عاشقانه بی پروای عریان
اسماعیل وفا یغمایی
خواهم که توفانم کنی خواهم که توفانت کنم
خواهم که عریانم کنی خواهم که عریانت کنم
دردم تویی دردت منم درمان تویی درمان منم
وقت است درمانم کنی وقت است درمانت کنم
من در تو افشان تو به من افشان چو هذیان ای خوشا
خود را به سر تا پای تو افشان چو هذیانت کنم
در هم وزان دیوانه سان از نوک پا تا فرق سر
وز گیسوی آشفته ات قصد دو چشمانت کنم
در کف گرفته قلب حود رو سوی مژگانت مگر
دل را فدای سایههای تیر مژگانت کنم
از چشمها بر گونه ها وز گونه ها سوی لبان
بعد از هزاران بوسه رو سوی زنخدانت کنم
تو میوزی بر پیکرم در غارت آنکو مراست
من رو به گردن شانه ها رو سوی بستانت کنم
زآن سیب ها کادم گزید ! شد رانده تا باغ بهشت
من می گزم خود را روان طرف گلستانت کنم
از سیب ها تا این بهشت با بوسه ها راهی نبود
زینجا وزان خود را سوی گنج سلیمانت کنم
هردو وزان هر دو دوان از هم نهان در هم عیان
جسمیم اما نک ببین جانم کنی جانت کنم
بستر اگر چه نیم گرم از ما نشانی نی بر آن
آن به که تا روز ابد پنهان پنهانت کنم
گویی «وفا» اندرکجا؟گویم ترا چون یک غزل
بسرایمت در جان خود آذین دیوانت کنم
بیست و دوم تیرماه۱۴۰۴

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر