
بي پايان و بي عابر،
دو پائيزيم و مي سوزيم با هم در ميان برگهاى زرد
و مي رقصد
ميان قلبهامان
دستهامان
آتش سوزان تابستان
ميان بادهاي سرد.
تو خاموشي وغرق گل
و بسته پلك هاي روشن خود را
ومن با خود مي انديشم
كه ميگويد كه بعد از فصل پائيزان زمستانست؟
كه اين پائيز خفته در ميان برگهاي گل
بهارانست.
دو برگ از شاخه مي افتد
و مي بينيم و ميگوئي:
« كه مي ميريم با اين برگها مانيز».
و مي
ميريم و در آغوش خاك گرم ـ
در آغوش هم در گوش هم آرام ميخوانيم و مي خنديم:
«كه مي روئيم بار ديگر ازاعماق اين پائيز».
در آفاق كبود آسمان رعدي
سرود بي هجاي خويش را در خويش مي خواند
و با شلاق سرخ آذرخشي گله هاي ابر را تا آسما
ني دور مي راند
وبارانست
بارانست
بارانست…
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر