مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند

. فراموش نکنیم کورش نماد آغاز تاریخ واقعی ایران در مقابل تاریخ جعلی آخوند و مذهب ساخته است. کورش نماد هویت واقعی ایرانی در دور دست تاریخ است. گرامی اش داریم.بیاد داشته باشیم و هرگز فراموش نکنیم :در شرایط بسیار خطیر کنونی در گام نخست و در حکومت ملایان و مذهب مجموع جامعه انسانی ایران،تمامیت ارضی ایران،و طبیعت ایران در سراسر ایران در تهاجم و نکبت حکومت آخوندها در خطر است. اختلافات را به کناری بگذاریم، نیروهایمان را در نخستین گام در راستای نجات این سه مجموعه هم جهت کنیم و به خطر اصلی بیندیشیم .

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی
تاریخ دوران باستانی ایران

۱۳۹۷ تیر ۱۰, یکشنبه

با آخوندهای پلید حاکم بر ایران. با درندگان مال و جان و ناموس یک ملت با قاتلان و دزدان یک ملت با بدترین دشمنان ایران و ایرانی اسماعیل وفا یغمائی قصیده سنده بر سران


ای سنده بر سران !که نهادید نام شیخ
 
برخویش و آمدید چو ماران نیشزن
عمامه نیست این که نهادید روی سر
بل سنده ایست گنده ز مدفوع اهرمن
گر هان شما نماد خدائید و سنت اش

ای لعنت خدا، به خداباد و این سنن
قصیده سنده بر سران
ای سنده ها گذاشته بر فرق خویشتن
از بودتان، وجود وطن غرق در لجن
بر سرچنانکه گفتم و، بر تن، زخون خلق
شال و قبا کشیده ودستار وپیرهن
بند ازارتان زرگ مادران پیر( 1)
شال کمر زپوست صدها چو ما و من
قاتق به نانتان جگر و قلب هر یتیم(2)
آب سبویتان ز کجا؟ اشک بیوه زن
از تخم چشمهای خلائق نبات و نقل
بگرفته بعد سور به دندان و بر دهن
بر جهل ما نهاده همی زین و برگ خویش
وز چارسوی، یکسره چون سیل کرگدن
پیدا شدید و وقت ورود شما زجهل
منقل گرفته ما به کف خود، چو پیرزن
تا در شمیم کندر و اسپند و دود عود
گوئیم شکر آی ی ی خداوند ذوالمنن(3)
***
باز آمدید خنده زنان ریشها به کف
ما نیز خنده زن به چه؟ بر ریش خویشتن
گفتیم گل دمید و بهاران رسید، لیک
دریای فاضلاب،روان، بی امان، عفن
دریای فاضلاب و به خیزابه های آن
عمامه ها چو سنده روان بود و موج زن
دریای کهنگی و عقب ماندگی و جهل
دریائی از خرافه و بحری ز مکر و فن
از خویش بگذریم که ما «رهروان» بدیم
وز «رهبران!» گذشت چه بر حلق و بر دهن
«آن» بوسه زد به دست مبارک که: نک امام
نامش چه بود «مهدی» یا بود «بولحسن»
«این» گفت هان «مجاهد اعظم»، توئی توئی
ما کیستیم پیش تو یا شیخ ممتحن
یک ذره، یک پشیز ،وزآن کمتریم نیز
ما خار وکاه لیک تو گل ، سرو نسترن
آن گفت وه! کلام وی از لعل و گوهر است
در دست او نگاه! عقیقی است از یمن
بر آن کلام «نصر من الله» لیک بود
منقوش :نصر من ز جهانخوار و اهرمن
گفتا کسی که خصم جهانخوار کیست؟ اوست
رندی سرود:صبر رفیقا و چپ مزن
زین شیخکان به ما و تو چیزی نمیرسد
گر آفتابه هفت بود، همره لگن
این قوم سنده بر سر وسر تا به پا شکم
وین جمع مفتخواره ی بیرحم راهزن
چپ میزنند و راست روند آنچنان که گرد
گردد ز فرط حیرت، چشمان اهرمن
زانگشتری تو بگذر و بنگر به قلب او
سنگ است و آهن است و بود سخت چون چدن
«فردا چو پیشگاه حقیقت شود پدید»(4)
دانی تو گر چه حال توئی، سخت بیلمسن (5)
اندر پی اش به چشم بصیرت نظر کنید
گل نیست سبزه نیست نه سرو است و نی سمن
قطع ید است و رجم ونقاب است و برقع است
صد کاروان روانه ز زنجیر و از رسن
صد دشت بیکرانه ز اجساد و گورها
صد کاروان ز سدر و ز کافور و از کفن
هان بشنوید! نغمه ی خاموشی است این
در آن صدای بیل و کلنگ است و گور کن
***
القصه، آمدید وبشد نغمه ی طرب
خامش به چار سوی و فراخای این وطن
چون آمدید سوخت سرود وسرور و سور
سوگ آمد و سیاهی و مرگ آمد و محن
خامش صدای «مرضیه» شد تا که روسری
بر زلف سرکج همه پر چین شکن شکن -
زد خیمه ، بانگ گرم «بنان» محو شد چرا
چون شیخ پر کشید به منبر چنان زغن
میخانه بسته شد که شود باز قتلگاه
در آن روانه زیر تبر خون مرد و زن
کو؟هان کجاست؟زمزمه ی شاد زندگی
گر هست نیست غیر شروه ای از نای ممتحن(5)
گر هست چیست ؟غیر صفیر طناب دار
چون مار گرد گردن، یا دور دست و تن
گر هست چیست ؟نیست مگر بهر قتل خلق
آوای خشک ماشه و بانگ گلنگدن
باز آمدید از دل اعصار جهل و جور
زد شعله در ورود شما دوزخ فتن
پای گران فشرده به نعلین و نعل را
افشرده بر گلوی گل و سرو یاسمن
چون گله های آهک و تیزاب بی مهار
با هرچه سبز و زنده شدستید مقترن(6)
در شعله سوخت سرو و در آهک بداد جان
سوسن ، بسوخت آتش تیزاب نسترن
از چوب سرو، دار شقایق بساختید
از نار سوختید تن سبز نارون
یکسو نشست کرد به سوگ بلوچ و لر
همدوش ترک بهر شهیدان ترکمن
در خطه ی جنوب، عرب از غمان فارس
کوبد دو دست بر سر و بر فرق خویشتن
شیطان نکرد آنچه به نام خدا و دین
کردید با تمامت این خلق و این وطن
**
ای سنده بر سران !که نهادید نام شیخ
برخویش و آمدید چو ماران نیشزن
گر هان شما نماد خدائید و سنت اش
ای لعنت خدا، به خداباد و این سنن
در راههای سی سده با پای زخمناک
از قرنهای گمشده آعصار بس کهن
از کورش و زکاوه و زرتشت و بردیا
از مزدک و ز مانی و از زال و تهمتن
ما آمدیم تا بکجا؟، یک طویله شیخ
اصطبلی از شقاوت و شیادی وشمن
ازلوحه ی حقوق بشر وزحکیم طوس
تا بحث ختنه کردن وحیض و نفاس زن
از شاه آمدیم ولی تا کجا؟ به شیخ!
از برزخ آمدیم به دوزخ نه تا عدن
گفتم ز شاه، فاش بگویم نه در خفا
این بنده گر چه هست سراپا ریپبلیکن(7)
این بنده گرچه طعم شکنجه چشیده ام
در حبس شاه و مزه ی شلاق شعله زن
اما اگر مقایسه بین شه است و شیخ
ای مردمان شهر نه پنهان که در علن(8)
این را به چار سوی جهان جار میزنم
با عرض معذرت! به صدائی پر از حزن
یک مو ز تخم شاه به است از تمامت
ریشی که هست بر رخ آخوند و بر ذقن
هان جور شه کجا وجنایات این ددان
یک برکه خون کجا و چنین بحرموج زن
یک بار خر زباله کجاو چنین روان
یک کاروان بی سر و ته شاش و گوز و ان
از جانب جنوب روان رو سوی شمال
از رود ماشکید الی ساحل تجن
از بندر و خلیج و عمان تا به سایه ی
البرز کوه و سینه ی سرسبز بومهن
از شرق و مرزهای خراسان و سیستان
تا غرب ، جای و خطه ی کردان پیلتن
***
آه ای وطن چه میکشی از این حریق خون
از جوراین گروه قرمدنگ قلتشن
آه ای وطن ! سیاوش من! هان چه میکنی
در زیر تیغ هشته سر خویش بر لگن
افراسیاب نیست در این بار، بلکه او
شیخی است اجنبی و گرفته به کف گزن
بر لب طنین بسمله دارد به ذبح تو
در دود خوب کندر و اسفند و آوشن
تاراست وتلخ هر چه که بینم وفا ببین
در پشت شیخ شهر همی مسکو وپکن
میخیده اند سیخ بر او چون الاغ نر
بی آنکه شیخ شهر بگوید نه لا، نه لن
***
آه ای خدای مردم ایران کجا، کجاست؟
سیمرغ و زال و قدرت بازوی تهمتن
زین رهبران گمشده در ره دلم گرفت
رودابه ای کجاست که از خشم پیرهن
از جیب تا به دامن چاک آورد،مگر
از سینه هاش خون چکد ازکینه نی لبن
ریزد به خاک تا مگر از خاک بر دمد
در پهنه ی وطن همه جا جنگلی گشن
روید به هر کرانه و سر برکشد به عرش
صد دشت کوهمرد و دوصد کوه شیرزن
دو ر است و دیر نیست که دریای رعد سرخ
از آسمان نه، بل ز زمین و هم از زمن
غرد چو نفخ صور که اینک قیامت است
یعنی رهائی وطن ازچنگ اهرمن
آمد زمان آن که از این سنده بر سران
نی سر بجای ماند ونی سنده نی که تن....
لغات
1-ازار: شلوار
2- قاتق- خورشت
3- ذوالمنن: صاحب احسان و بخشش
4: این مصرع از حافظ است
5- بیلمسن: نفهم
6- مقترن: همراه
7- ریپلیکن: لغت فرانسه. جمهوریخواه
8- علن: آشکار

۱۶ نظر:

مسعودعالمزاده/پاريس گفت...

۱۰ تير ۱۳۹۷ / ۱ ژوئيه دوهزار و هژده/مسعودعالمزاده/پاريس

به اميد شفاى چشم ايران عزيز از اين "ســــــنــــــد ه ســــــلا م" چهل ساله !

مسعودعالمزاده/پاريس گفت...

۱۰ تير ۱۳۹۷ / ۱ ژوئيه دوهزار و هژده/مسعودعالمزاده/پاريس

به اميد شفاى چشم ايران عزيز از اين "ســــــنــــــد ه ســــــلا م" چهل ساله !

ناشناس گفت...

باسلام
فقط موندم این "سنده سلام " چهل ساله را از کجا اوردی ؟! خیلی بجا بود . یعنی یه کتاب ۲۰۰ برگ محتوی داره .

مسعودعالمزاده/پاريس گفت...

۱۲ تير ۱۳۹۷ / ۳ ژوئيه دوهزار و هژده/مسعودعالمزاده/پاريس

هم ميهن گرامى
با سپاس از مهرت دارم پاسخ ت رو آماده مى کنم.

ناشناس گفت...

مشتاق دیدن پاسخ .

مسعودعالمزاده/پاريس گفت...

۱۴ تير ۱۳۹۷ / ۶ ژوئيه دوهزار و هژده/مسعودعالمزاده/پاريس

پاسخ به هم ميهن گرامى / ۱

نخست آنکه چون پرسشى کردى بر من بود تا پاسخى درخور بدم و نه براى گفتن از خود، تا شايد بدردى بخوره و درد اصلى ما اين چاله ى بى فرهنگى اى س که اين بختک رژيم اسلامى پيش راه جامعه ما انداخته. پر کردنش با ماست.
از کجا اين "سنده سلام چهل ساله" ؟
از دور هاى دور تا امروز

۱ / از آن روزى که شاگرد مدرسه بودم، عيد بود و غلغله اى همه جا و من در اتاقى تنها. يکى از مهمانها رفته بود پيش پدرم که "اين چى شه تو اتاق داره تنهايى مى خنده ؟". پدرم هم گفته بود "اونو کارش نداشته باش داره توفيق ميخونه !"
توفيق منو نجات داد. از افسردگى، از ابتذال. از همون مدرسه تيز شده بودم روى بازى با کلمات که توفيق توش استاد بود. تو همون سالها بود که به يکى از آشناهاى ما که زيادى اُرد ميداد گفتم "اين فارسى ش بده ولى دستورش خوبه !". همه چشاشون گرد شده بود.
از ديد روانشناسى (که رشته ى من نيس) فحش شکل تلطيف شده ى قتله و اگر دقت کنين هميشه با انگشت اشاره مثه آلت قتل پرت ميشه و اگه قتل انجام نميشه براى اينه که شرايط اجازه نميده. قتل و جنگ بجز موارد بسيار خاص (برنامه ريزى شده) با ناسزا و يا جنگ رسانه اى آغاز ميشه. بايد هشيار بود هنگامى که اون ميرزا قشم شم رهبر عقيدتى لات و لوت هاشو ميندازه جلو براى ناسزاگويى. يعنى بى رودرواسى ميخاد بکشه ولى نميتونه و دنبال فـــــــرصـــــــت ميگرده.
طنز برعکس کار ميکنه : درگيرى و جنگ بالقوه رو تلطيف (sublimation) ميکنه به برخودى بيانى با واژگانى کم و بيش گرد شده و نه تيز و برنده.
يکى از اشتباهات بزرگ رژيم شاه و شخص هويدا بستن توفيق بود. همين تلطيف هاى ريز بود که جاشو داد به تيغ برنده. هنر توفيق مضمون کوک کردن بود. به شاه و دربار کار نداشت ولى بقيه رو ميگرفت زير ضرب،موضع ضد جنگ ويتنام و طرفدار فلسطينى داشت و به همه خوش نميامد. دوسه بار بندکردبه هويدا،يک هفته توقيف اش کردن.ببين چه شاهکارى زد : در زبان فرانسه به دو واژه اى که با يک الفبا نوشته بشن ميگن anagramme مثه marie/aimer،کباب و بابک يا Pascal Obispo و Pablo Picasso. "توفيق" رو کرد "توقيف". "توقيف" رو هم کرد "تو/قيف" (توى قيف). يه کاکا توفيق کشيدن توى يه قيف و زيرش : "توفيق توُ قيف است" !

تير رژيم خورد به سنگ. بعد ظاهرن خود هويدا بر ميداره زنگ ميزنه به حسين توفيق با فحش "فلان فلان شده يه بار ديگه از اين چيزا بنويسى ميدم خشتک تو بکشن پايين" اونم درجا گفته بوده "قربان اگه اينکارو بکنين عورتم هويدا ميشه !"

نمى بايست توفيق رو مى بستند. چوبش رو خوردند و ما با آنها.

چل درسد اين متلک پرونى رو من از توفيق دارم.

مسعودعالمزاده/پاريس گفت...

۱۵ تير ۱۳۹۷ / ۷ ژوئيه دوهزار و هژده/مسعودعالمزاده/پاريس

پاسخ به هم ميهن گرامى / ۲

از کجا مياد بعدى : باز هم براى تجربه جمعى و نه از خود گويى ، بزرگترين بخت زندگى من، پدرومادرم بود (به زبان تشکيلاتى يا کشکى/لاتى ميشه : "اون بابا ننه ى الدنگ")
مادر من سواد داشت ولى ديپلم نداشت. شعر زياد حفظ بود. چارتا خواهر بودن و هنگام بچگى شون در مشهد پدرومادرشون نميذاشتن برن مدرسه چون آخوندا تو کله شون کرده بودن "اگه دخترا سواددار بشن براى پسرا نامه عاشقانه مى نويسن، آبرو ريزى ميشه". چندسال محروم بودن تا اينکه خاله ى بزرگم شورش مى کنه "بخواهين يانخواهين مابراى پسرا نامه ى عاشقانه مى نويسيم،اگه خودمون ننويسيم ميديم بقيه بنويسن آبروتون بيشتر ميره" وسد رو مى شکنه.
پدرم کارمندادارى ولى با فرهنگ بود. با تمام مشکلاتى که داشتيم هميشه شاد بود.يه بار ديدم گريه کنه براى مرگ مادرش و يه بار ديدم شکسته باشه : در مسافرتى به کاشان مرابرد باغ فين. بعد حمام فين. از چندتادالون ردشديم و رسيديم به هشتى مانندى. "اينجا بود که امير کبير ما رو کشتند".
جوانيش کمى تئاتر کار کرده بود.خوب سنتور ميزد. وقتى مى ديد من موسيقى کلاسيک گوش مى دم مى گفت "من اين موسيقى رو نمى فهمم". تو موسيقى ايرانى تقريبن استاد بود ولى نمى گفت "اين چيه گوش مى کنى ؟ ". مى گفت "من نمى فهمم".
يه بار ده دوازده سالم بود، به بهانه اى مرا برداشت بريم فلان جا. حسابش رو کرده بود. هوا صاف بود و شب مهتابى. يه باره گفت "ميون بُر زنيم زودتر برسيم". از کجا ؟ از تو قبرستون. وسط وسط قبرستون واستاد و شروع کرد که فلان چيز فلان جور شده. بعد راه افتاد ده قدم بعد همون جريان. من تند ميکردم اون معطل ميکرد. بعد برگشت رو به من "چيه ؟ مى ترسى ؟". بابا جون اينا دست شون از دنيا کوتاس، آزار شونم به کسى نمى رسه. از زنده ها بايد ترسيد !
و دست آخر روز آمدن خمينى. تو خونه ما جاى سوزن انداختن نبود. رسيد به صحنه داخل هواپيما و پرسش خبرنگار از خمينى : "چه احساسى دارى ؟" که پاسخ داد "هيچى".
يه دفعه پدر من از رو صندلى مثه جن گرفته ها پريد "اين مادر قحـ... مياد اين مملکت رو به خون و آتيش مى کشه". همه وارفتن چون اهل حرف رکيک نبود اونم پيش زن و بچه.
"آقا ايشون امامه، اين حرفا چيه ؟"
اونم دو باره تکرار کرد "حالا مى بينين، اين مادر قحـ... مياد اين مملکت رو به خون و آتيش مى کشه".

م.ق. آمد و همان شد.

با چنين "بابا ننه ى الدنگى" زياد فهميدنش مشکل نيس که چرا يخ کار من با اين جماعت الدنگ بى طبقه ى توحيدى نگرفت و اون هفت اصل تشکيلاتى که خلاصه شد در يه اصل کشکى/لاتى : تبعيت بى چون و چرا از مسعود.

ناشناس گفت...

مرسی از پاسخگویی بسیار خوب شما .
اخه قدیم وقتی تو چشم بچه ها جوش در میاورد ( فکر کنم یک نوع باکتری بود ) میگفتند چشمش سنده سلام زده ! به جوش میگفتن سنده سلام ! راستش من فکرکردم داری مقایسه اش میکنی با وضعیت سیاسی جامعه و اپوزوسیون ها . یعنی جامعه از نابینایی داره خارج میشه و قدرت دید پیدا میکنه ولی اپوزوسیونها عین سنده سلام یا همان جوش تو چشم جامعه عود کردند و جلوی دید جامعه را گرفته اند .
بهرحال ممنون هموطن عزیز من که زحمت کشیدید و پاسخ دادید .
بسیار ممنونم .

خاکزاد

ناشناس گفت...

اقای مسعود عالمی
نفس بایای شما گرم که خمینی رو رو هوا شناخته بود ( اشاره به پاسخ " هیچی" خمینی به خبرنگار در هواپیما تو ارتفاع ۳۰ هزارپا ) خیلی ها رو زمینم نتونسته بودن بشناسنش و بهش میگفتن رهبر ضدامپریالبست و یا پدربزرگوار و یا مجاهد اعظم و نظائر ان . ولی تعجبم که شما با داشتن چنین بابای هوشیاری چطوری رفتی مجاهد شدی ؟ اگر مدر شما در حیات است که عمرش طولانی باد و اگر نیست که یادش گرامی .

ناشناس گفت...

هموطن عزیز و گرامیم
استعداد بسیار خوبی داری ، حافظه بسیار خوبی داری ، قدرت خلاقیت بسیارخوبی داری . ذوق بسیار نکته سنج طنازی داری . من اگه جای تو بودم مطالب بیشتری تهیه میکردم . موفق باشی
خاکزاد

مسعودعالمزاده/پاريس گفت...

۱۷ تير ۱۳۹۷ / ۹ ژوئيه دوهزار و هژده/مسعودعالمزاده/پاريس

پاسخ به هم ميهن گرامى / ۳ و پايان

شما از منظور من فراتر رفتى. منظورم از سنده سلام همون گل مژه بود(شبيه استعاره ى سنده بر سران) و براى بيان اين که اين رژيم که چون بيمارى اى تاکنون لاعلاج، جامعه ما را به رنج و زجر کشيده واميدواريم گورشو گم کنه. ريشه ى اين بيمارى نيز نه آمريکاست نه اسرائيل ونه ديگران.در نا آگاهى خود ماست، ديگران هم استفاده يا سوءاستفاده شونو ميکنن.

نقل قولى هست که من آويزه ى گوشم کردم از (کُنت) آلکساندر دو مرانش Alexandre de Marenches رئيس پيشين سازمان اطلاعات خارجى فرانسه در دوران سقوط بهمن در ايران. روز ۲۲ بهمن تو تهران مخفى بوده و شاهد جريانات و خاطراتش رو در کتابى نوشته (با يک بخش در پيوند با ايران) : Dans le secret des princes که پياده شده ى مصاحبه اى ست با Christine Ockrent که او هم در جريان ۲۲بهمن تو ايران بوده و آخرين مصاحبه با هويدا در زندان قبل از قتل ش رو همين Ockrent کرد. دو مرانش بارها در ديدار با فعالين سياسى ايرانى اندوه خودش رو از فاجعه اى که تو ايران رخ داد بيان کرده بوده. با شاه دوستى فردى داشته و رفته بوده ايران به شاه رودررو بگه که آمريکايى ها پشت سرنگونى ش اند.شاه باور نمى کرده. اين کتاب رو بايد گه گاه دوباره خوند.

او يه بار در برنامه ى Sept sur sept آن سنکلر Anne Sinclair در شبکه يک فرانسه(TF1) شرکت کرد. کليدى پلاستيکى (کليد بهشت کذايى ساخت تايوان) رو نشان دادوبسيار از ايران صحبت کرد. اين جالب وکليدى ست : در باره ى جاسوسى و نفوذ بطور عام و کا گ ب بطور خاص گفت :

##########
اگه فکر ميکنين که فلان تشکيلات جاسوسى اونور دنيا کسى يه با يه مخ ده کيلويى اشتباه مى کنين. اين جور نيست. خيلى ساده طرف نگاه مى کنه، نقاط ضعف تو نو مى بينه و ميزنه همون جا. اون قوى نيست، شما نقاط ضعف دارين.
##########

نقاط ضعف ما هم از زمان خشايار شاه تا امروز سد تا نيس، دو سه تاست :
۱ -- دروغ گويى فردى و جمعى
۲ -- رودرواسى : ما نمى تونيم تمام قد واستيم تو چش کسى نگاه کنيم و بگيم : دارى دروغ ميگى. "آخه نميشه که به رفيق جون جونى مون، به رئيس مون، به آخوند پفيوز محل مون، به امام امت، به رهبر عقيدتى بگيم دارى دروغ ميگى. نميشه !"
نميشه ؟ چى چى رو نميشه. بقول مشهدى ها "يره ما کرديم شد"
نه تنها ميشه، نه تنها ما کرديم شد، حتا ميشه مثه ايرج مصداقى افزود "خرخودتى" و مثه اسماعيل چرب ترش کرد و گفت "اى سنده بر سران".
سنده سلام هم الهامى بود از همين.

مسعودعالمزاده/پاريس گفت...

۱۷ تير ۱۳۹۷ / ۹ ژوئيه دوهزار و هژده/مسعودعالمزاده/پاريس-- 3B

۳ -- به محض اينکه کسى به قدرت ميرسه اگه آدم نادرستى باشه تنها همٌ و غمٌ ش نابود کردن کسانى س که مى تونن قدرت رو به دست بگيرن. هنگامى که با مرگ يا به هر دليلى از صحنه حذف ميشه، چنان خلاء قدرتى درست شده که تنها موندن لجٌاره ها ولکٌاته ها. بد تر از اون، اگه آدم درستى هم باشه، مثه کريم خان، يه سيستم براى جانشينى درست نمى کنه. همون آش و همون کاسه. مجاهدين رو ببين. اينها مى تونستن اگه بيمارى و جنون قدرت طلبى رجوى نبود ايران رو اداره کنن. بعد از چهل سال تو خارج کشور با اين همه امکانات چار تا کادر سياسى ندارن. اون کله گنده هاشون بعد از چهل سال تو فرانسه و بقيه جا ها تيتر يه روزنامه رو نمى تونن بخونن. تنها کارشون اينه که بقيه رو نابود کنن تا "نـــخ نــــبــــات" ى نمونه تا حولش چيزى شکل بگيره، بشه همون جريان سال ۵۷. خمينى تنها چيزى بود که مونده بود ته کاسه. انتخاب ديگه اى نبود : "آش کشک خالته، بخورى پاته، نخورى پاته". اين اصلى ترين کلک مجاهدينه :"يک راه بيشتربراش باقى نذار، بعد بگو آزادى انتخاب کنى".
دموکراسى تو کجا پا گرفت ؟ تو انگلستان. Magna Carta در سده ى ۱۳بود. در سده ى ۱۷ با کرامول پايه ى دموکراسى قرص و محکم شد. ....ولى ... اسطوره ى آرتور شاه و دلاوران مـــــيـــــز گـــــرد [مـــــيـــــز گـــــرد ! ! !] سد سال پيش از Magna Carta رفته بود تو فرهنگ مردم کوچه و بازار.آرتور شاه داده بوده ميزى بسازند گرد تا به هنگام نشستن با سردارانش با هم برابر باشند. اصطلاح "ميزگرد" از اينجا مياد. ما در فرهنگ مون اينو نداريم. مگر گاهى در شاهنامه. اما تا بخواهين داريم پرسوناژهايى که از نظر روانى بيمارن، حتا با هنجارهاى دوران خودشون. در "ليلى و مجنون"، مجنون خُله. ول نمى کنه، نمونه ى بارز "فنا فى الله" ه. ليلى زنى ست دست و پا بسته در روابط عشيرتى بيابان گردها. اما شيرين زنى ست رها شده که با آگاهى يار زندگى شو بر مى گزينه. فرهاد خل و چل و فرصت طلبه. آدمى ست يه لاقبا که نه گذاشته نه ور داشته يه راست ميخاد شاهزاده ى ارمنستان رو تور کنه. نميشه، يخش نميگيره. ميشد فقير بود و با دليرى سردار شد، اين بابا جربزه شو هم نداره. فرهاد عاشق شيرين نيس، عاشق شاهزاده ى ارمنستانه ! آخرش هم خودکشى مى کنه. نمى فهمه که يه زن حق داره بگه نه. با اين داستان، اين رفته تو ذهن همه که مرگ فرهاد به گردن شيرين ه چون گفته نه ! فرهنگ ما خروار خروار از اينها پره.


درد ما ژالون هاى فرهنگى نادرسته.

مسعودعالمزاده/پاريس گفت...

۱۷ تير ۱۳۹۷ / ۹ ژوئيه دوهزار و هژده/مسعودعالمزاده/پاريس 3C

امروزش هم همينه. نمونه مشتى از خروار : شعر معينى کرمانشاهى و آهنگى که دويست بار شنيديم "عجب صبرى خدا دارد". چند خط مستضعف نمايى تا برسه به اينجا :

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو
آواره و دیوانه میکردم

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه میکردم

رنج مجنون به گردن ليلى ست. بعد هم رک و پوست کنده به فارسى سره ميگه : "اگه معشوق يکى يه بار صلواتى به عشاق سر گردان وفا نداد، ميذارينش وسط کِرپيت مى کشين زنده زنده آتيش ش ميزنين". بدبختى اينجاس که بيست سال با اين آهنگ مخ مارو زدن، يکى پا نشد بگه اين چه مزخرفيه که ميگى مردک ؟ فاحشه پول ميگيره، مى تونه بگه نه.اين "معشوق" مفتکى بايد به همه "وفا" کنه، نه هم نداره ! اين احترامى يه که تو به زن ميذارى ؟ بياييم پونزده تايى خدمت همشيره تون ؟ به اليزابت تايلور و بريژيت باردو که برسه دو ميليارد سال هم کافى نيس !". بابا بزرگ من هم نمى گفت نه !

"اگه من جاى خدا بودم با ليلى و معشوقه چنين و چنان ميکردم."

براى خودت مى کردى ! دکتر روان شناس هست، برو خودتو معالجه کن. اين چند خط رو ترجمه کنين به فرانسه، انگليسى يا آلمانى بدين يه روانشناس. تجويز بسترى شدن ميده. ننگ آوره براى گوينده، ننگ آور تره براى جمعى که مى شنوه و هيچى نميگه.

رد دموکراسى رو تو پرسوناژ هاى شکسپير ميشه ديد با روان شناسى درست : هيچ "خوب" ى بى عيب نيست و هر "بد" ى حق بيان و دفاع از آن ناحق رو داره. هاملت درستکاروشجاعه و..... مردد. شاه لير آلت دست ميشه و دلقک بى مقدار تنها کسى ست که سعى ميکنه به ش حقيقت رو بگه. هچ کس سياهِ سياه يا سپيدِ سپيد نيست. هارى پوتر سد در سد شکسپيريه. Valdemort دشمن هارى پوتر گاه چنان استدلال مى کنه که آدم ميمونه که نکنه اينه که راست ميگه. والدمور در هنگام شيرخورگى مى خواسته هارى پوتر رو با پدر ومادرش بکشه، اونها رو مى کشه، هارى پوتر رو نمى تونه ولى ردى رو پيشونى ش مى مونه که گاه افکار اون والدمور تو هارى پوتر حلول مى کنه. هارى پوتر از نوع حسين نيست، امکان کشش به بدى داره بايد با هاش مبارزه کنه. هارى پوتر واقعى و انسانى يه. انسان بدون هيچ هيچ هيچ بدى و کمبود و خطا و عيب، دروغه. تو تعزيه ها حسين مياد بگه که چه قدر خوب خوب خوبه و يزيد مياد بگه که چه قدر بد بد بده و چه قدر حسين خوب خوب خوبه. اينجا يزيد همون حرف حسين رو ميزنه. والدمور حرف خودشو ميزنه. تعزيه به ضرب تحميق و حقنه ى رژيم تحميل ميشه. کتاب هارى پوتر داره رکورد فروش سالانه ى انجيل رو مى شکنه.

مسعودعالمزاده/پاريس گفت...

۱۷ تير ۱۳۹۷ / ۹ ژوئيه دوهزار و هژده/مسعودعالمزاده/پاريس 3D

اينجاست که اين ارتجاع فرهنگ ما رو از تو پوسونده : حسين سپيدِ سپيدِ سپيدِ سپيدِه و يزيد سياهِ سياهِ سياهِ سياه.آيا يه بار تو سيزده سده کسى اومد بگه : "ميگن روز قيامت خدا آدما رو به نام مادرشون فرا ميخونه تا اگه حروم زاده بودن پيش معشر جن و انس شرمنده نشن.حسين جان چرا هزار بار به يزيد گفتى زانى ابن زانيه؟ گيرم مادرش فاحشه بوده که نبوده، به خودش چه؟ تو به يزيد چيزى رو خرده ميگيرى که خدا هم نه. فکر ميکنى کى هستى، خامنه اى؟ از کى تا حالا زنى که دختر رئيس قبايل مسيحى بنو کلب و شاعره ى بى نظير عرب بوده مياد بشه فاحشه؟ اگه بوده که گلى به گوشه ى جمال معاويه که اين "فاحشه" رو "نشونده" و پسرشو کرده امپراتور.اين معاويه چه جور فاحشه بازى يه که يک دهم حسن زن نگرفت و از پرتغال زير نگين ش بود تا مرز چين؟ اين فرشتگان آسمانى که در جنگ با عراق هزاربار به يارى جمبورى عسلامى اومدن(هى هى هى) چرا به يارى حسين نيامدن؟ اگه حسين پيروز شده بود با يزيد واهل بيت ش همان ميکرد که على با خوارج و بنى قريظه.برخورد يزيد با خانواده ى دشمنان شمشير به کف ش هزار بار انسانى تر بود تا برخورد على با بچه هاى يهوديان بنى قريظه که لخت شان مى کردن تا اگر موهاى زهار داشتن درجا گردن بزنن وگرنه روانه ى بازار برده فروشى.برخورد يزيد با دشمنانش از برخورد على با دوستان معترض ش انسانى تر بود که بى سلاح، در حالت نشسته به شون حمله کردن و با نامردى قتل عام شون کردن.يزيد خرج خاندان حسين و بازماندگان کربلا را تا آخر عمر داد و بااحترام روانه شون کرد.اونام گرفتن و نگفتن نه .پرداخت غرامت نبود.لطف از نوع شاهانه بود.خود حسين رو کشت خبرى نشد بقيه شونم ميتونست بکشه.مانوى ها تو ايران قتل عام شدن ولى از اروپا تا چين متون مانوى هست.اين چه "نهضت"ى بود که تا سه قرن تقريبن هيچ ردى ازش نيست؟ خداى نبوده پدر اون راهب مسيحى رو بيامرزه که چند خطى نوشته همين و بس.اين چه زين العابدين بيمارى ست که هشتاد سال عمر کرد؟

مسعودعالمزاده/پاريس گفت...

۱۷ تير ۱۳۹۷ / ۹ ژوئيه دوهزار و هژده/مسعودعالمزاده/پاريس 3E

اين چه جنگجويى ه که خانواده شو هم با خودش مياره وسط ميدون؟ اين چه امام و رهبريه تا اين حد خام که با يه نامه پا ميشه مياد يه راست بره تو دارالخلافه؟ پيش از نبرد آخر، چرا بجاى دادن يه پيام، يه سخن رانى و گذاشتن ردى در تاريخ رفت دنبال نوره کشى چون حوريان بهشتى از پشم و پيلى خوششون نمياد؟ اگه آب براى خوردن کودک شيرخوار نبود چرا براى نوره کشى بود؟ با اينکه اينا شورشى مسلح بودن، شب قبل از عاشورا، لشگريان يزيد گذاشتن تا هرکى ميخاد بتونه در بره.خود حسين ميخواست بره نتونست چون با اهل و عيال و خدم و حشم آمده بود.على فرستاد تا فرسنگ ها دنبال خوارج برن و نيم کش هاشونو هم تمام کش کنن با اون که بيشترشون نه سلاح داشتن نه انگيزه ى شورش و کشتن.آيا در دوران معاويه و يزيد مردم ما بيشتر / کمتر يا به همان ميزان کشته شدن و خراج دادن که در زمان على؟ اگه فرقى نبوده بقيه ش به ما چه؟ چرا؟ آيا؟ چرا؟ آيا؟"
پاسخ : دروغ، دروغ، دروغ.بـسـه دروغ !


و دست آخر هم کتاب Les limites de l'interprétationاز Umberto Eco رو توصيه مى کنم براى تحليل و درک بهتر اخبار و اطلاعات.براى آنکه از کوزه چيزى برون نتراود که در او نيست.و نيز کتاب Le rire (خنده) از Henri Bergson براى درک طنز.دو کتاب تئوريک براى کاربرد عمليک ! پيروز باشى !

http://atelier.de.philo.free.fr/eBook_BERGSON_Le_rire.pdf

ناشناس گفت...

سلام عزیز
خیلی خیلی زحمت کشیدی و سپاسگزارم از متن بسیار عالی و پربار شما . بهره بردم .