذکاوتی قراگوزلو؛ تهران: امیر کبیر، 1359.
23.
صفا، ذبیح الله؛ تاریخ ادبیات ایران؛ ج 4، تهران: فردوس، 1372.
24.
فرزام، حمید؛ روابط معنوی شاه نعمت الله با سلاطین ایران و هند؛ اصفهان: انجمن کتابخانه های عمومی اصفهان، 1351.
25.
فصیحی خوافی، احمد بن جلا الدین؛ مجمل فصیحی؛ به تصحیح محمود فرخ؛ مشهد: باستان، 1341.
26.
کریمی، علیرضا؛ «نقابت و نقیبان در ایران عصر ایلخانی»، پژوهشنامه تاریخ اسلام؛ س 1، ش1، پائیز 1389.
27.
کلاویخو، روی گونزالس؛ سفرنامه؛ ترجمه مسعود رجب نیا؛ تهران: علمی فرهنگی، 1366.
28.
کنارودی، قربانعلی و سهیلا نعیمی؛ «علل ماندگاری حکومت سادات آل کیا در گیلان»، فصلنامه علمی - پژوهشی شیعه شناسی؛ س9، ش 34، تابستان 1390.
29.
گروسه، رنه؛ امپراتوری صحرانوردان؛ ترجمه عبدالحسین مکیده؛ تهران: علمی فرهنگی، 1368.
30.
لمب، هارولد؛ تیمور لنگ؛ ترجمه علی جواهر کلام؛ تهران: امیر کبیر، 1334.
31.
لمبتون، ا. ک. س؛ مالک و زارع در ایران؛ ترجمه منوچهر امیری؛ تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1339.
32.
مرعشی، سید ظهیرالدین بن سید نصیرالدین؛ تاریخ طبرستان و رویان و مازندران؛ به تصحیح و اهتمام عباس شایان؛ تهران: چاپخانه فردوسی، 1333.
33.
معصوم علیشاه، محمد معصوم شیرازی؛ طرائق الحقایق؛ با تصحیح محمد جعفر محجوب؛ تهران: کتابفروشی بارانی، 1345.
34.
منز، بئاتریس فوربز؛ برآمدن فرمانروایی تیمور؛ ترجمه منصور صفت گل؛ تهران: مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، 1375.
35.
میر جعفری، حسین، تاریخ تیموریان و ترکمانان؛ تهران: سمت و اصفهان: دانشگاه اصفهان، 1381.
36.
میر خواند، محمد بن سید برهان الدین خواند شاه؛ تاریخ روضة الصفا؛ ج 6، تهران: خیام 1339.
37.
در تاریخ تیموریان با مغول ها؛ نسخه عکسی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، شماره فیش 2540 و 2541.
38.
نخجوانی، محمد بن هندوشاه؛ دستور الکاتب فی تعین المراتب؛ به سعی و اهتمام و تصحیح عبدالکریم علی اوغلی علی زاده، مسکو: [بی نا]، 1971م.
39.
نطنزی، معین الدین؛ منتخب التواریخ معینی؛ به تصحیح ژان اوبن؛ تهران: خیام، 1336.
40.
نوایی، عبدالحسین، استاد و مکاتبات تاریخی ایران (از تیمور تا شاه اسماعیل)؛ تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1356.
41. ____
؛ رجال حبیب السیر؛ تهران: شرکت سهامی چاپ، 1324.
42.
هینتس، والتر؛ تشکیل دولت ملی در ایران؛ ترجمه کیکاوس جهانداری؛ تهران: خوارزمی، 1361.
43.
یزدی، شرف الدین علی؛ ظفرنامه؛ به تصحیح محمد عباسی، تهران: امیرکبیر، 1337.
منبع مقاله :
فصلنامه ی علمی - پژوهشی، شیعه شناسی، سال نهم، شماره 36، زمستان 1390

در گفت و گو با کارشناس تاریخ مورد بررسی قرار گرفت:

امیر تیمور گورکانی با حمایت های مذهبی از بزرگان شیعه در پی دستیابی به اهداف سیاسی_نظامی خود بود!

_مصطفی لعل شاطری: امیر تیمور گورکانی یکی از شخصیت های پیچیده ی تاریخ است. نبوغ بی نظیر نظامی اش در میادین جنگی تحسین همگان را برانگیخته بود، چرا که او فرمانروایی جسور در میدان نبرد و در عین حال سیاست مداری زیرک در اداره امور کشوری و لشکری محسوب می شد.

به گزارش سرویس فرهنگی قدس انلاین تیمور گورکانی با درک شرایط مذهبی موجود در جامعه، با کاردانی وزیرکی از قدرت مذهب درجهت پیشبرد اهداف سیاسی اش بهره گرفت؛ چنانچه به امام علی (ع) و دیگر امامان شیعه احترام می نهاد و برای زیارتگاه های آنان زمین و کشتزار وقف می نمود. بدین ترتیب تا حدودی برای حکومتش مشروعیت دینی فراهم آورد. وی همچنین از باورهای مذهبی شیعیان در جهت رسیدن به اهداف نظامیش بهره برد و بهانه ی حمله به دمشق را انتقام خون امام حسین (ع) از یزیدیان) مردم دمشق( عنوان نمود. از این رو طی گفت و گویی با «خدیجه الله دانه» کارشناس مسائل تاریخی به بررسی دلایل، زمینه ها، نتایج و پیامد های سیاست های حمایتی امیر تیمور گورکانی از شیعیان پرداختیم که از نظرتان می گذرد.

 

خانم الله دانه! لطفا مقداری درباره زندگی سیاسی امیر تیمور گورکانی از تولد تا مرگ توضیح بفرمایید؟
امیر تیمور در حدود سال 736ق. در شهر کش و به روایتی در روستای خواجه ایلغاراز روستاهای کش متولد شد. تاریخ نویسان گذشته نسب وی را به تومنه خان جد چهارم چنگیز خان مغول، رسانده اند. تیمور خود را از ترکان جغتای و از نسل چنگیز می دانست، ابن خلدون نیز معتقد است که امیرتیمور از خاندان بنو جغتای و از تبار چنگیزخان است. تیمور در سال 762ق. از سوی تغلق تیمور خان پادشاه قسمت شرقی ممالک اولوس خغتای، حکومت ناحیه ی کش و توابع آن را که به صورت ارثی در دست طایفه ی برلاس بود بدست آورد. چون تغلق تیمور ناگزیر از مراجعت به مملکت اصلی خود بود و امرایش نیز در نگاه داشتن ماورالنهر از خود بی لیاقتی نشان دادند تمام خطه ی ماورالنهر از ساحل جیحون تا سمرقند به تیمور سپرده شد. پس از مدتی امیر تیمور پیمان خود را با تغلق تیمور زیر پا نهاد و با مدعی دیگر به نام امیر حسین، دوست و یاور گشت و با خواهر او الجای ترکان ازدواج کرد. این پیوند بر اعتبار او افزود و او را به گورکان (داماد) مشهور کرد که بعد ها عنوان سلسله اش شد. رشته ی پیوند و دوستی تیمور گورکانی و امیر حسین با گذشت زمان از هم گسسته به خصوص که الجای ترکان –همسر تیمور خواهرامیر حسین از دنیا رفت. بدین ترتیب دشمنی ها بالا گرفت. سر انجام امیر تیمور در ماه رمضان 771ق. امیر حسین و دو پسرش را از عرصه رقابت های سیاسی حذف کرد. سپس تمامی امیران و بزرگان اولوس جفتای و ماورالنهر را گرد آورد و با آنان پیمان بست.

او پس از رسیدن به قدرت در سالهای 798-773ق. با عملیات های جنگی عظیم توانست مرزهایش را تا آذربایجان، اران، گرجستان، ارمنستان، شیراز، شوشتر، بغداد، تکویت، بصره، چرکس، قزاق، مسکو، هرات، بست وسیستان برساند.

امیر تیمور با شعار جهاد با کفار روانه ی هندوستان شد در سال 800ق. کابل را فتح کرد و در سال 801ق. از رودخانه ی سند گذشت و با پیروزی بر نیروهای محلی دهلی را تصرف نمود. امیر تیمور گورکانی پس از کسب موفقیت های پی در پی و شگفت آور نظامی در حالی که در تاریخ 23 جمادی الاولی سال807 ق. سپاه بزرگی را برای حمله به چین با شعارجهاد وغز فراهم آورده بود بیمار شد و در شعبان همان سال درگذشت.

 

امیر تیمور پس از دستیابی به حکومت، سلسله تیموری را تاسیس نمود. در نزد این سلسله مذهب دارای چه جایگاهی بود؟

دین و مذهب در دوره های مختلف تاریخ بشری همواره یکی از ابزارهای وحدت بخش جامعه بوده است. سلاطین و پادشاهان در طول تاریخ همواره از این عامل وحدت بخش در پیشبرد اهداف سیاسی، نظامی و حتی اقتصادی سود جسته اند. دوره ی حکومت تیمور نیز فارغ از این جریان نیست.

تیمور گورکانی در دورانی پای در عرصه ی سیاست نهاد که جهان اسلام به ویژه جامعه ی اهل تسنن با از دست دادن تکیه گاه اصلی شان (خلافت عباسی) در پی هجوم مغول شرایط ویژه ایی را تجربه می کرد، چرا که بعد از انقراض سلسله ی ساسانی توسط اعراب هیچ دوره ی تاریخی را جامعه ی ایرانی جدا از اسلام تجربه نکرده بود. این فرصت زمینه و بستری را فراهم آورد که عقاید و مذاهبی که تا کنون در جامعه از آزادی های بسیار محدود بر خوردار بودند بتوانند آزادانه به نشر و گسترش افکار و عقایدشان بپردازند. این وقفه زمینه ایی را فراهم آورد که از قرن هفتم به بعد به تدریج اختلافات مذهبی تا حدودی کنار رود و نوعی توافق مذهبی در میان اقوام ساکن در ایران به وجود آید.

جای شناسی مذهبی ایران در قرون هشت و ونهم حاکی از این مطلب است که اکثر مردم در مراکز شهری اهل سنت بودند، اما شیعیان نیز کم نبودند، علاوه بر گیلان و مازندران شهر های ری و ورامین ، قم وکاشان و ایالت خوزستان و خراسان بخصوص سبزوار شیعه مذهب بودند.

در این میان امیر تیمور گورکانی با زیرکی از این بستر و شرایط نهایت بهره برداری را نمود. تیمور با توجه به شرایط مذهبی حاکم بر جامعه خود را پای بند به امور شرعی معرفی می کرد در قلمرو او امور مذهبی را روحانیون و علما حل و فصل می  نمودند.

امیر تیمور با آگاهی از اهمیت مذهب در این دوران از خراب کردن امارات مذهبی جدا احتراز داشت و ویران کردن مساجد و مدارس و بقاع در نظر او حرام بود. این موارد و پوشش مذهبی که برای عملیات های جنگی هند وچین از سوی تیمور، گواه جایگاه و اهمیت مذهب در جامعه ی عصر تیموری است. پس به طور خلاصه می توان گفت تعظیم و تکریم سادات و علما در سراسر قلمرو تیموری و دادن امنیت جانی و مالی به علما و سادات در هنگام فتح شهر ها، برگزاری مجالس مباحثه ی علوم دینی و ساخت مساجد در سراسر قلمرو تیموریان حاکی از اهمیت و جایگاه ویژه ی مذهب در عصر تیموری است.

 

دلایل و زمینه های حمایتی امیر تیمور از مذهب چه بود؟

امیر تیمور گورکانی به منظور پیشبرد اهداف سیاسی خود از همان آغاز زندگی سیاسی اش در پی جلب توجه سادات و علمای دینی برآمد. با توجه به اینکه اکثریت قریب به اتفاق مردم سنی مذهب بودند مهمترین وجوه تغییرات و تحولات در این دوره جلوه های گو ناگون پرهیز کاری عمومی، توسعه ی تصوف اسلامی و طریقت های وابسته بدان، پرستش او لیاءالله، اعتقاد به معجزات وکرامات در جامعه بود. با توجه به شرایط حاکم بر جامعه امیر تیمور گورکانی از همان ابتدای سلطنتش با توجه و احترام به سادات و علمای دینی زمینه ایی را فراهم آورد که افکار عمومی جامعه او را به عنوان حامی و رهبر مسلمانان بپذیرند؛ چنانچه حضور چهار سید علوی در مراسم تاج گزاری امیر تیمور گورکانی گواه این مطلب است. این سیاست امیر تیمور گورکانی  یاد آور روشی است که ترکمنان سلجوقی از نیمه ی اول قرن پنجم در پیش گرفته بودند که با تظاهر به دینداری یا اعتقاد واقعی به آن زمینه ایی را فراهم آوردند تا جامعه آنان را به عنوان مجد دین بپذیرد.

تیمور گورکانی به منظور پیشبرد اهداف نظامی اش از قدرت و نفوذ  مذهب استفاده نموده به طوری که با واسطه قرار دادن سادات وعلمای دینی در فتح مناطق جدید توانست این مناطق را آسانتر و با صرف هزینه ی کمتری فتح نماید به طورمثال به هنگام فتح خراسان علی بن موید شیعی را که در بخشی از خراسان حکومت می کرد به نام دوازده امام سکه می زد و خطبه می خواند، را توانست با خود همراه سازد که وی را در فتح خراسان یاری کند.

علاوه بر آن وجود سادات در سپاه تیمور مایه ی دلگرمی سپاهیانش بود به طوری که در جنگی که میان تیمور وتوقتمش خان در دشت قبچاق در گرفت، چیزی به فرو پاشی سپاه تیمور نمانده بود که به سید برکه متوسل شد و او دست به دعا برداشت و مشتی خاک به طرف دشمن انداخت و به دنبال آن تیمور و سپاهیانش به دشمن حمله ور شدند و آن ها را در هم شکستند.

 

در این میان سیاست های حمایتی امیر تیمور گورکانی از مذهب تشیع به چه شیوه ای عملی گردید؟

تیمور گورکانی در کنار نبوغ نظامی اش که سبب کشورگشایی ها و عملیات های موفقیت آمیز جنگی می شد، در عین حال فردی سیاست مدار در اداره امور کشوری بود. در مورد عقاید مذهبی امیر تیمور گورکانی، تاریخ نویسان قدیم و پژوهشگران معاصر نظریات متفاوتی ارائه داداند. به طور مثال هارلد لمپ نویسنده کتاب تیمور لنگ آخرین فاتح جهان گشا در مورد عقاید مذهبی امیر تیمور گورکانی این گونه می نویسدکه واضح است که فاتح بزرگ، مسلمان با عقیده ای نبوده است و بیشتر از افکار و عقاید شخصی خودش پیروی می کرده است. احساسات مذهبی او به طور قطع معلوم نیست ولی مشهور است که برای عظمت اسلام کوشش می کرده است. تیمور هیچگاه آن القاب معمولی پادشاهان مانند نور الدین یا الرشید و امثال آن را برای خود نپسندید و برای پسرانش هم چنان القابی معمول نداشت. تیمور هیچ وقت مثل سایر مسلمانان سر نمی تراشید و امامه سر نمی گذاشت و مثل ملا ها لباس نمی پوشید. همچنین در مورد گرایش های  مذهبی تیمور در تاریخ کمبریج این گونه سخن گفته شده: امیر تیمور به شدت پای بند سنن مغولی باقی ماند. در واقع پیروان او پس از مرگش، مقبره اش را به اجبار با آداب مغولی با بی اعتنایی نسبت به اعتقادات اسلامی طراحی کردند. این در حالی است که منابع عصر تیموری امیر گورکانی را مسلمان حنفی سنی مذهب معرفی می کند، به طوری که وی علت حمله به مازندران را اینگونه برای سید کمال الدین فرزند میر قوام مرعشی  بیان می کند که نه بخاطر مال و منال بلکه بر آن بوده است که شنیده است مذهب شما مذهب نادرستی است.

علاوه بر این اعمال همچون سیاست های حمایتی تیمور از علویان و سادات به طوری که وی هدف حمله به دمشق را انتقام امام حسین(ع) از نسل یزید بیان می کند و سه بار ملاقات با خواجه علی رهبر طریقت صفویه در اردبیل تحت تأثیر تشیع بوده، انجام این اعمال سبب شده که برخی از پژوهشگران و تاریخ نویسان امیر تیمور گورکانی را شیعه مذهب بدانند. دلبستگی او به سید برکه به طوری که می خواست در پای گور او د فن شود و به همین سبب دستور داد تابوت سید را از اندخود به سمرقند آورند و آنجا به خاک سپرند تا تیمور را نیز زیر پای او دفن کند شاهد دیگری بر این ادعاست.

انجام اعمال متناقض در موقعیت های مختلف زندگی امیر تیمور گورکانی سبب شده که او از یک سو خود را از نسل چنگیز خان معرفی نماید واز سوی دیگر بهانه ی گشور گشایی ها و قتل عام هایش را جهاد علیه کفار بیان نماید این در حالی است که وی در تکریم سادات و علما کوشش نموده است این اعمال او پژوهشگران را در مورد عقاید مذهبی اش دچار شک و تردید می  نماید.

 

آیا وی سیاست هایی نیز در راستای حمایت از مذهب تشیع اعمال نمود؟ لطفا کمی در این باره توضیح دهید.

از قرن هفتم به بعد عواملی چون گشترش تصوف و همگرایی و تلفیق تشیع و تصوف، تهاجم مغول و فروپاشی خلافت بغداد و نیز خطر تصرف مغولان بر جهان اسلام و در نتیجه گرایش عمومی آنان به احیای وحدت اسلامی و باز گشت به اسلام ناب و اصیل، زمینه را برای افزایش روند علوی گرایی و توجه و احترام عمومی مردم به سادات فراهم کرد. امیر تیمور گورکانی با توجه به موقعیت و بستری که در جامعه ی ایرانی عصر تیموری وجود داشت، با حمایت از شیعیان و سادات از این نیروی بالقوه در جهت پیشبرد اهداف سیاسی نظامی اش بهره برد.

امان دادن او به سادات اصفهان و حمایت از آنان (789ق) در حالی که هفتاد هزار نفر از ساکنان شهر را کشت و از سر آنان مناره ساخت، نمونه ای از مدارای او با سادات است. او در اقدامی دیگر به سال 801ق. در یورشی که به هندوستان داشت یکی از دژهای هندوان به نام قلعه ی تلمی را محاصره کرد و دویست هزار دینار را از آنان خواست اما سادات و علمای شهر را بخشید، هندوان هنگامی که خواسته اش را اجرا نکردند، شبانه به شهر هجوم آوردند سپاهیانشان خانه ها را به آتش کشیدند و هر چه یافتند به تاراج بردند، ولی به دستور تیمور خانه های سادات و عالمان دژ از هرگونه دست بردی ایمن ماند.

تیمور در تزوکات خود از توجه خویش به بارگاه امام علی (ع)، امام حسین(ع)، امام موسی کاظم(ع) و امام رضا(ع) خبر می دهد و تصریح می کند که برای روضه منوره این امامان شیعه موقوفات ، فرش، روشنایی و آش نذری روزانه مقرر کرده است. ستایش او از خاندان پیامبر(ص)، نسب نامه ی ساختگی بر سنگ گورش که او را از دودمان امام علی (ع) معرفی می کند و حضور شیعیان در سپاهیانش سبب شده است که عده ایی از معاصرانش و همچنین گروهی از پژوهشگران وی را شیعه بدانند.

 

نتایج و پیامد های سیاست های حمایتی امیر تیمور از شیعیان به نظر شما چه بود؟

امیر تیمور گورکانی به منظور پیشبرد اهداف سیاسی اش از نفوذ و حمایت سادات و علویان استفاده نمود. سادات بخاطر خویشی با پیامبر در طول تاریخ همواره مرکز توجه بوده اند برخی از پژوهشگران بر این اعتقاد اند که تیمور با معرفی خود به عنوان دوستدار علی (ع) و شیعیان توانست بر حریفان مصری خود برتری یابد و بر مسندی انکارناپذیر چنگ زند، که پیش از او شیعیان زیدی موفق شده بودند. بدین ترتیب پشتیبانی عمومی جامعه را کسب کند هدف او از این شیوه زدودن هر بهانه ایی بود که شیعیان و علویان می توانستند علیه حکومتش داشته باشند او با این روش توانست بر زمام داری خویش مطمئن و از قیام آنان در امان باشد. حضور سید برکه و دیگر سادات در مراسم تاج گزاری امیر تیمور گورکانی به منزله ی تأیید شرعی حکومتش از سوی شیعیان بوده و این عمل باعث افزایش احترام سادات در نزد تیمور شد.

همچنین امیر تیمور گورکانی به منظور توجیه عملیات های نظامی اش از پوشش مذهب استفاده می نمود به طوری که عملیات های جنگی اش در هندو چین را به عنوان جهاد با کفار توجیه می کرد. در ایران نیز برای فتح مازندران چنین پوششی را برای توجیه عملش دست و پا می کند و مردم قلعه های ماهان و شهر آمل را به جرم پیروی از مذهب تشیع قتل و عام می کند او از یک سو مذهب شیعیان را دست آویز قتل عام آنها قرارمی دهد و از سوی دیگر به منظور پیشبرد اهداف نظامیش در میادین دیگر جنگی از وجود سادات و شیعیانش برای دلگرمی سپاهیانش استفاده می  نماید، به طوری که در سال 793 ق. در جنگی که میان تیمور و توقتمش در دشت قبچاق در گرفت و نزدیک بود سپاهیان تیمور پراکنده شوند تیمور به سید برکه متوسل شد و سید دست به دعا برداشت و مشتی خاک به طرف دشمنان پرتاپ کرد و این عملش باعث دلگرمی سپاهیان تیمور شد و در نهایت منجر به پیروزی آنان گردید. در واقع امیر تیمور با توجه به موقعیت و شرایط حاکم بر جامعه از نیرو و نفوذ شیعیان و سادات استفاده نمود. اقدام وی در کشتار مردم دمشق در واقع اقدام سیاسی حساب شده ایی بود که برای جلب رضایت شیعیان و توجیه قتل و عام کسانی صورت گرفت که در برابرش پایداری کرده بودند.

یکی از مهمترین نتایج و پیامد های سیاست های حمایتی امیر تیمور گورکانی و جانشینانش از علویان و سادات فراهم آوردن زمینه و بستری برای رشد و گسترش این مذهب در عصر تیموری و نهایتا موجب رسمی شدن مذهب تشیع در قرن دهم توسط صفویان شد. روابط تیموریان  با صفویه سابقه ی طولانی دارد سه بار ملاقات امیر تیمور با خواجه علی، رهبر طریقت صفویان گواه این مطلب است.

علاوه بر این از پیامد ها و نتایج حمایت امیر گورکانی از مذهب تشیع برقراری نظم و آرامش در مناطق جنگی فتح شده بود. در مواردی اهالی شهر سادات و علویان و علمارا به عنوان شفیع خود نزد تیمور می فرستادند تا از غضب تیمور مصون گردند. مثلاَ هنگامی که شهر حلب در محاصره ی سپاه تیمور قرار داشت، حاکم آن با مردم گفت اگر مصلحت دانید در انقیاد و اطاعت او درآییم و سادات و علما را که پیش او حرمتی تمام دارند وسیله سازیم و پیشکش هایی لایق و تبرکات مناسب مصحوب ایشان فرستادیم شاید که عنان توجه از این صوب بگرداند و خانمان و ناموس ما به سلامت بماند.

از دیگر نتایج این سیاست مذهبی می توان بیان داشت که زیارت قبور متبرک امامان شیعه در کاظمین و نجف اشرف و زیارت مزار امام رضا (ع) در توس و همچنین زیارت مزار مشایخ معروف در طی مسیر سفر های امیر تیمور گورکانی سبب توجه و توسعه ی این اماکن مقدس شد. علاوه بر آن سبب شد که توده های مردم که می دیدند تیمور لنگ اما جهان گشا، این چنین به این اماکن توجه می نماید در توسعه و گسترش آنها بکوشند.

 

هیچ نظری موجود نیست: