دریچه زرد. اسماعیل وفا یغمائی

دریچه زرد. اسماعیل وفا یغمائی

رقص ایرانی

مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند

. فراموش نکنیم کورش نماد آغاز تاریخ واقعی ایران در مقابل تاریخ جعلی آخوند و مذهب ساخته است. کورش نماد هویت واقعی ایرانی در دور دست تاریخ است. گرامی اش داریم.بیاد داشته باشیم و هرگز فراموش نکنیم :در شرایط بسیار خطیر کنونی در گام نخست و در حکومت ملایان و مذهب مجموع جامعه انسانی ایران،تمامیت ارضی ایران،و طبیعت ایران در سراسر ایران در تهاجم و نکبت حکومت آخوندها در خطر است. اختلافات را به کناری بگذاریم، نیروهایمان را در نخستین گام در راستای نجات این سه مجموعه هم جهت کنیم و به خطر اصلی بیندیشیم .

روی تصویر کلیک کنید

روی تصویر کلیک کنید
از این وبگاه پر بار و وزین و در راستای شناخت هویت ملی خود دیدن کنیم

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی
تاریخ دوران باستانی ایران

۱۳۹۸ شهریور ۹, شنبه

نگاهی به گوشه های پنهان تاریخ.خاطره‏ای از یاغی شدن نایب حسین کاشی و پسرانش‏ احمد رستگار یغمائی

احمد رستگار یغمائی پدر بزرگ مادری من بود. تمام عمر را به کشاورزی ورسیدگی به امور روستا و مطالعه مشغول بود. حدود صد سال زیست و به دلیل حافظه غریبی که داشت تاریخ شفاهی منطقه خور و بیابانک بود. خوشبختانه استاد حکمت یغمائی{ فرزند   شاعر توانای خور و بیابانک طغری یغمائی که در سالهای تحصیل از جمله با لطف او زبان به شعر گشودم }که در تحقیق و ثبت تاریخ دستی توانا دارد در سالهای پایانی عمر او به گفتگوئی با او پرداخت که بخشی از تاریخ آن ایام را از فراموش شدن رهانید. این بخشی از گفتگوست در مورد ظهور نایب حسین کاشی در منطقه دست نیافتنی کویر مرکزی ایران. اسماعیل وفا یغمائی.

موقعی که به انارک‏ آمدند آقایان انارک با مختصر وسیله‏ ای که داشتند آنها را به انارک راه ندادند ولی پس از دو روز محاصره چون عده نایب حسین متجاوز از هفتصد نفر سوار مکمل بود تاب مقاومت نیاورده‏ و با تلفات چند نفر نایب حسین
انارک را اشغال و خسارت زیادی به اهالی انارک وارد آورد از آن جمله انتظام الملک عرب پسر سهام السلطنه قبل از نایب حسین بعنوان اینکه آب و املاکی‏ در بخش خور دارم و در باطن برای طغیان یاغی‏گری به بخش خور آمده بود موقعی که شنید نایب حسین و پسرانش به انارک آمده‏ اند به انارک رفت.چون نایب حسین در ایام جوانی در ردیف نوکرهای سهام السلطنه عرب قرار گرفته بود به انارک که رسید استقبال شایانی با قربانی‏ شتر و گاو او را پذیرفتند پس از چند روزی توقف لقب سالاری را به نایب حسین و سردار جنگی را به ماشاالله‏ خان پسر بزرگ نایب حسین و شجاع لشکری را به علی‏خان پسر دوم و سرتیپی را به اکبر شاه پسر سوم و سرهنگی را به رضا خان پسر چهارم و میرپنجی را به پسر پنجم‏ رضاخان تفویض و آنها را به بخش خور دعوت و همراه به خور آمدند.پس از چهل روز توقف‏ که شنیدند مخالفی در کاشان ندارند به کاشان برگشتند و پس از یکماه توقف در کاشان که سردار اسعد بختیاری به امر دولت آنها را تعقیب نمود مجددا به بخش خور در حدود 1200 نفر سوار و پیاده آمدند و مدتی در خور توقف کردند و در حدود چهل پنجاه دختر را به عقد خود از رؤسا و سرکردگان آنها درآوردند.
ولی مرحوم ماشاالله‏ خان سردار عقیده مذهبی کاملی داشت‏ که اگر چند نفر شهادت می‏دادند این دختر در حبالهء نکاح دیگری است یا کفش و انگشتر نموده ‏اند دستور صرف‏نظر از آن دختر را صادر می‏کردند حتی خودشان شخصی بنام ملا علی‏ که از علمای کاشان بود همراه آورده بودند که دخترانی را که ازدواج می‏کردند او عقد یا اجرای صیغه می‏کرد.موقعی که به خور آمدند مرحوم فرمان یغمائی و مرحوم حاج سلطان شمسائی و مرحوم‏ 
 (-این روایات از آقای احمد رستگار یغمائی است که خود شاهد و ناظر قضایا بوده‏ است.احمد رستگار فرزند مرحوم هادی فرمان یغمائی است.در انشاء مقاله تغییری داده‏ نمی‏شود.مجلهء یغما

میرزا آقا جان امام جمعه هم‏ عهد شدند که در قلعهء مهر جان محصور شده و وسیله راه ندادن آنها را به مهر جان فراهم نمایند و چون به آنها سردار پسر نایب حسین نامه نوشت و به آنها تأمین‏ داد،جواب نوشتند به آدم یاغی نمی‏شود اطمینان حاصل کرد و نیامدند.چون عدهء زیادی از اهالی بخش خور به نایب حسین گرویده بودند آنها را برای محاصرهء قلعه مهر جان تحریض‏ و تحریک نمودند و براهنمائی این عدهء مفروض که چون نام بردن آنها باعث رنجش فامیل آنها خواهد شد خودداری می‏شود بالاخره قلعه مهر جان را محاصره و پس از 6 روز جنگ و کشتار 12 نفر از نوکران نایب حسین و چند اسب به راهنمائی خود چند نفر اهالی مهرجان قلعه‏ را سوراخ و فتح کردند و پس از گرفتن قلعه مهر جان مرحوم فرمان و مرحوم حاج سلطان و دیگران را تأمین دادند.

موقعی که مرحوم همایون( پدر بزرگ من اسماعیل وفا) پسر مرحوم فرمان را مرحوم دانش یغمائی که برادرزن‏ شجاع لشکر پسر نایب حسین بود برای تأمین نزد سردار و نایب حسین می‏آورد بین راه اکبر شاه سرتیپ پسر سوم نایب حسین با مرحوم همایون بهم برخوردند یکنفر از مفروضین به اکبر شاه گفت اسب و دو نفر آدم‏های شما را همین شخص کشته است.عصبانی شده فحش ناموسی به‏ مرحوم همایون داد او هم بدون فکر فحش او را با چند تا اضافه رد کرد ده تیر خود را کشیده‏ چند گلوله به او زد و او را کشت.

 از راست. داریوش یغمائی. خرسند یغمائی. دستان یغمائی فرزندان رستگار یغمائی. نامگذاریها در منطقه خور و بیابانک  به دلیل وجود شاعران و ادیبان از روزگارهای گذشته اکثرا از شاهنامه برگرفته میشد
خبر به سردار رسید با حال تأثر از خانه بیرون آمده بردار خود را مورد لعن و طعن و فحش قرار داد ولی کار از کار گذشته بود.




پس از کشته شدن مرحوم همایون مرحوم سردار،مرحوم فرمان پدر همایون را مورد محبت و توجه قرار داده و تا محل بودند غالبا او را نوازش می‏کرد.

موقعی هم محمد علی گنابادی نایب حسین و اتباع او را برای غارت طبس به طبس برد و روز چهل و یکم بعد از کشتن همایون قاتلش در طبس کشته شد.

در شب عید نوروز مرحوم فرمان بر سفره شام دستور داد اسماعیل ( بعدها نام پدرش را بر او نهادند و اسم او را بعدترها بمن دادند اسماعیل وفا) پسر همایون را که‏ یک ساله بود و شیر می‏خورد بیاورند.موقعی که این طفل را آوردند و چشمش به او افتاد او را روی دامن گرفته و بنای بی‏تابی را گذارد.بنده رستگار و اخوان و همشیره‏ ها هم بیاد کشتن‏ برادر خود آمده مجلس عزاداری برپا شد.ضمن گریه و زاری صدای حلقه در شد.
خانه رستگار یغمائی در روستای گرمه
در را باز نمودم سه نفر از نوکرهای اکبر شاه سرتیپ که همراه او به طبس رفته بودند و از اهالی خور و آب گرم بودند بنام عباس سعیدی گرمه‏ای،و قلی و فرج خوری پسر قربانی بپشت در ایستاده‏ بودند همین‏که آنها را مشاهده نمودم به تعجیل به مرحوم پدرم فرمان اطلاع دادم که نوکرهای‏ اکبر شاه سرتیپ پشت در اجازهء ورود می‏خواهند.فرمود داخل شوند بحضور که آمدند از عباس‏ سعیدی پرسید چه خبر داری و کی آمده‏ای؟گفت الساعه آمده‏ ام و دست در جیب کرده و پاکتی‏ به مرحوم فرمان داد،مرحوم فرمان عینک خود را به چشم زد و فرمود چراغ را نگه دار پاکت‏ را باز کرد پس از مطالعه نامه،سجاده خود را برداشته و به سجده افتاد.مادرم پرسید چه‏ خبر شده؟گفت قاتل همایون در طبس کشته شده.گفت نامه را بخوان مطالب نامه این بود که‏ سردار پسر بزرگ نایب حسین نوشته بود:



فدای آقای فرمان شوم.برادر من پسر شما را به ناحق کشت.در طبس به سزای اعمال‏ خود رسید نعش او را به وسیله عباس گرمه ‏ای خدمت شما می‏فرستم که او را با آن حال ببینید بلکه انشاالله از او بگذرید اگر کفن او خونی شده عوض کنید و نماز بر او بخوانید و در آستانهء امامزاده آبگرم(ع)به خاک بسپارید یک تخته قالی هم برای تقدیمی امامزاده فرستادم در حرم‏ بیاندازند.سردار جنگ ما شاء الله.

موقعی که این خبر خوش به مرحوم فرمان و ماها رسید آخر شب پدرم با مرحومه‏ والده‏ ام مشورت نمود که باید در این مورد چه عملی انجام دهیم.مرحومه والده ‏ام گفتند صبح‏ چند نفر از سادات را خبر کنید بیایند و آنها را با چند تا علم سیاهپوش شده بردارید با یکعده‏ از اهالی و بروید آبگرم و با احترام تمام پس از انجام نماز و تلقین در آستانه امامزاده دفن‏ کنید و قاری برای قرائت قرآن کلام الله بر سر قبرش بگمارید.
نمائی از روستای گرمه

من هم صبح که شد از مادرم درخواست نمودم که به پدرم بگوئید مرا هم همراه خود به آبگرم ببرد تا صحنه را تماشا کنم.من آنروز در حدود 12 سال داشتم و فعلا وارد 83 سال‏ قمری هستم به آبگرم رفتیم جسد اکبر شاه را روی لنگه در چوبی گذارده و با نمد و با طناب‏ پیچیده بودند.کفنش را که باز کردند تیری با تفنگ سربی بر پشت اکبر شاه اصابت نموده‏ بود از پستان راستش پریده و دهان زخم مانند استکانی نمایش میداد و کفنش هم خونی شده‏ بود.کفنش را عوض نموده نماز بر او خوانده شد و در بیرون حرم امامزاده آبگرم به خاک‏ سپرده و سه نفر قاری هم با خرج پدرم سر قبر نشانده شد.پس از ده روز نایب حسین و پسرانش‏ از طبس مراجعت و مخصوصا ما شاء الله خان سردار با 50 سوار بگرمه آمده و به منزل ما وارد شدند و با مرحوم پدرم به آبگرم رفتیم.
پس از آنکه این محبت را از طرف پدرم نسبت به‏ برادرش شنید فوق العاده پدرم را تحت توجه قرار داد و مدتی در بخش خور توقف نمودند. خود سردار چون دختری از اهالی گرمه به حباله نکاح درآورده بود غالبا به گرمه می‏آمد. از گرمه نامه‏ای به آقایان بیاضه حسنعلی خان و مرحوم مجد الاشراف و مستوفی(میرزا نصر الله)که عموزادهء پدرم بود نوشت چون قلعهء بیاضه را سواران نایب حسین محاصره داشتند آقایان را تهدید نمود که اگر از قلعه خارج نشوید و تأمین مرا قبول نکنید قضیهء شما هم مثل‏ قضیهء قلعهء مهر جان و کشته شدن پسر فرمان خواهد شد.
مرحوم میرزا نصر الله مستوفی یغمائی‏ که شخص باکمال و خوش خط و از طایفهء یغما مرحوم بود در جواب نامهء سردار کاشی نوشت که با این عملیاتی که از شماها بروز کرده ما تأمین جانی و ناموسی نداریم و در آخر نامه نوشته بود که شما ما را تهدید کرده‏اید که قضیهء پسر آقای عمو فرمان خواهد شد به این رباعی نامه خود را خاتمه میدهم.

یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ‏
 یا او تن ما بدار سازد آونگ‏ 
القصه در این سراچهء پرنیرنگ
‏ یک کشته بنام به که صد زنده به ننگ

این نامه را که سردار قرائت کرد چند مرتبه پشت سر هم گفت ای(ق)و اتباع نایب‏ حسین که اطراف قلعهء بیاضه را محاصره داشتند خسارت زیادی به اهالی بیاضه رسانیده ولی‏ موفق به گرفتن قلعه نشدند و مدت سه ماه در این حدود بیاضه و اردیب و گرمه و مهرجان و بخش خور بودند و محصول اهالی را پس از آنکه چرانیدند جمع‏آوری نموده بدست مرحوم‏ قدرت الله خان و مسعود لشکر سپرده و مصمم برای کاشان شدند.

موقعیکه سردار با چند نفر به آب گرم که در آنجا غالبا سردار آمد و رفت مینمود و قلعهء قدیمهء آنجا را تعمیر میکرد برای سرکشی به آب گرم می‏آمد:یک موقع نامه‏ای به‏ مرحوم فرمان پدرم نوشته بود که امشب را در آب گرم هستم و دلتنگ شما شده‏ام.چون از موقعیکه مرحوم پدرم جنازه سرتیپ بردارش را با احترام بخاک سپرده بود خیلی به او محبت‏ میکرد.در نامه نوشته بود مقداری لوازمات هم برای ما بیاورید و اسبی هم برای سواری پدرم‏ فرستاده بود.
موقعیکه مرحوم فرمان قصد آب گرم کرد من هم از ایشان استدعا نمودم که‏ مرا هم ببرید قبول کرده و رفتیم.موقعی که به آب گرم رسیدیم سردار از قلعه پایین آمد و پدرم‏ را از اسب پیاده نمود و با نوازش و محبت به قلعه رفتیم و شب را در آنجا توقف داشتیم پس از صرف شام خود سردار محل خواب پدرم و مرا تعیین نموده دستور داد رختخواب آوردند و خوابیدیم.خود سردار هم در همان بالاخانه خوابید.نصف شب به پدرم صدا زد و گفت آقای‏ فرمان شما هم امشب مانند من خواب نمی‏روید.گفتند بلی من هم بیخوابی دارم.گفت اگر مایل هستید بنشینیم و باهم صحبت کنیم.پدرم گفت اختیار با شماست.
آنموقع مسعود لشکر که‏ ابراهیم خان نام داشت با جهانگیر خان پسر عمویش پیش خدمت سردار بودند صدا زد: ابراهیم خان به عباس آب گرمی بگو قلیانش را چاق کند و برای آقای فرمان بیاورد.و بجهانگیر خان گفت سماور آتش بینداز و مشغول صحبت شدند.سردار گفت شما تجربه کار هستید و سرد و گرم دنیا را چشیده‏اید راهی برای تأمین ما از طرف دولت نمی‏توانید برایمان نشان دهید که من از یاغیگری خسته شده‏ام و می‏دانم این کار عاقبت خوبی ندارد.مرحوم پدرم سئوال‏ کرد اول این عمل شما از کجا شد.

چهار انگشت دستش را به سمت پدرم دراز کرد گفت برای چهار ریال‏ رنگ کرباس.پدرم گفت چگونه شد.گفت
 پدر من کرباسی به رنگرز داده بود و هر موقعی‏ که می‏رفت کرباس را بگیرد چون پول رنگ را نداشت بدهد رنگرز کرباس را نمیداد. یکبار رفته بود که به قلدری کرباس را بگیرد بین آنها منازعه شد.رنگرز به پدرم فحش داده‏ بود.او هم رنگرز را گرفته در خم رنگ تیل انداخته بود و او را نگاه داشته بود تا خفه شود. و به منزل برگشت.ما در خانه‏ای بودیم که تعدادی اطاق و هریک از ما برادرها که زن داشتیم‏ در یک اطاق بودیم و سه نفر از خواهرها هم که شوهر داشتند هریک در یک اطاق بودند و پدرم‏ هم در یکی از اطاقها سکنی داشت.یک موقع دیدیم چند نفر از نوکرهای حکومت کاشان به خانه‏ ما ریختند و پدرم را گرفتند و کتش را بستند و به او کتک می‏زدند.صدای ضجهء مادرم که بلند شد رفتیم ببینیم چه خبر است.برادرم شجاع لشکر که صدای ناله مادرم را شنید چماقی داشت‏ که سر آن آهنی نصب بود و آنرا شش پر می‏گفتند و به فرق یکی از نوکرهای حکومت کاشان‏ نواخت که مغزش به اطراف اطاق پاشید و دو سه نفر از آنها را هم سر و دست شکستیم و فرار کردند. پس از دو الی سه ساعت شنیدیم که عده زیادی از کسان حکومت به خانه ما می‏آیند در را بستیم و سردر خانه را سوراخ کندیم موقعیکه آمدند در خانه را آتش بزنند از بالای در یک نفر دیگر از آنها را سرتیپ به گلوله بست و کشته شد.
چون چند قبضه تفنگ تک تیر آلمانی و سر پر داشتیم آنها را عقب زدیم.بعد از چند ساعتی مشاهده نمودیم که عده زیادی قریب دو الی‏ سه هزار نفر با بیل و کلنگ بخانه ما حمله نمودند که خانه را بر سر ما خراب کنند چون شب‏ شده بود راهی از سمت بیابان می‏رفت سوراخ کردیم و به طرف کوه بالای فین رفتیم صبح‏ ساعت ده عده زیادی از سوار و پیاده اطراف ما آمدند و جنگ شروع شد چند نفر از سوارهای‏ حکومت کاشان کشته شدند و یک داماد ما هم کشته شد و ما به سمت کوهسار متواری شدیم و بنای‏ جمع‏آوری اشخاصی که مایل به عمل یاغیگری بودند شدیم و تا امروز قریب چند هزار نفر چه از طرف اتباع دولتی و چه از طرف ما کشته شده‏اند و خیلی از این عمل پشیمانم که چه‏ خسارتی به مردم بیچاره رسیده است.

پس از دو ماه به سمت کاشان رفتند و پدرم را هم با برادرم مرحوم حاج فرمان همراه به‏ کاشان بردند و پدرم و مرحوم حاج فرمان موقعیکه بختیاریها دور آنها را گرفتند فرار کردند چنان‏که همه می‏دانند بعدها وسیله تأمین خود را در زمان وثوق الدوله که نخست وزیر بود گرفتند و مدتی در یزد و اصفهان به سر بردند.وثوق الدوله،سردار و چند نفر آنها را به کاخ‏ خود دعوت و به طمع اینکه ایالت خراسان را به سردار تفویض خواهد نمود آنها را دستگیر و در میدان توپخانه بدار آویخته شدند.
------------------------
گزارشی دیگر از تاریخ طبس در مورد حمله نایب حسین به طبس
ورود نایب حسین کاشی به همراه محمد علی(نیشابوری) نوغابی گنابادی معروف به مندلی سردار به طبس روایتی از میرزا علی رشیدی معروف به منشی باشی منشی حاکم طبس.
قبل از شروع متن به روایت منشی باشی باید متذکر شد که هیچگاه نایب حسینکاشی قابل مقایسه با دادشاه بلوچ نبوده و نیست و عزیزانی که ایندو را مقایسه میکنن در اشتباهند چون دادشاه واقعا دادشاه بود اما نایب حسین یک یاغی با تشکر

"باری نایب حسین سه روز مانده به نوروز سنه 1329(19مارس 1911 – یکشنبه 27 اسفند 1319 – 18 ربیع الاول 1329 هـ ق ) وارد طبس شد قدری ازظهر سواره ای جلو فرستاده بعد از آن که مردم اندرون شهریقین کردند که نایب حسین وارد شهر شده دروازه های شهر را بسته باتفنگ و فشنگ بر برج وباره برآمدند ، پنجاه نفر سرباز ترشیزی هم ازسال قبل در ساخلو طبس بودند آنها هم به شهر آمدند و الحق خوب همراهی بااهالی طبس نمودند . همان وقتی که مردم روی باره وبرج آمده بودند سواره ای از حسین کاشی به کنار باره رسید که از باره یکدفعه به قدر چند تیر به طرف او خالی شد و سه چهار گلوله براو خورده از اسب در غلطید و افتاد اسب هم تیر خورده و خوابید .( سنگ برباره حصار مزن آن بود کز حصار سنگ آید) همان وقت نایب حسین کاشی که می خواست از سمت امامزاده وارد شود واز روی میدان شهر بگذرد مسئله را ملتفت شده جلو اسب را انداخته ازپشت باغستان رو به باغ گلشن رفت و از بالای خیابان پائین آمده تمام خیابان و باغستان را گرفت و فوری جمعیت خود را دسته به دسته کرده رو به شهرو حصار حمله برد و منازل سر میدان را که تا حصار تیر رس وبه قدر پانصد قدم فاصله دارد به یکدیگر سوراخ کرد که از میان خیابان عبور و مرور نکند و جمعیتش مرئی و نمایان نشود و منزل عالیجاه خلاصه سادات آقا میرزامحمد معروف به للـه را سنگر کرد که روبروی دروازه ی شهر است و حیناً بنای تیراندازی را گذاشت و به قدر هزارتیر به طرف حصار انداخت از شهر هم همین قدرها تیر اندازی شد آنروز طوری دود باروت روی شهر ومیدان را گرفته بود که گویا ابر منظمی روی آفتاب را گرفته است و مردمی که از خیابان و محلات به شهر نیامده بودند آن روز فهمیدند که خبط بزرگی کرده اند ولی پشیمانی سودی نداشت و گاهاً گرفتار چنگ حسین کاشی شدند و ممکن هم نبود خود را به شهر برسانند واگر کسی خود را به دم دروازه هم می رساند کسی در را به روی او وانمی کرد این بود که تبعه حسین کاشی برمنازل خیابان ومحلات ریختند .و چون دو روز به نو روز بود و مردم هفت سین خود را آماده وچیده بودند سین حسین کاشی هم بر سینشان افزوده شد وناتمامی نداشتند .باری خوانهای پررا اتباع حسین کاشی خالی کردند و سفره های انداخته را برانداختند و نانهای پخته را خوردند و مالهای اندوخته بردند . (اللهم الحفظ من شرور انفسنا ) اما هرقدر حسین کاشی دست و پاکرد حصار شهر را به دست بیاورد ممکن نشد . "
............................................

عمادالملک (دوم) به همراه حاجی علی مردان خان ، آقاسید محمد تقی خان ، حاجی ملا ابوالقاسم و جناب شریعتمدار آقا شیخ احمد امام و آقا میرزا غلامحسین متولی در توی حسینیه (احتمالا حسینیه وکیلی ) اطاقی را فرش کرده وراه های مقابله باسربازان نایب حسین را بررسی نموده ومشورت می کردند . همچنین در این مدت مرتب افراد مشهور وبزرگان شهر در توی حصار گشت می زدند و اگر حصار شهر بر اثرحمله دچار خرابی می شد سریعا به مرمت آن دستور داده ورفع می کردند .
بیرون شهر نیز عده ای از زنهایی که فرصت نیافته بودند قبل از حمله نایب حسین داخل حصار بروند خود را به منزل حجه الاسلام آقا میرزای مجتهد رسانده ودر همانجا مخفی شدند که ظاهرا سربازان نایب حسین به ایشان و اهل خانه تعرضی نداشته اند .اما خود آن مرحوم از شرآزارو اذیت سربازان در امان نبوده.و بارها مورد اهانت قرار گرفتند .بنابر نظر نویسنده شاید ماندن ایشان در بیرون از خانه خواست خدا بوده که عده ای از زنها به واسطه ایشان از شرغارتگران در امان باشند.
بزرگان شهر شب وروز در میان بازار به تهییج و تحریک مردم مشغول بودند و به گفته میرزا از آمر تا مامور مشهور و رعیت همه با تفنگ و فشنگ حرکت می کردند و اگر کسی تفنگ نداشت به او می دادند .
نایب حسین که دید اینگونه نمی تواند با شهر طبس مصاف نماید به فکر قلعه وحصاری افتاد و همراه با محمد علی نوغابی به دیهشک رفت ولی به مردم تعرضی نرساند.(م. راز: دلیل ایمن ماندن دیهشک از حمله نایب حسین فراست بزرگان در استفاده از سیاست جنگ و احترامی که بالاجبار برای او قایل شدند بود. یکی از بزرگان دیهشک که گویا از سادات هاشمی بودن پسرش رو برای قربانی کردن جلوی سردار برده بود و سردار از این اقدام برداشت احترام کرده و از غارت دیهشک منصرف شده) و قلعه دیهشک(م.راز : قلعه دیهشک به مراتب و وسعت کوچکتر و قدیمیتر از قلعه کهن دژ بود و اکنون در اشغال اهالی و مزرعه داران هست بطوری که داخل قلعه کشاورزی میشه اما هنوز دیوار سمت شمالی و دو برج اون قابل تشخیصه) را پسندید که به آنجا برود و سنگر بگیرد و برای خود حصاری دست وپا کند وبه کمک این حصار کار را بر مردم شهر تنگ نموده و آنها را همچنان در محاصره نگاه دارد . اما روز بعد که فرزند دوم نایب حسین ، علی خان ملقب به شجاع لشکر به قلعه دیهشک آمد آنجارا نپسندید و اظهار کرد که این قلعه کهنه ومخروبه است و با یکی دو گلوله توپ ویران خواهد شد.

پس از چند روز از محاصره طبس در یکی از روزها اکبر شاه پسر سوم نایب حسین مشهور به سرتیپ هدف گلوله قرار گرفت ودر جا کشته شد نایب حسین از این واقعه بسیار متاثر شد. (میرزا اکبر خان همایون خان پسر فرمان خان یغمائی راکه مورد عنایت نایب حسین بود رو کشته بود و احتمال کشته شدنش توسط خودی ها هم هست)پیکر اکبر خان پس از شستشو توسط چند مامور به خور منتقل ودر امام زاده گرمه به خاک سپرده شد . (احتمالا جسد وی در روستای جز در سه کیلومتری شمال طبس شسته شده است )
در درون شهر زنها و کودکان و کسانی که توانایی جنگ نداشتند در مسجد دست به دعا و نیایش برداشته و شب تا به صبح از خداوند تقاضای رفع این فتنه را می کردند.
باری نایب حسین وسربازانش به واسطه دفاع مردم و عدم دسترسی به حصار محکم شهر و نداشتن آذوقه و همچنین کشته شدن فرزندش اکبر شاه از فتح طبس مایوس شده و پس از ده روز جنگ وکشمکش همراه با محمد علی نوغابی، دو تن از علمای شهر( مرحوم راس الاسلام داماد آقای میرزا و آقا شیخ محمد رضا )را به عنوان گروگان با خود تاحلوان برده و در آنجاپس از دریافت پانصد تومان پول آنهارا رها کرد.آن دو نیز با پای پیاده تا پیرحاجات رفته و از آنجا الاغی کرایه کرده به شهر باز گشتند .
محمد علی نوغابی نیز با کسانش سربازان نایب حسین را تا حلوان بدرقه کرد واز همانجا به طرف گناباد رفت. 4
باری نایب حسین کاشی پس از چندروز جنگ و کشمکش طبس را رها کرد در حالی که هراس و ولوله ای را دل مردم شهر ایجاد کرد وخسارات زیادی را به مردم ، خانه ها ومزارعشان وارد نمود واموال بسیاری را غارت کرد .کتابخانه شهررابا 8000 جلد کتاب در آتش سوخت (م.راز کتابخانه طبس شهره عام و خاص در سراسر کشور بود )وخاطره تلخی را تا ابد دردل مردم طبس به جا گذاشت.

۲ نظر:

ناشناس گفت...

درپدرسوخته بازی هرگز اخوندو دست کم نگیر وگرنه یه عمر خام میشی .
خاکزاد

ناشناس گفت...

یک دیدگاه غلط بسیار سنتی در انقلابیون ما تعریف شده که واقعا برخی اوقات درامرقضاوت به سقوط اخلاقی میکشه وان بحث "تواب" است . تواب یعنی چی ؟

همه ما میدانیم که صددرصد بچه هایی که پس از سالیان از زندان آزادشده اند بدون  نوشتن تعهدنامه امکان آزادی  برایشان میسر نبوده است بخشی از این دوستان به سازمانهای موردعلاقه خود پیوستند و بعداز مدتی فعالیت جدا شدند و برخی هم بعداز آزادی دنبال زندگی خودرفتند اما هرگز طرفدار رژیم نبوده اند ولی ان تعدادی که ازسازمان جداشدند وبه سمت رژیم رفتند اتفاقا ۹۹% از پیروان رجوی بوده اند .

حالا اقای رجوی ادرس عوضی میدهد چون میداند چه گندی زده !  نا هرکس انتقادی به وی  میکند سریعا برچسب تواب میزنند !!!  کدام تواب ؟ معلوم نیست !

اگر منظوراز تواب کسانی هستند که درروز آزادی اززندان یک تعهد نامه فرمالیته نوشته اند که دربین نیروهای تشکیلات چنین افرادی بسیارند و اگر منظور اندسته ای هستند که ازسازمان جدا شدند و با رژیم همکاری میکنند که این گند ایده الوژیک رهبر عقیدتی است !  یعنی خدمتی است که رجوی به رژیم کرده است .

چطور رجوی همه جا مسئول است اما در این باره هیچ مسئولیتی ندارد ؟ بابا جاکش بازی هم حدوحدودی داره والا .

هیهات من الذله