«در کنار شیر، زیر سایۀ خورشید»
آنکه شرمش هست
تا گیرد درفش جاودان میهن جاوید را
بر دوش
دست کم باید ندرّد چرم آن
با تیغ یا نشتر
گر شرف دارد به جان و گر خرد در سر؛
آنکه می رنجد ز نور و تابش خورشید
گو ببندد چشم
یا نشیند گوشه ای
درسایۀ بیدی، لب جویی
ستاند جام
دست کم باید نگیرد کینه اندر دل
تا نینداید به گل خورشید رخشان را؛
و آنکه می ترسد
ببیند سولت شیر ژیان
در پهنه میدان،
گو نشیند گوشه ای آرام
فارغ از اندیشه و اندوه
در کنار ساحل امنی بگیرد کام
دست کم باید نگیرد بر سر شیر ژیان
شمشیر یا خنجر
گر به جان دارد شرف یا گر خرد در سر؛
آن که می ترسد نشیند زیر این پرچم
در کنار شیر و اندر سایۀ خورشید
یا از آن پیچد دلش درغم
و آنکه می مولد بگوید: جاودان ایران،
زنده و پاینده بادا میهن شیران
هان و هان، یاران
هان و هان، یاران بگوییدش
هان و هان با مهربانی ها بگویدش:
ای تنت در تندرستی و دلت شادان
باد بختت روز و شب فرخنده و تابان
ای خرد اندر سرت رخشنده و رخشان
های مستیز اینچنین با مهر نورافشان
با صف شیران
با ایرانی و ایران
های ای دارنده اندیشه، ای بخرد،
دشمنی تا کی؟
کینه های مانده اندر سینه ها تا چند؟
کینه های مرده و اندیشه های تلخ.
وقت آن آمد که بزداییم از دل
کینۀ دیرین
تا که دیگر بار بنشانیم
اندر میهن جاوید
آن درخت مهربانی،دوستی
اندیشۀ شیرین
( الف. ارجمند/ایرج)
درفش شیروخورشید نشان
به نام خداوند خورشید و شیر
خداوند ایرانیان دلیر
خداوند شادی و دلدادگی
خدای خرد، مِهر و آزادگی
خدای درفش درفشان ما
از ایران زمین است و فرهنگ ماست
چنانچون که گویندۀ داستان
چنین گفته در نامۀ باستان
«بر و بازوی شیر و خورشید روی
دل پهلوان دست شمشیر جوی»
خردمند زین گفته دلتنگ نیست
ابا خرده گیران مرا جنگ نیست
ز سبزی و سرخی و رنگ سپید
نمایان به هر سوی نور امید
ز خورشید او بَردَمَد خرّمی
که دانا نپیچد ز مِهرش دمی
درفشان کند پشت شیر ژیان
نماد دلیران، نمود یلان
بُوَد خنجرش، خنجر دادِ مهر
کزو رام گردد زمین و سپهر
نشانش چو مُهری است بر جان مان
تو گویی که دارد ز جان ها نشان
نشانی درفشان که روز نوَرد
چو کاوه به بازو زند رهنورد
سه رنگش درخشاد و جاوید باد
بوَد در دلش شیر و خورشید شاد
ز شادی او خاک ایران زمین
بماناد فرخنده و بافرین
(الف.ارجمند/ارج)
ا
همدلی و همرهی
این وطن مردی دگر خواهد که برخیزد به پا
تا کُند زنجیر را از گردن میهن جدا
کاوه مانندی که برگیرد درفش کاویان
یا فریدونی که در بند آورد ضحاک را
اوست آن شهزادۀ آزادۀ ایران زمین
در کنارش بخردانی راستین و پارسا
اهل حکمت چون فروغی،همچو داور اهل داد
گفته ام پنهان و می گویم کنون اندر ملا
رادمردانی که معبدشان بوَد ایران زمین
چون کیانِ بینش و دانش، وفا و آریا
از دلاور بخردان سخت کوش اندر وطن
تا بزرگانی چنانچون طاهری، نوری علا
رو به میهن، دل به میهن داد باید جملگی
دست در دست امید مردم و ایران، رضا
سقوط بهمن (در هفت پرده)
پرده ی نخست
در هزار و سیصد و پنجاه و هفت عینی از شعر و شعورِ ما برفت
عقل ها را شور و شیدایی ربود آبرو بر تخت رسوایی غنود
شور ما شورید بر اندیشه مان تیشه می برید شاخ و ریشه مان
کینه می جوشید اندر سینه ها سینه ها مسحور و مستِ کینه ها
کینه چشمِ عقلِ ما را کور کرد از رهِ انصاف ما را دور کر
در خیالِ ما شبِ ما روز شد نور بر شامِ سیه پیروز شد
پس به روشنفکر کردیم اقتدا زان طرف بر عالِمِ دینِ خدا
بینشِ ما وِردِ شیطانِ لعین دانشِ ما جزوه هایی از لنین
سمبلِ اندیشه هامان ریش بود یا هرآنکس را که سبلت بیش بود
گوییا عقل و خرد زیرِ لب است یا توگویی لا به لای شارب است
پرده ی دوم
مَردِ روشنفکر : آزادی نبود هیچ امّیدی به آبادی نبود
شهر ویران بود وعامل شاه بود ظلم در سرتاسرِ درگاه بود
روزِ ما از شامِ ما تاریک تر ناجوانمردی، شقاوت نیک تر
این یکی با آن یکی درگیر بود خشم شمشیر و تفنگ و تیر بود
حاصلِ کار همه بر باد رفت کوششِ ما، رنجِ ما از یاد رفت
هرکسی داند که ایران سترک بوده زیر یوغ شیطان بزرگ
جامه وحدت به خود بربافتیم زین همه ذلت رهایی یافتیم
مَردِ عامی : ما نوایی داشتیم گه گهی حال و هوایی داشتیم
در شبِ تاریک نوری نیز بود ناتوان بودیم و زوری نیز بود
گر جهنم بود، بادی می وزید گوش اگر کر بود، دادی می شنید
نانوا بد بود اگر، نان بد نبود دین اگر بد بود، ایمان بد نبود
درگلستان خاربُد، گل نیز هم پایکوبی از پسِ مُل نیز هم
اسبِ همت بود و نیرو و توان مهربانی بود و یارِ مهربان
اسب اگر لنگان، ولی می تاختیم زخمه گر زخمی، گهی بنواختیم
نغمه ی سنتور و چنگ و تار بود شوشک و قانون و موسیقار بود
پایکوبی بود و آوای سه رود ارغنون بود و جلاجل بود و عود
خرده ی ذوقی که شعری می شناخت تنبک و چنگ و چغانه می نواخت
بند و زندان بهرِ اهلِ رزم بود نه برای آن که اهل بزم بود
شعروعشق و معرفت بیدار بود هرکسی در گوشه ای در کار بود
سفره مان عالی نه، خالی هم نبود حسرتِ زیلو و قالی هم نبود
نه صفِ بنزین و نفت و گاز بود نه صفِ مرغ و خروس و غاز بود
ابرو باران بود و دریا بود و رود کوه و جنگل، دشت و صحرا نیز بود
رودِ ما ماهی و ماهی رود داشت کوششِ ما گه زیان گه سود داشت
در جهان هم اعتباری داشتیم در تجارت کسب و کاری داشتیم
لندن و پاریس یک رویا نبود چون کسی را حاجتِ ویزا نبود
اینک اما اعتبارِ ما شکست کشتی پیروزِ ما بر گِل نشست
جملگی،پیروجوان، شد آس و پاس آرزومان کوچه های کاراکاس
چون که محرومیم از برجِ ایفل شاد می گردیم از سیرِ سیشِل
میکرونزی هست گردشگاهِ ما لائوس و زیمباوه است و ساموآ
جای برلین و رمِ ایتالیا مقصدِ ما ساحلِ آنتالیا
بس که دوریم از نگارِ پیکاسو خواب می بینیم بورکینافاسو
پرده ی سوم
راد مردان را بگو رادی چه شد؟ قول های خوب و آزادی چه شد؟
دینتان گر نیست، گو آزرم چه ؟ معرفت، عقل و شعور و شرم چه؟
هرچه ما آن روز لعنت کرده ایم بی گمان کفرانِ نعمت کرده ایم
ما خطا کردیم و شهری سوختیم کینه ها در سینه ها افروختیم
دی گذشته است و کنون هم بگذرد برگذشته بنگرد اهلِ خرد
دفترِ تاریخِ ما آیینه ایست جمله می دانید در آیینه چیست
راویان این را روایت می کنند بهرِ فرزندان حکایت می کنند
ما چه ها کردیم بر آیندگان یا چه ها دیدیم از سود و زیان
دیگران رفتند و ما هم می رویم درحکایت ها روایت می شویم
کاین وطن ویرانه شد با دست ما آفرین بادا به ناز شست ما
پرده ی چهارم
رفت آمریکا و روس ارباب شد باغِ روشنفکرِ ما شاداب شد
اسبِ شادی را کنون زین می نهد بوسه بر پوتینِ پوتین می نهد
هیچش آیا از گذشته یاد هست؟ ساغرِ مستی او آیا شکست؟
تارِ مویی از سبیلش کاسته ؟ از رگِ غیرت، یکی برخاسته؟
از زبانِ اهلِ دین آهی دمید؟ گوشِ هوشِ او نوایی را شنید؟
اندکی شرم و حیا در چشم داشت؟ آیه ای، چیزی ورا در خشم داشت؟
دیده های اهلِ بینش می شناخت؟ زخمه ی اهلِ بصیرت می نواخت؟
نَک قسم پیداست از دُمِّ خروس چون وطن در چنگلِ چین است و روس
جمله مان بازیچه ی ارباب ها بهرِ ما بینند هردَم خواب ها
روز و شب گسترده بینی دام را یا به خود مشغول بین اقوام را
شیرها درخواب و خوکان می چرند ما به هم درگیر و آنان می برند
گازِ ما را می برد چین و قطر نفتِ ما آن سوی دریا دربه در
حرص دارد گرگِ لنگِ ترکیه بهرِ غارت، همچو چین و روسیه
ظرفِ ما چینی و چین اربابِ ما مالکِ کوه و کویر و آبِ ما
روس دارد گوییا دایم ویار ازبرای دانه های خاویار
زیر دریا ، روی دریا روسی است کوه و جنگل، دشت و صحرا روسی است
چشمه و آب و هواها روسی است در نفس هامان صدا ها روسی است
نه فقط دریای قزوین مال اوست تا خلیجِ فارس از اموال اوست
روحِ ما چینی و روسی جسم و تن قبله ی ما هست مسکو و پکن
پرده ی پنجم
آن که چون شیری جوانی می نمود نعره می زد، پهلوانی می نمود،
آن که می کرد آنچنان سینه سپر می نمودی دشمنان را در به در،
ازچه امروزش نمی بینی سوار ازچه عزمش نیست چون اسفندیار
هیچ جمشیدی نمی گوید ز فر هیچ افریدون نمی جوید مَفر
کاوه ای گرزی نمی سازد چرا رستمی رخشی نمی تازد چرا
هیچ سیمرغی نمی پرّد به پیش هیچ زالی را نمی بینی پریش
هیچ مظلومی نمی پوشد بنفش هیچ گیوی نیست در دستش درفش
نیست کیخسرو که طرحی بفکند نیست بهزادی که بر رودی زند
آرشی تیری نمی گیرد به دست پای سوفاری نمی مالد به شست
ازچه بهرامی نمی جوید شکار ازچه نوشروان نبینی کامکار
آتشی از سینه ای جوشی نکرد یادِ سهراب و سیاووشی نکرد
گوییا خود پهلوانی مرده است شیرمردی و جوانی مرده است
پرده ششم
مردمانی اهلِ همّت بوده ایم صاحبِ تدبیر و فکرت بوده ایم
حاصلِ آن همت و تدبیر کو ؟ گر شکاری کرده ای، نخچیر کو؟
آهوی دامِ تو روباهِ ذلیل شیرِ تدبیرِ تو بیمار و علیل
ذرّه ی شوقی که در ما بود، مُرد خرده ی ذوقی که در ما بود، مُرد
ارغنون خاموش و قانون در سکوت اهلِ دین خوابند و شیطان در سجود
اهرمن برخلق سلطانی کند بهرِ یزدان، دیو قربانی کند
مردها نامرد و دارا شد گدا جشن ها غمگین و شادی در عزا
هم زنان پژمرده هم مردان اسیر هم جوان فرسوده هم بیمار، پیر
فقر در کشور امیری می کند جهل و نادانی، وزیری می کند
مهر تاریک است نزدِ مرد و زن مهرورزی دور شد از انجمن
عشق با حرص و هوس آمیخته آبروی عشق و عرفان ریخته
مردِ پتیاره دم از رادی زند مرد جاهل ، سازِ استادی زند
آن که دانشمند، شد خانه نشین بی سوادانِ مُزوّر، جانشین
نخبگان این سو و آن سو در به در بی پدر فرزند و مادر بی پسر
کشتگه خشکید وجنگل شد کویر رود بی آب است و ماهی شد اسیر
غنچه پژمرده است و خاری مانده است از گلستان شوره زاری مانده است
این همان چیزی است تا خود کِشته ایم این همان فرشی است تا خود رِشته ایم
کِشته ی خویش است و پنهان می کنیم رِشته ی خویش است و کِتمان می کنیم
خار می کاری تو، گندم ندروی ناسزا گویی، سزایی نشنوی
هرچه می کاری، یقین آن بدروی هرچه فرمایی، همان را بشنوی
پرده هفتم
ای وطن نامهربان گشتیم ما رنج بردی شادمان گشتیم ما
گوییا خوابند جمله مرد و زن هیچ یادی نیست از حب الوطن
کیست تا گوید که آزادی کجاست؟ ثروت ملی و آبادی کجاست؟
بوده های مملکت تاراج رفت ازدگر سو، ازبرای باج رفت
چشمه را خشکانده ایم و رود را مایه ها را خورده ایم و سود را
دیگر اکنون بحث کوه و رود نیست هیچکس در شهر اهل جود نیست
کشت بنمودیم تخمِ جنگ را تا تبه کردیم نام و ننگ را
بین عقل و عشق و ایمان جنگ شد نامِ فرهنگ و تمدن ننگ شد
هیچ کس با هیچ کس یکرنگ نیست هیچ دانا درپی فرهنگ نیست
یادِ فرهنگ و تمدن رخت بست حرمتِ ایران و ایرانی شکست
آن همه تاریخ و آیین و هنر رادمردی و فتوت، زیب و فر،
جملگی خود با وطن بر باد رفت آرزوها مُرد و روحِ شاد رفت
آتشی درخان و مان افروختیم وا وطن گویان، وطن را سوختیم
ارج ننهادیم دورانِ بِهی ریشه خشکاندیم از سروِ سَهی
اینچنین کردیم نسلی را فدا کشوری دادیم بر باد فنا
هان به سهو خویشتن اقرار کن زان سپس با اهرمن پیکار کن
خیز و راه پهلوانان پیش گیر سرزمینِ خویش از ناخویش گیر
ایرج ارجمند (ارج)(برای همه فرزندان به خاک و خون غلتیده ایران)
(ایرج ارجمند،دیماه 1404)
هان! این عزیز کیست؟
هان! این عزیز کیست
که خفته است بر زمین
با جامه ای سیاه
بی گور و بی کفن؟
هان! این عزیز کیست
که فرقش شکافته است
خون می چکد از او؛
آن دیگری که دو پایش شکسته است
آن سوی تر
که دو دستش ز تن جداست
آن سوی و سوی و سوی
آن دور و دور و دور
به هر گوشه و کران
دست است و پای و سر
چشم است خون فشان
خون است و خون و خون.
وین رود خون که روان است در وطن
از جان مرد و زن
از خون مردمان کدامین قبیله ای است؟
یا از کدام قوم
که از یاد رفته است؟
شاید که پارسی است
ولی از کدام شهر
از مرکز است؟ شمال است یا جنوب؟
از شرق یا ز غرب؟
شاید که گیلکی است
و شاید که مازنی
یا آذری و کرد و بلوچی است بر زمین
ولی از کدام ایل؟
کدامین مرام و دین؟
یا بختیاری است و یا گرجی و لکی
یا گالش است و دیلمی و تات و تالشی
ولی از کدام ایل؟
کدامین مرام و دین؟
قشقایی است و ارمنی و باسری و لُر
یا ترک و ترکمن
یا خوزی و عرب؟
بگو از کدام ایل؟
با من بگو ز کدامین قبیله ای است یا از کدام قوم؟
یا از کدام دین و مرام است و مذهب است؟
زرتشتی است و مسیحی و مانوی
بودایی و یهودی و مهری و ایزدی
شاید بهایی است و یا اهل یارسان
یا پیروی است ز آیین مُسلِمان
باشد در این میانه یکی نیز بی خدا
از دین و رسم و رسوم خدا جدا.
پس این عزیز کیست
که خوابیده بر زمین؟
دانی که کیست او؟
او از تبار من
او از تبار تو
هرچند خفته است
بی نام و بی نشان
او از تبار ماست
بی شکّ و بی گمان.
فریاد، هموطن!
آن شیر بی کفن
فرزند توست
فرزند من
که خفته است بر زمین
فرزند ماست که رفته است آسمان
فرزند همه مان
جگرگوشه میهن
فرزند ایران
(ایرج ارجمند،دیماه 1404)
گوهر ایرانی
(به یاد جان باختگان هواپیمای اوکراینی(عزیزان به خاک خفته)
و برای دلاوران دادخواه ایران زمین)/
الف ارجمند / دی ماه 1404
صد و هفتاد و شش گل گشت پرپر
که بس دشوار باشد کرد باور
بسا دل خون شد و بس دیده شد تر
به جورِ تیرِ ضحاکِ ستمگر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
اگر ایران گرفتارِ بلا شد
چنین درچنگِ دیوی مبتلا شد
وگر با موشکِ روسی فدا شد
امیدِ صد عزیز جان مادر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
وطن در چنگ روس و چین گرفتار
چنان چون بچه شیری چنگِ کفتار
مطیعِ امرِشان سرهنگ و سردار
همه بی شرم و بی وجدان و کافر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
اگربینی گلستان پژمریده
به گلشن جامه گلها دریده
بلا از ساقه تا ریشه رسیده
سراسر خشک یابی شاخه تر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
اگر مهرِوطن از یاد رفته
امید مردمان برباد رفته
ز دلها نغمه های شاد رفته
اگر افسرده بسیارند و بی مَر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
جوانان وطن بی کار گشتند
میان همردیفان خوار گشتند
عزیزان جمله بی مقدار گشتند
پسر معتاد شد، آواره دختر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
اگر در جسم ها جانی نباشد
به دلها مهر و ایمانی نباشد
ویا در سفره ها نانی نباشد
پدر رنجور و مادرها مکدّر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
وطن را خویشتن برباد دادیم
به دستِ لشکری شیاد دادیم
به قوم ظالم و جلاد دادیم
کنون دست پشیمانی است برسر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
اگر ویرانه شد کشور سراسر
ویا بی همدم و یار است و یاور
وگر ملای بی دینِ مزوّر
نترسد از سوال روز محشر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
اگر کشتند مردان و زنان را
به سُخره گر گرفتندی جهان را
ویا ارجی نمی دارند جان را
خورَد بر قلبِ میهن تیر و خنجر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
جوانان را به خون آغشته بینی
به پیش چشم خود گر کشته بینی
زکُشته هرکرانی پشته بینی
ستم بر مرد و زن بینی مکرر
یکی شو هموطن،بنمای گوهر
شهنشاه ایران، به شاهی برآی
بنه تاج بر سر به ایران درای
« دریغ است ایران که ویران شود»
لگد کوب اسب انیران شود
ز ایران برآمد غریو و خله
که باید همی کرد کشور یله
شنیدی ز هر شهر بانگ و خروش
چنانچون که آید پیام سروش
سروش خدایی همین مردمند
خداوند روی زمین مردمند
بده دست در دست هم میهنان
به مردم بپیوند، شاه جوان
به مردم بپیوند و بنمای چهر
بنا کن دگرباره آیین مهر
تو فرزند شاهی و زیبای گاه
نزیبد جدا گردد از گاه، شاه
چو شاهین و سیمرغ پر باز کن
به سوی دماوند پرواز کن
به زنجیر زن پای ضحاک را
ز پتیاره پالوده کن خاک را
ز کیخسرو بهزاد را وام گیر
در ایران فرود آی و آرام گیر
چو بهرام از شیر گرزن ستان
بزن گام چون گامِ شیر ژیان
بنه تاج برسر چو شاهان پیش
به میهن بیفروز خورشید خویش
به تخت شهی سکه بر نام زن
ه یاد نیا جام بر جام زن
برافروز دیهیم شاهنشهی
برافراز اندیشه های مهی
ره خسروان کهن پیش گیر
درفش کیان از بداندیش گیر
دگرباره این خانه آباد کن
به مردانگی، مردمان شاد کن
در ایران زمین تخم نیکی بکار
بنای بزرگی و رادی برآر
خردمند را ارج بسیار نِه
سزاوارمردم، سر کار نِه
به مردان دانا وزیری بده
به میهن پرستان امیری بده
فریدون منش باش و جمشید فر
چنانچون شما راست، والاگهر
« فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت او نیکوی
تو داد و دهش کن، فریدون توی »
ایرج ارجمند؛دیماه

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر