ای دوست خانه کردن، در کوخ تنفروشان
بهتر که زیستن در، کاخ وطنفروشان
گفتند از کبوتر،وز آسمان وپروازدیدیمشان در آخر، با کرگدنفروشان!
از زندگی سرودند،هر صبح و شام اما
با مرگ عهد بستند، هم با کفنفروشان
یکصد هزار یوسف،در چاه مرگ مردند
تا رونق بساط این پیرهنفروشان
د ر مقتل سیاووش،گرسیوز است و تیغش1
اما ،مکن فرامش،طشت و لگنفروشان
۶ نظر:
خدایت تو را در همین هیئت حفظ کند که بسیار خوش آهنگ میسرایی. و همچنان برای محرومان .
farshid
درود بر شاعر آزادەء وطنم . در پناه حق باشی
لقمان
شعرت را خواندم. زیبا بود.
در کنارش یک لینک بود به کتابت بنام در ستایش ارتش آزادی. چه عکسی. چه کتابی. چه ستایشی. چه ارتشی.
هنوز هم جملات برادر در گوشم است که در ستایش ارتش آزادی میگفت خدمت زیر پرچم افتخار تمامی مردان و زنان ایران است. هی هی هی .
علاجی بکن که از دلم خون نیاید.
که صبحگاهها که انجام دادیم. تحویل سلاح به تسلیحات. لباس کار پوشیدن و سر کار رفتن. چه صفایی داشت.
سرود فرمان مسعود. میدرخشد
چون آذرخشان
برق مسلسل
در دل شهر و در کوه و جنگل
خدایا یک آرزو داریم. قبل از مرگ این فرصت را به ما عطا کن که بتوانیم دوباره بر علیه این رژیم دجال سلاح بدست بگیریم.
کربلایی صفدر
سلام
اری باید همانطور که شما گفتید سلاح بدست گرفت ولی بفرمان مردم در میان مردم مثل هوشی مین مائو و چگوارا و ستارخان و میرزا و نه در جهنم حکومت دیکتاتورها و کمک از جهانخوران و زیر سایه رهبری در عمق مرتجع و بشدت مستبد
با درود به شما و آرزوی نجات مجاهدینو اصلاح و بخود آمدن رهبر
اسماعیل جان بیخود نگفتم:
علاجی کن که از دلم خون نیاید.
این دکمه کیبرد عین مثل مسعله کجاست؟ بیسواد نیستم این دکمه را پیدا نمیکنم که فقط از عین علی استفاده میکنم.
راستی لطفی بکن بگو ببینم داستان کربلایی صفدر را شما نوشتی یا کار کس دیگری بود مثل حسین پویا؟ بعضا در منطقه پخش میشد. آنکه دکلمه اش میکرد صدای گیرایی داشت. میدانی به چی میخندم؟ گاس هم (این یک اصطلاح جنوبی است یعنی شاید هم) نویسنده داستان کربلایی صفدر الان در اور نشسته باشد و این نوشته مرا میخواند. به خود میپیچد که نمیتواند داد بزند
نه نه این اثر من بود نه اسماعیل و نه حسین یا سعید اسدیان.
خدایا بچه های ما را از این وضعیت نجات بده تا دست افشان پا کوبان و غزلخوان به پیشوازشان برویم.
چه اشعاری داشت این مقاومت.
چه سرودهایی
چه اپرت هایی
چه کنسرتهایی
چه حامیانی
چه بچه هایی
چه فداکاریهایی
و از آنطرف رژیم بود که هیچ حرفی برای زدن نداشت
هیچ چیز برای اراعه کردن. هی هی هی
چی شد؟
چی بسرمان آمد که به این نقطه رسیدیم؟
جلودارمان به میدان مین بردمان و هر دم عزیزی روی مین میرود.
کسی نیست یقه این حق تعالی را بگیرد بگه کوری؟ اینا آخرین شانستن. از این مردان و زنان پاکتر و مسیحاتر دیگه پیدا نمیکنی.
کاش خود سازمان گرده این را داشت که یک فورومی مثل این درست کند بتوانیم حرفمان را آنجا بزنیم. متاستفانه در فورومهای آنها در برنامه به اصطلاح زنده آنها فقط باید از مهر تابان ایرانزمین تعریف و تمجید کرد. بابا به خدا به پیر به پیغمبر این ستون را جلوداری دیگر.
حیف.
کربلایی صفدر
سلام کربلائی
شعر از محمد قرائی بود و من دکلمه اش کردم.راست میگوئی دنیای جالبی بود ولی متاسفانه دو مستبد مرتجع فریبکار ما را به این جهنم راهنون شدند و هنوز هم. و هنوز هم باشد که خدائی باشد...
ارسال یک نظر