مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند

. بیاد داشته باشیم و هرگز فراموش نکنیم :در شرایط بسیار خطیر کنونی در گام نخست و در حکومت ملایان و مذهب مجموع جامعه انسانی ایران،تمامیت ارضی ایران،و طبیعت ایران در سراسر ایران در تهاجم و نکبت حکومت آخوندها در خطر است. اختلافات را به کناری بگذاریم، نیروهایمان را در نخستین گام در راستای نجات این سه مجموعه هم جهت کنیم و به خطر اصلی بیندیشیم .

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی
تاریخ دوران باستانی ایران

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مهر ۲۵, شنبه

گفتگوی مهناز قزلو با اسماعیل وفا یغمائی

در برنامه ی آنسوی مکث در لینک زیر بشنوید:
https://soundcloud.com/mahnaz-ghezellou/7drad45lid4i

۱۱ نظر:

محمود گفت...

یادش و خاطره اش گرامی
متاسفانه آقای رجوی و خانم عضدانلو علاوه بر نسل خون چکان و صدها هزار جوان پرشور که به قربانگاه و نیستی کشاندند، و شتاب معکوسی به جنبش آزداخواهی ایران داده و آن را دهها سال به تاخیر انداختند، یکی از بزرگترین سرمایه های فرهنگی تاریخ ملی ما را نیز با خود به قعر بردند. ایرانیان زیادی می شناسم که احترامشان به مرضیه عزیز را به خاطر رفتنش با مجاهدین و رفتن به عراق و بخصوص سوء استفاده های تبلیغاتی و سیاسی مجاهدین از این بانوی پرارج کردند، از دست دادند. اگر توجه کنیم این نابغه موسیقی و هنر به جز محافل خاصی کمتر مطرح است. اینها گناهان قابل بخششی نیستند.
باز تولید سرمایه فرهنگی با 60 سال که در یک نفر جمع شده باشد و در این اوج، برای تاریخ یک ملت بسیار نادر است و شاید غیر ممکن. ولی این بی فرهنگان چگونه چوب حراج به آن زدند و با خود به پائین کشیدنش؟ واقعا جای تاسف دارد.
حرف اسماعیل در باره شخصیت مرضیه را خوب حس میکنم. شخصا هم در در جلسات خصوصی و محدود ده بیست نفره شاهد حضور و هنر بی ریای مرضیه عزیز و راحتی و خاکی بودنش بودم. در سن بالای 70 سالگی به واقع جواهر درخشانی بود. هر وقت که به در خاک کشیدن این جواهر بی مانند توسط رهبری مجاهدین فکر میکنم اشک در چشمانم جمع میشود.
روزی تنها با خودرو در خیابانهای اشرف تردد میکردم که ناگهان دیدم مرضیه عزیز با یک نفر دیگر در خیابان 600 در حال قدم زدن است. با خودم فکر کردم به مرضیه همه حقایق تلخ تشکیلات را بگویم و او را از دامی که افتاده آگاه کنم. توقف کردم. پیاده شدم. ولی دیدم نفر همراهش هوشنگ رجوی برادر بزرگتر آقای رجوی بود.
بعد از روبوسی و احوالپرسی و کمی گپ معمولی گفتم که برسانمشان. هوشنگ که تا حدی مرا میشناخت گفت نه خودمان میخواهیم قدم بزنیم و کمی ورزش کنیم.
به دلایل امنیتی و اینکه مطمئن بودم که آقای رجوی با آگاهی برادرش را همراه مرضیه فرستاده و اینکه طرح بحث برای خودم که آن موقع هنوز وارد درگیری مستقیم با سازمان نشده بودم (و در حد انتقادات تشکیلاتی بود) میتوانست خطرناک باشد، منصرف شدم. ولی بعدها از این که شهامت طرح این موضوع را نداشتم پشیمان شدم. زیرا شاید و فقط شاید طرح موضوع از طرف یک نفر که مرضیه در داخل تشکیلات و در حلقه معتمدین تشیکلات دیده بود میتوانست در ذهنش جرقه تردید و شک و سوال ایجاد کند و منشا اثر خیری شود. زیرا آن زمان اگر اشتباه نکنم سال 1373 و یا 1374 بود و شاید جلوی فاجعه به تارج رفتن این جواهر قله هنر ایران گرفته میشد.

ناشناس گفت...

اسماعیل
تو درابره مرضیه راست همه چیز را نمی گویی و می خواهی با دادن تصویری یک بعدی از مرضیه قضیه را سرهم بندی کنی.
مرضیه خودش بارها و بارها گفت :من وقتی فیلم ازدواج مریم و مسعود را دیدم و آن صحنه که مریم خودش خطبه عقد را خواند تصمیم گرفتم که به مجاهدین بپیوندم.

مرضیه شخصیت انسانی اش فوق العاده بود اما نقاط ضعف هایی هم داشت که ازجمله آنها سادگی سیاسی او بود. مرضیه نمی دانست که دنیای سیاست دنیای حقه بازی و دروغ و کلک است و بهمین دلیل هم وارد دامی شد که رجوی برایش گسترده بود.
مرضیه در سالهای آخر عمر به عمق بی شرافتی و شیادی مریم و مسعود پی برد ولی راه برگشتی نداشت چون تمام شخصیت هنری خود را به مریم و مسعود فروخته بود.

مینو

esmail گفت...

مینوی گرامی
من همینقدر میداتم
شما اگر بیشتر میدانی و چنین تیغ انتقاد برکشیده ای لطفا چادر چاقچور نام مستعار را بینداز و با اسم ورسم و آدرس میل و تصویر مبارک هرچه میدانی بنویس من حتما منتشر خواهم کرد
باقی بقایت

همایون بنی آدم گفت...

آقای یغمایی اعتراض و انتقاد دارم. اول به تیتر سراسر دروغی که انتخاب شده است. ما و شما که انتقاد میکنیم که سازمان گزافه گویی میکند و دروغ میگوید نباید خود رطب خوریم. اگر شما از منتقد گذر کرده و دشمن شده اید و نبرد با مجاهدین را تضاد اصلی می دانید و معتقد هستید باید راست و دروغ را بهم بافت تا مجاهدین را زد، که استدعا میکنم راست و پوست کنده بفرمایید تا ما هم با شما و دریچه تعیین تکلیف کنیم. میتوان خروار خروار در مورد خدای ایرانیان گفت و یا سنگ نبشته های باستان را شاهد آورد که ایرانی از روز اول پاکنهاد و پاک زبان بوده، اما اگر من و شما در عمل خود دروغ بگوییم، تمام آن بشارتها و نصیحتها نقش بر باد کرده ایم.

کدام اسرار زندگی خانم مرضییه را افشا فرموده اید که اینچنین تیتر میزنید؟ جریان دفترچه خاطرات که سالهاست بیرون است. در ضمن شما از کجا در سالهای پایان زندگی مرصیه در کنار او بودیید که "اسرار و ناگفته ها" را می دانید.

آیا شما بودیید که مرضیه را پناه دادیید و کمک کردید که در هفتاد سالگی از بی نامی و سردرگمی خارج از کشور بیرون بیاید؟ یا شما مثل بنده در آنزمان مهره ای فرمانبر و عاشق بیش نبودیم که اگر اشاره میکردند کمربند انفجاری میبستیم و همین مرضیه را هم منفجر میکردیم؟

مگر غیر از اینست که مرضیه از ایران آلوده فرار کرد تا مانند بقیه هنرمندانی که ماندند نشود. آیا وقتی ایشان در لندن دنبال جا و مکان میگشت شما که این همه سنگ وئ را بسینه میزنید سراغی از ایشان گرفتید؟ آیا غیر از این است که اگر بخاطر آقای رجوی نبود مرضیه هم در اوج بی کس و بی نامی در کنجی در این جهان میمرد و میرفت. اگر شما تا به این اندازه هواخواه و هوادار هنرمندان ایران هستید ممکن است بفرمایید برای دلکش و الهه و دهها هنرمند دیگری که سوختند و از بین رفتند چه کرده ایید؟

تنها دلیل آشنایی شما و مرضیه این بود که شما شاعر مجاهدین بودید و از دست اتفاق با ایشان که از دیگر طرفداران مجاهدین بودند آشنا شدید. پس خدا را شکر که رجوی دست مرضیه را گرفت که بنده و شما هم سلام و علیکی داشته باشیم. در ضمن مگر مسعود رجوی نگفته بود که هر امکانی را باید به سلاحی بر علیه خمینی تبدیل کرد؟ مگر خانه برادرش در اور و جان آندیگر برادر را سلاحی بر علیه خمینی نکرد؟ حالا شما انتقاد داریید که چرا دست مرضیه را گرفت و به سر تانکهای ارتش آزادیبخش آورد، پس نخیر قرار بود برای ایشان کنسرت بگذارد؟

طوری صحبت فرموده ایید که انگار آمدن مرضیه در راه انقلاب فقط بخاطر مبارز اصیل و شریف متین دفتری بوده. آیا منوچهر و عارف و ویگن و الهه و عماد رام و سایر هنرمندان سرآمد ایران هم این چنین کور مال کور مال آمده بودند؟

همایون بنی آدم گفت...

در مورد دفترچه خاطرات و سپس "اعتراض" و نه توهین آن عضو محترم شورا چرا اینقدر گزافه گویی میفرمایید؟ منزل خانم مرضیه محل رفت و آمد بسیاری بود که هیچ ربطی به شورا نداشتند. چرا بدون دلیل و مدرک و بدون اینکه جلد این دفاتر را هم دیده باشید اول میفرمایید که در این دفاتر ایشان دلخوریها و اسرار مگو را نوشته اند و سپس مجاهدین را دزد این اموال میخوانید؟ بعد هم بدرخواست خانم مرضیه و از روی احترام با ایشان تمام افراد حاضر و اعضای مقیم اروپا را دعوت به جلسه کردند و تا بعرض ایشان رسیدگی شود. در این میان یکی از اعضای شورا که فکر میکرد این جلسه مهم و اضطراری وجه نزول دیگری دارد، بعد از چندین ساعت بحث از روی عصبانیت و اینکه چرا اینقدر وقت و امکانات باید برای دفترچه خانم مرضیه صرف شود جمله ای به این مصمون گفت " که چه خبره مگر ایشون نوبرش رو آورده" که خانم مرضیه بهشون بر خورده و با عصبانیت مجلس را ترک میکنند. حالا شما و سایر دوستان این را پیراهن عثمان کرده و فریاد فریاد فریاد که مجاهدین به بانوی اول هنر ایران توهین کرده و فلان و بهمان. اول اینکه اگر بخاطر مجاخدین نبود شما اسم مرضیه را هم فراموش کرده بودیید. دوماً به مجاهدین چه ربطی دارد؟ جلسه ای بوده که یکنفر نظرش را گفته، چرا و از کجا میفرمایید که مجاهدین برای بهم خوردن جلسه آن عضو محترم را جلو انداخته اند؟ مگر مرض داشتند جلسه بگذارند که بهم بزنندش. هزار با سایر اعضا جلسه خواستند و پشت گوش انداخته شد.

ثا لثاً بخاطر خدا بیایید دیگر اینبار از یک آدم زمینی خدا نسازیم. مرضیه هم مثل بنده و شما انسان بود و نه خالی از خطا. ایشون مثل سایر هنرمندان و اعضای شورا کمتر از آقای رجوی را قبول نداشت و ما شاالله خیلی باد دماغ داشتند و زود هم بهشون بر میخورد. بله مرضیه صدای ایران بود و به لحاظ هنری در عرش اعلا ولی در سایر مسائل انسانی معمولی بود با تمام خوبی ها و بدیهایش. وقتی شما میرویید و در یک جلسه صحبتی میکنید ممکن است یکی هم حرفی بزند. دیگه برخوردن و یار مبارزاتی را "بیشرف" خواندن ندارد.

در آخر، شما نیم ساعت از "اسرار" و بدی های مجاهدین نسبت به مرضیه گفتید، نباید یک کلام از ارادت خاص مرضیه به آقای رجوی میگفتید؟ که مرضیه به اصرار خود در عراق ماند و لباس ارتش و جنگ با خمینی را بتن کرد و از بالای تانکها به مردم جنگ را بشارت. که مرضیه به هر دلیلی که آمد، فقط بدلیل شخص مسعود و ایمان مسعود باقی ماند؟ که مسعود را سردار سرداران می خواند؟ که اگر ذره ای احترام به مرضیه هست باید به نظر و خواست ایشان هم احترام گذاشت؟ ایشان در عرض هفتاد سال عمر همه جور آدم و مقامی را دیده بود، اینکه آخر عمر بکجا سرسپرد را نباید حق ایشان دانست و محترم شمرد؟ و اینقدر از "اسرار" و " توهینها"
غیر واقعی نگفت و ننوشت و روح ایشان را در آنجهان و حق انتخاب ایشان در این جهان را ارج نهاد و بخاطر جنگ حیدر نعمتی ایشان را نبش نکرد؟

esmail گفت...

اقای بنی ادم گرامی
سلام
من به سئوالات مشخص خانم قزلو جواب دادم و نه چیز دیگر
در باره تیتر میتوانید علت را از خود ایشان بپرسید
راست میگوئید
زندگی مرضیه ابعاد دیگری هم داشت
من تا بحال در نوشته هایدیگر اشاره کرده و انبوه فیلمها و اسناد نیز گویاست
ولی در اینجا بیشتر روی زوایائی صحبت شد که در باره انها کمتر شنیده بودیم
دوست عزیز
شما اگر اطلاعاتی دارید و میخواهید در موارد مورد نظر خودتان بنویسید میتوانید بنویسید دریچه منتشر خواهد کرد
ماجرای توهین انی نیست که شما اشاره کرده اید غلیظ تر از این بوده و نیز حسابشده
موفق باشید

esmail گفت...

ضمنا در باره سایر مسائل و امدن هنرمندان و علل امدن و رفتن بهتر است چیزی نگویم زیاد جالب نیست
مرضیه در هفتاد سالکی بی پناه نبود
در پناه احترام مردم ثروت و دوستانشزندگی میکرد
اشنائی حضوری من با مرضیه اصلا مهم نیست من با مرضیه مثل همه مردم ایران اشنا بودم و این برای من کافی بود از لحاظ شخصی هم مرضیه را فراوان دوست دارم ولی در این عالم فانی نیازی به اشنائی و افتخار و امثالهم ندارم چندی دیگر نیستیم و جهان هست و میگذرد
در باره مسعود رجوی مشکل بر سر مرضیه نیست من در گفتگویم با همنشین کمی وفقط کمی توضیح داده ام
موفق باشید

همایون بنی آدم گفت...

ممنون. خدا حفظت کند و انشاالله که مردم دنیا با تو و اشعارت آشنا شوند.

ناشناس گفت...

اسماعیل
این منطق درست نیست که تو با ترسیم شخصیتی یک بعدی از مرضیه هر چه دل تنگت خواست بگویی و بعد وقتی انتقاد کنند بگویی چادر و چاقچولت را بردار و بیا تو هم بنویس.
اگر در فقه سر کار ایراد نداشته باشد من ترجیح می دهم چادر و چاقچولم را نگاه دارم و در حد همین کامنت ها فعلا بنویسم چون زندگی آدم ها با همه ضعف و قوتهایشان پیچیده تر از آن است که بتوان در یک خوب بود یا بد بود خلاصه اش کرد یا حداقل من یکی جرات اینکار را ندارم.
نمونه اش خود تو که اگر بخواهم روزی درباره ات چیزی بنویسم مجبورم هم آن زیاده روی های دیروزت در مدح مسعود و همزمان هتاکی هایت به دیگران و نگاه موافقت به چادر و چاقچول خودم را در نظر داشته باشم و هم موضع امروزت درباره رجوی و بازگشتت از آن هتاکی ها و مسخره کردن چادر و چاقچولم و همه اینها را در یک صفحه کاغذ و یا یک گفتگوی بیست دقیقه ای شرح بدهم که شنونده یا خواننده حیران خواهد ماند و بعید است بتواند این تغییر مواضغ 180 درجه ای را با یک شرح حلاصه بفهمد.
اینجا اما حد اقل می توانم به شماها که این کار را می کنید یک تلنگری بزنم که مواظب باشید دچار اغراق در ترسیم شخصیت ها در یاسه مواضع سیاسی تان نشوید.
زیاد هم روی چادر وچاقچولم زوم نشو برادر اسماعیل پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی ست.
مینو

esmail گفت...

سلام چاقچول نه چاقچور است همشیره محترمه
معذرت میخواهم میتوانی با اسم مستعار کامنت بگذاری
ولی وقتی حرف حساب داری بهتر است تعارف را کنار بگذاری
در باره من هرچه میخواهی بنویس ولی بدون چاقچور . ممنون میشوم که افشا بفرمائی
این گفتگوی بیست دقیقه ایرا هر چه زودتر بحق سیده النسا العالمین انجام بده خداوند در بهشت ترا با موسی ابن جعفر محشور نماید
خدیچه کبری نگهدارت باد

ناشناس گفت...

آقای بنی آدم گرامی
اینکه فرموده بودید منزل خانم مرضیه محل رفت و آمد بسیاری بوده است وچرا مجاهدین را دزد این دفاتر می خوانید به نفسه و بخودی خود حرف درستی به نظر می رسد منتها تنها در صورتیکه این نفرات کذایی که شما می فرمایید به اشرف و لیبرتی هم گاها سرکی می کشیدندو دفاتر خاطرات آن قبیل رزمندگانی را که ممنوعیت نوشتن خاطرات را مراعات نمی کردند از توی کمدشان کش می رفتند یا دوربینهای عکاسیشان را از توی کمدشان بر می داشتند نکند لیبرتی و اشرف هم محل تردد بسیاری بوده ونباید مسئولین مجاهدین را مقصر دانست با این تفاوت که در اشرف ولیبرتی برای این جور تقاضاها کسی تره هم خورد نمی کرد واین موضوعات اصلا رسیدگی نمیشد و کلا قاضی و متهم ووکیل یکی بودند.
شما درست می فرمایید که رجوی خون برادرش را در این راه داد اگرچه با کمی مراعات مسایل امنیتی می توانستند مانع این ترور شوند تروری که مشخص بود در تقدیر است و علایم آن هویدا بودو هشدارها داده شده بود این را که طبعا به حساب قهرمانی و فدا نباید گذاشت واگر مثل خانم مرضیه شما رجوی را هم انسانی خاکی می دانید پس باید یک جایی یک نکته منفی از این حضرت آقا و یک انتقادی بیان شده باشد نکند انتقادازخود رجوی هم به نفع وزارت اطلاعات تمام می شودولی باقی کادرها باید دفتر سیاه کنند از تمام خطاهای کرده ونکرده و سازمان هم آرشیو کند.
آقای بنی آدم برای کسی که صابون مجاهدین به تنش خورده باشد هم دزدیدن دفتر خاطرات امری بدیهی است ونیاز به اثبات ندارد وهم جلسه را به این ترفند بهم زدن.
شما یا مجاهدین را نمیشناسید یا هم اینکه صرفتان نمی کند که بشناسید

محسن از آلبانی