ما منتقدیم ما حق داریم منتقد باشیم. ما مخالفیم . ما حق داریم مخالف باشیم.باید سخنان منتقدان و مخالفان و همرزمان را شنید.هیچکس کامل نیست واگر خود را کامل بپنداریم بدون آنکه حتی بخواهیم اندک اندک به سنگلاخ جباریت پای خواهیم گذاشت ولی متاسفانه تاپایان هرگز نه خواهیم فهمید و نه قبول خواهیم کرد که در چه تراژدی و فاجعه ای به بند کشیده شده ایم.دموکراسی حرف نیست یک فرهنگ است باید آنرا شناخت پذیرفت وبه آن عمل کرد. آنان که با کلماتی درشت و پر طنین از دموکراسی سخن میگویند ولی در جزئی ترین کارها دمادم دموکراسی را زیر پا میگذارند دروغ میگویند.مشکل اصلی تاریخ ما امیختگی مذهب و سیاست است. تمام کسانی که صادقانه حتی راه نجات را در حکومتی مذهبی یافتند یا ایدئولوزی برخاسته از مذهب را راهنمای عمل قرار دادند جز به کمک ارتجاع و تیره روزی مردم بر نخاستند. اینان در پایه ها از همان مردابی تغذیه میکردند و می کنند که ملایان حاکم میکنند. باید به مذهب به عنوان مسئله ای شخصی احترام گذاشت ولی باید سوداهای رنگین و مسموم برپائی حکومتی که مذهب ذر آن رسوخ داشته باشد را با تمام مدعیانش به زباله دان ریخت. برای درک این حقیقت باید تاریخ ایران و اسلام و بخصوص تشیع را شناخت.نور!نور باز هم نور بیشتر. پشت درهای کهنه و پوسیده متوقف نشویم. نترسیم! درها را بشکنیم و بگذاریم نورحقیقت و شناخت ما را از این همه کهنگی و ارتجاع بشوید. هرگز فراموش نکنیم که زندگی مادی ما سایه و باز آفریده اعتقادات و باورهای ماست. .

روی تصویر کلیک کنید

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

برای ابراهیم و فرح. به تماشای شما.

به تماشای شما
اسماعیل وفا
برای ابراهیم و فرح

هنوز، و گاهی، اگر چه خسته
در اعماق اقیانوس بی پایان به سفر میروم
در اعماق اقیانوس بی پایان جهان
تنم را وا می نهم
پلکهایم را می بندم
و چشمهای جانم را میگشایم
تا ببینم و بدانم.

گاه آب است و گاه باد و ابر
گاه آتش و آب و نور
میگذارم تا بگذرند و بشویندم
و پرواز میکنم در موجها و نورها و تاریکی ها
و میبینم هر آنچه را پنهان کرده اند
در پس هزار پرده ی خون و اشک
و میشنوم هر آنچه را که حاموش کرده اند
به یاری هزار دهان بند مطلا
و میبویم و می چشم ولمس میکنم
در اعماقی که تمام معیارها رنگ باخته اند
و با این همه در این اعماق
از تفسیر رنج تن تو درمانده ام ای مرد!
و نشاط جان در تکاپویت چون موجی تازان و پر سرود
وگله ای از آفتاب سالخورد خرامان برگندمزارهای جوان
ودرمانده ام
از شناخت رنج و سنگینی درد آن خاتون
که در ژرفای شب و سئوال
چون شمع بر بالین تو میگدازد.
تنها در آن اعماق
می توانم به تماشای شما زمزمه کنم
نیرومندی شگفت جان آدمی را
و توانائی و صبوری عشق را....
هفتم اوت 2010 میلادی

هیچ نظری موجود نیست: