دریچه زرد. اسماعیل وفا یغمائی

دریچه زرد. اسماعیل وفا یغمائی

افتاب خواهد دمید

افتاب خواهد دمید

مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند

. فراموش نکنیم کورش نماد آغاز تاریخ واقعی ایران در مقابل تاریخ جعلی آخوند و مذهب ساخته است. کورش نماد هویت واقعی ایرانی در دور دست تاریخ است. گرامی اش داریم.بیاد داشته باشیم و هرگز فراموش نکنیم :در شرایط بسیار خطیر کنونی در گام نخست و در حکومت ملایان و مذهب مجموع جامعه انسانی ایران،تمامیت ارضی ایران،و طبیعت ایران در سراسر ایران در تهاجم و نکبت حکومت آخوندها در خطر است. اختلافات را به کناری بگذاریم، نیروهایمان را در نخستین گام در راستای نجات این سه مجموعه هم جهت کنیم و به خطر اصلی بیندیشیم .

این است جهان ما در این لحظه

این است جهان ما در این لحظه
روی تابلو کلیک کنید

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی
تاریخ دوران باستانی ایران

۱۴۰۵ تیر ۲۹, دوشنبه

آرمان‌شهرهای شکست‌خورده اسلام سیاسی، مارکسیسم و رؤیای ناتمام آزادی در ایران هوشنگ رشدیه:

 

آرمان‌شهرهای شکست‌خورده

اسلام سیاسی، مارکسیسم و رؤیای ناتمام آزادی در ایران

هوشنگ رشدیه:

فهرست:

مقدمه

فصل اول: لنین؛ انقلابی که نخستین سنگ بنای دولت امنیتی را گذاشت

فصل دوم: استالین؛ هنگامی که انقلاب، فرزندان خود را بلعید

فصل سوم: قربانیان نامدار انقلاب؛ هنگامی که انقلاب، فرزندان خود را بلعید

فصل چهارم: مائو؛ انقلابی که می‌خواست انسان را از نو بیافریند

فصل پنجم: کوبا؛ انقلابی که در جست‌وجوی عدالت، آزادی را به زندان سپرد

فصل ششم: آرمان‌شهر سرخ؛ حزب توده و رؤیایی که از مسکو آغاز می‌شد

فصل هفتم: رؤیای تفنگ؛ چریک‌های فدایی خلق و انقلابی که از لوله اسلحه آغاز می‌شد

فصل هشتم: سازمان مجاهدین خلق؛ اسلام انقلابی؛ سازمانی میان آرمان و اقتدار

فصل نهم: اسلام سیاسی و روحانیت؛ از مخالفت با دولت مدرن تا استقرار جمهوری اسلامی

فصل پایانی: درس یک قرن؛ از آرمان‌شهرها تا دولت ملی


مقدمه

تاریخ را تنها فاتحان نمی‌نویسند؛ آرمان‌ها نیز آن را می‌نویسند. هر نسلی، پیش از آنکه برای آینده بجنگد، نخست تصویری از آینده در ذهن خود می‌سازد؛ تصویری که گاه آن را «مدینه فاضله»، «جامعه بی‌طبقه»، «حکومت اسلامی»، «دیکتاتوری پرولتاریا» یا «انسان نو» می‌نامد. اما ارزش هر آرمان، نه در زیبایی واژگانش، بلکه در سرنوشتی است که برای انسان رقم می‌زند.

از سال ۱۲۹۹، که نقطه آغاز دگرگونی‌های بزرگ در ایران معاصر به شمار می‌آید، تا سال ۱۳۰۴ که رضاشاه با رأی مجلس شورای ملی به پادشاهی رسید، کشوری که قرن‌ها زیر بار ضعف دولت مرکزی، نفوذ قدرت‌های خارجی، ملوک‌الطوایفی، ناامنی، بی‌سوادی، بیماری‌های فراگیر و فقر مزمن خم شده بود، به تدریج وارد مرحله‌ای تازه از تاریخ خود شد. در آن روزگار، بسیاری از مردم نه شهروند، بلکه رعیت به شمار می‌رفتند؛ نه دولت ملی به معنای مدرن آن وجود داشت و نه هویت ملی منسجم. هر خان و قدرت محلی در قلمرو خود حکم می‌راند و قانون، بیش از آنکه از دولت سرچشمه بگیرد، تابع اراده صاحبان قدرت بود.

رضاشاه در چنین فضایی پروژه‌ای را آغاز کرد که هدف آن ساختن دولتی نوین، ایجاد ارتش ملی، برقراری اقتدار حکومت مرکزی، گسترش آموزش، توسعه راه‌ها، بنیان‌گذاری نهادهای اداری و قضایی جدید و شکل دادن به مفهوم «دولت–ملت» در ایران بود. کمتر تاریخ‌نگاری در این تردید دارد که ایران در فاصله سال‌های ۱۳۰۴ تا ۱۳۲۰ از کشوری پراکنده و ناتوان، به دولتی با ساختارهای مدرن‌تر گام نهاد. این روند در دوران محمدرضاشاه نیز، با شتاب بیشتر در عرصه صنعت، آموزش، بهداشت، زیرساخت‌ها و حضور منطقه‌ای و بین‌المللی ادامه یافت.

اما هم‌زمان با این روند، مخالفانی نیز از نخستین سال‌های حکومت پهلوی شکل گرفتند؛ مخالفانی که اگرچه در مبانی فکری، آرمان‌ها و حتی دشمنی با یکدیگر اختلاف‌های عمیق داشتند، اما در مخالفت با حکومت پهلوی، به‌ویژه در دهه‌های پایانی، به نوعی همگرایی نانوشته رسیدند. روحانیان و جریان‌های اسلام‌گرا، حزب توده، سازمان‌ها و گروه‌های مارکسیست و مارکسیست–لنینیست، مائوئیست‌ها، سازمان‌های چریکی مجاهدین خلق و فدایی ها و بخش‌هایی از نیروهای ملی‌گرا، هر یک با زبان و ادبیات خاص خود، خواهان برچیدن نظام موجود بودند.

وجه مشترک این جریان‌ها، صرفاً مخالفت با حکومت نبود؛ هر یک در ذهن خود تصویری از ایران آینده داشتند؛ آرمان‌شهری که می‌پنداشتند پس از فروپاشی نظام موجود برپا خواهند کرد. برای گروهی، آن آرمان‌شهر در الگوی حکومت دینی و ولایت فقیه جست‌وجو می‌شد؛ برای گروهی دیگر، در اتحاد شوروی و دیکتاتوری پرولتاریا؛ برای برخی در چین مائو، برای برخی در کوبا، و برای گروه‌هایی دیگر در قرائتی ایدئولوژیک از اسلام انقلابی. همه از آزادی، عدالت و رهایی سخن می‌گفتند، اما هر یک آزادی را در چارچوب حقیقت انحصاری خود تعریف می‌کرد.

انقلاب ۱۳۵۷ سرانجام یکی از این آرمان‌ها را به قدرت رساند. جمهوری اسلامی نزدیک به پنج دهه است که بر ایران حکومت می‌کند و کارنامه آن در زمینه اعدام‌های گسترده، سرکوب آزادی‌های مدنی، زندان، شکنجه، تبعیض، فساد ساختاری، انزوای بین‌المللی و بحران‌های اقتصادی و اجتماعی، موضوع قضاوت مردم ایران و گزارش‌های فراوان نهادهای بین‌المللی بوده است. بسیاری از همان نیروهایی که در سرنگونی حکومت پیشین نقش داشتند، خود اندکی بعد قربانی همان ساختاری شدند که در شکل‌گیری آن سهم داشتند.

اما اینجا پرسشی بنیادین پیش روی تاریخ قرار می‌گیرد؛ پرسشی که کمتر با صراحت بدان پرداخته شده است:

اگر به جای اسلام‌گرایان، یکی از جریان‌های مارکسیست، مارکسیست–لنینیست، مائوئیست یا دیگر سازمان‌های انقلابی قدرت را در ایران به دست می‌گرفت، با تکیه بر مبانی ایدئولوژیک خود چه نوع نظام سیاسی بنا می‌کرد؟ آیا الگوهای مورد ستایش آنان، که در مسکو، پکن، هاوانا یا دیگر پایتخت‌های انقلاب آزموده شده بود، تصویری متفاوت از آزادی، حقوق بشر و حکومت قانون ارائه می‌داد؟ یا آنکه همان چرخه‌ای که در بسیاری از انقلاب‌های ایدئولوژیک قرن بیستم دیده شد، در ایران نیز می‌توانست تکرار شود؟

این مقاله قصد ندارد به این پرسش با فرضیه‌پردازی یا داوری انتزاعی پاسخ دهد. داور اصلی، خود تاریخ است. از همین رو، به جای حدس زدن اینکه اگر فلان جریان در ایران به قدرت می‌رسید چه می‌کرد، به سراغ کارنامه حکومت‌هایی می‌رویم که همین جریان‌ها آنها را الگو، الهام‌بخش یا آرمان‌شهر خود می‌دانستند. از روسیه لنین و استالین تا چین مائو، از کوبای کاسترو تا دیگر تجربه‌های حکومت‌های ایدئولوژیک، خواهیم دید که آزادی، حقوق بشر، تکثر سیاسی، استقلال قوه قضائیه، مطبوعات آزاد و کرامت انسان در این نظام‌ها چه سرنوشتی یافت.

زیرا اندیشه‌های سیاسی را نمی‌توان تنها با شعارهایشان سنجید؛ باید آنها را با محصول تاریخی‌شان داوری کرد. اگر آرمانی، هرجا که به قدرت رسیده، به استبداد، سرکوب، زندان و حذف مخالفان انجامیده باشد، دیگر نمی‌توان تنها به نام زیبای آن دل بست. تاریخ، آزمایشگاه اندیشه‌هاست و خون انسان‌ها، آخرین معیار داوری درباره آنها.

این نوشتار، دعوتی است به بازخوانی یکی از مهم‌ترین درس‌های قرن بیستم؛ اینکه آزادی، حقوق بشر، حاکمیت قانون و کرامت انسان، نه دستاورد طبیعی هر انقلاب، بلکه ثمره نهادهایی هستند که قدرت را محدود می‌کنند. هر آرمانی که خود را فراتر از قانون و حقیقت را در انحصار خویش بداند، دیر یا زود، هرچند با نام عدالت و رهایی، به همان جایی خواهد رسید که بسیاری از انقلاب‌های بزرگ تاریخ رسیدند: جایی که انسان، نخستین قربانی آرمان می‌شود.



فصل اول

لنین؛ انقلابی که نخستین سنگ بنای دولت امنیتی را گذاشت

انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در حافظه بسیاری از روشنفکران قرن بیستم با واژه‌هایی چون «عدالت»، «برابری» و «رهایی کارگران» پیوند خورده است. اما تاریخ، تنها با آرمان‌ها نوشته نمی‌شود؛ با پیامدها نیز نوشته می‌شود.

ولادیمیر ایلیچ لنین در اکتبر ۱۹۱۷ با وعده «نان، صلح و زمین» به قدرت رسید. میلیون‌ها روس که از جنگ جهانی اول، قحطی، استبداد تزاری و بی‌ثباتی دولت موقت به ستوه آمده بودند، انقلاب را راهی برای پایان دادن به رنج‌های خود می‌دیدند. اما تنها چند ماه پس از استقرار حکومت بلشویکی، روندی آغاز شد که بسیاری از مورخان آن را آغاز شکل‌گیری نخستین دولت تمامیت‌خواه قرن بیستم می‌دانند.

انحلال مجلس مؤسسان؛ نخستین شکست مردم‌سالاری

در نوامبر ۱۹۱۷ انتخابات مجلس مؤسسان برگزار شد. برخلاف انتظار بلشویک‌ها، حزب سوسیالیست انقلابی اکثریت کرسی‌ها را به دست آورد و بلشویک‌ها در اقلیت قرار گرفتند.

به جای پذیرش نتیجه انتخابات، دولت لنین در ژانویه ۱۹۱۸ مجلس را تنها پس از یک جلسه منحل کرد و استدلال نمود که «قدرت شوراها» (سویت‌ها) از پارلمان مشروع‌تر است. این اقدام از نگاه بسیاری از تاریخ‌پژوهان، پایان نخستین تجربه انتخاباتی فراگیر روسیه و آغاز حکومت تک‌حزبی بود.

چکا؛ تولد پلیس سیاسی مدرن

در دسامبر ۱۹۱۷، لنین سازمانی به نام چکا (کمیسیون فوق‌العاده مبارزه با ضدانقلاب و خرابکاری) را تأسیس کرد و ریاست آن را به فلیکس ژرژینسکی سپرد.

چکا اختیار گسترده‌ای برای بازداشت، مصادره اموال، زندانی کردن و حتی اعدام بدون طی فرایند عادی قضایی داشت. بسیاری از پژوهشگران، چکا را سرآغاز دستگاه‌های امنیتی بعدی شوروی، از جمله GPU، NKVD و در نهایت KGB می‌دانند.

»ترور سرخ«

در تابستان و پاییز ۱۹۱۸، پس از سوءقصد به جان لنین و تشدید جنگ داخلی، حکومت بلشویکی سیاستی را در پیش گرفت که به «ترور سرخ» شهرت یافت.

هدف اعلام‌شده، مقابله با «ضدانقلاب» بود، اما دامنه سرکوب به طیف گسترده‌ای از مخالفان، از جمله سوسیالیست‌های غیر بلشویک، روحانیون، اشراف، افسران سابق، روشنفکران و منتقدان نیز کشیده شد.

برآورد تعداد قربانیان در منابع مختلف متفاوت است و از ده‌ها هزار تا بیش از صد هزار نفر ذکر شده است؛ تفاوتی که ناشی از کمبود اسناد کامل و اختلاف روش‌های پژوهشی است. با این حال، درباره اصل وقوع این کارزار سرکوب، میان مورخان اجماع گسترده‌ای وجود دارد.

کرونشتات؛ هنگامی که انقلاب فرزندان خود را کشت

یکی از مهم‌ترین رویدادهای دوران لنین، سرکوب شورش کرونشتات در سال ۱۹۲۱ بود.

شورشیان، که بسیاری از آنان همان ملوانانی بودند که در انقلاب ۱۹۱۷ از حامیان بلشویک‌ها به شمار می‌رفتند، خواستار آزادی بیشتر برای شوراها، کاهش انحصار حزب، آزادی برخی زندانیان سیاسی و اصلاحات اقتصادی بودند.

دولت بلشویکی این شورش را تهدیدی علیه انقلاب دانست و آن را با نیروی نظامی سرکوب کرد. پس از سقوط کرونشتات، شمار زیادی از شورشیان کشته، اعدام یا زندانی شدند و بسیاری نیز به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده شدند. درباره ماهیت سیاسی این شورش میان مورخان اختلاف نظر وجود دارد؛ برخی آن را شورشی دموکراسی‌خواهانه و برخی دیگر حرکتی آمیخته با خطر بازگشت نیروهای ضدبلشویک ارزیابی کرده‌اند، اما اصل سرکوب خونین آن محل اختلاف نیست.

محدود شدن آزادی مطبوعات و احزاب

در فاصله کوتاهی پس از انقلاب، بسیاری از روزنامه‌های مستقل تعطیل شدند و احزاب رقیب یا ممنوع اعلام شدند یا امکان فعالیت مؤثر خود را از دست دادند. در عمل، حزب بلشویک به تنها نیروی سیاسی مسلط تبدیل شد و رقابت حزبی از میان رفت. این تمرکز قدرت، زمینه‌ای شد که بعدها استالین بر همان ساختار، نظامی بسیار سرکوبگرتر بنا کند.

آیا استالینیسم از دل لنینیسم بیرون آمد؟

این پرسش هنوز یکی از بحث‌برانگیزترین موضوعات تاریخ قرن بیستم است.

دو دیدگاه اصلی وجود دارد:

  • گروهی از مورخان معتقدند استالین از بسیاری جهات از میراث لنین فاصله گرفت و سرکوب را به ابعادی رساند که در دوره لنین سابقه نداشت.

  • در مقابل، گروهی دیگر استدلال می‌کنند که عناصر اصلی نظام تک‌حزبی، پلیس سیاسی، سرکوب مخالفان و تمرکز قدرت در دوره لنین پایه‌گذاری شد و استالین همان ساختار را به شکلی افراطی گسترش داد.

منابع فصل اول

  • Robert Service, Lenin: A Biography

  • Richard Pipes, The Russian Revolution

  • Orlando Figes, A People's Tragedy

  • Anne Applebaum, Gulag

  • Robert Conquest, The Great Terror



فصل دوم

استالین؛ هنگامی که انقلاب، فرزندان خود را بلعید

اگر لنین معمار نخستین بنای حکومت بلشویکی بود، استالین مهندس تبدیل آن بنا به یکی از گسترده‌ترین دولت‌های پلیسی تاریخ شد.

در سال ۱۹۲۴، پس از مرگ لنین، نبرد قدرت در حزب کمونیست آغاز شد. لئون تروتسکی، زینوویف، کامنف، بوخارین و دیگر رهبران انقلاب، هر یک خود را وارث مشروع انقلاب می‌دانستند.

اما مردی آرام، کم‌حرف و به ظاهر خاکستری، آرام‌آرام همه آنان را از صحنه کنار زد.

ژوزف استالین.

تاریخ، بعدها نشان داد که بزرگ‌ترین خطر برای یک انقلاب، گاه نه دشمنان بیرونی، بلکه تمرکز بی‌حد قدرت در درون آن است.

از «دیکتاتوری پرولتاریا» تا دیکتاتوری یک نفر

مارکس، در آثار خود، از «دیکتاتوری پرولتاریا» به‌عنوان مرحله‌ای گذرا در گذار به جامعه بی‌طبقه سخن گفته بود؛ مفهومی که موضوع تفسیرهای گوناگون بوده است. اما در عمل، در اتحاد شوروی، قدرت نه در دست طبقه کارگر، بلکه در دست حزب و سپس در حلقه‌ای بسیار محدود پیرامون استالین متمرکز شد.

در دهه ۱۹۳۰، حزب کمونیست دیگر عرصه رقابت اندیشه نبود؛ به ساختاری بدل شده بود که مخالفت در آن می‌توانست به زندان یا مرگ بینجامد.

مورخ بریتانیایی رابرت کانکوئست در The Great Terror این دوره را یکی از گسترده‌ترین پاکسازی‌های سیاسی تاریخ مدرن توصیف می‌کند.

دادگاه‌های نمایشی؛ عدالت در خدمت سیاست

بین سال‌های ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸، موجی از محاکمات مشهور موسوم به «دادگاه‌های مسکو» برگزار شد.

در این دادگاه‌ها، بسیاری از رهبران قدیمی انقلاب، از جمله زینوویف، کامنف و بوخارین، به اتهام‌هایی چون جاسوسی، خرابکاری و خیانت محاکمه شدند. بسیاری از پژوهشگران بر این باورند که اعتراف‌های متهمان تحت فشار، تهدید یا شکنجه اخذ شده بود.

اغلب آنان پس از محاکمه اعدام شدند.

امروز این دادگاه‌ها در ادبیات حقوقی، نمونه‌ای از «محاکمه نمایشی (Show Trial) » به شمار می‌روند.

پاکسازی بزرگ

استالین تنها به رهبران حزب بسنده نکرد.

ژنرال‌های ارتش سرخ، استادان دانشگاه، نویسندگان، مهندسان، کارگران، کشاورزان و حتی اعضای عادی حزب نیز در معرض بازداشت قرار گرفتند.

بر اساس پژوهش‌های تاریخی، در فاصله ۱۹۳۷ تا ۱۹۳۸ حدود ۱٫۵ میلیون نفر بازداشت شدند و صدها هزار نفر اعدام شدند. اسناد منتشرشده پس از فروپاشی اتحاد شوروی نشان می‌دهد که تنها در این دوره، بیش از ۶۸۰ هزار حکم اعدام توسط دستگاه امنیتی (NKVD) اجرا شد.

این ارقام بر پایه اسناد آرشیوی شوروی است و در میان پژوهشگران به‌طور گسترده مورد استناد قرار گرفته است.

منابع:

  • J. Arch Getty & Oleg Naumov, The Road to Terror

  • Oleg Khlevniuk, Stalin: New Biography of a Dictator

  • Robert Conquest, The Great Terror

گولاگ؛ امپراتوری اردوگاه‌های کار اجباری

یکی از مهم‌ترین ابزارهای حکومت استالین، شبکه اردوگاه‌های کار اجباری بود که با نام «گولاگ» شناخته می‌شود.

میلیون‌ها نفر به دلایل مختلف، از مخالفت سیاسی گرفته تا اتهام‌های اقتصادی یا حتی گزارش‌های بی‌اساس، به این اردوگاه‌ها فرستاده شدند.

زندانیان در شرایط بسیار سخت، در پروژه‌های عمرانی، معادن، جنگل‌ها و مناطق یخبندان سیبری کار می‌کردند.

مورخ آمریکایی آن اپلبام در کتاب مشهور Gulag: A History بر اساس اسناد آرشیوی نشان می‌دهد که میلیون‌ها نفر در این نظام زندانی شدند و شمار قابل توجهی بر اثر گرسنگی، بیماری، سرما و کار طاقت‌فرسا جان باختند.

کشاورزی اجباری و قحطی

استالین در اواخر دهه ۱۹۲۰ برنامه اشتراکی کردن کشاورزی را آغاز کرد.

کشاورزان مجبور شدند زمین و دام خود را به مزارع اشتراکی واگذار کنند.

مقاومت گسترده کشاورزان، همراه با سیاست‌های اقتصادی و شرایط اقلیمی، به قحطی‌های گسترده انجامید.

شدیدترین آنها در سال‌های ۱۹۳۲ تا ۱۹۳۳ در اوکراین رخ داد.

برآورد شمار قربانیان متفاوت است و از حدود ۳ تا بیش از ۵ میلیون نفر ذکر شده است.

درباره اینکه این قحطی مصداق «نسل‌کشی» بوده یا نه، میان پژوهشگران و دولت‌ها اختلاف نظر وجود دارد؛ اما درباره گستردگی فاجعه و مسئولیت سیاست‌های حکومت در تشدید آن، اجماع قابل توجهی وجود دارد.

منابع:

  • Anne Applebaum, Red Famine

  • Timothy Snyder, Bloodlands

  • Stephen Wheatcroft

پرستش شخصیت

در دوران استالین، رهبر حزب به شخصیتی فراتر از نقد تبدیل شد.

تبلیغات رسمی، از مدرسه تا روزنامه و هنر، پیوسته چهره‌ای قدسی از او می‌ساخت و با لقب‌هایی چون «پدر ملت‌ها» و «نابغه بزرگ»، شخصیتش را فراتر از نقد و پرسش می‌نشاند.

تصاویر او در مدارس، کارخانه‌ها و ادارات نصب می‌شد و هرگونه انتقاد می‌توانست به اتهام «دشمنی با خلق» بینجامد.

بسیاری از پژوهشگران این پدیده را یکی از نمونه‌های کلاسیک «کیش شخصیت» در حکومت‌های تمامیت‌خواه می‌دانند.

آیا همه این اقدامات به نام عدالت انجام شد؟

یکی از تراژدی‌های بزرگ تاریخ قرن بیستم آن است که بسیاری از این سیاست‌ها، نه با شعار استبداد، بلکه با شعار عدالت، برابری و دفاع از انقلاب توجیه شدند.

استالین همواره اعلام می‌کرد که دشمنان در کمین انقلاب‌اند و برای حفظ دستاوردهای آن باید سخت‌گیری کرد.

اما تجربه تاریخی نشان داد که هنگامی که هیچ نهاد مستقلی برای مهار قدرت وجود نداشته باشد، مرز میان «دفاع از انقلاب» و «سرکوب جامعه» به‌تدریج از میان می‌رود.

میراث

پس از مرگ استالین در سال ۱۹۵۳، نیکیتا خروشچف در سخنرانی مشهور سال ۱۹۵۶، بخش مهمی از جنایت‌ها و کیش شخصیت او را محکوم کرد.

همین سخنرانی نقطه آغاز فرآیندی بود که بعدها «استالین‌زدایی» نام گرفت.

اما آنچه از استالین در حافظه تاریخ باقی ماند، تنها یک نام نیست؛ بلکه هشداری است درباره اینکه چگونه تمرکز قدرت، حذف نهادهای مستقل، نابودی آزادی بیان و تقدیس رهبر می‌تواند آرمان‌های اولیه یک انقلاب را به حکومتی بدل کند که خود به یکی از بزرگ‌ترین ناقضان حقوق بشر در تاریخ معاصر تبدیل شود.

منابع فصل دوم

  • Robert Conquest, The Great Terror.

  • Anne Applebaum, Gulag: A History.

  • Oleg Khlevniuk, Stalin: New Biography of a Dictator.

  • Stephen Kotkin, Stalin.

  • J. Arch Getty & Oleg Naumov, The Road to Terror.

  • Timothy Snyder, Bloodlands: Europe Between Hitler and Stalin.


فصل سوم:

قربانیان نامدار انقلاب؛ هنگامی که انقلاب، فرزندان خود را بلعید

انقلاب‌ها معمولاً با این وعده آغاز می‌شوند که روشنایی را جایگزین تاریکی کنند.

اما هنگامی که قدرت، حقیقت را در انحصار خود می‌گیرد، نخستین کسانی که قربانی می‌شوند، نه دشمنان، بلکه بهترین فرزندان همان انقلاب‌اند.

تاریخ اتحاد شوروی شاید روشن‌ترین نمونه این تراژدی باشد.

در کمتر از دو دهه، کشوری که قرار بود بهشت روشنفکران و کارگران باشد، به جایی تبدیل شد که نویسنده از نوشتن می‌ترسید، شاعر از شعر گفتن، استاد از اندیشیدن، و حتی عضو حزب از زنده ماندن.

نیکلای گومیلیف (Nikolai Gumilev)

یکی از بزرگ‌ترین شاعران روسیه و همسر پیشین آنا آخماتووا.

او در سال ۱۹۲۱ به اتهام مشارکت در یک توطئه ضدبلشویکی دستگیر و تیرباران شد.

امروزه بسیاری از مورخان معتقدند شواهد کافی برای اثبات این اتهام وجود نداشت.

مرگ او آغاز موج گسترده سرکوب روشنفکران روسیه بود.

منبع:
Simon Sebag Montefiore, Stalin: The Court of the Red Tsar.

فانی کاپلان

زنی که متهم شد به لنین سوءقصد کرده است.

بدون محاکمه عادلانه اعدام شد.

واقعه سوءقصد به لنین بعدها به یکی از مهم‌ترین بهانه‌های آغاز «ترور سرخ» تبدیل شد.

اسقف بنیامین پتروگراد

رهبر کلیسای ارتدوکس روسیه.

در سال ۱۹۲۲ محاکمه و اعدام شد.

جرم اصلی او مخالفت با مصادره اموال کلیسا عنوان شد.

هزاران کشیش، استاد دانشگاه و روشنفکر

در سال ۱۹۲۲ حکومت لنین صدها استاد، فیلسوف، اقتصاددان و متفکر را با کشتی‌هایی که بعدها به «کشتی فیلسوفان» مشهور شد، از روسیه تبعید کرد.

افرادی مانند

  • نیکلای بردیایف

  • ایوان ایلین

  • سرگئی بولگاکف

از مشهورترین متفکران تبعید شده بودند.

این اقدام، آغاز مهاجرت بزرگ نخبگان روسیه محسوب می‌شود.

استالین؛ قتل نخبگان در مقیاسی بی‌سابقه

اگر لنین مخالفان را حذف کرد،

استالین حتی به یاران لنین نیز رحم نکرد.

نیکلای بوخارین

از بزرگ‌ترین نظریه‌پردازان مارکسیسم.

عضو دفتر سیاسی حزب.

دوست نزدیک لنین.

در دادگاه نمایشی سال ۱۹۳۸ پس از اعترافات اجباری اعدام شد.

استفن کوهن در زندگینامه مشهور او، بوخارین را یکی از درخشان‌ترین ذهن‌های مارکسیسم قرن بیستم می‌داند.

گریگوری زینوویف

از رهبران اصلی انقلاب اکتبر.

رئیس کمینترن.

در سال ۱۹۳۶ اعدام شد.

لو کامنف

از نزدیک‌ترین یاران لنین.

عضو نخستین دفتر سیاسی.

در همان دادگاه‌های نمایشی اعدام شد.

مارشال میخائیل توخاچفسکی

نابغه نظامی شوروی.

یکی از بزرگ‌ترین فرماندهان ارتش سرخ.

در سال ۱۹۳۷ به اتهام جاسوسی اعدام شد.

پس از فروپاشی شوروی اسناد نشان داد اتهامات او ساختگی بوده‌اند.

بسیاری از مورخان معتقدند حذف او یکی از دلایل ضعف اولیه ارتش شوروی در برابر حمله آلمان نازی بود.

وسولد مایرهولد

یکی از بزرگ‌ترین کارگردانان تئاتر جهان.

شکنجه شد.

اعتراف اجباری گرفتند.

در سال ۱۹۴۰ تیرباران شد.

اسحاق بابل

نویسنده بزرگ روس.

خالق مجموعه مشهور "سواره‌نظام سرخ".

پس از ماه‌ها شکنجه در ۱۹۴۰ اعدام شد.

سال‌ها بعد حکومت شوروی اعتراف کرد اتهامات او ساختگی بوده است.

اوسیپ ماندلشتام

یکی از بزرگ‌ترین شاعران روسیه.

تنها به دلیل سرودن شعری انتقادی درباره استالین بازداشت شد.

به اردوگاه کار اجباری فرستاده شد.

در سال ۱۹۳۸ در اردوگاه جان سپرد.

همسرش نادژدا ماندلشتام بعدها خاطرات مشهور Hope Against Hope را درباره این دوران نوشت.

آنا آخماتووا

هرچند اعدام نشد،

اما سال‌ها ممنوع‌القلم بود.

همسر سابقش اعدام شد.

پسرش بارها زندانی شد.

خودش تحت مراقبت دائمی پلیس مخفی قرار داشت.

شاهکار او، رکوئیم، یکی از دردناک‌ترین روایت‌های ادبی از استبداد استالینی است.

سرگئی واویلوف و نیکلای واویلوف

نیکلای واویلوف از بزرگ‌ترین دانشمندان کشاورزی جهان بود.

به علت مخالفت علمی با نظریات مورد حمایت استالین و تروفیم لیسنکو دستگیر شد.

در زندان بر اثر گرسنگی جان داد.

امروز بسیاری او را یکی از بزرگ‌ترین قربانیان دخالت ایدئولوژی در علم می‌دانند.

لئون تروتسکی

از رهبران اصلی انقلاب.

فرمانده ارتش سرخ.

پس از تبعید، در سال ۱۹۴۰ در مکزیک به دستور استالین توسط رامون مرکادر با ضربه کلنگ یخ‌شکن ترور شد.

ترور او نشان داد که بازوی دستگاه امنیتی شوروی حتی تا آن سوی اقیانوس اطلس نیز می‌رسید.

میلیون‌ها انسان گمنام

اما شاید بزرگ‌ترین تراژدی تاریخ شوروی این باشد که قربانیان اصلی، نامی در کتاب‌ها ندارند.

کشاورزانی که در اوکراین از گرسنگی مردند.

کارگرانی که در سیبری یخ زدند.

معلمانی که شبانه ناپدید شدند.

مهندسانی که تنها به دلیل گزارش یک همکار به گولاگ فرستاده شدند.

مادرانی که سال‌ها پشت درهای زندان تنها یک پرسش را تکرار می‌کردند:

"پسرم زنده است؟"

الکساندر سولژنیتسین، برنده جایزه نوبل ادبیات و خود از زندانیان گولاگ، در کتاب مجمع‌الجزایر گولاگ نوشت:

"مرز میان خیر و شر، از میان دولت‌ها یا طبقات نمی‌گذرد؛ از میان قلب هر انسان می‌گذرد".

این جمله شاید بهترین جمع‌بندی تجربه شوروی باشد. زیرا نشان می‌دهد هیچ آرمانی، هر اندازه بزرگ، اگر از نظارت قانون، آزادی اندیشه و حق نقد محروم شود، می‌تواند به ابزاری برای نابودی همان انسان‌هایی بدل شود که مدعی نجات آنان بوده است.

منابع فصل سوم

  • Robert Conquest, The Great Terror.

  • Anne Applebaum, Gulag: A History.

  • Orlando Figes, A People's Tragedy.

  • Stephen Kotkin, Stalin.

  • Simon Sebag Montefiore, Stalin: The Court of the Red Tsar.

  • Aleksandr Solzhenitsyn, The Gulag Archipelago.

  • Nadezhda Mandelstam, Hope Against Hope.



فصل چهارم

مائو؛ انقلابی که می‌خواست انسان را از نو بیافریند

در تاریخ سیاست، رهبرانی بسیار آمده‌اند که خواسته‌اند حکومت را دگرگون کنند؛ برخی در اندیشه اصلاح ساختارهای سیاسی بوده‌اند و برخی دیگر در سودای برهم زدن نظم کهن. اما کمتر کسی را می‌توان یافت که آرزویش تنها تغییر حکومت نباشد، بلکه بخواهد انسان را نیز از نو بسازد؛ حافظه‌اش را تغییر دهد، باورهایش را بازنویسی کند و گذشته‌اش را از او بگیرد تا جامعه‌ای تازه، با انسانی تازه، بر بنیاد ایدئولوژی خویش بنا کند.

مائو تسه‌تونگ از همین دسته بود.

او خود را صرفاً یک رهبر سیاسی نمی‌دید؛ خود را معمار تاریخ می‌پنداشت. در نگاه او، انقلاب با تصرف قدرت پایان نمی‌یافت، بلکه تازه آغاز می‌شد. انقلاب باید تا ژرفای ذهن و جان انسان نفوذ می‌کرد؛ خانواده، سنت، دین، فرهنگ، آموزش و حتی خاطره‌های جمعی باید زیر و رو می‌شدند تا «انسان نو» پدید آید. اما تجربه تاریخ نشان داد که هرگاه قدرت سیاسی در پی آفرینش انسان جدید برآید، نخستین چیزی که قربانی می‌شود، خودِ انسان است.

چینی که مائو در آن به قدرت رسید، کشوری بود زخم‌خورده. دهه‌ها جنگ داخلی، اشغال ژاپن، فساد حکومت کومینتانگ، فقر، بی‌سوادی و گرسنگی، میلیون‌ها نفر را به ستوه آورده بود. اکثریت مردم را دهقانانی تشکیل می‌دادند که در زمین‌هایی کار می‌کردند که مالک آن نبودند و بخش بزرگی از محصول خود را به مالکان می‌دادند. در چنین شرایطی، حزب کمونیست توانست خود را نماینده محرومان معرفی کند و امید به آینده‌ای عادلانه را در دل میلیون‌ها نفر زنده سازد.

مائو برخلاف مارکس، که انقلاب را بر دوش طبقه کارگر صنعتی می‌دید، دهقانان را نیروی اصلی دگرگونی جامعه می‌دانست. همین تفاوت، بعدها الهام‌بخش بسیاری از جنبش‌های چپ در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین شد و در میان برخی نیروهای چپ ایران نیز بازتاب یافت.

در سال ۱۹۴۹، پس از سال‌ها جنگ داخلی، نیروهای کمونیست وارد پکن شدند و جمهوری خلق چین اعلام موجودیت کرد. برای میلیون‌ها چینی، آن روزها نوید پایان جنگ، فقر و تحقیر ملی بود. مردم امیدوار بودند کشوری ساخته شود که در آن عدالت جای بی‌عدالتی را بگیرد و امنیت جای آشوب را. اما تاریخ بار دیگر نشان داد که میان آرمان و قدرت، فاصله‌ای است که اگر با قانون، آزادی و نهادهای مستقل پر نشود، می‌تواند به یکی از تلخ‌ترین فجایع بشری بینجامد.

یکی از نخستین برنامه‌های حکومت جدید، اصلاحات ارضی بود. در ظاهر، هدف آن تقسیم زمین میان دهقانان فقیر بود؛ اما این برنامه به سرعت به کارزار حذف فیزیکی مالکان و کسانی تبدیل شد که «فئودال» یا «دشمن خلق» خوانده می‌شدند. در روستاها دادگاه‌های موسوم به «دادگاه‌های خلق» برپا شد. متهمان در برابر انبوه مردم قرار می‌گرفتند، تحقیر می‌شدند و بسیاری از آنان بی‌آنکه از دادرسی عادلانه برخوردار باشند، به مرگ محکوم می‌شدند. دهقانان تشویق می‌شدند علیه همسایگان خود شهادت دهند و حتی نوجوانان را به مشارکت در این محاکم وامی‌داشتند تا به گفته رهبران حزب، «روحیه انقلابی» در آنان پرورش یابد. برآورد پژوهشگران از شمار قربانیان این دوره متفاوت است، اما اغلب میان یک تا دو میلیون نفر را ذکر کرده‌اند.

چند سال بعد، مائو سیاستی را آغاز کرد که در ظاهر نوید آزادی بیشتری می‌داد. او اعلام کرد: «بگذار صد گل بشکفد و صد مکتب با یکدیگر رقابت کنند.» نویسندگان، استادان دانشگاه، هنرمندان و روشنفکران تشویق شدند آزادانه دیدگاه‌های خود را بیان کنند و از عملکرد دولت انتقاد نمایند. بسیاری این سخنان را نشانه آغاز دورانی تازه دانستند. مقاله نوشتند، نامه فرستادند و از فساد اداری، سانسور، سوءمدیریت و تمرکز قدرت سخن گفتند.

اما این بهار آزادی، کوتاه‌تر از آن بود که کسی گمان می‌کرد.

به محض آنکه انتقادها گسترش یافت، حکومت مسیر خود را تغییر داد. مائو اعلام کرد که دشمنان انقلاب از فضای باز سوءاستفاده کرده‌اند و کارزار «مبارزه با راست‌گرایان» آغاز شد. صدها هزار نفر از استادان، نویسندگان، روزنامه‌نگاران و کارمندان دولت برکنار شدند، به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده شدند یا سال‌ها از فعالیت اجتماعی محروم ماندند. بسیاری دیگر نیز جان خود را از دست دادند. از آن پس، سکوت به زبان رسمی جامعه بدل شد و کمتر کسی جرئت کرد حقیقت را بر زبان آورد.

اما بزرگ‌ترین فاجعه هنوز در راه بود.

در سال ۱۹۵۸، مائو طرحی را آغاز کرد که «جهش بزرگ به پیش» نام گرفت. او وعده داده بود که چین ظرف چند سال از کشورهای صنعتی اروپا پیشی خواهد گرفت. این برنامه نه بر محاسبات اقتصادی، بلکه بر ایمان ایدئولوژیک استوار بود. زمین‌های کشاورزی در قالب کمون‌های عظیم سازماندهی شد، مالکیت خصوصی تقریباً از میان رفت و میلیون‌ها روستایی موظف شدند علاوه بر کشاورزی، در کوره‌های کوچک فولاد تولید کنند. مردم ابزار کشاورزی، قابلمه‌ها، درها و هر وسیله فلزی را ذوب کردند تا سهم خود را در «جهش صنعتی» ادا کنند؛ اما محصول این تلاش، آهنی بی‌کیفیت و بی‌مصرف بود و در مقابل، ابزار تولید کشاورزی نابود شد.

از سوی دیگر، مسئولان محلی که از مجازات می‌ترسیدند، آمارهای غیرواقعی از میزان برداشت محصولات کشاورزی به پکن گزارش می‌کردند. دولت نیز بر پایه همین گزارش‌های ساختگی، غلات را از روستاها جمع‌آوری و حتی بخشی از آن را صادر می‌کرد. انبارهای دولتی پر بود، اما روستاها خالی از نان.

در بسیاری از مناطق، خانواده‌ها برای زنده ماندن به خوردن علف، پوست درخت، ریشه گیاهان و هر آنچه یافت می‌شد روی آوردند. گزارش‌های مستندی نیز از آدم‌خواری در برخی استان‌ها ثبت شده است؛ رخدادهایی که نه نتیجه خشکسالی، بلکه پیامد مستقیم سیاست‌های حکومتی، پنهان کردن حقیقت و سرکوب هر صدای هشداردهنده بود. مورخ هلندی فرانک دیکوتر، بر پایه اسناد حزب کمونیست چین، این دوره را یکی از بزرگ‌ترین فجایع ساخته دست انسان توصیف کرده است. پژوهشگران شمار قربانیان را میان پانزده تا چهل و پنج میلیون نفر برآورد می‌کنند؛ اختلاف در آمار وجود دارد، اما درباره ابعاد فاجعه تردیدی نیست.

گویی این همه برای مائو کافی نبود.

در سال ۱۹۶۶، او کشور را وارد مرحله‌ای کرد که «انقلاب فرهنگی» نام گرفت. این بار هدف، نه اقتصاد، بلکه فرهنگ، آموزش، حافظه تاریخی و هویت جامعه بود. مائو اعلام کرد که جوانان باید علیه «چهار کهنه» ـ اندیشه کهنه، فرهنگ کهنه، سنت‌های کهنه و عادت‌های کهنه ـ برخیزند. میلیون‌ها دانش‌آموز و دانشجو، با بازوبندهای سرخ، به خیابان‌ها آمدند و «گاردهای سرخ» را تشکیل دادند.

آنچه در پی آمد، یکی از تلخ‌ترین فصل‌های تاریخ فرهنگی بشر بود. استادان دانشگاه در میدان‌های شهر تحقیر شدند؛ نویسندگان، شاعران، پزشکان، مهندسان و هنرمندان به عنوان «دشمن خلق» مورد ضرب و شتم قرار گرفتند یا به روستاها و اردوگاه‌های کار اجباری تبعید شدند. هزاران معبد، کتابخانه، نسخه خطی، اثر هنری و بنای تاریخی نابود شد. دانشگاه‌ها برای سال‌ها تعطیل شدند و نسلی کامل از آموزش عالی محروم ماند. حتی در درون خانواده‌ها نیز اعتماد از میان رفت؛ فرزندان، والدین خود را به حزب گزارش می‌کردند و همکاران از یکدیگر هراس داشتند. انقلابی که قرار بود انسان را آزاد کند، جامعه‌ای ساخت که در آن حتی اندیشیدن نیز می‌توانست جرم باشد.

در تمام این سال‌ها، دستگاه تبلیغاتی حکومت، از مدرسه و دانشگاه گرفته تا روزنامه، رادیو، تئاتر و سینما، پیوسته در ساختن چهره‌ای اسطوره‌ای از مائو می‌کوشید. تصویر او در همه جا حضور داشت، «کتاب سرخ» به متنی مقدس بدل شده بود و سخنانش معیار حقیقت شمرده می‌شد. هرگونه نقد، خیانت تلقی می‌گردید و وفاداری به رهبر، جای وفاداری به قانون و حقیقت را می‌گرفت. بدین‌سان، کیش شخصیت بر سراسر جامعه سایه افکند؛ همان پدیده‌ای که پیش‌تر در اتحاد شوروی نیز تجربه شده بود.

برآورد شمار قربانیان سیاست‌های مائو در میان پژوهشگران متفاوت است. بیشتر مورخان معاصر، بر پایه اسناد منتشرشده پس از دهه ۱۹۹۰، تعداد جان‌باختگان ناشی از قحطی بزرگ را بین ۱۵ تا ۴۵ میلیون نفر برآورد کرده‌اند. اختلاف در ارقام، ناشی از تفاوت روش‌های پژوهش و محدودیت اسناد است، اما درباره وقوع یکی از بزرگ‌ترین فجایع انسانی قرن بیستم، میان مورخان برجسته اختلاف جدی وجود ندارد.

در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، بخشی از نیروهای چپ ایران با تحسین به انقلاب چین می‌نگریستند و برخی نیز آموزه‌های مائو را الگوی مبارزه می‌دانستند. عدالت اجتماعی، مبارزه با امپریالیسم و دفاع از محرومان، شعارهایی بودند که نسل جوان را به خود جذب می‌کردند. اما کمتر کسی از اردوگاه‌های کار اجباری، قحطی بزرگ، نابودی آزادی‌های فردی و بهای سنگینی که مردم چین برای تحقق آن آرمان‌ها پرداختند، سخن می‌گفت.

این سخن به معنای آن نیست که هر گروه یا هر فردی که از اندیشه‌های مائو الهام می‌گرفت، اگر در ایران به قدرت می‌رسید، الزاماً همان سیاست‌ها را اجرا می‌کرد. تاریخ چنین قطعیت‌هایی را برنمی‌تابد. اما تجربه چین هشداری بزرگ در خود دارد: هرگاه ایدئولوژی جای قانون را بگیرد، رهبر فراتر از نقد قرار گیرد و قدرت از نظارت و پاسخگویی رها شود، آزادی، کرامت انسان و حقوق بشر به آسانی قربانی خواهند شد.

شاید بزرگ‌ترین درس چین برای نسل امروز ایران همین باشد؛ هیچ آرمانی، هر اندازه عدالت‌خواهانه و پرشور، اگر بر آزادی، حاکمیت قانون، تکثر سیاسی و احترام به کرامت انسان استوار نباشد، می‌تواند به ضد خود تبدیل شود. تاریخ قرن بیستم، این حقیقت را نه در کتاب‌های فلسفه، بلکه بر گور میلیون‌ها انسان نوشته است.

منابع فصل چهارم

۱-Frank Dikötter, Mao's Great Famine: The History of China's Most Devastating Catastrophe, 1958–1962. London: Bloomsbury, 2010.

یکی از مهم‌ترین پژوهش‌های معاصر درباره قحطی بزرگ چین که بر پایه اسناد محرمانه حزب کمونیست چین نوشته شده است.

۲- Frank Dikötter, The Cultural Revolution: A People's History, 1962–1976. London: Bloomsbury, 2016.

تحلیل مستند انقلاب فرهنگی، گاردهای سرخ، سرکوب روشنفکران و نابودی میراث فرهنگی چین.

۳-Jung Chang & Jon Halliday, Mao: The Unknown Story. Jonathan Cape, London, 2005.

زندگی‌نامه‌ای مفصل و انتقادی از مائو بر اساس اسناد شوروی، چین و خاطرات نزدیکان وی.

۴- Roderick MacFarquhar & Michael Schoenhals, Mao's Last Revolution. Harvard University Press, 2006.

از معتبرترین آثار دانشگاهی درباره انقلاب فرهنگی و تحولات پایانی حکومت مائو.

۵- Jasper Becker, Hungry Ghosts: Mao's Secret Famine. John Murray, London, 1996.

از نخستین تحقیقات جامع درباره قحطی بزرگ و پیامدهای سیاست‌های اقتصادی مائو.

۶-Yang Jisheng, Tombstone: The Great Chinese Famine, 1958–1962. Farrar, Straus and Giroux, New York, 2012.

اثر مورخ و روزنامه‌نگار چینی که با استفاده از اسناد داخلی حزب کمونیست و تحقیقات میدانی، ابعاد فاجعه قحطی را بررسی کرده است.

۷- Philip Short, Mao: A Life. Henry Holt, New York, 1999.

زندگی‌نامه‌ای جامع که ضمن نقد، تلاش می‌کند شخصیت مائو را در بستر تاریخی چین تحلیل کند.

۸- Maurice Meisner, Mao's China and After: A History of the People's Republic. Free Press, 1999.

از آثار کلاسیک دانشگاهی درباره تاریخ جمهوری خلق چین.

۹.-The Black Book of Communism
Edited by Stéphane Courtois et al.
Harvard University Press, 1999.

اثری درباره کارنامه حکومت‌های کمونیستی در قرن بیستم که بخشی از آن به حکومت مائو اختصاص دارد.

۱۰- Jonathan D. Spence, The Search for Modern China. W. W. Norton, 1999.

از معتبرترین کتاب‌های تاریخ چین معاصر که زمینه‌های ظهور مائو و تحولات پس از انقلاب را بررسی می‌کند.

منابع تکمیلی درباره حقوق بشر

  • Amnesty International, گزارش‌های تاریخی درباره جمهوری خلق چین.

  • Human Rights Watch, گزارش‌های پژوهشی درباره میراث انقلاب فرهنگی و نقض حقوق بشر در چین.



فصل پنجم

کوبا؛ انقلابی که در جست‌وجوی عدالت، آزادی را به زندان سپرد

در تاریخ معاصر، کمتر انقلابی به اندازه انقلاب کوبا توانسته است خیال نسل‌ها را تسخیر کند. هنوز سال‌ها از پیروزی آن نگذشته بود که تصویر مردی جوان با چهره‌ای آفتاب‌سوخته، موهای پریشان، ریش انبوه، لباس زیتونی و ستاره‌ای بر کلاهش، از دیوار خوابگاه‌های دانشجویی پاریس و رم تا دانشگاه‌های تهران، قاهره، بوئنوس‌آیرس و مکزیکوسیتی آویخته شد. گویی جهان، در چهره ارنستو «چه» گوارا، نه یک انسان، بلکه رؤیای رهایی را یافته بود.

کمتر کسی در آن سال‌ها می‌پرسید که آن سوی این تصویر شاعرانه، چه واقعیتی جریان دارد. عکس مشهور آلبرتو کوردا، چه‌گوارا را به اسطوره‌ای جهانی بدل کرد؛ اسطوره‌ای که بر تی‌شرت‌ها، پوسترها، جلد کتاب‌ها و دیوار اتاق هزاران جوان نقش بست. اما تاریخ، همان‌گونه که بارها نشان داده است، میان تصویر و واقعیت فاصله‌ای عمیق وجود دارد. گاه یک عکس، هزاران صفحه تاریخ را از نگاه بیننده پنهان می‌کند.

در دهه‌های چهل و پنجاه خورشیدی، انقلاب کوبا برای بخشی از نیروهای چپ ایران نیز به الگویی آرمانی تبدیل شد. آنان در کوه‌های سیرا ماسترا، آینده ایران را می‌دیدند؛ در جنگ چریکی، راه رهایی را؛ و در چه‌گوارا، قهرمانی که می‌توانست با گروهی اندک، نظامی بزرگ را فرو ریزد. نظریه «کانون انقلابی» یا «فوکو» که چه‌گوارا و رژی دبره مطرح کردند، بر این باور استوار بود که یک هسته کوچک مسلح، اگر اراده و جسارت کافی داشته باشد، می‌تواند توده‌های خاموش را به حرکت درآورد و انقلاب را شعله‌ور سازد. این اندیشه بعدها بر بسیاری از جنبش‌های چریکی آمریکای لاتین و نیز بر برخی سازمان‌های مسلح ایرانی اثر گذاشت.

اما همان پرسشی که درباره شوروی و چین مطرح شد، اینجا نیز باید تکرار شود؛ اگر آن آرمان‌شهر تحقق یافت، جامعه‌ای که برپا شد تا چه اندازه با وعده‌های نخستین همخوان بود؟

برای یافتن پاسخ، باید از تصویرهای رمانتیک فاصله گرفت و به تاریخ بازگشت.

کوبا پیش از انقلاب، کشوری گرفتار استبداد، فساد و شکاف عمیق طبقاتی بود. حکومت فولخنسیو باتیستا، هرچند در برخی زمینه‌ها برنامه‌هایی برای نوسازی اقتصادی داشت، اما به‌تدریج به حکومتی اقتدارگرا تبدیل شد. فساد اداری، نفوذ گسترده مافیا، وابستگی اقتصادی به ایالات متحده و محرومیت بخش بزرگی از مردم، زمینه نارضایتی عمومی را فراهم کرده بود. در هاوانا، هتل‌های مجلل و کازینوهای پرزرق‌وبرق پذیرای ثروتمندان خارجی بودند، در حالی که در بسیاری از روستاها، دهقانان در فقر و بی‌سوادی زندگی می‌کردند.

در چنین فضایی، فیدل کاسترو، وکیل جوانی که در آغاز خود را بیشتر یک ملی‌گرا می‌دانست تا مارکسیست، پرچم مبارزه را برافراشت. حمله نافرجام او به پادگان مونکادا در سال ۱۹۵۳ شکست خورد و خود او زندانی شد، اما دفاعیه مشهورش در دادگاه با این جمله پایان یافت: «تاریخ مرا تبرئه خواهد کرد.» همین سخن، به یکی از مشهورترین شعارهای انقلاب کوبا بدل شد.

پس از آزادی، کاسترو به مکزیک رفت. در آنجا با پزشکی آرژانتینی به نام ارنستو چه‌گوارا آشنا شد؛ مردی که رؤیای انقلاب جهانی را در سر می‌پروراند. آن دو، همراه با گروهی اندک، سوار بر قایق کوچک «گرانما» راهی کوبا شدند. از هشتاد و دو نفر، تنها شمار اندکی توانستند خود را به کوهستان‌های سیرا ماسترا برسانند، اما همان گروه کوچک، طی دو سال جنگ چریکی، ارتش باتیستا را فرسوده ساخت و سرانجام در نخستین روز سال ۱۹۵۹، وارد هاوانا شد.

ورود انقلابیون به پایتخت، با استقبال پرشور مردم همراه بود. خیابان‌ها غرق شادی شد. بسیاری می‌پنداشتند که استبداد پایان یافته و فصلی تازه از آزادی آغاز شده است. روزنامه‌های معتبر غربی نیز در آغاز، کاسترو را نه یک کمونیست، بلکه رهبری ملی‌گرا و اصلاح‌طلب معرفی می‌کردند. او در سخنرانی‌های نخستین خود، از عدالت، مبارزه با فساد، استقلال ملی و انتخابات سخن می‌گفت.

اما همانند بسیاری از انقلاب‌های بزرگ، قدرت، چهره دیگری نیز داشت.

چند هفته بیشتر از پیروزی انقلاب نگذشته بود که دادگاه‌های انقلابی آغاز به کار کردند. این دادگاه‌ها قرار بود عاملان حکومت پیشین را محاکمه کنند، اما روند رسیدگی، غالباً با معیارهای دادرسی منصفانه فاصله داشت. بسیاری از متهمان در فضایی آکنده از هیجان انقلابی و بدون امکان دفاع مؤثر، به اعدام محکوم شدند.

در این میان، دژ نظامی «لا کابانیا» به یکی از مهم‌ترین مراکز اجرای احکام تبدیل شد. مسئولیت این زندان بر عهده چه‌گوارا بود. درباره شمار دقیق اعدام‌ها و میزان نقش مستقیم او میان مورخان اختلاف نظر وجود دارد، اما در اصل وقوع اعدام‌های گسترده تردیدی نیست. خود چه‌گوارا نیز در سخنرانی‌هایش، بارها از ضرورت خشونت انقلابی دفاع کرده بود و معتقد بود که انقلاب، بدون حذف دشمنان خود، قادر به بقا نخواهد بود.

در همان ماه‌های نخست، خبرنگاران خارجی که برای پوشش انقلاب به کوبا رفته بودند، صحنه‌هایی را روایت کرده‌اند که در آنها، مردم برای تماشای اجرای احکام گرد می‌آمدند؛ گویی انقلاب، در کنار عدالت، نمایش قدرت را نیز به صحنه آورده بود.

به‌تدریج، فضای سیاسی نیز دگرگون شد. احزاب مستقل یکی پس از دیگری کنار گذاشته شدند. رسانه‌هایی که از دولت انتقاد می‌کردند، تعطیل شدند یا زیر نظارت حکومت قرار گرفتند. سندیکاهای مستقل جای خود را به تشکل‌هایی دادند که مستقیماً از دولت تبعیت می‌کردند. وعده انتخابات آزاد، هرگز تحقق نیافت و قدرت، آرام‌آرام در دست حزب کمونیست و شخص فیدل کاسترو متمرکز شد.

انقلابی که با شعار آزادی آغاز شده بود، اکنون مخالفان خود را نه رقیب سیاسی، بلکه دشمن انقلاب می‌نامید. از اینجا به بعد، واژگان نیز تغییر کردند. مخالفت، دیگر صرفاً اختلاف نظر نبود؛ «ضدانقلابی» بود. منتقد، دیگر شهروندی با حق اظهار عقیده محسوب نمی‌شد؛ «عامل امپریالیسم» خوانده می‌شد. همین تغییر زبان، نخستین نشانه دگرگونی ماهیت قدرت بود؛ زیرا هرگاه سیاست، مخالف را از حوزه شهروندی خارج کند، راه برای حذف او هموار می‌شود.

آزادی، آرام‌آرام جای خود را به اطاعت داد و انقلاب، که قرار بود مردم را از ترس برهاند، خود به سرچشمه ترسی تازه تبدیل شد.

قدرت، هنگامی که مهار نشود، آرام‌آرام زبان خود را نیز می‌آفریند. واژه‌ها دیگر آن معنایی را ندارند که مردم در آغاز انقلاب از آنها می‌فهمیدند. آزادی، به «وفاداری به انقلاب» تبدیل می‌شود؛ عدالت، به «اطاعت از حزب»؛ و مردم، به «توده‌هایی» که باید هدایت شوند. این همان نقطه‌ای بود که انقلاب کوبا نیز، همچون بسیاری از انقلاب‌های ایدئولوژیک قرن بیستم، از آرمان‌های نخستین خود فاصله گرفت.

در سال‌های آغازین دهه ۱۹۶۰، تقریباً تمامی احزاب سیاسی مستقل منحل یا در ساختار حزب کمونیست ادغام شدند. مطبوعات خصوصی یکی پس از دیگری تعطیل شدند و رادیو و تلویزیون به ابزار تبلیغات حکومت بدل گشتند. دانشگاه‌ها، اتحادیه‌های کارگری و سازمان‌های صنفی نیز به تدریج زیر نظارت مستقیم دولت قرار گرفتند. انقلابی که قرار بود مردم را صاحب سرنوشت خویش کند، اکنون برای مردم تصمیم می‌گرفت که چه بخوانند، چه بشنوند، چه بنویسند و حتی چگونه بیندیشند.

یکی از نخستین قربانیان چنین نظام‌هایی، استقلال قوه قضائیه است. دادگاه‌ها بیش از آنکه مرجع اجرای قانون باشند، به ابزاری برای پاسداری از انقلاب تبدیل شدند. بسیاری از مخالفان سیاسی، روزنامه‌نگاران، فعالان مدنی و حتی اعضای سابق جنبش انقلابی، با اتهام‌هایی چون «ضد انقلاب»، «همکاری با امپریالیسم» یا «خیانت به مردم» محاکمه و زندانی شدند.

در دهه‌های بعد، سازمان‌های حقوق بشری از جمله عفو بین‌الملل و دیدبان حقوق بشر، بارها درباره بازداشت مخالفان، محدودیت آزادی بیان، سانسور گسترده، کنترل رسانه‌ها و نبود انتخابات آزاد در کوبا گزارش منتشر کردند. اگرچه حکومت کوبا همواره این گزارش‌ها را سیاسی و جانبدارانه می‌خواند، اما حجم اسناد و شهادت‌های موجود، تصویری از جامعه‌ای ارائه می‌دهد که در آن رقابت سیاسی آزاد و امکان تغییر مسالمت‌آمیز قدرت وجود نداشت.

در کنار سرکوب سیاسی، اقتصاد نیز به تدریج در انحصار دولت قرار گرفت. بانک‌ها، صنایع، مزارع بزرگ، کارخانه‌ها و تجارت خارجی ملی شدند. در آغاز، بسیاری از مردم از این سیاست استقبال کردند؛ زیرا تصور می‌کردند ثروت کشور عادلانه‌تر توزیع خواهد شد. اما اقتصاد، برخلاف شعارهای سیاسی، از قوانین خود پیروی می‌کند.

با از میان رفتن بخش خصوصی، کاهش انگیزه تولید، برنامه‌ریزی متمرکز و وابستگی روزافزون به کمک‌های اتحاد شوروی، اقتصاد کوبا به تدریج شکننده شد. مسکو سالانه میلیاردها دلار یارانه، نفت ارزان و کمک‌های مالی در اختیار هاوانا قرار می‌داد. این کمک‌ها سبب می‌شد ضعف‌های ساختاری اقتصاد کمتر آشکار شود.

اما با فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱، ناگهان ستون اصلی اقتصاد کوبا فروریخت.

دورانی آغاز شد که حکومت آن را «دوره ویژه» نامید؛ اما برای مردم، دوره کمبود، گرسنگی و صف‌های پایان‌ناپذیر بود.

برق ساعت‌ها قطع می‌شد. سوخت به سختی پیدا می‌شد. رفت‌وآمد خودروها کاهش یافت. فروشگاه‌ها اغلب قفسه‌های خالی داشتند.

مواد غذایی سهمیه‌بندی شد و بسیاری از خانواده‌ها ناچار بودند ساعت‌ها در صف بایستند تا اندکی برنج، روغن یا نان دریافت کنند.

میانگین کالری مصرفی مردم به شدت کاهش یافت و سوءتغذیه در بسیاری از مناطق گسترش پیدا کرد.

یکی از دردناک‌ترین جلوه‌های این وضعیت، موج عظیم مهاجرت بود.

ده‌ها هزار نفر با قایق‌های کوچک، کلک‌های دست‌ساز و حتی لاستیک کامیون، خود را به آب‌های تنگه فلوریدا سپردند تا شاید به سواحل ایالات متحده برسند.

بسیاری هرگز به مقصد نرسیدند. برخی در طوفان‌ها جان باختند. برخی طعمه کوسه‌ها شدند. اما حتی این خطرها نیز برای آنان، از ماندن در سرزمینی که امیدی به آینده در آن نمی‌دیدند، آسان‌تر می‌نمود.

این خود پرسشی بنیادین پیش روی هر نظام سیاسی قرار می‌دهد: اگر جامعه‌ای همان آرمان‌شهری است که وعده داده شده، چرا شهروندانش برای ترک آن، جان خود را به دریا می‌سپارند؟

در کنار همه اینها، دستگاه تبلیغات حکومتی نیز پیوسته در ساختن چهره‌ای اسطوره‌ای از رهبران انقلاب می‌کوشید. تصویر فیدل کاسترو و چه‌گوارا در مدارس، ادارات، میدان‌ها و رسانه‌ها حضوری دائمی داشت. کتاب‌های درسی، تاریخ را از دریچه انقلاب روایت می‌کردند و نسل‌های جدید، بیش از آنکه با تکثر دیدگاه‌ها آشنا شوند، با روایت رسمی حکومت پرورش می‌یافتند.

این پدیده، پیش‌تر در اتحاد شوروی و چین نیز دیده شده بود؛ جایی که رهبر، آرام‌آرام از مقام یک سیاستمدار، به نماد حقیقت و معیار تشخیص درست و نادرست تبدیل می‌شد. هنگامی که یک رهبر به جای قانون بنشیند، نقد او نیز به معنای نقد نظام تلقی می‌شود و از آن پس، مرز میان مخالفت سیاسی و جرم، به آسانی از میان می‌رود.

البته در ارزیابی منصفانه تاریخ، باید به این نکته نیز اشاره کرد که حکومت کوبا در برخی حوزه‌ها، به‌ویژه گسترش سوادآموزی، آموزش همگانی و خدمات بهداشت عمومی، دستاوردهایی داشت که بسیاری از پژوهشگران نیز به آنها اذعان کرده‌اند. نرخ باسوادی افزایش یافت، دسترسی عمومی به خدمات درمانی گسترش پیدا کرد و برخی شاخص‌های سلامت بهبود یافت.

اما پرسش اساسی این کتاب چیز دیگری است.

آیا توسعه آموزش و بهداشت، می‌تواند جایگزین آزادی شود؟

آیا جامعه‌ای که در آن انتخابات آزاد برگزار نمی‌شود، احزاب مستقل اجازه فعالیت ندارند، مطبوعات آزاد وجود ندارند و شهروندان امکان تغییر مسالمت‌آمیز حکومت را از طریق صندوق رأی ندارند، می‌تواند الگویی کامل برای آینده باشد؟

تجربه کوبا نشان داد که عدالت اجتماعی، اگر از آزادی، حقوق بشر، استقلال قوه قضائیه، گردش قدرت و حاکمیت قانون جدا شود، دیر یا زود به تمرکز قدرت در دست گروهی محدود خواهد انجامید؛ گروهی که خود را تجسم انقلاب و حقیقت می‌پندارد.

در دهه‌های چهل و پنجاه خورشیدی، انقلاب کوبا برای بخشی از نیروهای چپ ایران الهام‌بخش بود. نظریه جنگ چریکی و «کانون انقلابی» بر برخی سازمان‌های مسلح تأثیر گذاشت و این تصور را پدید آورد که گروهی کوچک و ایدئولوژیک می‌تواند به نمایندگی از مردم، مسیر تاریخ را تعیین کند.

اما تجربه کوبا نشان داد که پیروزی یک گروه انقلابی، به خودی خود تضمین‌کننده آزادی نیست. اگر نهادهای دموکراتیک، قانون اساسی مبتنی بر حقوق شهروندی، مطبوعات آزاد، انتخابات رقابتی و تفکیک قوا وجود نداشته باشد، انقلاب ممکن است تنها نام حکومت را تغییر دهد، نه ماهیت قدرت را.

شاید مهم‌ترین درس کوبا برای نسل امروز ایران همین باشد؛ آزادی را نمی‌توان به فردای پیروزی موکول کرد. آزادی، اگر در درون یک جنبش سیاسی تمرین نشود، پس از دستیابی به قدرت نیز به دشواری پدید خواهد آمد. تاریخ بارها نشان داده است که جامعه آزاد، نه از دل قهرمانان معصوم، بلکه از دل نهادهای پاسخگو، قانون، تحمل مخالف و احترام به کرامت انسان زاده می‌شود.

منابع فصل پنجم

  • Hugh Thomas, Cuba: The Pursuit of Freedom.

  • Samuel Farber, The Origins of the Cuban Revolution Reconsidered.

  • Jorge Castañeda, Compañero: The Life and Death of Che Guevara.

  • Jon Lee Anderson, Che Guevara: A Revolutionary Life.

  • Amnesty International, Reports on Cuba.

  • Human Rights Watch, Cuba: Human Rights Reports.



فصل ششم

آرمان‌شهر سرخ؛ حزب توده و رؤیایی که از مسکو آغاز می‌شد

اگر انقلاب‌ها را بتوان با ستارگان آسمان مقایسه کرد، ایدئولوژی‌ها را باید صورت‌های فلکی دانست؛ نقش‌هایی که انسان بر آسمان می‌کشد و گمان می‌کند حقیقت همان است که خود ترسیم کرده است. ستاره‌ها واقعیت دارند، اما خرس بزرگ، عقرب یا شکارچی، ساخته ذهن آدمی‌اند. سیاست نیز چنین است. انسان از دل واقعیت، آرمانی می‌سازد و آنگاه چنان شیفته آن آرمان می‌شود که دیگر خود واقعیت را نمی‌بیند.

تاریخ سیاسی ایران در سده گذشته، بیش از هر چیز، تاریخ شیفتگی به آرمان‌شهرهاست.

برای گروهی، مدینه فاضله در گذشته و در خلافت نخستین اسلام قرار داشت؛ برای گروهی دیگر، در مسکو؛ برای عده‌ای در پکن؛ و برای برخی در کوه‌های سیرا ماسترای کوبا. هر یک از این جریان‌ها می‌خواستند ایران را به سرزمینی شبیه آرمان خویش بدل کنند. کمتر کسی اما از خود می‌پرسید که مردمان همان آرمان‌شهرها چگونه زندگی می‌کنند و بهای تحقق آن رؤیا را چه کسانی پرداخته‌اند.

در فصل‌های پیشین، از شوروی استالین، چین مائو و کوبای کاسترو سخن گفتیم؛ از انقلاب‌هایی که با وعده عدالت آغاز شدند، اما در بسیاری موارد به تمرکز قدرت، سرکوب مخالفان و محدود شدن آزادی‌های اساسی انجامیدند. اکنون زمان آن است که به ایران بازگردیم و ببینیم پژواک آن انقلاب‌ها چگونه در ذهن و زبان بخشی از روشنفکران و نیروهای سیاسی این سرزمین طنین انداخت.

در میان همه جریان‌های چپ ایران، هیچ سازمانی به اندازه حزب توده در شکل دادن به فرهنگ سیاسی مارکسیستی نقش نداشت. این حزب تنها یک تشکیلات سیاسی نبود؛ مدرسه‌ای فکری بود که نسل‌هایی از نویسندگان، شاعران، استادان دانشگاه، دانشجویان، روزنامه‌نگاران، هنرمندان و حتی افسران ارتش از آن تأثیر پذیرفتند. بسیاری از مفاهیمی که امروز نیز در ادبیات سیاسی ایران به کار می‌رود، نخستین بار از طریق همین جریان وارد فضای فکری کشور شد.

اما برای شناخت حزب توده، باید اندکی به عقب بازگردیم.

شهریور ۱۳۲۰ تنها پایان سلطنت رضاشاه نبود؛ پایان یک دوره و آغاز دوره‌ای دیگر در تاریخ ایران بود.

ارتش‌های شوروی و بریتانیا از شمال و جنوب به ایران یورش آوردند. کشوری که رضاشاه طی شانزده سال با دشواری بسیار کوشیده بود ارتش، راه‌آهن، صنایع، آموزش نوین و ساختار دولت مدرن را در آن بنیان نهد، ناگهان زیر چکمه نیروهای بیگانه قرار گرفت.

رضاشاه ناگزیر از کناره‌گیری شد و محمدرضاشاه جوان بر تخت نشست؛ پادشاهی که در آغاز، هنوز اقتدار پدر را نداشت و کشور نیز در اشغال نظامیان خارجی بود.

اما همین ضعف دولت مرکزی، پیامدی دیگر نیز داشت.

فضای سیاسی که تا آن زمان محدود بود، ناگهان گشوده شد.

ده‌ها حزب، انجمن، روزنامه و نشریه متولد شدند.

در کافه‌های تهران، تالارهای دانشگاه، محافل ادبی و حتی کارخانه‌ها، بحث سیاست رونق گرفت. نسل جوان که سال‌ها امکان فعالیت حزبی نداشت، اکنون خود را در برابر جهانی تازه می‌دید؛ جهانی پر از شعار، امید، هیجان و وعده.

در چنین فضایی، اندیشه‌های مارکسیستی که پیش‌تر بیشتر در محافل محدود روشنفکری جریان داشت، فرصت یافت آشکارا سخن بگوید.

ریشه‌های فکری حزب توده را باید در گروهی از روشنفکران جست‌وجو کرد که بعدها به «پنجاه و سه نفر» شهرت یافتند.

این گروه در دهه ۱۳۱۰، پیرامون دکتر تقی ارانی گرد آمده بود. ارانی از نخستین روشنفکرانی بود که کوشید مارکسیسم را نه صرفاً به عنوان یک شعار سیاسی، بلکه به منزله یک دستگاه فکری و فلسفی معرفی کند. مجله «دنیا» که به همت او منتشر می‌شد، مفاهیم تازه‌ای چون ماتریالیسم دیالکتیکی، مبارزه طبقاتی و سوسیالیسم علمی را به فضای فکری ایران وارد کرد.

دولت رضاشاه که هرگونه سازمان سیاسی مستقل را تهدیدی برای اقتدار دولت می‌دانست، این گروه را بازداشت کرد. بسیاری از اعضا زندانی شدند و تقی ارانی نیز در زندان درگذشت؛ رخدادی که بعدها در ادبیات حزب توده، جایگاهی اسطوره‌ای یافت و از او چهره‌ای شهیدگونه ساخت.

پس از سقوط رضاشاه، زندانیان سیاسی آزاد شدند و بسیاری از آنان، همراه با چهره‌هایی چون ایرج اسکندری، عبدالصمد کامبخش، مرتضی یزدی و دیگران، در مهر ۱۳۲۰ حزب توده ایران را بنیان نهادند.

نام حزب نیز هوشمندانه انتخاب شده بود.

«توده» واژه‌ای بود که به جای تأکید بر یک طبقه خاص، همه مردم را در بر می‌گرفت و این تصور را ایجاد می‌کرد که حزب، سخنگوی عموم ملت است؛ هرچند در مبانی نظری خود، همچنان به مارکسیسم ـ لنینیسم وفادار بود.

پرسشی که همواره مورخان مطرح کرده‌اند این است که چرا حزب توده، در مدتی کوتاه، به یکی از نیرومندترین جریان‌های سیاسی ایران تبدیل شد؟

پاسخ را باید در مجموعه‌ای از عوامل جست.

نخست آنکه جامعه ایران، پس از دو دهه حکومت مقتدر رضاشاه، تشنه فعالیت سیاسی بود. نسل جوان می‌خواست درباره آینده کشور سخن بگوید و در ساختن آن مشارکت داشته باشد.

دوم آنکه حزب توده از سازماندهی منسجم برخوردار بود. در حالی که بسیاری از احزاب آن دوران بر گرد شخصیت‌های سیاسی شکل گرفته بودند، حزب توده دارای کمیته‌های محلی، تشکیلات منظم، روزنامه، سازمان جوانان، اتحادیه‌های کارگری و شبکه گسترده تبلیغاتی بود.

سوم آنکه شعارهای حزب، برای جامعه‌ای که هنوز فقر، نابرابری و بی‌سوادی در آن گسترده بود، جذابیت فراوان داشت.

حزب از حقوق کارگران سخن می‌گفت.

از بیمه اجتماعی.

از آموزش رایگان.

از اصلاحات ارضی.

از برابری زن و مرد.

از مبارزه با فئودالیسم.

و از پایان دادن به بهره‌کشی.

بسیاری از این مطالبات، واقعی و مشروع بودند و بعدها حتی حکومت پهلوی نیز بخشی از آنها را، به‌ویژه در قالب انقلاب سفید، دنبال کرد.

اما تفاوت اصلی حزب توده در جای دیگری بود.

راه رسیدن به این آرمان‌ها، نه از دل دموکراسی لیبرال و نهادهای مستقل، بلکه از الگوی اتحاد شوروی می‌گذشت.

مسکو؛ قبله آرمان‌های سرخ

برای نسل جوانی که عضو حزب توده می‌شد، اتحاد شوروی صرفاً کشوری همسایه نبود.

شوروی آینده بود.

سرزمینی که به آنان گفته می‌شد در آن، استثمار از میان رفته، طبقات اجتماعی نابود شده، کارگر و دهقان بر سرنوشت خویش حاکمند، آموزش و درمان برای همه رایگان است و انسان نوین سوسیالیستی در حال تولد است.

روزنامه‌های حزبی، کتاب‌های ترجمه‌شده و ادبیات تبلیغاتی، تصویری درخشان از شوروی ارائه می‌دادند؛ تصویری که در آن کارخانه‌ها بی‌وقفه تولید می‌کردند، دانشمندان آینده بشر را می‌ساختند، هنرمندان در خدمت مردم بودند و عدالت، بر سراسر جامعه سایه افکنده بود.

اما در همین زمان، در آن سوی مرزهای شمالی ایران، واقعیت دیگری جریان داشت.

میلیون‌ها زندانی در اردوگاه‌های گولاگ روزگار می‌گذراندند.

صدها هزار نفر در پاکسازی‌های استالینی تیرباران شده بودند.

دهقانان اوکراین از گرسنگی جان می‌دادند.

روشنفکران، شاعران و نویسندگان یا خاموش شده بودند یا در تبعید و زندان به سر می‌بردند.

این دو تصویر، هم‌زمان وجود داشتند؛ یکی در واقعیت، و دیگری در ذهن کسانی که شوروی را از خلال کتاب‌های ایدئولوژیک می‌شناختند.

اینجا بود که قدرت ایدئولوژی خود را نشان می‌داد.

ایدئولوژی، تنها پاسخ دادن به پرسش‌ها نیست؛ گاه هنر ندیدن پرسش‌هایی است که پاسخ آنها، بنیان ایمان را متزلزل می‌کند.

ایدئولوژی یا منافع ملی؟

اگر از یک عضو جوان حزب توده در دهه ۱۳۲۰ می‌پرسیدی بزرگ‌ترین آرزوی او چیست، احتمالاً پاسخ می‌داد: پایان فقر، برابری انسان‌ها، نابودی استثمار و ساختن جامعه‌ای عادلانه.

در این آرزوها، فی‌نفسه هیچ نکته ناپسندی وجود نداشت. عدالت اجتماعی، حمایت از کارگران، گسترش آموزش و مبارزه با فقر، خواسته‌هایی بودند که هر جامعه‌ای می‌توانست آنها را ارج نهد.

اما مسئله از جایی آغاز می‌شد که این آرمان‌ها با وفاداری به یک قدرت خارجی درهم می‌آمیخت.

در ادبیات مارکسیستی ـ لنینیستی، اتحاد شوروی تنها یک کشور نبود؛ «میهن سوسیالیسم» بود. بسیاری از احزاب کمونیست جهان خود را شاخه‌ای از جنبشی جهانی می‌دانستند که رهبری آن در کرملین قرار داشت. در چنین نگاهی، مرزهای ملی اهمیت ثانویه پیدا می‌کرد و «همبستگی بین‌المللی پرولتاریا» بر ملی‌گرایی ترجیح داده می‌شد.

همین نگرش، بعدها یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های حزب توده در ایران شد.

زیرا مردم ایران از یک حزب سیاسی انتظار داشتند پیش از هر چیز منافع ایران را نمایندگی کند؛ اما منتقدان حزب بارها این پرسش را مطرح کردند که اگر روزی منافع ایران و اتحاد شوروی با یکدیگر تعارض پیدا کند، حزب توده کدام‌یک را برخواهد گزید؟

این پرسش، به‌تدریج از یک بحث نظری به یک مسئله عینی تبدیل شد.

آزمون بزرگ؛ امتیاز نفت شمال

جنگ جهانی دوم هنوز پایان نیافته بود که اتحاد شوروی خواستار دریافت امتیاز استخراج نفت شمال ایران شد؛ امتیازی که اگر تحقق می‌یافت، بخش بزرگی از منابع انرژی ایران را در اختیار مسکو قرار می‌داد.

این درخواست، جامعه ایران را با بحرانی تازه روبه‌رو کرد.

بسیاری از سیاستمداران ایرانی، از هر گرایش فکری، با واگذاری چنین امتیازی مخالفت کردند. آنان استدلال می‌کردند که ایران نباید بار دیگر منابع طبیعی خود را در اختیار قدرت‌های خارجی قرار دهد؛ خواه بریتانیا باشد، خواه شوروی.

اما مواضع حزب توده در این زمینه، به گونه‌ای بود که بسیاری آن را همسو با سیاست‌های شوروی تلقی کردند. رهبران حزب استدلال می‌کردند که همکاری اقتصادی با شوروی به سود ایران است و مخالفت با آن را ناشی از تبلیغات ضدکمونیستی می‌دانستند.

همین رویداد، نخستین شکاف جدی میان حزب و بخش بزرگی از افکار عمومی ایران را پدید آورد.

از آن پس، مخالفان حزب این پرسش را پیوسته تکرار می‌کردند:

«آیا حزب توده، حزب ایران است یا حزب شوروی؟»

این پرسش، سال‌ها بر سر این جریان باقی ماند.

فرقه دموکرات آذربایجان؛ زخمی بر حافظه تاریخی ایران

اما مهم‌ترین آزمون، یک سال بعد فرا رسید.

در سال ۱۳۲۴، در حالی که طبق توافق متفقین، نیروهای خارجی می‌بایست ایران را ترک می‌کردند، ارتش سرخ از خروج از شمال کشور خودداری کرد.

در همان زمان، با حمایت مستقیم شوروی، حکومت محلی آذربایجان به رهبری سیدجعفر پیشه‌وری تشکیل شد.

هم‌زمان در کردستان نیز جمهوری مهاباد به رهبری قاضی محمد اعلام موجودیت کرد.

امروز، بسیاری از مورخان، با وجود اختلاف نظر درباره انگیزه‌ها و اهداف رهبران محلی، بر این نکته توافق دارند که این حکومت‌ها بدون حضور و حمایت نظامی اتحاد شوروی امکان تداوم نداشتند.

دولت مرکزی ایران عملاً امکان ورود به آن مناطق را نداشت، زیرا ارتش سرخ مانع می‌شد.

سرانجام، با فشارهای شدید دیپلماتیک ایالات متحده و سازمان ملل و نیز مقاومت دولت قوام‌السلطنه، استالین ناچار شد نیروهای خود را از ایران خارج کند.

ارتش ایران وارد آذربایجان شد و حکومت پیشه‌وری ظرف چند روز فروپاشید.

این واقعه، تأثیر عمیقی بر حافظه سیاسی ایرانیان گذاشت.

از آن پس، بسیاری از مردم، حزب توده را جریانی دانستند که در مسئله تمامیت ارضی ایران، موضعی مبهم داشته است.

رهبران حزب، این برداشت را رد می‌کردند و سیاست خود را دفاع از حقوق اقوام و مبارزه با استبداد می‌خواندند، اما در ذهن بخش بزرگی از جامعه، این پرسش همچنان باقی ماند که چرا حزب در برابر حضور ارتش بیگانه و حمایت آن از حکومت‌های محلی، موضعی صریح در دفاع از حاکمیت ملی ایران نگرفت.

نفوذ در ارتش؛ رؤیای تغییر از درون

یکی از پیچیده‌ترین فعالیت‌های حزب توده، سازمان نظامی آن بود.

از اواخر دهه ۱۳۲۰، شماری از افسران جوان ارتش به حزب پیوستند. بسیاری از آنان تحصیل‌کرده، باهوش و میهن‌دوست بودند و گمان می‌کردند با پیوستن به حزب، در حال مبارزه با استبداد و نابرابری‌اند.

به‌تدریج، شبکه‌ای مخفی در ارتش شکل گرفت.

این سازمان نظامی، اطلاعات نظامی جمع‌آوری می‌کرد، نیرو جذب می‌کرد و ارتباطات گسترده‌ای میان افسران برقرار ساخته بود.

کشف این شبکه در دهه ۱۳۳۰، یکی از بزرگ‌ترین ضربه‌ها را به حزب وارد کرد.

بسیاری از افسران بازداشت شدند.

برخی به حبس‌های طولانی محکوم شدند و شماری نیز اعدام شدند.

صرف‌نظر از داوری درباره این احکام، این ماجرا یک واقعیت را آشکار ساخت؛ حزب توده تنها یک حزب پارلمانی یا صنفی نبود، بلکه در پی ایجاد شبکه‌ای سازمان‌یافته در مهم‌ترین نهاد نظامی کشور نیز بود.

روشنفکران و رؤیای سرخ

نفوذ حزب تنها به سیاست محدود نمی‌شد.

دانشگاه تهران، کانون‌های فرهنگی، انجمن‌های ادبی، نشریات و اتحادیه‌های کارگری، عرصه‌های اصلی فعالیت آن بودند.

ترجمه آثار مارکس، انگلس، لنین، پلخانف، گورکی و نویسندگان شوروی رونق گرفت.

نسلی از روشنفکران ایرانی، ادبیات روس را نه فقط به عنوان ادبیات، بلکه به عنوان نقشه راه آینده جامعه می‌خواندند.

اما کمتر کسی از خود می‌پرسید که چرا همان نویسندگانی که در شوروی می‌زیستند، اگر اندکی از خط رسمی حزب فاصله می‌گرفتند، با سانسور، تبعید یا زندان روبه‌رو می‌شدند.

تناقض تلخ تاریخ در همین جا بود.

روشنفکر ایرانی، آزادی را برای ایران می‌خواست، اما گاه شیفته نظامی بود که همان آزادی را از روشنفکران کشور خود دریغ می‌کرد.

شاید این بزرگ‌ترین فریب ایدئولوژی باشد؛ اینکه انسان را چنان مسحور آرمان آینده کند که رنج انسان‌های امروز را نبیند.

سال ۱۹۵۶؛ هنگامی که اسطوره ترک برداشت

سه سال پس از مرگ استالین، رویدادی رخ داد که جهان کمونیسم را به لرزه درآورد.

در کنگره بیستم حزب کمونیست اتحاد شوروی، نیکیتا خروشچف در سخنرانی محرمانه خود، بخشی از جنایت‌های استالین را برملا کرد؛ از اعدام‌های گسترده، پاکسازی‌های خونین، شکنجه‌ها، تبعیدها و کیش شخصیت.

برای میلیون‌ها کمونیست در سراسر جهان، این سخنان همچون زلزله‌ای فکری بود.

آنان سال‌ها استالین را «رهبر بزرگ»، «معمار سوسیالیسم» و «پدر ملت‌ها» خوانده بودند. اکنون همان حزبی که او را ستایش می‌کرد، ناچار شده بود بخش مهمی از جنایت‌هایش را بپذیرد.

در اروپا، بسیاری از روشنفکران مارکسیست از احزاب کمونیست جدا شدند. نویسندگان و فیلسوفانی چون آلبر کامو پیش‌تر هشدار داده بودند که اگر عدالت، آزادی را نابود کند، دیگر عدالت نیست. پس از ۱۹۵۶، شمار بیشتری از متفکران غربی به همین نتیجه رسیدند.

اما در ایران، این بازنگری بسیار محدودتر بود.

بخش مهمی از نیروهای چپ، هرچند نسبت به استالین انتقادهایی مطرح کردند، اما در مبانی ایدئولوژیک خود تجدیدنظر نکردند. مارکسیسم ـ لنینیسم همچنان حقیقتی علمی و قطعی تلقی می‌شد و مشکل، بیش از آنکه در ساختار قدرت جست‌وجو شود، به شخصیت استالین نسبت داده می‌شد.

در حالی که تجربه تاریخی نشان می‌داد تمرکز قدرت در دست یک حزب، نبود انتخابات آزاد، حذف مخالفان، انحصار رسانه‌ها و اقتصاد کاملاً دولتی، صرف‌نظر از شخصیت رهبر، زمینه بازتولید استبداد را فراهم می‌کند.

اگر حزب توده به قدرت می‌رسید...

تاریخ را نمی‌توان دوباره نوشت، اما می‌توان از تجربه ملت‌ها آموخت.

پرسش این فصل آن نیست که آیا اعضای حزب توده انسان‌هایی خیرخواه بودند یا نه. در میان آنان بی‌تردید افراد وطن‌دوست، فداکار، تحصیل‌کرده و صادق نیز حضور داشتند. بسیاری از آنان با انگیزه مبارزه با فقر، نابرابری و استبداد به حزب پیوستند و برای باورهای خود هزینه‌های سنگینی پرداختند.

اما در سیاست، نیت نیک، به‌تنهایی ضامن نتیجه نیک نیست.

آنچه سرنوشت یک جامعه را تعیین می‌کند، بیش از نیت افراد، ساختار اندیشه و نهادهای قدرت است.

اگر به برنامه‌ها، اسناد و جهان‌بینی حزب توده و نیز به تجربه تمامی حکومت‌های مارکسیستی ـ لنینیستی در قرن بیستم بنگریم، می‌توان با احتیاط چند ویژگی احتمالی را برشمرد.

نخست، به احتمال فراوان نظام سیاسی به سوی حاکمیت یک حزب پیش می‌رفت. در الگوی لنینی، حزب کمونیست نه یکی از احزاب، بلکه «پیشاهنگ طبقه کارگر» و نماینده حقیقت تاریخی به شمار می‌رفت. هنگامی که یک حزب خود را تجسم حقیقت بداند، دیگر رقابت آزاد سیاسی معنای خود را از دست می‌دهد.

دوم، اقتصاد به طور گسترده در اختیار دولت قرار می‌گرفت. صنایع، بانک‌ها، تجارت خارجی و بخش بزرگی از کشاورزی ملی می‌شدند. تجربه شوروی، اروپای شرقی، چین و کوبا نشان داد که این الگو، هرچند در برخی دوره‌ها رشد صنعتی ایجاد کرد، اما در بلندمدت با کاهش بهره‌وری، کمبود کالا، فساد اداری و رکود اقتصادی روبه‌رو شد.

سوم، آزادی مطبوعات و استقلال نهادهای مدنی به احتمال زیاد محدود می‌شد. در همه حکومت‌های مارکسیستی ـ لنینیستی، رسانه‌ها ابزار آموزش ایدئولوژیک حزب تلقی می‌شدند، نه نهادهای مستقل برای نظارت بر قدرت.

چهارم، قوه قضائیه استقلال خود را از دست می‌داد. همان‌گونه که در شوروی، چین و دیگر کشورهای کمونیستی مشاهده شد، دادگاه‌ها بیش از آنکه مدافع حقوق شهروندان باشند، پاسدار انقلاب و حزب محسوب می‌شدند.

پنجم، سیاست خارجی ایران نیز به احتمال زیاد در چارچوب بلوک شرق تعریف می‌شد و استقلال تصمیم‌گیری کشور، تحت تأثیر رقابت‌های جنگ سرد قرار می‌گرفت.

اینها فرضیه‌هایی نیستند که از تخیل نویسنده برخاسته باشند؛ بلکه بر پایه تجربه تاریخی حکومت‌هایی است که همان ایدئولوژی و همان الگوی سازمان سیاسی را مبنای عمل خود قرار دادند.

درس تاریخ

شاید مهم‌ترین درس تجربه حزب توده، نه برای گذشته، بلکه برای آینده باشد.

جامعه‌ای که آزادی را به آینده‌ای نامعلوم موکول کند، ممکن است هرگز به آن آینده نرسد.

عدالت، اگر با حاکمیت قانون، انتخابات آزاد، گردش قدرت، استقلال قوه قضائیه، آزادی اندیشه و حقوق برابر شهروندان همراه نباشد، به آسانی می‌تواند به ابزاری برای تمرکز قدرت بدل شود.

تجربه حزب توده، همچون تجربه شوروی، چین و کوبا، یادآور این حقیقت است که آرمان‌های بزرگ، هنگامی که در قالب ایدئولوژی‌های بسته و غیرقابل نقد ریخته شوند، ممکن است به جای رهایی انسان، او را در زندانی تازه گرفتار کنند.

از این رو، مهم‌ترین میراث قرن بیستم شاید نه پیروزی این یا آن ایدئولوژی، بلکه درسی باشد که از شکست آنها آموخته‌ایم: هیچ اندیشه‌ای، هر اندازه جذاب، نباید فراتر از نقد قرار گیرد؛ و هیچ حزبی، هر اندازه محبوب، نباید خود را بزرگ‌تر از قانون و اراده آزاد مردم بداند.



فصل هفتم

رؤیای تفنگ؛ چریک‌های فدایی خلق و انقلابی که از لوله اسلحه آغاز می‌شد

در تاریخ ملت‌ها، گاه نسلی ظهور می‌کند که بیش از آنکه جهان را آن‌گونه که هست ببیند، آن‌گونه که آرزو دارد می‌بیند. نسل جوان ایران در دهه ۱۳۴۰ و اوایل دهه ۱۳۵۰، یکی از همین نسل‌ها بود؛ نسلی پرشور، آرمان‌خواه، فداکار و آماده از خودگذشتگی، اما در بسیاری موارد اسیر تصویری رمانتیک از انقلاب.

در آن سال‌ها، صدای انفجار در کوه‌های سیرا ماسترای کوبا هنوز در گوش جهان می‌پیچید. عکس ارنستو چه‌گوارا، با نگاه خیره و ستاره‌ای بر کلاه، بر دیوار دانشگاه‌های اروپا و آمریکای لاتین آویخته بود. انقلاب چین، هرچند میلیون‌ها قربانی گرفته بود، در تبلیغات چپ جهانی «پیروزی خلق» نامیده می‌شد. در ویتنام، مقاومت علیه آمریکا الهام‌بخش بسیاری از جنبش‌های دانشجویی شده بود.

جهان در تب انقلاب می‌سوخت.

در چنین فضایی، بسیاری از جوانان ایرانی نیز گمان می‌کردند تاریخ، تنها یک راه پیش پای آنان گذاشته است: اسلحه.

آن نسل، کمتر به تجربه مشروطه می‌اندیشید و بیشتر به هاوانا، پکن و هانوی چشم دوخته بود.

عبور از حزب توده

چریک‌های فدایی خلق، ادامه حزب توده نبودند؛ بلکه واکنشی به شکست آن بودند.

نسل تازه، حزب توده را محافظه‌کار، وابسته به شوروی و ناتوان از ایجاد تحول می‌دانست. شکست حزب پس از ۲۸ مرداد، برای آنان اثبات کرده بود که فعالیت حزبی، انتشار روزنامه و مبارزه پارلمانی، در برابر حکومت مقتدر، راه به جایی نمی‌برد.

از همین رو، جوانانی چون بیژن جزنی، حسن ضیاءظریفی، امیرپرویز پویان، مسعود احمدزاده، عباس مفتاحی، حمید اشرف و دیگران، به دنبال راهی دیگر رفتند.

راهی که در کوه‌های کوبا آغاز شده بود.

نظریه‌ای که گلوله را جایگزین جامعه کرد

بنیان نظری سازمان، بیش از هر چیز بر دو کتاب استوار بود.

نخست، آثار چه‌گوارا درباره جنگ چریکی.

دوم، کتاب «انقلاب در انقلاب؟» نوشته رژی دبره.

در این نظریه، برخلاف مارکسیسم کلاسیک، قرار نبود ابتدا طبقه کارگر سازمان یابد و سپس انقلاب کند.

برعکس.

گروهی کوچک از چریک‌های حرفه‌ای، با عملیات مسلحانه، جامعه را بیدار می‌کردند.

گلوله، آگاهی می‌آفرید.

خون، مردم را به خیابان می‌آورد.

و انقلاب، از دل همین مبارزه متولد می‌شد.

امیرپرویز پویان این اندیشه را در رساله مشهور »ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا« صورت‌بندی کرد.

مسعود احمدزاده نیز در کتاب» مبارزه مسلحانه، هم استراتژی و هم تاکتیک« آن را بسط داد.

در نگاه آنان، اسلحه تنها ابزار مبارزه نبود؛ زبان تاریخ بود.

سیاهکل؛ آغاز یک اسطوره

نوزدهم بهمن ۱۳۴۹، گروهی کوچک به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل حمله کردند.

از نظر نظامی، عملیات شکست خورد.

بیشتر اعضای گروه کشته یا دستگیر شدند.

اما از نظر تبلیغاتی، حادثه‌ای بزرگ بود.

سیاهکل، به اسطوره نسل چپ تبدیل شد.

شعرها سروده شد.

ترانه‌ها ساخته شد.

داستان‌ها نوشته شد.

نسلی تازه، قهرمانان خود را یافته بود.

اما پرسشی که سال‌ها بعد مطرح شد، این بود:

آیا سیاهکل آغاز یک انقلاب بود، یا آغاز چرخه‌ای از خشونت که خود به گسترش خشونت سیاسی در ایران انجامید؟

جامعه‌ای که آماده انقلاب نبود

یکی از بزرگ‌ترین خطاهای نظری چریک‌ها، درک نادرست از جامعه ایران بود.

در نوشته‌های آنان، چنین تصور می‌شد که مردم تنها منتظر جرقه‌ای هستند تا به پا خیزند.

اما واقعیت، پیچیده‌تر بود.

جامعه ایران در دهه ۱۳۴۰ و اوایل دهه ۱۳۵۰، با وجود همه محدودیت‌های سیاسی، در حال تجربه دگرگونی‌های عمیق اقتصادی و اجتماعی بود.

اصلاحات ارضی، هرچند کاستی‌های جدی داشت، ساختار سنتی روستاها را تغییر داده بود.

دانشگاه‌ها گسترش یافته بودند.

راه‌ها، کارخانه‌ها، سدها، صنایع و زیرساخت‌های کشور با سرعتی کم‌سابقه توسعه می‌یافت.

درآمد نفت، امکان سرمایه‌گذاری وسیعی فراهم کرده بود.

طبقه متوسط شهری رو به رشد بود.

بخش بزرگی از جامعه، بیش از آنکه در اندیشه انقلاب باشد، درگیر بهبود وضعیت زندگی، تحصیل، اشتغال و مهاجرت به شهرها بود.

چریک‌ها اما جامعه را نه آن‌گونه که بود، بلکه آن‌گونه که نظریه‌های مائو، چه‌گوارا و دبره توصیف می‌کردند، می‌دیدند.

اینجا بود که فاصله میان ایدئولوژی و واقعیت، هر روز بیشتر شد.

اسطوره شهادت

در سازمان فدایی، همانند بسیاری از جنبش‌های انقلابی قرن بیستم، مرگ جایگاهی مقدس یافت.

چریک موفق، تنها کسی نبود که پیروز شود.

چریکی که کشته می‌شد نیز قهرمان بود.

شهادت، بخشی از فرهنگ سازمان شد.

عکس کشته‌شدگان، به نماد مقاومت تبدیل می‌شد.

شعرها، نام آنان را جاودانه می‌کرد.

اما این فرهنگ، ناخواسته خشونت را نیز تقدیس می‌کرد.

وقتی مرگ به آرمان تبدیل شود، زندگی ارزش ثانویه پیدا می‌کند.

و هنگامی که خشونت، مشروع شمرده شود، دشوار است که پس از پیروزی، جامعه‌ای بر پایه مدارا و گفت‌وگو ساخته شود.

اگر فداییان به قدرت می‌رسیدند...

این پرسش، محور اصلی این کتاب است.

اگر به جای جمهوری اسلامی، سازمانی با ایدئولوژی مارکسیستی ـ لنینیستی و الهام‌گرفته از مائو، چه‌گوارا و انقلاب کوبا قدرت را در دست می‌گرفت، چه نوع نظامی شکل می‌گرفت؟

پاسخ را نه در شعارهای آن روز، بلکه در تجربه کشورهایی باید جست که همین اندیشه‌ها را مبنای حکومت قرار دادند.

به احتمال بسیار زیاد، نظام سیاسی بر پایه حزب پیشاهنگ شکل می‌گرفت؛ همان الگویی که در شوروی، چین، آلبانی، ویتنام و کوبا برقرار شد.

رقابت آزاد احزاب جای خود را به حاکمیت یک حزب می‌داد.

اقتصاد به سمت مالکیت گسترده دولتی می‌رفت.

رسانه‌ها در خدمت انقلاب قرار می‌گرفتند.

دادگستری استقلال خود را از دست می‌داد.

و مخالفان، نه به عنوان رقیب سیاسی، بلکه به عنوان «ضدانقلاب» تعریف می‌شدند.

این نتیجه، نه از بدبینی نسبت به افراد، بلکه از مطالعه تجربه تاریخی حکومت‌هایی به دست می‌آید که همین ایدئولوژی را به قدرت رساندند.

بسیاری از اعضای سازمان فدایی، انسان‌هایی شجاع، فداکار و صادق بودند و برای باورهای خود جان باختند. اما تاریخ را تنها با میزان فداکاری نمی‌توان سنجید. آنچه سرنوشت ملت‌ها را رقم می‌زند، ساختار اندیشه و نوع نهادهایی است که قدرت را مهار یا متمرکز می‌کنند.

از این رو، مهم‌ترین درس تجربه فداییان برای نسل امروز ایران، این نیست که چرا اسلحه به دست گرفتند؛ بلکه این است که هیچ آرمانی، هر اندازه عدالت‌خواهانه، اگر آزادی، تکثر سیاسی، انتخابات آزاد، استقلال قوه قضائیه و حاکمیت قانون را به آینده‌ای نامعلوم موکول کند، در معرض آن است که خود به شکلی دیگر از استبداد بینجامد.

منابع فصل هفتم

  • Ervand Abrahamian, Radical Islam Iran Between Two Revolutions

  • Maziar Behrooz, Rebels with a Cause: The Failure of the Left in Iran

  • Nasser Mohajer (ed.), Voices of a Massacre

  • Bizhan Jazani, Capitalism and Revolution in Iran

  • Amir-Parviz Pouyan, The Necessity of Armed Struggle

  • Masoud Ahmadzadeh, Armed Struggle: Both Strategy and Tactic

  • Stéphane Courtois et al., The Black Book of Communism



فصل هشتم

سازمان مجاهدین خلق؛ اسلام انقلابی؛ سازمانی میان آرمان و اقتدار

اگر حزب توده، رؤیای خود را در مسکو جست‌وجو می‌کرد و چریک‌های فدایی خلق در کوه‌های سیرا ماسترا و روستاهای چین، سازمانی دیگر در ایران پدید آمد که می‌خواست میان دو جهان ظاهراً ناسازگار پلی بزند؛ میان اسلام شیعی و ادبیات انقلابی مارکسیسم.

این سازمان، فرزند دوران جنگ سرد بود؛ دورانی که در آن بسیاری از جوانان گمان می‌کردند تاریخ تنها دو راه پیش پای ملت‌ها گذاشته است: انقلاب یا تسلیم.

در دهه ۱۳۴۰، توسعه اقتصادی ایران با سرعت ادامه داشت. دانشگاه‌ها گسترش می‌یافتند، صنایع نوین شکل می‌گرفتند، شهرها توسعه پیدا می‌کردند و طبقه متوسط جدیدی در حال ظهور بود. اما در کنار این تحولات، محدودیت فعالیت آزاد احزاب و فضای امنیتی نیز موجب شده بود بخشی از دانشجویان و نیروهای مذهبی، راه اصلاحات تدریجی را بسته ببینند.

در چنین فضایی، گروهی از جوانان مذهبی تحصیل‌کرده، از جمله محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان، سازمانی را پایه گذاشتند که هدفش مبارزه با حکومت پهلوی بود. آنان خود را ادامه‌دهنده سنت اسلامی می‌دانستند، اما در مطالعه روش مبارزه و سازماندهی، بیش از آنکه به تجربه جوامع اسلامی تکیه کنند، آثار مارکس، لنین، مائو، چه‌گوارا و رژی دبره را می‌خواندند.

این ترکیب، از همان آغاز، پارادوکسی بنیادین در خود داشت.

در جهان‌بینی اسلامی، مشروعیت از دین و وحی سرچشمه می‌گیرد؛ در مارکسیسم، از قانونمندی تاریخ و مبارزه طبقاتی. یکی خدا را محور جهان می‌داند و دیگری ماده را. با این همه، بنیان‌گذاران سازمان می‌کوشیدند این دو منظومه فکری را در قالب یک ایدئولوژی انقلابی به هم پیوند بزنند.

در تحلیل‌های اقتصادی و اجتماعی، از مفاهیم مارکسیستی بهره می‌گرفتند؛ در انگیزش نیروها، از مفاهیم دینی چون جهاد، شهادت و هجرت استفاده می‌کردند؛ و در سازماندهی تشکیلات، الگویی نزدیک به احزاب لنینی را برمی‌گزیدند؛ الگویی مبتنی بر مرکزیت، انضباط آهنین و اطاعت کامل از رهبری.

به همین دلیل، بسیاری از پژوهشگران تاریخ معاصر، این سازمان را نمونه‌ای از «اسلام انقلابی» دانسته‌اند؛ جریانی که از نظر اعتقادی مسلمان بود، اما از نظر روش و ساختار، به جنبش‌های مارکسیستی قرن بیستم شباهت فراوان داشت.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های سازمان، اعتقاد به «پیشاهنگ» بود. همان‌گونه که لنین حزب را آگاهی‌بخش طبقه کارگر می‌دانست، این سازمان نیز خود را آگاه‌تر از جامعه تلقی می‌کرد و باور داشت که توده مردم هنوز به مرحله‌ای از آگاهی نرسیده‌اند که بتوانند خود مسیر تاریخ را تعیین کنند. بنابراین، گروهی محدود از کادرهای ایدئولوژیک باید جامعه را رهبری می‌کردند.

این نگاه، گرچه با نیت مبارزه با استبداد شکل گرفته بود، اما در خود بذر نوع دیگری از تمرکز قدرت را نیز حمل می‌کرد؛ زیرا هرگاه گروهی خود را تنها حامل حقیقت بداند، نقد و مخالفت به آسانی می‌تواند به انحراف یا خیانت تعبیر شود.

سازمان از آغاز، مبارزه مسلحانه را تنها راه سرنگونی حکومت می‌دانست. عملیات مسلحانه، ترور و خرابکاری، بخشی از راهبرد آن بود. اعضای جوان با ایمان و ازخودگذشتگی فراوان وارد این مسیر می‌شدند و بسیاری نیز جان خود را از دست دادند. اما پرسش اصلی آن است که آیا خشونت، هرچند با هدف عدالت، می‌تواند زمینه‌ساز جامعه‌ای آزاد باشد؟

تجربه قرن بیستم پاسخ ساده‌ای پیش روی ما می‌گذارد.

تقریباً در همه انقلاب‌هایی که خشونت سازمان‌یافته، هسته مرکزی جنبش بوده است، پس از پیروزی نیز همان فرهنگ خشونت در ساختار حکومت استمرار یافته است. زیرا ابزار مبارزه، به تدریج به شیوه حکومت کردن تبدیل می‌شود.

در سال ۱۳۵۴، بخش مهمی از کادر مرکزی سازمان اعلام کرد که به مارکسیسم گرایش یافته است. این تغییر، نشان داد که بنیان نظری سازمان، از استحکام لازم برخوردار نبوده و پیوند میان اسلام و مارکسیسم، بیش از آنکه یک دستگاه فکری منسجم باشد، ائتلافی موقت برای مبارزه سیاسی بوده است.

پس از انقلاب ۱۳۵۷، سازمان در مسیر تقابل سیاسی با جمهوری اسلامی قرار گرفت و این رویارویی، به‌ویژه از سال ۱۳۶۰، به یکی از خونبارترین فصل‌های تاریخ معاصر ایران انجامید. هزاران نفر از اعضا و هواداران سازمان در جریان درگیری‌ها، موج‌های گسترده بازداشت، محاکمات شتاب‌زده و اعدام‌های وسیع جان خود را از دست دادند و ده‌ها هزار نفر دیگر روانه زندان شدند. اوج این سرکوب در اعدام‌های گسترده تابستان ۱۳۶۷ نمود یافت؛ رخدادی که از سوی بسیاری از نهادهای بین‌المللی حقوق بشر به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین نقض‌های حقوق بشر در تاریخ معاصر ایران شناخته شده است. این چرخه خشونت، زخمی عمیق بر پیکر جامعه ایران بر جای گذاشت؛ زخمی که پیامدهای سیاسی، اجتماعی و روانی آن هنوز نیز بر حافظه جمعی ایرانیان سنگینی می‌کند.

اما برای فهم این سازمان، تنها بررسی عملیات نظامی کافی نیست. مهم‌تر از آن، مطالعه الگوی درونی قدرت است.

بسیاری از پژوهشگران، از ساختاری سخن گفته‌اند که در آن، مرکزیت تشکیلات جایگاهی بسیار فراتر از یک مدیریت سیاسی می‌یافت. انضباط سخت، کنترل شدید بر اعضا، محدود شدن امکان نقد درون‌سازمانی و تقدم مصلحت تشکیلات بر خواست فرد، از ویژگی‌هایی بود که در روایت‌های مختلف درباره این سازمان تکرار شده است.

صرف‌نظر از اختلاف روایت‌ها درباره جزئیات، این تجربه یک درس مهم برای تاریخ ایران دارد: هرگاه یک جریان سیاسی، حقیقت را در انحصار خود بداند و میان سازمان و جامعه فاصله‌ای مطلق ایجاد کند، خطر آن وجود دارد که پس از دستیابی به قدرت نیز همان الگو را در مقیاس یک کشور بازتولید کند.

از این منظر، پرسش اصلی کتاب دوباره مطرح می‌شود.

اگر چنین جریانی به جای جمهوری اسلامی قدرت را در دست می‌گرفت، آیا ساختاری مبتنی بر رقابت آزاد احزاب، انتخابات مستقل، آزادی مطبوعات، گردش قدرت و برابری همه شهروندان در برابر قانون شکل می‌گرفت، یا آنکه با توجه به تجربه بسیاری از جنبش‌های ایدئولوژیک قرن بیستم، قدرت در دست هسته‌ای محدود متمرکز می‌شد و جامعه در چارچوب یک ایدئولوژی رسمی سامان می‌یافت؟

پاسخ قطعی به این پرسش ممکن نیست، اما مطالعه تجربه تاریخی جنبش‌های مشابه نشان می‌دهد که هرگاه ایدئولوژی بر قانون، و وفاداری تشکیلاتی بر حقوق شهروندی مقدم شود، آزادی نخستین قربانی قدرت خواهد بود.



فصل نهم

اسلام سیاسی و روحانیت؛ از مخالفت با دولت مدرن تا استقرار جمهوری اسلامی

تاریخ ایران در سده بیستم، تنها میدان رقابت دولت‌ها و احزاب سیاسی نبود؛ میدان رویارویی دو برداشت متفاوت از مفهوم حکومت نیز بود. یک برداشت، آینده ایران را در ساختن دولت ملی، گسترش آموزش نوین، قانون‌گرایی، سکولاریسم، توسعه اقتصادی و پیوند با جهان جدید جست‌وجو می‌کرد. برداشت دیگر، بازگشت به نظم سنتی مبتنی بر شریعت و مرجعیت روحانیت را راه نجات جامعه می‌دانست.

از نخستین سال‌های سلطنت رضاشاه، این دو نگاه در برابر یکدیگر قرار گرفتند.

رضاشاه در کشوری به قدرت رسید که در آن، بخش بزرگی از آموزش در اختیار مکتب‌خانه‌ها بود، ثبت ازدواج و طلاق و بسیاری از امور مدنی زیر نظر روحانیان انجام می‌شد، دادگستری نوین هنوز شکل نگرفته بود و اقتدار دولت مرکزی در بسیاری از نقاط کشور از نفوذ خوانین، رؤسای ایلات و نفوذ روحانیت فراتر نمی‌رفت. اصلاحاتی که او آغاز کرد، تنها ساختن راه‌آهن، ارتش، دانشگاه و کارخانه نبود؛ بلکه انتقال تدریجی اقتدار از نهادهای سنتی به دولت مدرن نیز بود.

تأسیس دادگستری عرفی، ثبت احوال، قانون مدنی، مدارس جدید، دانشگاه تهران، محدود شدن محاکم شرع در امور قضایی، اصلاح نظام آموزشی و گسترش نقش دولت در اداره کشور، تنها اصلاحات اداری نبودند؛ این اقدامات جایگاه تاریخی روحانیت را نیز دگرگون می‌کردند. طبیعی بود که بخشی از روحانیت، این تغییرات را نه اصلاح، بلکه تهدیدی برای نفوذ اجتماعی و سیاسی خود تلقی کند.

این تقابل، در دوران محمدرضا شاه نیز ادامه یافت، هرچند در سال‌های نخست، به دلیل فضای ناشی از اشغال ایران و ضعف دولت مرکزی، شدت کمتری داشت. اما با اجرای برنامه‌های نوسازی و به‌ویژه «انقلاب سفید» در دهه ۱۳۴۰، شکاف میان حکومت و بخش مهمی از روحانیت عمیق‌تر شد.

انقلاب سفید، مجموعه‌ای از اصلاحات اقتصادی، اجتماعی و اداری بود که از جمله شامل اصلاحات ارضی، سهیم کردن کارگران در سود کارخانه‌ها، ملی کردن جنگل‌ها و مراتع، سپاه دانش، سپاه بهداشت، گسترش آموزش عمومی و اعطای حق رأی به زنان می‌شد. بسیاری از این اصلاحات، ساختار سنتی جامعه ایران را دگرگون می‌کرد و در عین حال، اقتدار نهادهای سنتی را کاهش می‌داد.

در این میان، مخالفت روح‌الله خمینی با برخی از اصول انقلاب سفید، به‌ویژه حق رأی زنان و گسترش نقش دولت سکولار، نقطه عطفی در تاریخ اسلام سیاسی ایران شد. اعتراضات سال ۱۳۴۲ و پیامدهای آن، از خمینی چهره‌ای ساخت که به تدریج به محور اصلی مخالفت مذهبی با حکومت پهلوی تبدیل شد.

اما مخالفت روحانیت با حکومت، تنها بر سر یک یا چند قانون نبود؛ اختلاف، ریشه‌ای‌تر از آن بود. مسئله اصلی، این پرسش بنیادین بود که در جامعه جدید، منشأ مشروعیت حکومت چیست؟ آیا قانون باید بر پایه رأی شهروندان و نهادهای منتخب شکل گیرد، یا بر اساس برداشت فقیهان از شریعت؟

این پرسش، سال‌ها بعد در نظریه «ولایت فقیه» پاسخ خود را یافت.

خمینی در درس‌های خود در نجف، نظریه‌ای را بسط داد که بر اساس آن، در دوران غیبت امام دوازدهم، فقیه جامع‌الشرایط حق و بلکه وظیفه دارد حکومت را در دست گیرد. این نظریه، با سنت دیرینه بخش بزرگی از روحانیت شیعه تفاوت داشت. بسیاری از مراجع پیشین، هرچند در سیاست دخالت می‌کردند، اما تشکیل حکومت مستقیم توسط فقیه را وظیفه خود نمی‌دانستند. از این رو، نظریه ولایت فقیه حتی در میان روحانیان نیز مخالفان جدی داشت.

با این همه، شرایط انقلابی سال ۱۳۵۷، کاری کرد که این نظریه، در عمل به قانون اساسی جمهوری اسلامی راه یابد.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های انقلاب ۱۳۵۷، ائتلاف گسترده نیروهایی بود که در هدف مشترک سرنگونی حکومت پهلوی هم‌نظر بودند، اما درباره آینده ایران تصورهای کاملاً متفاوتی داشتند. ملی‌گرایان از دموکراسی پارلمانی سخن می‌گفتند؛ نیروهای چپ، جامعه سوسیالیستی را آرمان خود می‌دانستند؛ مجاهدین، حکومت اسلامی انقلابی را می‌خواستند؛ و روحانیت پیرامون خمینی، به تدریج نظریه حکومت دینی مبتنی بر ولایت فقیه را دنبال می‌کرد.

تا پیش از پیروزی انقلاب، این اختلاف‌ها کمتر آشکار بود؛ زیرا همه نیروها بر هدف مشترک، یعنی سقوط حکومت، تمرکز کرده بودند. اما پس از فروپاشی نظام پیشین، تفاوت جهان‌بینی‌ها آشکار شد.

در فاصله‌ای کوتاه، روند حذف نیروهای هم‌پیمان آغاز گردید. ابتدا لیبرال‌ها و دولت موقت کنار زده شدند. سپس بسیاری از ملی‌گرایان از ساختار قدرت حذف شدند. احزاب چپ، که در آغاز از استقرار جمهوری اسلامی حمایت کرده بودند، خود هدف سرکوب قرار گرفتند. سازمان‌های مسلح مخالف نیز وارد رویارویی خونین با حکومت شدند. در دهه ۱۳۶۰، جمهوری اسلامی با استفاده از ابزارهای امنیتی و قضایی، تمامی رقبای سیاسی خود را از عرصه قدرت کنار زد و ساختاری یکدست بر محور ولایت فقیه ایجاد کرد.

در عمل، نظامی شکل گرفت که در آن، رهبر جمهوری اسلامی در رأس هرم قدرت قرار گرفت و بر نیروهای مسلح، قوه قضائیه، رسانه ملی، سیاست‌های کلان کشور و بخش مهمی از ساختار سیاسی نفوذ مستقیم یا غیرمستقیم یافت. هرچند نهادهایی چون ریاست جمهوری و مجلس نیز وجود داشتند، اما حدود اختیارات آنها در چارچوب قانون اساسی و نهاد ولایت فقیه تعریف می‌شد.

کارنامه جمهوری اسلامی طی نزدیک به پنج دهه، موضوع پژوهش‌های گسترده داخلی و بین‌المللی بوده است. جنگ هشت‌ساله با عراق، سرکوب مخالفان سیاسی، اعدام‌های گسترده دهه شصت و تداوم آن تا امروز، کشتار گسترده معترضین، محدودیت‌های مدنی، تبعیض‌های حقوقی علیه زنان و اقلیت‌های دینی، محدودیت آزادی بیان، گسترش فساد ساختاری، بحران‌های اقتصادی، مهاجرت گسترده نخبگان، تحریم‌های بین‌المللی و کاهش جایگاه اقتصادی ایران، از جمله موضوعاتی است که در گزارش‌های سازمان‌های حقوق بشری، پژوهشگران علوم سیاسی و اقتصاددانان به تفصیل بررسی شده است.

در کنار این مسائل، یکی از مهم‌ترین پیامدهای استقرار حکومت دینی، درهم‌آمیختن دین و قدرت سیاسی بود. هنگامی که حکومت، خود را نماینده دین معرفی می‌کند، مخالفت سیاسی نیز به‌آسانی می‌تواند به مخالفت با دین تعبیر شود. در چنین شرایطی، رقابت سیاسی جای خود را به مرزبندی‌های اعتقادی می‌دهد و امکان گفت‌وگوی آزاد کاهش می‌یابد.

این تجربه، یکی از مهم‌ترین درس‌های تاریخ معاصر ایران را پیش روی نسل امروز قرار می‌دهد. هیچ اندیشه‌ای، هر اندازه مقدس یا آرمان‌خواه، هنگامی که از نظارت عمومی، گردش قدرت و پاسخگویی مصون شود، تضمینی برای حفظ آزادی نخواهد بود. تجربه جمهوری اسلامی نشان داد که تمرکز قدرت، حتی اگر با شعار عدالت، استقلال یا اجرای احکام دینی آغاز شود، در صورت نبود نهادهای مستقل و حاکمیت قانون، می‌تواند به محدود شدن حقوق شهروندان و فرسایش سرمایه اجتماعی بینجامد.

شاید بزرگ‌ترین آموزه این فصل آن باشد که توسعه پایدار و آزادی سیاسی، نه از راه تقدیس قدرت، بلکه از مسیر محدود کردن قدرت حاصل می‌شود. قانون، زمانی ضامن آزادی است که بر همه، از شهروند عادی تا عالی‌ترین مقام کشور، به یکسان حکومت کند. تجربه ایران در قرن گذشته، با همه فراز و فرودهایش، بار دیگر این حقیقت کهن را یادآوری می‌کند که هیچ آرمان‌شهری، اگر بر تکثر، حقوق برابر شهروندان، استقلال نهادهای مدنی و گردش مسالمت‌آمیز قدرت استوار نباشد، از خطر استبداد در امان نخواهد ماند.



فصل پایانی

درس یک قرن؛ از آرمان‌شهرها تا دولت ملی

کتاب را از نقطه‌ای آغاز کردیم که ایران هنوز به معنای مدرن کلمه «دولت ـ ملت» نبود؛ سرزمینی که بخش‌های بزرگی از آن زیر نفوذ خان‌ها، رؤسای ایلات، قدرت‌های خارجی و نهادهای سنتی اداره می‌شد و مردمش بیش از آنکه شهروند باشند، رعیت به شمار می‌آمدند. در فاصله‌ای کوتاه، دولتی مرکزی شکل گرفت، ارتشی ملی پدید آمد، دادگستری نوین، آموزش عمومی، دانشگاه، راه‌آهن، صنایع، ثبت احوال، زیرساخت‌های اداری و اقتصادی و بسیاری از نهادهای مدرن بنا شد. این روند، با همه کاستی‌ها و خطاهایش، ایران را وارد مرحله‌ای تازه از تاریخ خود کرد.

اما هم‌زمان، جریان‌های گوناگونی نیز در برابر این مسیر ایستادند. هر یک، آینده‌ای متفاوت برای ایران ترسیم می‌کردند؛ آینده‌ای که در نگاه آنان، از مسیر دولت مدرن نمی‌گذشت.

اسلام‌گرایان، جامعه مطلوب را در حکومت دینی و اجرای شریعت می‌دیدند.

مارکسیست‌ها، آرمان خود را در جامعه بی‌طبقه و حکومت پیشاهنگ پرولتاریا جست‌وجو می‌کردند.

حزب توده، الگوی شوروی را نمونه پیشرفت می‌دانست.

بخش بزرگی از فداییان، انقلاب چین، کوبا و ویتنام را الهام‌بخش خود قرار داده بودند.

مجاهدین، کوشیدند اسلام انقلابی را با الگوهای سازمانی و تحلیل‌های مارکسیستی درآمیزند.

این جریان‌ها، با همه تفاوت‌های عمیق ایدئولوژیک، در یک نقطه به هم رسیدند: مخالفت با حکومت پهلوی و تلاش برای براندازی آن. ائتلافی نانوشته، اما مؤثر، که در نهایت به انقلاب ۱۳۵۷ انجامید.

با پیروزی انقلاب، نخستین آرمان‌شهر به قدرت رسید؛ جمهوری اسلامی. نتیجه آن، امروز پس از نزدیک به پنج دهه، در برابر دیدگان تاریخ قرار دارد. اما پرسش این کتاب، تنها درباره جمهوری اسلامی نبود. پرسش اصلی آن بود که اگر دیگر آرمان‌شهرهای رقیب نیز به قدرت می‌رسیدند، آیا با توجه به مبانی نظری و تجربه حکومت‌های الهام‌بخش آنان، می‌توانستند جامعه‌ای آزادتر، قانون‌مدارتر و انسانی‌تر بسازند؟

مرور تجربه اتحاد شوروی، چین دوران مائو، آلبانی، کره شمالی، کوبا و دیگر حکومت‌های ایدئولوژیک نشان می‌دهد که هرگاه یک اندیشه، خود را مالک حقیقت مطلق بداند و قدرت را از نظارت عمومی و گردش آزاد مصون سازد، آزادی دیر یا زود قربانی خواهد شد. تفاوت ایدئولوژی‌ها، لزوماً به تفاوت در سرنوشت سیاسی نمی‌انجامد؛ زیرا استبداد، پیش از آنکه محصول یک عقیده خاص باشد، نتیجه تمرکز بی‌مهار قدرت است.

شاید بزرگ‌ترین درس یک قرن گذشته ایران نیز همین باشد. مسئله اصلی، تنها این نیست که چه کسی حکومت می‌کند؛ بلکه مهم‌تر آن است که قدرت چگونه مهار می‌شود، قانون چگونه بر همگان حاکم می‌شود، و شهروند چگونه می‌تواند بدون ترس، حاکمان را نقد و در صورت لزوم، از طریق انتخابات آزاد آنان را تغییر دهد.

از دل این تجربه تاریخی، چند اصل بنیادین سر برمی‌آورد که امروز بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته‌اند:

دولت ملی؛ دولتی که خود را نماینده همه ایرانیان، فارغ از مذهب، قومیت، زبان، جنسیت یا گرایش سیاسی بداند.

سکولاریسم؛ نه به معنای نفی دین، بلکه به معنای بی‌طرفی حکومت در برابر باورهای دینی و تضمین آزادی وجدان و مذهب برای همگان.

حاکمیت قانون؛ قانونی که بر همه، از شهروند عادی تا عالی‌ترین مقام کشور، یکسان اجرا شود.

انتخابات آزاد و رقابتی؛ تا هیچ قدرتی دائمی نشود و انتقال قدرت از راه صندوق رأی صورت گیرد، نه از راه خشونت.

استقلال قوه قضائیه، آزادی رسانه‌ها، جامعه مدنی نیرومند و تفکیک قوا نیز از لوازم همین اصول‌اند؛ زیرا هیچ قانونی بدون نهادهای مستقل، ضامن آزادی نخواهد بود.

تاریخ ایران در یک قرن گذشته، بهای سنگینی برای آموختن این حقیقت پرداخته است. میلیون‌ها ایرانی، در نسل‌های مختلف، پیامدهای انقلاب، جنگ، سرکوب، مهاجرت، تحریم، بحران‌های اقتصادی و اجتماعی و محدودیت‌های سیاسی را با زندگی خود تجربه کرده‌اند. همین تجربه، سرمایه‌ای تاریخی برای آینده است؛ سرمایه‌ای که می‌تواند مانع از تکرار خطاهای گذشته شود.

امروز نیز، پس از گذشت نزدیک به نیم‌قرن از انقلاب ۱۳۵۷، صحنه سیاست ایران همچنان بازتابی از بسیاری از شکاف‌های تاریخی گذشته است. بخش قابل توجهی از همان جریان‌های سیاسی که از آغاز دولت مدرن در دوران رضاشاه با برنامه‌های نوسازی، تمرکز دولت ملی، سکولاریزاسیون ساختار حکومت، گسترش آموزش نوین، توسعه اقتصادی و تقویت هویت ملی مخالفت می‌کردند و در دوران محمدرضا شاه نیز، با وجود اختلاف‌های عمیق ایدئولوژیک، در هدف سرنگونی حکومت پهلوی اشتراک عمل داشتند، امروز نیز در مخالفت با طرح‌ها و پیشنهادهایی که از سوی رضا پهلوی برای دوران گذار از جمهوری اسلامی مطرح شده، موضعی انتقادی یا مخالف اتخاذ کرده‌اند.

رضا پهلوی در سال‌های اخیر، در سخنرانی‌ها و بیانیه‌های خود، بر چند اصل محوری تأکید کرده است: حفظ تمامیت ارضی و یکپارچگی ایران در برابر هرگونه گرایش تجزیه‌طلبانه؛ استقرار حکومتی سکولار که در آن دین و دولت از یکدیگر مستقل باشند و همه شهروندان، فارغ از باور دینی، قومیت، جنسیت یا گرایش سیاسی، از حقوق برابر برخوردار شوند؛ سرنگونی جمهوری اسلامی از طریق همبستگی ملی و همکاری نیروهای گوناگون سیاسی؛ تشکیل مجلس مؤسسان پس از پایان حکومت کنونی برای تدوین قانون اساسی جدید؛ و واگذاری تعیین شکل نهایی نظام سیاسی ــ پادشاهی یا جمهوری ــ به رأی آزاد مردم در یک همه‌پرسی و انتخابات رقابتی. در این چارچوب، او بارها تصریح کرده است که خود را نامزد هیچ مقام انتصابی یا مادام‌العمر نمی‌داند و تصمیم نهایی را حق ملت ایران می‌شمارد.

شاید مهم‌تر از همه، این باشد که تجربه یک قرن گذشته نشان داده است که آینده ایران را نمی‌توان با بازتولید همان الگوهای انحصارطلبانه و حذف رقیب ساخت. هرگاه یک جریان سیاسی، خود را تنها نماینده مشروع ملت بداند و دیگر نیروها را از دایره مشروعیت بیرون براند، خواه با نام دین، خواه با نام انقلاب، خواه با نام طبقه، و خواه با هر ایدئولوژی دیگری، خطر تکرار چرخه استبداد همچنان باقی خواهد ماند. تجربه تلخ سده گذشته، شاید بیش از هر چیز، این حقیقت را آشکار کرده است که مشروعیت پایدار نه از انحصار حقیقت، بلکه از پذیرش داوری آزاد ملت سرچشمه می‌گیرد.

اگر این کتاب پیامی داشته باشد، شاید همین باشد که آینده ایران را نه یک ایدئولوژی نجات خواهد داد و نه یک حزب و نه یک فرد. آینده این سرزمین را نهادهای آزاد، قانون عادلانه، فرهنگ مدارا، مسئولیت‌پذیری شهروندان و پذیرش تکثر خواهند ساخت.

ایران، در طول تاریخ خود، بارها از ویرانی برخاسته است. سرزمینی که از هجوم بیگانگان، جنگ‌ها، قحطی‌ها و استبدادها عبور کرده، بار دیگر نیز می‌تواند بر دشواری‌های امروز غلبه کند. امید، زمانی معنا پیدا می‌کند که ملت‌ها از حافظه تاریخی خود درس بگیرند و اجازه ندهند خطاهای گذشته، آینده را نیز اسیر خود سازد.

شاید بزرگ‌ترین دستاورد نسل امروز همین باشد که بیش از هر نسل دیگری، هزینه استبداد، خشونت و نفرت را دیده است. اگر این تجربه به همبستگی ملی، احترام به قانون، پذیرش دیگری و پاسداری از آزادی بینجامد، آنگاه رنج‌های این سال‌ها بی‌ثمر نخواهد بود.

ایران، بیش از هر زمان دیگر، به گفت‌وگو به جای حذف، به قانون به جای اراده فردی، و به همبستگی ملی به جای دشمنی‌های فرساینده نیاز دارد. آینده از آنِ نسلی خواهد بود که بتواند از گذشته بیاموزد، بی‌آنکه اسیر گذشته بماند؛ نسلی که ایران را نه میراث یک گروه، بلکه خانه مشترک همه ایرانیان بداند و آزادی، عدالت و پیشرفت را در کنار یکدیگر، و نه در برابر یکدیگر، بجوید.

به امید آن روز که ایران، با اتکا به خرد، آزادی و همبستگی ملی، بار دیگر سربلند و آباد، خانه مشترک همه ایرانیان باشد.


تیر۱۴۰۵برابر ژوئیهٔ ۲۰۲۶




هیچ نظری موجود نیست: