۲۷ سال در ایران گذشت از آن روستای کوچک بهشتی در دشت کویر که برای من بر سراسر ایران پهن شده است از آذربایجان تا خوزستان و از کردستان تا خراسان و سراسر ایران و من همه مردم ایران را ساکنان زادگاه خود میبینم و خود را ساکن و اهل و زاده شده در تمامت ایران مفهوم میهن برای من این است بلوچم و ترکمن و قشقایی و گیل و طالشی و خراسانی و اصفهانی و یزدی و... سالهای جوانی سپری شد سالهای و رزش و جنگیدن در رینگ بوکس و عملگی برای ساختن خانه محرومان با
بیل و کلنگ با حمایت شاه ایران در سالهای اول دانشگاه و سفر در کوه و کمر و چهل و چهار سال در غربت گذشت دور از همه دوست داشتنی های راستین زندگی که در وطن اسیر من تنفس میکند و رنج میکشدولی با چوبدستی در مشت عصا زنان هنوز سرباز سالخورده این ملت هستم با عصایی در مشت و بقول استاد علی مدیری مربی بوکس من بارها میتوان در رینگ بوکس و رینگ زندگی ناک دون شد ولی علیرغم ضربه های بی وطنان برخاست و جنگید دیروز با مشت و امروز با کلام و همراهی با نسل نوین امید که آخرین ضربان قلب من نوای مهر این ملت و میهن را بنوازد و سپس به سفر رود. مشتی از خاک ایران در شیشه ای در تاقچه اتاقکم دارایی من از این دنیاست و اگر زنده بمانم و ایران را ببینیم بوسه ای بر خاک وطن و در آغوش گرفتن نخلی پیر از نخلهای روستا و بوسه ای بر پیکره آن آرزوی من است و بس و شادم و آزاد که از لجنزار جهل مرکب و مقدس!! و مردابهای ۱۴ قرن دروغ و خرافه رها شدم و توانستم خود را در آغوش بی نهایت جهان که مرا زاده است حس کنم نهراسنم و بتوانم تنفس کنم و بیندیشم و علیرغم همه رنجها سیمای زیبای آزادی را ببینم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر