ه‍.ش. ۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

مرگ. بخش چهارم رساله تائودا. اسماعیل وفا یغمائی

 تائودا! هيچ چيزجاوداني نيست و هر آنچه جاوداني مي پندارند جز وجودي بي جان بيش نيست از آن رو كه امكان مردن و دوباره زنده شدن را از دست داده است.تائودا حتي حقيقت نيز نمي تواند جاوداني باشد . در جهاني كه حركت و دگرگون شدن قانون جاوداني آنست ،حقيقت نيز دمادم دگرگون ميشود و فرا مي رود و كشف ميشود پس مي ميرد و دوباره زاده مي شود.
برای خواندن ادامه مطلب روی لینک زیر سمت راست خواندن مطلب دیگر کلیک کنید

توضیح. رساله تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان را من در حوالی سال 1370 شروع به نوشتن کردم. در این سال من نسبت به تمام باورهای مذهبی و اعتقادی خود شک کرده و اندک اندک آنها را به کناری نهادم، رساله تائودا فشرده اعتقادات فلسفی و جهان بینانه من در سن سی و هشت سالگی بود،چیزهائی که بی هیچ فشار و آزاری بر اساس تجربه های عینی و تئوریک زندگی خود باور داشتم.  آنها را در سی فصل بصورت فشرده و سریع در باره مسائل مختلف و اعتقادات و باورهای برجای مانده نوشتم.اینها چیرهائق است که من بی نیاز به هیچ پیامبر وامام و کتاب آسمانی باور داشتم و هنوز هم دارم. در جهانی که رسولان کهن و اثارشان  و راهبران مدعی از پیروی از آنها بنظر من در اکثر اوقات واقعا  مزاحم زندگی و آزادی بخصوص آزادی ادر اندیشیدن اند چرا  ما حدا قل خود رسول خویشتن نباشیم.جهان هست!اندیشه ما و ما هستیم می توانیم خود به جهان و همه چیز بیندیشیم. کلمه تائودا را من از ترکیب، تائو یعنی راه و ودا ، از زمره کهن ترین کتابهای مذهبی ساختم.
 بخش چهارم  این رساله را بیاد عباس محمد رحیمی و مادر دلاورش صونا، شیر زنی که رنج داغ شش جانباخته در راه آزادی بر دوش دارد و سایر اعضای خانواده اش باز نشر میکنم. امیدوارم اندکی تسلی بخش باشد.اسماعیل وفا یغمائی


غروب چهارم.

زندگي و مرگ
آن عاشق و معشوق اند
كه از هماغوشي شان حركت زاده ميشود
و راز ها جامه ي شكوه مي پوشند
و در غروب چهارمبن روز بـار ديگر پرنده ي كـوچك و ببر مهربان در خاموشي من پديدار شدند و من كه تائودا باشم از پرنده ي كوچك مرگ را پرسيدم و زندگي را، و پرنده ي كوچك در نور آبي‌رنك خويش محو و آشكار شد گوئي كه در درون من، گوئي صداي من بود كه از درون من مرا فرا مي گرفت و چنين گفت:

تائودا ! مرگ را رازي و زندگي را رازيست وراز مرگ همان راز زندگي ست. بپرس كه زندگي كدامست تا بگويم كه مرگ چيست؟

تائودا ! مرگ افق ناشناس دورست، كرانه ي مبهم زندگي وسفينه ايست كه به سوي دياري ناشناس مي شتابد.

تائودا! جهان شعله اي‌ست خاموشي ناپذير وعدم افسانه است و وحشت، و مرگ نمي تواند در عدم خانه كند.

تائودا! مرگ تنفس زندگي ست. بي مرگ درختان بار نمي دادند، پرنده در هوا سنگ مي شد، رود مي گنديد، ماه متوقف مي شد، و آدمي از حركت باز مي ماند، مرگ انباني از سكه هاست كه با آن بهاي زندگي را مي پردازيم.

تائودا! براي هر لحظه زيستن بايد لحظه اي مرد و درازاي حيات آدمي با درازاي لحظات مرگ او در راه حيات مساويست.

تائودا ! زندگان ميميرند ،مردگان امكان مرگ را از كف داده و آنان كه به دنيا نيامده اند هرگز نخواهند مرد!.

تائودااز سفر مهراس ،‌از تكاپو مهراس و از زيستن و مردن وحشتي به دل راه مده، هستي سراسر، و جودست‌،ومرگ آن راز نهان حيات كه سايه هاي جهل وخدايان وحشت ورسولان آتش ودامهاي وحشت انگيزي كه عنكبوتهاي سياه آئين ها آنها را بافته اند، آن را پر وحشت كرده است.

تائودا ! زندگي و مرگ آن عاشق و معشوق اند كه از هماغوشي شان حركت زاده ميشود، معناها زاده ميشوند و رازها جامه اي پر شكوه بردوش جهان مي افكنند.

تائودا !زندگي بي مرگ سكون است ومرگ بي زندگي ناممكن .

تائودا ! بدينسان مرگ مقصد زندگي را در درون زندگي مي نماياند،هر لحظه راهست و رهرو و مقصد. هر ساعت از خويشتن لبالب است و هر روز ابديتي ست.

تائودا شادي جان حاصل زيستن در لحظه هاست. داستان حيات آدمي سفر از اقليمي به اقليمي ديگر و سفر در مکانها و زمانها نيست بل حقيقت، رسيدن سيبي ست بر درخت. در خود و با خود سفر كردن تا لحظه رسیدن بر شاخسار جهان و کامل شدن.

تائودا ! از اين روي جواني جواني را در ياب و جواني پيري را، آنجا كه لبالب از جهان ميشوي و پرتوهاي حقيقت در دلت طلوع مي كند.

تائودا! بي مقصد بودن غم انگيز است .مسافري كه راهها ي مكان را مي پيمايداز به‌مقصد رسيدن اندوهگين نميشود و آيابه مقصد رسيدن در راههاي زمان غم انگيز است.

تائودا!پرنده در پرواز خود، باران در فرو باريدن خود، درخت در رويش خود و رود در حركت خود زندگي مي كنند و ميميرند واز اين رو نگران مرگ نيستند، بسياري از آدميان اما در مرگ خود زندگي مي كنند و از اين رو دمادم در حال مردن‌اند و از مرگ مي هراسند.

تائودا! هيچ چيز جاوداني نيست و هر آنچه جاوداني مي پندارند جز وجودي بي جان بيش نيست از آن رو كه امكان مردن و دوباره زنده شدن را از دست داده است.

تائودا حتي حقيقت نيز نمي تواند جاوداني باشد . در جهاني كه حركت و دگرگون شدن قانون جاوداني آنست ،حقيقت نيز دمادم دگرگون ميشود و فرا مي رود و كشف ميشود پس مي ميرد و دوباره زاده مي شود.

تائودا! در جهاني كه حقيقت مي ميرد تا زنده بماند اندوه جاودانه نبودن را بر دل مدار.

تائودا به مرگ مينديش . زندگي كن .از آن رو كه آدميان نيازمند زندگي يكديگرند و چون هنگام سفر رسد هرگز از بر جاي ماندن مشتي پوست و استخوان بر زمين متاسف مباش.در ان هنگام تو نه «جسدی بی جان» بل «جانی بی جسد»ی امیخته با جهان جاودان و همان سیبی که از درخت فرو میافتد در دستی منتظر.

تائودا تنها ابلهان از پوشيدن جامه هاي نوغمگين ميسوند و بر از دست دادن جامه هاي ژنده مي گريند. تائودا ! چون بميري زاده خواهي شد.

و چون غروب كني طلوع خواهي كرد.

۲ نظر:

ناشناس گفت...

جناب یغمائی گرامی
بااحترام
شمادرمصاحبه هایتان با"همنشین بهار" یکباراشاره به سنتی درمناطق آسیای میانه کردیدکه: "پسری راازکودکی پوست به سرش می بسته اند وباچروک شدن آن ،مغزش محدود و فقط صاحب خودش رابه رسمیت می شناخت و..."
من مرجع خاصی برای آن پیدانکردم
اگرکوچکترین اشاره ای به مرجعی بفرمائید،سپاسگزارتان خواهم بود
ارادتمند خمیشگی شما
تهران- بهروز

esmail گفت...

دوست عزیز ماخذ اینجاست روی گوگل این کتاب را میتوانید دانلود کنید و بخوانید
رمان «روزی به درازی یك قرن» چنگیز آیتماتف، نویسنده مشهور قیرقیز را كه در دنیا خوانندگان بی شماری دارد، در ایران نیز بسیاری خوانده­ اند و احتمال می­دهیم ایشان نیز این رمان مشهور را خوانده باشند.

در این رمان «مانقورت» به افرادی اتلاق می­شود كه بر هویت خود بیگانه ­اند و حتی پدر و مادر خود را هم نمی­شناسند و قصد كشتن آنها را هم دارند.

در رمان «روزی به درازی یك قرن» یوان یوانها بیگانگان متجاوز بی رحمی كه دشمنی دیرینه با نایمانها دارند، با حمله­ های ناگهانی، افرادی را از بین آنها ربوده به اسیری می­گیرند، آنها این اسیران را در بیغوله­ ها نگهداشته و سرهای آنها را از ته می­­تراشند و بر سر تراشیده آنها پوست گردن شتر تازه ذبح شده و تازه بالغی كشیده محكم می­بندند تا موهائیكه از سر این اسیران رشد می­كند وارونه رشد كرده بر پوست سرشان فرد رود، با رشد موهها و فرو رفتن هر چه بیشتر موهها بر داخل پوست سر، زجر و شكنجه اسیران به حدی می­رسد كه %۸۰ آنها می­میرند و فقط %۲۰ آنها زنده می­مانند كه این زنده ماندگان، دیگر هویت، گذشته و همه چیزی كه در ذهن داشته­ اند را فراموش می­كنند و تبدیل به موجودی می­شوند كه هر دستوری از طرف اربابان خود بگیرند بی چون و چرا اجرا می­كنند، اینها حتی در صورت روبرو شدن با پدران و مادران خود، آنها را نمی­شناسند و به قصد كشتن آنها، تیر از كمان رها می­كنند. به این افراد «مانقورت» می­­گویند كه امروزه به عنوان یك واژه، وارد ادبیات، بخصوص ادبیات تركی شده است.