دریچه زرد. اسماعیل وفا یغمائی

دریچه زرد. اسماعیل وفا یغمائی

افتاب خواهد دمید

افتاب خواهد دمید

مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند

. فراموش نکنیم کورش نماد آغاز تاریخ واقعی ایران در مقابل تاریخ جعلی آخوند و مذهب ساخته است. کورش نماد هویت واقعی ایرانی در دور دست تاریخ است. گرامی اش داریم.بیاد داشته باشیم و هرگز فراموش نکنیم :در شرایط بسیار خطیر کنونی در گام نخست و در حکومت ملایان و مذهب مجموع جامعه انسانی ایران،تمامیت ارضی ایران،و طبیعت ایران در سراسر ایران در تهاجم و نکبت حکومت آخوندها در خطر است. اختلافات را به کناری بگذاریم، نیروهایمان را در نخستین گام در راستای نجات این سه مجموعه هم جهت کنیم و به خطر اصلی بیندیشیم .

این است جهان ما در این لحظه

این است جهان ما در این لحظه
روی تابلو کلیک کنید

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی
تاریخ دوران باستانی ایران

۱۴۰۵ خرداد ۹, شنبه

سروده ها و ازسروده های تازه رها اخلاقی ......................چند سروده تازه. صفحه دوم

 


موجِ آخر 
میشود برپا که موجِ انقلاب 
ملّت و میهن رها از منجلاب



رهبری دارد رضایِ پهلوی

عدّه ای دشمن به وی نا همرهی

گر بباشند عاشقِ میهن چرا

وی نکرده همرهی تا صبح رها ؟!

خود «رضا» بارها بگفته این کلام

چونکه شیخ گشت واژگون، کارم تمام

انتخابات هست و خواستِ ملّتی

گر به سر عشقِ وطن، کن همّتی !

***

این رها کرده بگویم هموطن

ماجرایِ مرگِ شیخ، گوشت به من :

موجِ آخر در رهست، شمشیر و شید

خشمِ مردم غرّشِ شیر ست نوید

گرچه آرامش به ظاهر غالب ست

این نه آرامش، فضائی کاذب است

بنگرید شهر را، پر از خشم است و کین

ملّتی همچون که شیر است در کمین

منتظر تا لحظه ای آید بدست

تا دهد اینبار که شیخان را شکست

داده ایم ما بس هزاران «جانفدا»

نیست که این خونها ز جانِ ما جدا

جانیان با سیلیِ جهل و دروغ

چهرِ خود را ظاهراً سرخ پر فروغ

سیرکِ شبها خود همی گوید که حال

از سرِ وضعِ خراب داد قیل و قال

با پرستوها و لمپن ها به شهر

داد و فریادشان هوا، نیست هیچ خطر!؟

گر خطر نیست و که اوضاع روبه راست

پس چرا «آموشتبی» در ناکجاست ؟

یا چرا «رهبر» نگشته هم که چال

جملّه اینها خود بگوید وضع و حال

بیشرفها ، جملّه خود ترسیده اند

مثلِ موش در فاضلابها خفته اند

صادرات و واردات گشته بلوک

با رجزهاشان به دنیا گشته جوک

هر سحر از ترس برند «بالایِ دار»

لیک همی دانند که مائیم بی شمار

فکر نموده مردمان بردند ز یاد

«ماهِ دی» کشتند ز مردم بس زیاد

ملّتی آماده است بهرِ قیام

همچو شیرِ پرچمش تیغ از نیام

تیغ کشیده از نیام پشتش که شید

تا کَشد پائین که این «قومِ پلید»

در ره است بشنو که «موجِ انقلاب»

هرچه «با هم گشته» موج گیرد شتاب

باورم کن آنچه گفتم نیست شعار

شیخ که در پایانِ خط است ای «برار»

با دلایل بیشمار مرگشان عیان

ضدِّ شیخ بنگر «شرایط» هم «زمان»

شیخ و دینش محو شود با انقلاب

جایِ هر دو نی که گور، بل مستراب

هموطن یأس را مده دردل، به جنگ !!

دشمن از ترس است که بافد خود جفنگ

خود که داند مرگِ وی، خورده که مُهر

برلب بام است که آفتابش نه ظهر

جنگِ سرد است بینِ «چین و آمریکا»

این «رژیم» باید که گردد «کلّه پا»

موجِ آخر در رهست بشنو ز من

«عاشقانِ» خاکِ میهن «انجمن» !!!

راهِ چاره عاقبت «تیر و تفنگ»

«ملّت» از داخل تمام کرده که «جنگ»

ما به غربت جملّه باید «یک صدا»

تا کشیم بر خاکِ ذلّت این «خدا»*

ای «رها» کافیست تو استدلال مخواه

در رهست آن صبحِ روشن،یک نگاه


* خدای استبداد

رها اخلاقی

۲ خرداد ۲۵۸۵ ایرانی

۱۴۰۵

۲۳ ماه می ۲۰۲۶ میلادی

دمکراسی یعنی چه ؟

دمکراسی چه باشد، گو که معنی !

بگو ساده که فهم گردد به هر کی !

دمکراسی که یعنی هیچی ممنوع

کتاب خواندن نوشتن هرچه موضوع

رئیس جمهور، و یا شه را نواختن

علیه هر دوشان موضوع نوشتن

نه که توهین و فحش، بل «انتقادی»

اگر گردد چنین، تبریک و شادی

نگیرند فردی را جرمش مخالف

به عکس، وی را فضا داده مضاعف

نباشد یک اداره بهرِ سانسور

که مردم را بخواهد کر دو چشم کور

تمامِ گفته ها باشد که آزاد

همین باعث شود کشور که آباد

نگیرند گر کسی افشاگری کرد

که از ترسِ پلیس چهره شده زرد

زدن حرف از سیاست نی که تقصیر

به این نام هیچ کسی در بند و زنجیر

پلیس باشد حفاظِ امنِ مردم

بگیرد هر کسی را کرده بد جرم

پلیس در شهر نباشد خود رئیسی

که از ترس عدّه ای را چکمه لیسی

«پلیس مخفی» ضرورت دارد حتماً

که امنیت دهد هر شهر و برزن

نه که نامش دهد لرزه به اندام

چنین باشد، دمکراسی که ناکام

پلیس مخفی به دنبالِ تروریست

نه که در هر رهی، هی بازرسی ایست

بباشد امنیت در شهر و روستا

برای مرد و زن در دشت و صحرا

نترسد دختری تنها پیاده

چه در پارک باشدش یا رویِ جاده

تآتر و سینما در خدمتِ خلق

نه تبلیغی برای غرب، و یا شرق

همه خوانندگان خوانند ترانه

سیاسی،اجتماعی، عاشقانه

ز روزنامه مجلّه هرچه بیشتر

که تا عریان شود افکارِ بهتر

به استقلال بُوَند روزنامه ها حتم

که تا فرمانبری از دولت هم ختم

نباشد «پارتی بازی» گو که هیچ جا

و گرنه دزدی و رشوه که برپا

«سه قوه» مستقل خارج ز هم باد

به این شیوه ستم خشک گشته بنیاد

دمکراسی به این شیوه تکامل

عدالت میدهد این شیوه حتم گل

میانِ مردم و «حاکم» نه فرقی

به این شیوه که میهن کرد ترقی

شکایت کرده حتّی از مقامات

بدونِ ترس و لرز و یا مکافات

کَشند دادگاه رئیسِ مملکت را

اگر کرده خطائی را که حاشا

همه حقِّ مساوی را به قانون

به غیر از این، که باز بازداشت و زندون

ستم رشد می کند،حقّ گوشه زندان

هرآنچه دزد و زورگو گشته خندان

رئیسِ مملکت ثروتِ که عریان

نه در بانکهایِ خارج گشته پنهان

به رای ملّت هر تصمیم بگیرند

نه خانم آقایان بالا نشینند

بگیرند خود که تصمیم هرچه دلخواه

که تا ملّت نگشته هرگز آگاه

یکی بالا نشینان غرقِ ثروت

ولی مردم دچار فقرِ و ذلّت

نبینی ملّتی در فقر اسیرند

قلیلی عدّه از سیری بمیرند

نباید دین دخالت در سیاست

وگر نه مملکت باز در کثافت

هرآنکس دینِ خود را برده خانه

نه مخلوط در سیاست، با بهانه

مرامِ «زندگی ـ شخصی» به هر کس

به وی ربط دارد و ممنوع که باز رس

همه بیمه چه دارا و چه کم دار

دمکراسی به اینست، «مملکت دار» !!

همه آزادی و مسکن، و نانی

همین هست بهرِ مردم مژدگانی

دبستان و دبیرستان که رایگان

که گردد راهِ دانش راحت آسان

بباید جمع نمود «کنکورِ» دانش

نه که دانشجو را برده به چالش

رئیسِ مملکت هرگز نه چون بُت

وگرنه میشود پوتین و پولپوت

ویا گشته امامی همچو ملّا

به پایش تا کمر گشته که دو لّا

بباید او دهد پاسخ به ملّت

چنین باشد کنند ملّت حمایت

شود محبوب، عزیز چون هر دو چشمان

به راهش ملّتی آرند که ایمان

ز چپ تا راست و مّلی جملّه احزاب

کنند تبلیغ به آزادی و آداب

همه آزاد به هر شکلی که خواهند

به تا آنجا که دیگر را نبندند

أساسِ مملکت باشد که «قانون»

دمکراسی شود برپا چه آسون

هر از «بیست سال» تمامِ حاکمیت

به «رای» بگذاشته آیا هست رضایت ؟

اگر راضی بُوَند ملّت چه بهتر

و گرنه سیستمی تازه که از سر

چرا که نسلِ نو «دیدی» نوین است

به همراهش که ملّت هم عجین است

گرفته باز که «رای گیری» ز مردم

تمامِ حاکمیت رای رفراندم

اگر گردد چنین نورِ علیٰ نور

شود نابود به ایران ظلم و هر زور

دمکراسی همین است ای عزیزان

اگر گشته چنین، نعمت فراوان

نه فقری ماند و نی ظلم و زوری

بهشت یعنی که این، نی شرب و حوری

اگر کردم فراموش حرفِ حقّی

اضافه کرده بر این شعر ورقی

سپاسم از شما، آزادیخواهان

هر آنچه بِه، نویسید بهرِ ایران

که تا خشک گشته استبداد به این خاک

نه باز با تیر گلوله سینه ها چاک

و یا باز نخبه ها در بند و زندان

همه وحشت به ترس از دستِ آژان

مرا پوزش، کشید شعرم کمی طول

به این خاطر که «استبداد» یکی ست غول

«رها» دارد به دل این آرزو را

بر آورده کنند این شعرِ او را

به ایران بعدِ شیخِ بی شرافت

که این خاکِ اهورا پاک ز نکبت

ببینم مردمان را شادِ شادان

شود مهدِ دمکراسی که «ایران»

رها اخلاقی

۲۶ اردیبهشت ۲۵۸۵ ایرانی------ ۱۴۰۵

گِلهٔ ضحّاک از ایرانیان

من آن ضحّاکِ مار دوشم

تعجّب کرده خاموشم

مرا با« شیخ» مکن یکسان

کجا کُشتم چنین انسان ؟

«دو مار» بر دوشِ من یک تن

شده رسوا به شهر برزن

بدوشم‌ بوده یک جفت مار

بدوشِ «شیخ» که هست بسیار

به هر صبحدم خورَد این شیخ

چه مغزهایی که گرددسیر

چه بسیار مغزِ برنا پیر

نگردد شیخ که هرگز سیر

نگردند سیر بدان، هرگز

ز خون بین گونه ها قرمز

من از ناچاری کُشتم جان

اسیرِ آن دو مار زندان

فقط روزی دو برنا را

نکُشتم دخت، چو «نیکا» را

نکشتم من که مهسا را

نگارِ کُردِ زیبا را

خودِ شیخ سر ز پا مار ست

نه تنها مغز، که خونخوارست

خورَد دخت و پسر بچّه

به زندان مدرسه کوچه

کجا «ضحّاک» و «شیخ» یک نام ؟!

نخوردم مغز که گیرم کام

میانِ آن دو مار زندان

گروگان بوده من را جان

ولی آئینِ شیخ خونخوار

ز دست رفته نگه آمار

منِ ضحّاکِ بیچاره

نبوده ره فرار چاره

دو مار همچون که زندانبان

به هر دوشم ببود عریان

ولی شیخ نیست اسیرِ مار

مرامش هست که انسانخوار

جنایت کرده می دانم

ولی با شیخ نه همخوانم

کجا خوردم هزاران مغز ؟

دو روز همچون که شیخ آن طرز ؟

به ماهِ دی که منظورم

من هم ضحاک که رنجورم

خدایِ شیخ که «خون جنگ» است

چنین کشتار به من ننگ است

اگر «صد» ساله عمرم بود

بکردم دو جوان نابود

بگشته «سی و شش» هزار

ولی شیخ در «دو روز» این کار

که البته نکردم این

زمین را مملو از درد خین

منم از شیخ که می ترسم

ز خونخواریش به خود لرزم

جنایت کرده می دانم

برای جان، نه آرمانم

الا ایرانیان لعنت

نثارم کرده صد منّت

ولی با شیخ نکن یک سان

که شیخ ویران نمود ایران

نکردم من چنین کاری

و حتّی دشت زمین خواری

دو صد لعنت به اجدادم

اگر ایران به باد دادم

ایا ایرانیان انصاف

مرا افشا ولی شفاف

ز دستِ شیخ نگر ضحّاک

گلایه کرده بر این خاک

«رها»، حقّ درد این جلّاد

گلایه کرده، خواست امداد

چرا که شیخ بریزد خون

ز کارون تا بگو جیحون 


۲۳ اردیبهشت ۲۵۸۵ ایرانی

۱۴۰۵

۱۳ ماه می ۲۰۲۶ میلادی



دیکتاتور پروری

دمکراسی پروری

ملّتی باشد که دیکتاتور طلب

عاقبت انگشت دهان یا للعجب

گر شود حاکم بر آن خاک عادلی

گو که شه یا رأسِ جمهور عاقلی

می کند وی را خراب همچون «بتی»

بر تنش نقره طلا جای «کُتی»

بر سرش خورشید «و» یا تاجی طلا

بهرِ وی «قصر-خانه ای»، کاخی بپا

«شیخِ» بی شرم و حیا زین حرف جداست

وی که کارش حقّه و جهل و دعاست

از ازل آئینِ وی جهل و دروغ

دین و آئینش که ظلمت بی فروغ

میهنی را باشدش دسته گلی

کرده قبرستان امامِ قاتلی

الغرض گویم که من اصلِ سخن

بر تو پیرْ، برنا جوان هم مرد و زن

گر شود شخص عادلی حاکم به خاک

در دل و اندیشه اش صد فکرِ پاک

می کند وی را خراب در زیر چنین

خواهشاً با چشمِ عقل آنرا ببین:

روز و شب دست بوسی و صد حرفِ مفت

دست به سینه، نی که اندیشه چه «گفت»

میدهد دائم شعار از بهرِ وی

فکر نکرده می کند ره را که طی

نه که اندیشه کند یا انتقاد

دائماً بر وی فقط تو زنده باد

دشمنِ دانا بچسبد هم به این

تا بکوبد ملّتی را بر زمین

خصم بگیرد حاکمِ عاقل ز خلق

جایِ وی بیگانه ای در زرق و برق

ملّتی را مملو از عزّ در جهان

بس که تاریخی دراز اندر زمان

حاکمِ میهن چه جمهور یا که شه

گر قدم رفت در خطا وی را که ره

بایدش کرد انتقاد بی شرم خجل

نی به توهین، بل به حرمت جان و دل

هم به وی کرده که خدمت هم به خود

اینچنین گردد دمکراسی که مُد

می روند «ملّت» و« میهن» حتم جلو

آنچه می کارند همان سازند درو

نسلِ آینده شود خرسند ز او

باز نه چند نسلی به جنگ و گو مگو

گر کند ره بت پرستی کل خراب

نسلِ بعدی وی دهد لعنت جواب

ملّتی گر باشدش هشیار و تیز

بایدش آگه شود خود هم که نیز

بایدش از خانه حتم کرده شروع

تا کند خورشیدِ آزادی طلوع

کوچک و خورد و کلان با احترام

حقِّ گفتن هر نظر تا هر کلام

نه که «بابا» داده فرمان بر همه

مابقی فرمان بگوش با واهمه

بعد از آن در مدرسه اصل است و کار

نی که دائم چوب تر باز برقرار

با محبّت احترام آموزِگار

حرفِ شاگرد را کند گوش چون «برار»

دانش آموز نیز زند حرفش ز قلب

با معلّم، احترامش را که جلب

چه دمکراسی، ستم، دارد روش

همچو باد بر ملّتی گیرد وزش

گر دمکراسی بود، گردد بهار

گر که استبداد ،همه باغ گشته خار

هان حذر از بت پرستی هر زمان

نه دمکراسی فقط حرف بر زبان

لعنتِ تاریخ به من گر با غرض

گفتم آنچه خود به شعرم با مرض

آنچه گفتم از سرِ دلسوزی هست

از سرِ عشق بر وطن جانسوزی هست

غیر ازین باشد، تمامِ شعر خطاست

بر منِ گوینده صد لعنت رواست

آنچه که گفتم بُوَد بر عام و خاصّ

گر چنین نه، میدهم حتماً تقاص

من دمکراتم بگویم حرفِ خویش

نام «رها»، آزاده ام، قصدم نه نیش

رها اخلاقی

۲۳ اسفند ایرانی ۲۵۸۴

۱۴۰۴

۱۴ ماه مارس ۲۰۲۶ میلادی 


پنجاه و هفتی ننگ

پنجاه و هفتی ننگ به تو

همّت بکن پا را جلو

بودی چریکِ ضدِ شاه

اکنون به «بورژوازی» پناه

بودید که ضدْ امپِرْ، یالیست!؟

اکنون رفیق، نمره که بیست!

چرخاندهِ اکنون پیرهن

در پایِ «شیطان اهرمن»

منظور که «شیطانِ کبیر»

قبلا که بودید کارد پنیر !؟

کردید ترور با افتخار

اکنون ذلیل و خوار و عار

«شاه» بر شما داد حکمِ کم

کردید ولی بر وی ستم

«شاه» چون به دل «رحمی» بداشت؟

از حکمتان دائم بکاست

اکنون چرا با «شیخ» نه جنگ؟

از ترس رها کرده «تفنگ» ؟

شیخ می کُشد ای بز دلان؟

در بند و در شهر تند بی امان؟

ننگ و هزاران ننگ چریک

خاموش تفنگ،نی که شلیک

بنشسته در شهرِ فرنگ

اعلامیه مفت، حرف جفنگ

دم میزنید از حُریَّت

با غیرِ خود در ضدّیَت

هرکس کند یک انتقاد

مزدور که خوانیدش عِناد

کردید فرار خود از وطن

سهمِ «هواداران» کفن

آری «هوادار» گشت فدا

در بند و زندان بی صدا

گفتید که شش ماهه رجوع

در پایِ «بورژوازی» خضوع

ننگ بر شما و رزمتان

«شهزاده» گشته خصمتان؟

گوئی که «شیخ» از یاد برفت

ترسیده از وی سفت و سخت

بریده از خلق و وطن

دائم زنید لاف در سخن

ننگ بر شما و رسمتان

کو در عمل یک عزمتان ؟

من من فقط من من فقط!؟

بنموده اید جملّه سقط

بودید چریک در عهدِ شاه

اکنون که ملّت بی پناه

باید که چشمش آسمان

شاید رسد تیری کمان

از اسرائیل و آمریکا

ننگ بر شما،ننگ بر شما

ننگ بر شما باد ای چریک

خاموش تفنگها، نی که جیک

خود را صدا «آلترناتیو»

لاکن فرار از شیخِ دیو

در خارجه ضدّ «رضا»

شاد کرده شیخ، «آل عبا»

منظور «رضایِ پهلوی» ست

ملّت به دنبال که کیست؟

گشته امید ملّتی

وی را کنید حمایتی

گر عشقِ میهن در شماست

حتّی به «اندیشه» جداست

نیست در شما یک جرئتی

بر خود زده یک ضربتی

گیرید به خود یک انتقاد

جای که «مرده مرده» باد

یک جو اگر دارید شرف

نی سنگِ راه، باش بی طرف

کن کارِ خود بر ضدِّ شیخ

کاری نه شیخ از آن به کیف

هان ای چریکِ بی بخار

بس کن نشست، دائم شعار

با شیخ نیرد کن با تفنگ

رجعت به داخل بیدرنگ

پنجاه و هفتی خوابی تو؟

بیدار شو، کافی هست که «خَو*»!

دارید اگر عشق خانه را

ملت چرا بیگانه را ؟

فریاد زند ملّت کمک!

هست بر شما سیلی و چک

افسوس که خاموش گشته اید

با رنجِ «خلق» بیگانه اید

هر صبحدمان بالایِ دار

اعلام که شیخ با افتخار

من می کشم، خاموش جهان!

نی در نهان، بل در عیان

ننگ بر «ملل را سازمان»

بر جملّه عضوها، رأسِ آن

پنجاه و هفتی ها شما

کردید به مردم سخت جفا

من زین سبب گویم که ننگ

گشته که دلهاتان چو سنگ

ای رهبران بی خرد

جمله گرفتید نمره رد

بس کن «رها»، کافیست کلام

این قصّه ناگردد تمام .

در خانه گر بودش که کس

بشکسته می شد این قفس

خَو * : به زبان لری بختیاری یعنی خواب .

رها اخلاقی

۱۳ اردیبهشت ۲۰۲۵ ایرانی

۱۴۰۵

۳ ماه می ۲۰۲۶ میلاد

هیچ نظری موجود نیست: