مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند

. فراموش نکنیم کورش نماد آغاز تاریخ واقعی ایران در مقابل تاریخ جعلی آخوند و مذهب ساخته است. کورش نماد هویت واقعی ایرانی در دور دست تاریخ است. گرامی اش داریم.بیاد داشته باشیم و هرگز فراموش نکنیم :در شرایط بسیار خطیر کنونی در گام نخست و در حکومت ملایان و مذهب مجموع جامعه انسانی ایران،تمامیت ارضی ایران،و طبیعت ایران در سراسر ایران در تهاجم و نکبت حکومت آخوندها در خطر است. اختلافات را به کناری بگذاریم، نیروهایمان را در نخستین گام در راستای نجات این سه مجموعه هم جهت کنیم و به خطر اصلی بیندیشیم .

این است جهان ما در این لحظه

این است جهان ما در این لحظه
روی تابلو کلیک کنید

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی
تاریخ دوران باستانی ایران

۱۳۹۶ بهمن ۳۰, دوشنبه

آخرین شهریار (بخش پنجم) شاه منصور(همای همایون نظر) محمود کویر



محمود کویر نویسنده، محقق وادیب ارجمند نوشته هائی دارد ارزشمند در باره آخرین شهریاران سلسله ها. سرگذشت شاه منصور آخرین شهریار سلسله مظفری که در رویاروئی با تیمورجان باخت بخش پنجم یاداشتهای او واز این زمره است. بازخوانی اش در رابطه با تاریخ ایران و نیز از آنجا که شاه منصور محبوب حافظ شیراز بوده سودمند است.
آخرین شهریار
(بخش پنجم) شاه منصور(همای همایون نظر)
محمود کویر
مغنی کجايی به گلبانگ رود
به ياد آور آن خسروانی سرود
که تا وجد را کارسازی کنم
به رقص آيم و خرقهبازی کنم
به اقبال دارای ديهيم و تخت
بهين ميوهی خسروانی درخت
خديو زمين پادشاه زمان
مه برج دولت شه کامران
که تمکين اورنگ شاهی از اوست
تن آسايش مرغ و ماهی از اوست
فروغ دل و ديدهی مقبلان
ولی نعمت جان صاحبدلان
الا ای همای همايون نظر
خجسته سروش مبارک خبر
فلک را گهر در صدف چون تو نيست
فريدون و جم را خلف چون تو نيست
به جای سکندر بمان سالها
به دانادلی کشف کن حالها
سر فتنه دارد دگر روزگار
من و مستی و فتنهی چشم يار
يکی تيغ داند زدن روز کار
يکی را قلمزن کند روزگار
مغنی بزن آن نوآيين سرود
بگو با حريفان به آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصت است
که از آسمان مژدهی نصرت است
مغنی نوای طرب ساز کن
به قول وغزل قصه آغاز کن
**
در تاريخ اين سرزمين گره گاه ها و گذرگاه هايی است پر از شور و شيدايی و خوف و خرابی. اين که چرا امروزه، روزگار ما بدينگونه است؛ سبب هايی دارد که به گمانم يکی از آن ها تاخت و تازهای بنيان کن و هستی سوز و خانمان بر باد ده بيگانگان بوده است.
سخن اين است که در آن روزگار بلوا و غوغا، در روزگار تازش و يورش بيگانگان، ما چه کرديم. بر ما چه رفت؟
اين سلسله نوشتار بر سر آن است که پاسخی بيابد به همين پرسش.
پس نگاهی خواهيم داشت به آخرين شاهان. آنان که رفتند و ايران در دست بيگانگان افتاد:جمشيد. داريوش سوم. يزد گرد سوم. جلال الدين خوارزمشاه. لطفعلی خان زند و.....
در اين راه اما هم به تاريخ و هم به افسانه ها و استوره ها نگاه کرده ام تا بدانيم مردمان و هنروزان اين قوم به اين داستان چون نظر کرده اند.
*
آل مظفر از فرزندان فردی از مردم خواف خراسان به نام غياث الدين حاجی بودند. غياث الدين حاجی در هنگام حمله چنگيز خراسان را ترك كرده و به يزد آمده و در اين شهر خانمان گزيد. فرزندان غياث الدين حاجی، ابوبكر و محمد و منصوردر خدمت اتابك يزد قرار گرفته ودر هنگام هجوم هلاكو خان به بغداد با اتابك يزد به نيروهای هلاكوخان پيوسته و در فتح بغداد كشتارها كردند. منصور در بازگشت به يزد همچنان در دستگاه حكومت بود. او سه پسر به نامهای محمد و علی و مظفر داشت. از علی و مظفر فرزندانی پديد آمدند و اين فرزندان و فرزندان آنان كه نخست در خدمت مغولان بودند ملوك آل مظفر را تشكيل میدهند.امير مبارزالدين محمد فرزند منصور، نخستين شاه نامدار سلسله مظفريان بود. آل مظفر به مدت هفتاد و دو سال بر نواحی فارس، كرمان، يزد، اصفهان و برخی نقاط خوزستان حكومت كردند. آنان نخستين پلههای قدرت را در خدمت مغولها طی كردند و چون به حكومت رسيدند اوقاتشان در جنگ قدرت به پدر كشی و برادر كشی و لشكر كشی در پی لشكر كشی گذشت. شاهان آل مظفر، شجاع، جنگاور، دوستدار شعر، خشن و سختگير بودند.
شاه شجاع و شاه منصور از ديگر امرای آل مظفر هم زمان با حافظ بودند و به سبب مخالفت با خشک انديشی و توجه به شعر و شاعری موردمهر حافظ قرار گرفتند. اين دو امير نيز احترام فراوانی به خواجه میگذاشتند و از آنجا كه بهرهای نيز از ادبيات داشتند شاعر بلند آوازه ديار خويش را بزرگ داشتند.
يكی ازسلاطين آل مظفر كه جايگاه ويژهای درتاريخ ملی ايران دارد، شاه منصور است.
دكتر محمد ابراهيم باستانی پاريزی مینويسد: او پسر شاهمظفر بود و مظفر پسر مبارزالدين محمدميبدی.
خواجه حافظ شيرازی طلوع حكومت اورا چنين ستوده است:
بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد
نويدفتحوبشارت به مهروماه رسيد
جمال بخت زروی ظفر نقاب انداخت
كمال عدل بهفرياد دادخواه رسيد
سپهر،دورخوش اكنون زندكه ماه آمد
جهان بكامدل اكنون رسدكه شاه رسيد
نام شاه منصوردرخاندانی كه به برادروپسركشی شهره بود،چونان شهرياری آواره و نگون بخت خوش میدرخشد.
علامه شبلی نعمانی مینويسد: شاه شجاع در سال ۷۸۳ هجری درگذشت و بعداز او شاه منصور بن محمد مظفر پادشاه شدو اوهم از پادشاهان مقتدروصاحب شوكت و جلال بوده است.
در ميان نوشتههای گونهگون شايد بتوان كتاب شاهمنصور پهلوان گرز هفده من نوشتهی استادمحمد ابراهيم پاريزی را بهتر از ديگر تذكرهها بشمار آورد.سرگذشت شهرياری تنها و دلاور در برابر يورش تيمور که کم از مغول نبود.
حافظ در باره ی شجاعت و دلاوری های اين شاهزاده شعرها دارد:
از مراد شاه منصور ای فلک سر برمتاب
تيزی شمشير بنگر قوت بازو ببين
**
شاه منصور واقف است که ما
روی همت به هر کجا که نهيم
دشمنان را ز خون کفن سازيم
دوستان را قبای فتح دهيم
رنگ تزوير پيش ما نبود
شير سرخيم و افعی سيهيم
**
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
منصور بن مظفر غازيست حرز من
و از اين خجسته نام بر اعدا مظفرم
عهد الست من همه با عشق شاه بود
و از شاهراه عمر بدين عهد بگذرم
گردون چو کرد نظم ثريا به نام شاه
من نظم در چرا نکنم از که کمترم
شاهين صفت چو طعمه چشيدم ز دست شاه
کی باشد التفات به صيد کبوترم
ای شاه شيرگير چه کم گردد ار شود
در سايه تو ملک فراغت ميسرم
شعرم به يمن مدح تو صد ملک دل گشاد
گويی که تيغ توست زبان سخنورم
او فرزند شرفالدين مظفر و برادرزادهی شاه شجاع بود. در ۷۴۵ يا ۷۴۶ق/۱۳۴۵ يا ۱۳۴۶م زاده شد. دختر شاه شجاع را به زنی گرفت و از اين دختر فرزندی به نام سلطان غضنفربه وجود آمد. شاه منصور پيش از آنکه بر جای سلطان زينالعابدين بنشيند، فرمانروايی شوشتر را برعهده داشت. پس از تهاجم امير تيمور، شاه منصور به شيراز آمد و شاه يحيا را بيرون کرد و خود بر تخت نشست.
چون شاه منصور شيراز را تسخير کرد،شاه يحيا و سلطان زين العابدين و سلطان احمد و سلطان ابواسحاق با يکديگر برای برانداختن شاه منصور متحد شدند و قرار ملاقات در سيرجان گذاشتند ولی همين که شاه منصور بطرف سيرجان حرکت کرد در فسا لشکريان احمد و زين العابدين را درهم شکست و به شيراز برگشت و از آنجا به طرف اصفهان و يزد و کرمان رفت و به عموی خود عمادالدين احمد پيام داد که تو و شاه يحيا دوستی خود را با تيمور بگسليد و پسران و سپاهيان خود را همراه من سازيد تا به خراسان روم و آنجا را از تجاوز امير تيمور نگه دارم؛ اگر نه، آمادهی کارزار باشيد. چون عمادالدين جنگ با تيمور را بيهوده میدانست، به شاه منصور اندرز داد که از اين سودا بگذرد، اما منصور توجهی نکرد و پس از اينکه بخشی از ايالت کرمان را تسخير کرد، به يزد حمله برد، ولی چون در ضمن محاصره ی آن شهر يکی از سران سپاه او به نام گرگينخان به هلاکت رسيد، دلسرد شد و محاصرهی آنجا را رها کرد و به رفسنجان رفت. شاه منصور همچنان در ميان شهرهای کرمان و فارس و اصفهان در تاخت و تاز بود که خبر حرکت مجدّد تيموررا شنيد.
علامه شبلی نعمانی خلاصه اين نبرد را چنين يادآور شده است: ستاره اقبال منصور در اوج بود كه تيمور به شيراز هجوم برد. منصور اگرچه نهايت درجه دلير و صاحب عزم و اراده بوده است، ليكن صيت عظمت و سطوت تيمور آنقوت تمام عالم را فراگرفته بود، لذا وی خواست كه از شيراز خارج بشود، ولی به دروازه شهر كه رسيد پيری به او گفت شما كه از مدتی پادشاهی كرديدحال رعايای خودت را در مصيبت و بلا انداخته كجا میخواهيد فرار كنيد؟ منصور از همانجا برگشت و فقط با دو هزار لشكر بر سرتيمور تاختن گرفت. افواج تيمور را پی در پی شكست داد تا به قلب سپاه رسيد، شمشيرش را كشيده به طرف تيمور حمله برد، قماریايتاق نام يكی از افسران با پسرش شمشير او را دفع نمودند، چهار بار با شمشيرش حمله به تيمور برد، در هر بار افسر مزبور در ميانهحائله گرديد و تيمور را حفظ نمود. بالاخره لشكر از چهارطرف هجوم برده منصور را به قتل رسانيدند كه حتی خود تيمور هم از قتلاو افسوس خورد و میگفت تا به امروز در هيچ معركه دلاوری همدوش منصور نديدهام.
البته ناگفته نماند كه حضرت امير تيمور در اين جنگ نابرابر با آن سپاه عظيمی كه فراهم آورده بود، از ترس شاه منصور و حملات شيرگونه او در كارزار به شهادت تاريخ جامهای برسر انداخته و به خيمه زنان گريخت و شاه منصور به خدعه از پای درآمد.
حبيب السير رجزی را در كارزاراز شاهمنصور نقل نموده است:
برآنم كه گردنفرازی كنم
به شمشير با شيربازی كنم
منامروز كاری كنم بیگمان
كه برنامداران سرآيدجهان
جنازه شاه منصور را بعد از كارزار به شيراز آورده و در آنجا دفن نمودند.
دكتر باستانی پاريزی مینويسد:امروز مقبره شاه منصور را در دروازه سعدی شيراز در جايی حدس میزنند كه به شاهزادهمنصور معروف است. مرحوم علينقی بهروز عقيده دارد كه محله در شاهزاده، و جايی كه به اسم گودشاهزاده منصور معروفاست همانجا قبر اوست و مردم در آنجا میخوانند:
به حق نور به حق آيه نور
به حق كندوبند شازده منصور
كه هركه حاجتی دارد روا كن
گره در كارمافتاده تو واكن
ملك الشعرای بهار قصيدهای در وصف شيراز و مشاهيری كه در آن سرزمين مدفونند سروده و در ضمن اشارهای به گور شاهمنصور كرده است:
جو تربت منصور شاه را
مقتول سمرقندی لعين
گرتربت او يافتی، بروب
خاك رهش از زلف حورعين
بر مدفن شه شيخ برنويس
كاينمدفن شاهيستراستين
بر تربت منصور برنگار
كاين تربتشيريستخشمگين
اين دلاور شعر دوست از سنگدلیهای روزگار تا اندازهای دور بود و گرد تنگ چشمیهای ديگر مظفريان نمیگرديد. همگان او را بسيار دوست می داشتند و حافظ در بارهی او سروده است:
شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دين منصور
که جود بیدريغش خنده بر ابر بهاران زد
از آن ساعت که جام می به دست او مشرف شد
زمانه ساغر شادی به ياد ميگساران زد
ز شمشير سرافشانش ظفر آن روز بدرخشيد
که چون خورشيد انجم سوز تنها بر هزاران زد
دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دل
که چرخ اين سکه دولت به دور روزگاران زد
نظر بر قرعه توفيق و يمن دولت شاه است
بده کام دل حافظ که فال بختياران زد
در تاريخ عصر حافظ غنى از ظفرنامه شامى آمده است… اميرتيمور با آن كه كشته بسيار داده بود خود را غالب يافت، ولى هنوز مى ترسيد. زيرا نمى دانست كه شاه منصور زنده است يا نه. به اين جهت امر كرد كه در بين مجروحان و مقتولان جست وجو كنند، بلكه او را بيابند تا آن كه شب فرا رسيد. در تاريكى شب يك نفر از مردم جغتاى به شاه منصور نزديك شد. هنوز رمق مختصرى از شاه منصور باقى بود و با كمال الحاح به آن مرد جفتايى متوسل شد و از او امان خواست و گفت كه من شاه منصورم, اين جواهر را از من بگير مرا نديده انگار. هرگاه مرا نجات دهى و به كسانم برسانى خواهى ديد كه به بهترين وجه مكافات خواهم كرد. خلاصه جواهرى كه همراه داشت به او داد. ولى مرد جغتايى او را امان نداده سر او را بريد و نزد اميرتيمور آورد. اميرتيمور در ابتدا تصديق نمى كرد تا آن كه جماعتى كه منصور را به علامت خالى كه در صورت داشت مى شناختند تصديق كردند. اميرتيمور بر مرگ او تأسف خورده غضبناك شد….
بعد از قتل شاه منصورميبدی به دستور تيمور، تمام خاندان آلمظفر به قتل رسيدند. مورخين نوشتهاند كه هفت پادشاه وشاهزادگان زيادی در قيد تيمور بودند. روزی او سفرهای آراست و مقيدين آلمظفررا در زيلويی بر سر آن سفره نشانيد. تيموراز شاهيحيی پرسيد كه شما هرگز اين چنين در يك سفره طعام خوردهايدو يك جا نشستهايد؟ سلطان ابو اسحق كه مرد دليری بود، گفت: اگرمارااين اتفاق بودتسلط تو بر ما؟ هيهات. تيمورازاين كلام به خود آمده و دستور داد همگی را برسرآن سفره گردن زدند. اينجنايت را در شب دهم ماه رجب سنه ۷۹۵ هجری قمری در قريه ماهياراصفهان ضبط نمودهاند. شاعری هم عصرباآلمظفر دراينباره سروده است:
به عبرت نگه كن به آل مظفر
شهانی كه گوی از سلاطين ربودند
كه در هفتصدوخمس وتسعين زهجرت
دهم شب ز ماه رجب چون غنودند
چو خرما بنان در زمانی برستند
چو تره به اندك زمانی درودند
گفتهاند جنازه ی آنان را مادر شاه يحيی (مهد عليا شاه خاتون) به يزد آورد و در مدرسهی خانقاه که خود بنياد نهاده بود، به خاک سپرد.
چند تن از دودمان آل مظفر، از جمله سلطان زينالعابدين و سلطان شبلی پسران شاه شجاع که هر دو نابينا بودند، از اين کشتار رستند. آن دو به فرمان تيمور به سمرقند کوچانيده شدند و تا سالها پس از آن زنده بودند و سرانجام به مرگ طبيعی درگذشتند.
اينک اين داستان را هم از كتاب (منم تيمور جهانگشا) گردآورى مارسل بريون فرانسوى با اقتباس ذبيح الله منصورى، مى خوانيم. با توجه به اين که بيشتر داستان است و با واقعيت های زمان نمی خواند، اما نکتههايی جالب دربر دارد. تيمور اين روايت را نقل می کند: شرح اختلاف من با سلطان منصور مظفرى از اين قرار است. در سفر دوم خراسان وقتى وارد آن سرزمين گرديدم حال من خوب نبود و پزشك من عقيده داشت كسالت از گرمى مى باشد و اگر آبليموى فارس بخورم كسالت رفع خواهد گرديد. در خراسان آبليموى فارس پيدا نمى شد. به من گفتند كه تو از سلطان منصور مظفرى بخواه… نامه اى برايش نوشتم و در آن تقاضا كردم كه چون بيمار هستم و پزشك براى من آبليموى فارس تجويز كرده از او درخواست مى كنم با كاروان سريع السير يا ارابه مقدارى آبليمو برايم بفرستد…. سلطان منصور مظفرى در جواب نامه اى نوشت كه از سطر اول تا آخر آن ناسزا بود…. بارگاه من دكان عطارى نيست كه تو از من آبليموى فارس خواسته اى. و من نه عطارم نه آبليموفروش. تصور كرده اى كه چون از نواده چنگيز مى باشى مى توانى مرا مورد تحقير قرار بدهي…. من اگر عطار و آبليموفروش هم بودم براى تو آبليموى فارس را كه يگانه داروى بيمارى تو مى باشد, نمى فرستادم تا از آن مرض بميرى و نواده چنگيز در جهان وجود نداشته باشد … وقتى بامداد دميد من طبق معمول برخاستم و نماز خواندم…. و سلطان منصور مظفرى را كه شب در اردوگاه من محبوس بود با خويش بردم…. سلطان منصور مظفرى و يازده تن از شاهزادگان مظفرى را كه همه مقيد به زنجير بودند بالاى آن مصطبه بردند…. بارها هنگام شب وقتى به ياد ناسزاهاى تو مى افتادم نمى توانستم بخوابم… مى گفتم وقتى به تو دست يافتم طورى دودمانت را نابود خواهم كرد كه هرگز مردى از دودمان تو در فارس يا جاى ديگر سلطنت نكند و امروز روزى است كه عهد خود را به موقع اجرا بگذارم…. سپس جلادان دست به كار شدند و اول سر سلطان منصور مظفرى را از بدن جدا كردند و بعد از او سرهاى يازده تن از خويشاوندان ذكورش از بدن جدا شد.
*
از پس ديوارهای کاخی در شيراز، اين آواز حضرت حافظ، هنوز به گوش میرسد که در نشستی شبانه برای شاه منصور می خواند:
سر فتنه دارد دگر روزگار
من و مستی و فتنهی چشم يار
*
پايان.
منابع
شاه منصور پهلوان گرز هفده من، چ سوم، نشر چكامه، تهران.
ديوان حافظ به اهتمام دكتر ابوالقاسم انجوی، چ ششم، انتشارات جاويدان، تهران.
تاريخ شعر و ادبيات ايران، ج ۲، چ اول، دنيای كتاب، تهران.
ديوان ملك الشعرا بهار، ج ۱، چ پنجم (چ اول انتشارات توس)، تهران.
تاريخ عصر حافظ. غنی. جلد اول و دوم. چ اول.تهران.
آل مظفر. محمد حسن ميرحسينی. چ اول. پژوهشهای فرهنگی. تهران.
تحرير تاريخ وصاف، عبدالمجيد آيتی،بنياد فرهنگ ايران، تهران.
تاريخ گزيده، حدالله مستوفی، اميركبير.
روضه الصفا. ميرخواند ج۴، چاپ خيام، تهران.
تاريخ وصاف، وصاف الحضره، ابن سينا، تهران

ماخذ
سایت
http://www.gozargah.com/

هیچ نظری موجود نیست: