وقتی مدعیان سرنگونی، آینه را میشکنند: از «کینگ مجتبی» تا طلبکاری چهلوپنج ساله
هوشنگ رشدیه
در تاریخ سیاسی ایران گاهی متنهایی منتشر میشود که قرار است بیانیهای تاریخی باشند، اما ناخواسته به نوشتههایی تبدیل میشوند که خواننده را میان حیرت و لبخند تلخ سرگردان میکنند. سه پیامی که این روزها از سوی رهبر عقیدتی مجاهدین، «بانو» مریم رجوی و سخنگوی همیشگی سازمان منتشر شده، از همین جنس است؛ پیامهایی که به بهانهٔ انتخاب مجتبی خامنهای، پسر خامنهای و ولیفقیه خونآشام ساقط شده رژیم آخوندی نوشته شدهاند، اما به جای آنکه تیغ نقدشان متوجه دشمن اصلی
مردم ایران یعنی جمهوری اسلامی باشد، با نوعی فرصتطلبی بیمارگونه ــ که ظاهراً به ویژگی ثابت این زوج سیاسی تبدیل شده ــ ناگهان شاهزاده رضا پهلوی را هدف قرار دادهاند.در این پیامها با لحنی که بیشتر به طنز شباهت دارد تا تحلیل سیاسی، چنین القا میشود که گویا شاهزاده رضا پهلوی راه را برای ولیفقیه شدن مجتبی خامنهای صاف کرده و حالا هم شکست خورده و به آرزویش نرسیده است! استدلالی که اگر کسی آن را در کلاس منطق مطرح کند، احتمالاً استاد برای حفظ آبروی علم منطق ناچار میشود کلاس را تعطیل کند.
در روایت تازهای که از سوی این سه پیام ارائه شده، مشکل اصلی ایران نه ساختار قدرت جمهوری اسلامی است، نه شبکهٔ امنیتی و نظامی آن، نه بیت رهبری و نه سپاه. نه، مشکل اصلی ظاهراً شخصی است که سالهاست بیرون از ساختار قدرت جمهوری اسلامی درباره آینده ایران صحبت می کند و به سرنوشت و بهروزی ایران و ایرانی می اندیشد. به بیان دیگر، اگر این منطق را بپذیریم باید نتیجه بگیریم که مجتبی خامنهای پیش از آنکه از بیت پدرش الهام بگیرد، نخست سخنان شاهزاده را شنیده و سپس به فکر ولایت موروثی افتاده است. اگر چنین منطق درخشانی پذیرفته شود، شاید فردا بتوان ادعا کرد تورم هم نتیجهٔ سخنرانی یک اقتصاددان در خارج از کشور است.
اما ماجرا به همینجا ختم نمیشود. در منطق این زوج سیاسی ظاهراً مبارزه با جمهوری اسلامی نیز قواعد خاص خود را دارد. هر شهروند ایرانی اگر بخواهد علیه رژیم آخوندی مبارزه کند، ابتدا باید از این زوج تمامیتخواه اجازه بگیرد. باید نوشتهای کتبی با امضا و اثر انگشت ارائه دهد، همانگونه که سالها از اعضای نگونبخت خود گرفتهاند، و در آن تعهد بدهد: والله به پیر و پیغمبر نیتی جز به تخت نشاندن «خواهر مریم» ندارد. تنها در آن صورت است که مبارزهاش به رسمیت شناخته میشود؛ وگرنه هر کس که باشد فوراً برچسب آماده است: "عامل وزارت بدنام آخوندی".
این همان دستگاه فکری است که در آن جهان به دو بخش ساده تقسیم میشود: کسانی که با رهبری عقیدتی هستند و کسانی که حتماً مأمور دشمناند. در چنین فضایی حتی مخالفت با جمهوری اسلامی هم باید از فیلتر وفاداری به رهبری عبور کند.
در میان این همه شعار و خطابه، یک پرسش ساده همچنان بیپاسخ باقی مانده است؛ پرسشی که رهبر عقیدتی سازمان با مهارتی مثالزدنی از کنار آن عبور میکند. چهل و پنج سال است که این سازمان وعدهٔ سرنگونی رژیم آخوندی را میدهد. زمانی سه ماه دیگر، زمانی شش ماه دیگر، زمانی دو سال دیگر. تقویمها عوض شدهاند، نسلها عوض شدهاند، اما وعدهٔ "سرنگونی نزدیک" همچنان پابرجاست. اگر استراتژیها آنقدر دقیق و درخشان بودهاند که امروز اجازه میدهد دیگران را به شکست متهم کنند، چرا نتیجهٔ آن جز کشته شدن اعضا چیز دیگری نبوده است؟ چرا پس از این همه سال هنوز باید شاهد انتخاب جانشین خامنهای باشیم؟
چرا این پرسش ساده از خود رهبری پرسیده نمیشود؟ چرا آن را به گردن شاهزاده میاندازند؟
الحق و الانصاف باید گفت که در این عرصه، این زوج، گوی سبقت در وقاحت را از خمینی و خامنهای و بسیاری از آخوندهای حوزههای علمیه ربودهاند. اگر قرار باشد برای این میزان از طلبکاری و بیپاسخگویی مقامی تعیین شود، شاید شایستهترین عنوان همان «مرجعیت سیاسی در هنر فرافکنی» باشد.
اینجاست که باید گفت: "خود شکن، آینه شکستن خطاست".
شاید بد نباشد رهبر عقیدتی و "بانو"ی ایشان لحظهای در آینه نگاه کنند. شاید در آن آینه تصویری ببینند که شباهت عجیبی به همان چیزی دارد که سالهاست به دیگران نسبت میدهند: آمیزهای از خودشیفتگی سیاسی، قدرتطلبی و بیپاسخگویی.
این روش البته تازه نیست. از همان سالی که به اصطلاح "شورای ملی مقاومت"علم شد، هر کس کمترین زاویهای با رهبری پیدا کرد، ناگهان به مأمور دشمن تبدیل شد. برچسبزنی، تهمت و حذف سیاسی به سنتی پایدار تبدیل شد؛ سنتی که بیشتر به فرهنگ فرقهها شباهت دارد تا یک جنبش سیاسی مدعی آزادی.
خاطرهای نیز هست که بسیاری هنوز فراموش نکردهاند. پس از عملیات فروغ جاویدان ــ عملیاتی که آن همه جان شیفتهٔ آزادی را با خودخواهی و جاهطلبی رهبری به مسلخ خمینی فرستاد ــ در نشستی که قرار بود تحلیل شکست ارائه شود، رهبر سازمان با ژستی آمرانه و چوب دستی در دست به نقشهٔ ایران اشاره کرد و فریاد زد: "اینو میخوام… همش رو هم میخوام".
در آن جمله کوتاه شاید صادقانهترین اعتراف سیاسی نهفته بود. نه سخنی از انتخابات آزاد بود، نه از تنوع سیاسی، نه از حق انتخاب مردم؛ فقط یک خواستهٔ ساده و بیپرده: تمام قدرت.
در همان نشست نیز به جای پاسخگویی درباره آن فاجعه، باز هم تقصیر به گردن دیگران انداخته شد. گفته شد که نیروها باعث شکست شدند، چون در جبهه به فکر زن و شوهرهایشان بودهاند. این همان شیوهٔ دیرینه است: رهبری همیشه درست است؛ اگر شکست خوردیم، تقصیر دیگران است.
اگر کسی بخواهد همهٔ عملکردهای این سالیان سیاه را بنویسد، واقعاً مثنوی هفتاد من کاغذ میشود. اما تاریخ حافظهٔ بلندی دارد. روزی که جمهوری اسلامی سرنگون شود، فقط حاکمان امروز نخواهند بود که باید پاسخ بدهند. مدعیان رهبری اپوزیسیون نیز باید در برابر دادگاه تاریخ و مردم توضیح دهند که در این دهههای طولانی چه کردند، چرا وعدههایشان تحقق نیافت، و چرا هر پرسش سادهای را با برچسب و اتهام پاسخ دادند.
آن روز شاید روشن شود چه کسانی برای آزادی مردم ایران مبارزه کردند و چه کسانی بیشتر از هر چیز به همان نقشهای فکر میکردند که روزی با چوب دستی به آن اشاره کردند و گفتند: "همهاش را میخواهم".
https://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-125528.html
منبع:پژواک ایران
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر