مقدمه ...نوامبر سال 1092میلادی سالروز قتل خواجه نظام الملک طوسی وزیر هوشیار و سیاستمدار ورزیده و دانشمند بزرگ عصر سلجوقی است. خواجه نظام الملك دولتمرد مشهور ايراني، وزير سلجوقيان، مولف كتاب سياست نامه (در علم حکومت کردن) ، و موسس دانشكده هاي موسوم به نظاميه در نزديكي كرمانشاه به دست یکی از اعضای جنبش اسماعیلیان حسن صباح (فدائيان) كشته شد. قاتل او «ابو طاهر اراني» جواني ديلمي بود كه در الموت به صف
هواداران حسن صباح پيوسته بود و در آنجا مامور قتل خواجه شده بود. به نوشته پاره اي از مورخان، دشمني حسن صباح با خواجه نظام الملك تنها به خاطر مخالفت خواجه با اسماعيليه نبود؛ حسن از بسياري از كارهاي ديگر خواجه از جمله همكاري او با سلجوقيان راضي نبود. از نظر حسن صباح سلجوقيان اشغالگر و خارجي شمرده مي شدند.خواجه خدمانت فرهنگی و سیاسی بسیاری را انجام داد و از برگان تاریخ است ولی بایست لبعاد تاریک زندگی سیاسی این بزرگمرد عرصه دانش و سیاست را دریافت خواجه نظام الملک در سی سال وزارت در زیر دست آلب ارسلان و ملکشاه در اداره امور و فتح بلاد و سرکوبی مخالفان این دو پادشاه چنان کفایت به خرج داد که دولتی وسیع از حلب گرفته تا کاشغر را تحت امر ایشان در آورد و نام و نشان آن دو سلطان را در شرق و غرب عالم معلوم آن زمان جاری و ساری کرد تا آنجا که باید قسمت عمده شهرت و پیشرفتی را که در کارها نصیب آلب ارسلان و ملکشاه شده، از برکت خردمندی و کاردانی خواجه دانست.
او حوزه قلمرو حکومت ایران را چنان وسیع کرد که در تمام این هزار و چهارصد ساله تاریخ اسلام نظیر آن دیده نشده. در این حوزه جایی نبود که در انجام دادن امر او تاخیری روا دارند. به طور کلی تمام تاریخ نویسان بر این قولند، وزارت نظام الملک یکی از طلایی ترین دوران تاریخی ایران پس از اسلام بوده است
در تمام دوره سلطنت آلب ارسلان صدراعظم او بود و نظام الملک را به عنوان اتابک یا مربی فرزندان ملکشاه تعیین کرده بود، وقتی آلب ارسلان به قتل رسید، پسرش ملکشاه هجده ساله را به جانشینی خود تعیین و بر ادامه وزارت خواجه نیز تاکید کرد و ملکشاه نیز چنین کرد و همه امور کشور را به او واگذاشت.
خواجه شورش های مدعیان سلطنت را فرو نشاند و سلطنت ملکشاه را که همچون پادشاهان مستبد و با سنت های ایرانی - اسلامی تربیت کرده بود، مستقر ساخت و اصفهان را به عنوان پایتخت فرمانروایی او انتخاب کرد و در مدت وزارتش در ایام پادشاهی ملکشاه کوشید قلمرو سلجوقیان را به بالاترین درجه وسعت برساند. فتوحاتی که در این مدت نصیب سلطان جوان شد، نتیجه لیاقت و کاردانی خواجه بود. بزرگی قلمرو ملکشاه که وزیرش خواجه نظام الملک بود، از مرز چین تا مرز سرزمین های شام و مدیترانه می رسید.
.خواجه نظام الملک در پایان دوره حکومت ملکشاه قربانی تروری شد که رقبایش آن را به وجود آوردند. آنها توطئه کرده و نظر ملکشاه را نسبت به وزیرش تغییر دادند. تاج الملک همسر ملکشاه در رأس این توطئه گران قرار داشت. ملکشاه از آن ترس داشت که نظام الملک را از وزارت خلع کند. در این هنگام ملکشاه به بغداد سفر کرد. خواجه نیز به دنبال او رفت و در راه به دست یکی از فداییان اسماعیلی کشته شد.
. اندکی بعد ملکشاه نیز به طور مشکوکی درگذشت. بعد از مرگ این دو قدرت امپراطوری سلجوقی از هم پاشیده شد. با ضعف حکومت سلجوقی، اتابکان سر به شورش برداشتند، اسماعیلیان بر فعالیتهای خود افزودند و در قلمرو سلجوقیان حکومت های خودمختار زیر برپا شد: 1. سلاجقه عراق، 2. سلاجقه روم، 3. سلاجقه شام، 4. سلاجقه کرمان. برای شناخت عصر سلجوقی بجاست مقاله جالب امید بهرامی نیا را را بخوانیم
خشونت و شکنجه در عصر سلجوقی. امید بهرامی نیا
مقدمه
دوره سلجوقیان یکی از حلقههای اصلی شکلدهنده دوران طولانی مدت موسوم به دوره اسلامی است. اما گویی صفت اسلامی در این برش زمانی، صرفا بیانگر هویت ظاهری این دوره بوده و بسیاری از تأکیدات و تعلیمات اسلامی در رفتارهای حاکمان و فاتحان و طرفین درگیریها و منازعات یکسر به یکسو نهاده میشد. در فقه اسلامی که برای «یاغیان» و شورندگان بر حکومت و مزاحمان امنیت مردم و «مُحاربان»، سختترین مجازاتها یعنی قتل و قطع دست و پا بهصورت معکوس تشریع شده[1]، از سوی دیگر حقوقی نیز برای مجرمان و متهمان و محکومان و زندانیان در نظر گرفته شده که تفصیل آنها در جوامع فقهی و پژوهشهای تخصصی آمده است.[2] اما در بسیاری از ادوار اسلامی بهویژه در دوره سلجوقی، در اعمال مجازاتها و کیفرها و در رفتارهای حاکمان و فاتحان با محکومان، کمترین اعتنایی به احکام شریعت نمیشده است.[3] بیپروایی در خونریزی و زیرپا نهادن حرمت و حقوق آدمیان خاصه مؤمنان که درآموزههای اسلام و فقه فرق مختلف اسلامی برآن بسیار تأکید شده[4]، مختص خلفا و شاهان و وزیران نبوده، که مخالفان آنان از جمله باطنیان[5] و سایر گروههای قدرتمند[6] و نقشآفرین در صحنه اجتماع و سیاست نیز بدین جنایات آلوده بودند. این رفتارها که به گستردگی رواج یافته بود، روزبهروز بردامنه خشونت آنها افزوده میشد و مجازات و حذف مخالفان و رقیبان به شنیعترین و غیرانسانیترین شیوهها اعمال میشد؛ چندانکه این رفتارهای غیر انسانی با مظلومان و محکومان، منحصر به زندگان نبود و کوره انتقامکشی و نفرتگستری و هراسانگیزی حتی گاه مردگان را نیز به کام خود میکشید.[7] این رفتارهای خشن و شکنجههای سخت چندان متنوع بود که ذکر و شرح همه آنها و شمردن همه قربانیان این اعمال نیازمند تألیف کتابی مستقل است. در این نوشتار، فقط گونههایی چند از این خشونتهای گسترده که در عصر سلجوقی اعمال میشده، مورد بررسی واقع گردیده است.
انواع قتلها
بهدار آویختن. هر چند چنین شیوهای اغلب برای فرونشاندن خشم قاضی یا حاکم به کار میرفت، اما همیشه برای نیل به چنین هدفی کافی نبود و در کنار آن مجازاتهای دیگری اِعمال میشد.[8] منابع این دوره به «مکانی همچون سکوی بلند یا جایی شبیه به آن در محلی عمومی که مختص اجرای چنین مجازاتی بود و در میان دیگر کیفرها برای مردم اروپای نوین جالب بود»[9]، اشارهای نکردهاند و گویا ایران عصر سلجوقی فاقد مکان ویژهای جهت اجرای چنین مجازاتی بوده است و بسته به نوع جرم، جایگاه مجرم و شدت جرم و هدف از اجرای آن، هر بار در جایی بخصوص اجرا میشده است و اگر مقامات حکومتی به عنوان ابزاری سیاسی، از این طریق در صدد ترساندن مردم و یا مخالفان بالقوه و قرار دادن جامعه تحت نظارت امنیتی بر میآمدند، مجرم را بر دروازه شهرها، که محل آمدوشد مردم و از مراکز شلوغ بود، بر دار میکردند.[10]
سعد الملک ابوالمحاسن، وزیر سلطان غیاثالدین محمد سلجوقی، از نامورانی است که در 500هـ به جرم خیانت به سلطان، و چهارتن از خبرچینان و یارانش نیز به جرم اعتقاد به مذهب باطنی، بر دروازه اصفهان بهدار آویخته شدند.[11] همین سلطان سلجوقی شش سال بعد، زین الملک ابوسعد قمی را به جرم بدگویی از خود و خلیفه، دستگیر کرد و به امیر کامیار، حاکم ری، که از دیرباز با او دشمنی داشت سپرد و کامیار هم در نهایت وی را به دار آویخت.[12]
گویا در پارهای از موارد، خشم حاکم، با بر دار کردن صرف، فرو نمینشست و بهمنظور استهزای محکوم نزد مردم و نیز برای بدل کردن وی به جارچی محکومیتش، یعنی نهادن مسؤولیت اعلام و در نتیجه مسئولیت تصدیقِ حقیقتِ آنچه محکوم به آن متهم شده بر دوش خودش[13]، وی را بر حیوانی نشانده و در شهر میگرداندند. اهالی غزنه، در 543هـ حاکم شهر، سیفالدین سوری، را که از امرای غوریان بود و بهنیابت از برادرش علاءالدین حسین بر آنجا حکم میراند، دستگیر و صورتش را سیاه کرده، بر گاوی نشاندند و سپس به دارش آویختند[14] و در هجوش اشعاری سرودند و دختران رامشگر، با سرودن آن اشعار با ساز و دهل، در سطح شهر پایکوبی کردند.[15]
در میان ناموران به دارآویخته شده در عصر سلجوقی، واپسین فرد، فخرالدین قتلغ است که در پی ناکام ماندن تلاشش برای حذف طغرل سوم (د.590هـ) توسط این سلطان سلجوقی به دار آویخته شد.[16]
خفه کردن. برای اجرای چنین مجازاتی، شیوههای مختلفی بهکار گرفته میشد: خفه کردن با زه کمان، خفه کردن در حمام با بخار آب، و غرق کردن. خفه کردن با زه کمان که در میان ترکان رواج داشت، از این باور کهن ناشی میشد که ریختن خون شاهان و بزرگان - حتی اگر مستوجب مرگ باشند- مایه بدفرجامی قاتل خواهد بود. ابراهیم ینالنخستین قربانی چنین مجازاتی در عصر سلجوقی بود که در450هـ به دستور طغرل با زه کمان خفه شد.[17] شاید بر تکیه بر چنین باوری بود که طغرل سوم پس از کشف توطئه شماری از سردارانش برای تصاحب سلطنت و برملا شدن مشارکت یکی از آنان در قتل پدرش، چون قاتل از سادات بود و قتل سید صاحب «نبوّت در نسب و پادشاهی در حسب» برایش گران بود، وی را به بهانه همراهی با خود در مسافرت، به بیرون همدان کشاند و در دو منزلی این شهر با زه کمان خفهاش کرد.[18]
از دیگر شیوههای خفه کردن، غرق کردن در آب بود.[19] در 472هـ خمارتگین شرابی، والی فارس و خوزستان، و سعدالدوله گوهرآیین، شحنه بغداد، از ملکشاه، خواستند یکی از دستپروردگان یهودی نظام الملک به نام ابن عَلّان را بکشد؛ تلاشهای این وزیر مقتدر برای نجات جان این یهودی بختبرگشته به جایی نرسید و به دستور سلطان، وی را در آب غرق کردند.[20]
مجازات خفه کردن با بخار آب در حمام گویا بیشتر مختص زنان بود؛ علاءالدین حسین غوری بعد از تسخیر غزنه در 545هـ به انتقام خون برادرانش قطبالدین و سیفالدین،[21] دختران آوازهخوانی را که به هنگام به دارآویخه شدن برادرش، در هجو وی شعر خوانده و پایکوبی کرده بودند، در گرمابهای محبوس، و با بستن در آن، خفه کرد.[22]
گزارشهای دیگری از خفه کردن مجرمان و مخالفان در این دوره – البته بدون ذکر چگونگی خفه کردن- در دست است که به برخی از آنها اشاره میشود:
بعد از درگذشت ملکشاه در 485هـ برادرش ارسلان ارغون بر بوربَرس، عموی برکیارق در 488هـ فایق آمد و یک سال بعد او را خفه کرد.[23] بعد از خفه شدن بوربَرس، مؤیدالملک طوسی، که درپی تحریکات زبیده خاتون، مادر برکیارق، منصب وزارت را از دست داده بود، به برادر و رقیب برکیارق، یعنی محمد تپر پیوست. او در جریان منازعه بین دو برادر بر سر تصاحب تخت سلطنت، در 492هـ انتقام خود را از زبیده خاتون ستاند و وی را در دژ ری خفه کرد.[24] از دیگر ناموران عصر سلجوقی که بدین شیوه مجازات شد، سلیمانشاه سلجوقی بود که در 555هـ توسط یکی از امرایش به نام شرفالدین کردبازو محبوس و یک سال بعد خفه شد.[25]
بریدن سر و فرستادن آن به قصد ارعاب. سر بریدن بیشتر برای نشان دادن شدت کینه و نفرت قاتل نسبت به مقتول صورت میگرفت و در مواردی به کار میرفت که یا صِرف اعدام –به هر شیوهای- برای فرونشاندن خشم و نفرت قاتل کافی نبود و یا عامل آن درصدد وحشتافکنی در میان دیگران و هشدار به رقبا و دشمنان فعلی یا بالقوه برمیآمد و یا به عنوان نشانه پیروزی برای دیگران ارسال میکرد.[26]
نامورترین قربانی این نوع مجازات عمیدالملک کندری[27] وزیر طغرل است که هم آوازه شخصی خودش، هم ناموری قاتلش و هم چگونگی قتل فجیعش، وی را در تاریخ مجازات این عصر، نامی ویژه بخشیده است؛ در پی مرگ طغرل در 455هـ، نظام الملک طوسی که میدانست با هم «در اقلیمی نمیگنجند» در 456هـ وی را فروگرفت و بعد از یک سال به طرز فجیعی خونش را ریخت. و هر چند بنداری اصفهانی فقط از ارسال «سر بریدهاش» برای آلب اارسلان سخن میگوید،[28] اما ابن اثیر یادآور شده که خونش را در مرو ریختند و آلت تناسلیاش را در خوارزم و پیکرش را در کندر و «سر بی جمجمهاش» را در نیشابور به خاک سپردند و «جمجمه اش» را به کرمان ارسال کردند.[29]
برکیارق وزیری به نام مجدالملک بلاسانی داشت که مخالفانش با متهم کردنش به مشارکت در قتل پی در پی امرای لشکری و کشوری، خواستار تحویل وی به خود شدند؛ سلطان که چارهای جز تن دادن به این فشارها نداشت وی را در 492هـ به آنان تحویل داد؛ آنان بیدرنگ به قتلش رساندند و سرش را برای مؤیدالملک ارسال کردند.[30] یک سال بعد، یکی دیگر از سرداران برکیارق به نام سعد الدوله گوهرآیین در بحبوحه نخستین نبرد دو شاهزاده سلجوقی، از اسب به زیر افتاد و سرش توسط سربازان محمد تپر بریده شد.[31]
دو سال بعد از مرگ برکیارق (د.498هـ)، غیاثالدین محمد تپر که خیالش از جانب وی و دیگر رقبا آسوده شده بود، خود را موظف به قلع و قمع باطنیانِ بدتر از «کافران رومی»، میدید، با حمله به قلعه شاهدژ در نزدیکی اصفهان، سر بریده احمدبن عبدالملک عطاش[32] و پسرش را به دارالخلافه بغداد ارسال کرد.[33] بعد از مرگ محمد تپر در 511هـ حاجب وی، علی بن عمر، قربانی توطئههای مخالفانش شد و سرش بهدست آنان بریده و برای مغیث الدین محمود (حک: 511 ـ 525ق) ارسال شد.[34] سه سال بعد اسماعیلیه بر سر ابوطالب سمیرمی، وزیر همین سلطان، ریختند و به گفته ابن اثیر، همچون گوسفند سرش را بریدند.[35] سال بعد، این خودِ سلطان بود که در پی تیره شدن رابطهاش با شمسالملک بن نظامالملک، وی را مدتی در خلخال به زندان افکند و سپس گردنش را زد.[36]
بعد از مرگ مغیث الدین، پسرش مسعود در مدت سلطنت بیست سالهاش (527 ـ547هـ) رقبای داخلی و موانع تحکیم قدرتش را یکی پس از دیگری از میان برداشت و در 542هـ سر امیر عباس، حکمران ری، را که در سرکوب اسماعیلیان الموت[37] شهرتی به هم رسانده بود، از تن جدا کرد و در ادامه کارگردانی این «تئاتر مجازات» ابتدا سر بریده و بعد جسد بی جانش را نزد یارانش افکند[38] و در ادامه سیاست تحکیم پایههای قدرت، شورش بوزابه، حکمران فارس، را نیز در خون فرو برد و سرش را به بغداد ارسال کرد تا برای عبرت همگان بر حرم مقتفی (حک:530ـ555هـ) بیاویزند.[39] نیز در دربار مسعود، امیری به نام خاص بک بن بلنکری بود که با مرگ سلطان در 547هـ، ابتدا ولیعهدِ مسعود ملکشاه و سپس برادر او ملک محمد را بر تخت سلطنت، نشاند؛ اما سلطان تازه بر تخت نشسته که قدرت خاص بک را خوش نمیداشت، وی را کشت و سرش را نزد یارانش افکند و مانع از دفن جسدش شد تا توسط سگها خورده شد.[40]
واپسین قربانی چنین مجازاتی در عصر سلجوقی، طغرل سوم بود که در590هـ، در نبرد با تکش خوارزمشاه در نزدیکی ری کشته و سر بریدهاش به بغداد ارسال و در آنجا بر یکی از دروازههای شهر به نمایش گذاشته و جسد بیسرش نیز در بازار ری به دار آویخته شد.[41]
پارهپاره (مثله) کردن. نخستین قربانی چنین مجازاتی در عصر سلجوقی، یوسف خوارزمی است که چون در 465هـ آلب ارسلان را کشت، ترکان بر سرش ریختند و پارهپارهاش کردند.[42] در سالهای پایانی حکومت ملکشاه و با افزایش فعالیتهای اسماعیلیه، نظامالملک حکم به دستگیری فداییای داد که مؤذنی ساوجی را به قتل رسانده بود؛ نجاری ابوطاهر نام را به این اتهام گرفتند و جنازهاش را تکهتکه کرده در بازارها گرداندند.[43] بعد از کشته شدن نظامالملک بهدست فداییان اسماعیلی، هوادارانش موسوم به «غلامان نظامیه» تیغ انتقام از نیام برکشیدند و تاج الملک قمی، رقیب دیرین خواجه را کشتند و جنازهاش را پارهپاره کردند.[44]
نامورترین قربانی چنین مجازاتی در ایران عصر سلجوقی، مسترشد عباسی (حک: 512 ـ 529هـ) است که پس از شکست از سلطان مسعود سلجوقی، در مراغه به دست اسماعیلیان کشته و برای عبرت دیگران، دو گوش و بینیاش بریده و جسدش عریان رها شد.[45]منازعات دو نهاد سلطنت و خلافت در این دوران، در کنار کشمکشهای شاهزادگان سلجوقی فرصت درخشانی برای گسترش دعوت اسماعیلیه فراهم ساخت. محمد بن بزرگ امید (د.557هـ) خشمگین از به ثمر نرسیدن تلاشهایش برای زدودن اعتقاد شماری از اسماعیلیان الموت به امامت پسرش حسن دوم، تیغ خشم از نیام برکشید[46] و آنان را تکهتکه کرد.[47] حسن دوم بعد از مرگ پدر، بدون منازعی بر جای وی نشست و در نهایت در 561هـ به دست برادرزنش، حسن بن ناماور، که از بقایای آل بویه بود، کشته شد؛ پسر و جانشینش محمد دوم (حک:562 ـ607هـ) حسن بن ناماور و تمامی خویشاوندانش از زن و کودک را تکه پاره و نسل بویه را منقرض کرد.[48]
سوزاندن. این شیوه، بیشتر در تنشهای مذهبی برای مجازات مخالفان عقیدتی، و در عصر سلجوقی اغلب بر ضد اسماعیلیه، به کار میرفت.[49] سالهای منازعه برکیارق و برادرش محمد تپر بر سر تصاحب سلطنت (485 ـ 498هـ) فرصتی برای پیروان این فرقه فراهم ساخت تا بر دامنه فعالیتهایشان بهویژه در اصفهان بیفزایند تا کار به جایی رسید که در 494هـ، مردم عادی را نیز به خانههایی که برای مجازات مخالفان در نظر گرفته بودند، میکشاندند و در آنجا جانشان را ستانده در چاهی میافکندند؛ با برملا شدن قضیه، اصفهانیان ابتدا عامل کشاندن مردم به قتلگاه را به همراه همسرش در بازار شهر سوزاندند[50] و بعد به رهبری فقیهی شافعی به اسم ابوالقاسم مسعود خجندی ـکه قاعدتا میبایست مردم را به خویشتنداری و برخورد با مخالفان بر اساس موازین اسلام فرا میخواندـ کورههای آتش برپا کردند و بیاعتنا به تأکید فقه اسلامی بر عدم مجازات زنان و کودکان بدین شیوه،[51] اسماعیلیان را دستهدسته و منفردا در آتش افکندند.[52] ابن اثیر به هنگام بازگفت چگونگی کشته شدن امیر عباس، حکمران ری، ضمن برشمردن اقداماتش، بدون ذکر تاریخ یادآور میشود که وی قلعه الموت را محاصره کرد و داخل قریهای از آنِ اسماعیلیان شد و همه ساکنانش، اعم از زن[53] و مرد و کودک و کهنسال، را سوزاند.[54]
علاءالدین حسین غوری بعد از تصرف غزنه در 545هـ شهر را به آتش کشید و حتی اجساد مرده سلاطین غزنوی را از گور به در آورد و به آتش افکند.[55]
مسموم کردن. کشتن با خوراندن سم یا خوراک زهرآلود معمولا در مواردی به کار میرفته است که آمر قتل نمیخواسته شناخته شود و جای شگفتی است که بهرغم قدمتش،[56] چندان در این عصر به کار نرفت! نخستین قربانی چنین شیوهای جمالالملک فرزند نظامالملک بود که بهتلافی مجازات کردن یکی از مخالفان پدرش در دربار ملکشاه،[57] به دستور این سلطان، یکی از خادمانش در 475هـ در سبویش زهر ریخت و جانش را ستاند.[58]
در میان شاهزادگاه سلجوقی، کسی که بدین شیوه کشته شد، ملکشاه بن محمود است که در 55 هـ به توطئه غلام ابن هبیره، وزیر خلیفه، کنیزی زیبارو گوشت سرخ کرده زهرآلودی به وی خوراند و جانش را ستاند.[59]
در دوره حکومت درازمدت سنجر بر خراسان، خروج والی هرات بر این سلطان سلجوقی در 542هـ، غوریان را به مداخله در این شهر وسوسه کرد. بهرام شاه غزنوی (د552هـ)، حکمران غزنه، که از قدرت نوظهور غوریان بیمناک بود، قطبالدین محمد غوری را با وجود داشتن رابطه سببی باخود، با شربتی کشنده هلاک کرد.[60]
کندن پوست. کندن پوستیکی از خوفناکترین مجازاتهایی است که در تاریخ بشر بر ضد محکومان و مغضوبان اِعمال شده و احتمالا بهعلت شدت خوفناکی و نفرتانگیزیاش کاربرد کمتری در تاریخ اسلام داشته است. ظاهرا تنها کسی که در این عصر پوست از تنش برکندند، احمد بن عبدالملک عطاش،[61] رهبر اسماعیلیه اصفهان در قلعه شاهدژ این ناحیه بود که در جریان بزرگترین حمله غیاثالدین محمد بر ضد اسماعیلیه در 500هـ، دستگیر و بهخواری در کوچههای اصفهان گردانده شد و زنده زنده پوستش را کندند و برای القای هراس در دل دیگر مخالفان و به رخ کشیدن قدرت خود، آن را از کاه انباشتند و در معرض عموم به نمایش گذاشتند.[62]
افکندن از بلندی. پارهای از فقهای مسلمان، حکم به زیر افکندن مرتکبان بعضی از گناهان، از جمله لواط، دادهاند.[63] اما قربانیان این نحو از کشتن در دوره اسلامی، آن چنانکه در منابع گزارش شده، نه مرتکبان چنین معصیتهایی، که عمدتا مخالفان اعتقادی و مغضوبانِ فاتحان بودهاند. علاءالدین حسین غوری پس از تصرف غزنه، علویان دخیل در دستگیری برادرش سیفالدین را از فراز کوهها به پایین افکند.[64]
بستن منافذ بدن. مراد از اِعمال چنین شیوهای تحقیر قربانی در کنار ستاندن جان او است؛ فخرالدوله جاولی سقاوو (د510هـ) حکمران موصل بود که بعد از اشغال شهر توسط غیاثالدین محمد، دوباره دل وی را به دست آورد و این بار به حکومت ولایت فارس منصوب و مأمور شد که اوضاع نابسامان آنجا را سر و سامان بخشد؛ او بعد از تسخیر کازرون، ابوسعد محمد را در دژش محاصره کرد و چون نتوانست آنجا را به جنگ بگیرد، شماری از صوفیان را در 508هـ جهت دستیابی به صلح، به نزدش اعزام کرد. ابوسعد نه تنها درخواست صلح را نپذیرفت، بلکه با زیر پانهادن رویه مرسوم، تضمین امنیت جانی سفرا، کرامت ذاتی فرستادگان[65] را هم پایمال کرد و غذایی از گوشت و بلغور و شیرینی به آنان خوراند و بعد دهانه مقعدشان را دوخت و آنان را در آفتاب افکند تا به هلاکت رسیدند.[66]
افکندن به پیش جانوران. چنین شیوهای از قدیم الأیام مرسوم بوده است[67]و اسرا و محکومان را در پای حیوانات درنده افکندهاند که آنان را زندهزنده دریدهاند و یا به سگانی سپردهاند که گازشان گرفتهاند و یا در پای حیوانات عظیمالجثه همچون فیل و خرس افکندهاند تا در زیر پایشان عذاب ببینند و کشته شوند و یا مورد تجاوز جنسی قرار گیرند.[68] گویا چنین مجازاتی را از ساسانیان[69] برگرفتهاند.[70] در 488هـ برکیارق توسط مردی سجستانی مجروح شد و آن مرد در بازجویی نام دو همدست خود را فاش کرد، آنان را در زیر پای فیل افکندند و جانشان را ستاندند.[71]
انواع شکنجهها
کور کردن. چنین شیوهای معمولا برای شکنجه طبقات فرادست و صاحبان مناصب عالی حکومتی چون خلفا، پادشاهان، شاهزادگان، وزرا، فرماندهان نظامی بهکار گرفته میشد. کور کردن در سده چهارم عمدتا با استفاده از میله گداخته یا درآوردن چشمها از حدقه انجام میشده است. با اتخاذ چنین روشی مجازات شونده در عین زنده ماندن، از یکی از شروط حکمرانی که سلامت جسم است محروم شده، قادر به انجام مسؤولیتها و وظایف مورد نظر نمیشد.
ظاهرا نخستین کسی که در این عصر بدین شیوه مجازات و «جهان پیش چشم اندرش تیره گشت»، سرخاب، امیر کردنژاد بنیعناز[72] بود که سربازانش به علت بدرفتاریهایش بر او شوریدند و پس از فرو گرفتن او در 439، وی را به دست ابراهیم ینال سپردند و ابراهیم نیز چشمش را از حدقه درآورد.[73] ابراهیم ینال چندی بعد وزیر خود، ابوعلی را نیز به تهمت تلاش برای برهم زدن رابطهاش با طغرل بدین شیوه گوشمالی داد.[74]
ملکشاه سلجوقی سلطان مقتدر سلجوقی(حک:465 ـ 485هـ) نیز از بیم خطرساز شدن منازعات درون خاندانی و به خطر افتادن کیان سلطنت، چشمان دو پسرعمّش را میل کشید.[75]وی همچنین عصیان برادرش تکش را نیز در 477هـ به سختی در هم کوفت و چون خود به او امان داده بود، تصمیمگیری در خصوص سرنوشت او را به پسر خویش، احمد، سپرد که به دستور وی چشمان تکش را میل کشیدند و زندانیاش کردند.[76] ملکشاه سیدالرؤساء ابوالمحاسن را نیز که خواجه نظامالملک وزیر بدو بدگمان شده بود، در 476هـ به همین شیوه مجازات کرد و سپس در ساوه به زندانش افکند.[77]
در دوره پسر و جانشین ملکشاه، برکیارق (حک:487ـ 498هـ) نیز این نوع از مجازات تداوم یافت؛ چنانکه برادرش سنجر، چشمان یکی از امیران شورشی را در 489هـ در خراسان میل کشید.[78] بزرگترین رقیب برکیارق، محمد تپر (د.511هـ) نیز در 495هـ بعد از تن دادن به صلح ناخواسته با برکیارق، سردارانی را که با فشار آنان به صلح تن در داده بود، سرزنش کرد و از میان آنان چشمان امیر تکین را، که نقشی بیشتر در این زمینه داشت، میل کشید.[79]
علاوه بر سلاطین مرکز امپراتوری، غلامسپهسالارانی که در مناطق حاشیهای و مرزی به حکومت دست مییافتند و حکومت مرکزی چاره ای جز به رسمیت شناختن قدرتشان را نداشت نیز به چنین مجازاتی متوسل میشدند، چنانکه در 551هـ ایل ارسلان حاکم خوارزم در نتیجه رقابتهای داخلی، چند تن از عموهایش را کشت و چشم یکی از برادران خود را نیز از کاسه درآورد.[80] مؤیدالدین آی اَبَه (د569هـ) حاکم نیشابور نیز بعد از مرگ سنجر در 552هـ، چشمان خواهرزادهاش محمود را که حکمران خراسان شده و در556هـ بر ضد مؤیدالدین لشکر کشیده بود، میل کشید و دیدگان فرزندش جلالالدین محمد را نیز از کاسه درآورد.[81]
بریدن اندامها. اگر هدف اصلی کور کردن، ناتوان کردن مغضوبان از انجام دادن کارهای حکومتی بود و علل احتمالی همچون نفرت از قربانی و یا القای هراس در دل دیگران در مراتب بعدی جای میگرفتند، در بریدن اندامها هراسافکنی در دل دیگران از طریق «بدل کردن محکوم به جارچی محکومیت خویش»[82] هدف نخستین است.
ابوعلی، وزیر ابراهیم ینال، ظاهرا نخستین کسی است که در عصر سلجوقی بدین شیوه مجازات شد؛ ابراهیم ینال نه تنها یکی از چشمانش را کور، که لبانش را نیز برید.[83] بر خلاف ابراهیم ینال، آلب ارسلان این مجازات را نه برای کیفر دادن به رقیبی داخلی و مسلمان، بلکه برای تحقیر و تنقیص یک دشمن نامسلمان به کار برد؛ در 463هـ پیش از نبرد ملازگرد، پس از آنکه پیشقراولان سپاه آلب ارسلان با طلایهداران سپاه روم درگیر شوند، فرمانده رومیان را به اسارت گرفتند و بینی این فرمانده نگونبخت را، به همان شیوهای که مرسوم خود رومیان[84] بود، بریدند.[85] بریدن اندام اشکال گونهگونی داشت: جمالالملک، پسر نظامالملک طوسی، در 475هـ زبان یکی از دلقکان دربار ملکشاه به نام جعفرک را که با خواندن اشعار هجوآمیز از صحنهگردانان جریان ضد پدرش بود، از دهانش بیرون کشید.[86] گویا جعفرک، که بهسبب دشمنی با نظامالملک شهرتی به هم رسانده بود، تنها چهره ناموری بود که در این عصر به چنین عذابی گرفتار آمده باشد. قربانی بعدی یکی از سربازان نگونبخت فخرالدوله جاولی سقاوو، حکمران فارس، بود که در ماجرای حمله خداوندگارش به کرمان در510هـ زبانش توسط وی بریده شد.[87]
از این شکنجهها و سختکشیها در عصر سلجوقی، حتی خلفا نیز در امان نبودند. اسماعیلیانی که در 529هـ در مراغه بر سر مسترشد ریختند، به ستاندن جانش با دشنه بسنده نکردند و برای رعب آفرینی در دل مخالفان و یا از سر نفرت و حس انتقام، بینی و دو گوش خلیفه را نیز بریدند.[88]حکمرانان محلی نیز به چنین شکنجههایی دست میآلودند؛ امیر شمله ترکمان، حاکم قدرتمند خوزستان (د.570هـ) که بیش از بیست سال بر این سرزمین حکم راند، دو سال پیش از مرگ، برادرزادهاش ابن سنکا را مأمور تسخیر نهاوند کرد و او بعد از تصرف شهر، بینی والی آنجا را برید و سپس آزادش کرد.[89]
نمونه بسیار گسترده این گونه از کیفر دادن در این عصر در کرمان صورت پذیرفت، در آنجا بهاءالدوله ایرانشاه (به گفته ابن اثیر: تورانشاه) از حکمرانان سلاجقه کرمان، 2000 تن از ترکان اسماعیلی[90] را کشت و دست دو هزار تن دیگر را برید.[91]
اخته کردن. گویا چنین مجازاتی در این عصر، چندان معمول نبوده است و تنها مورد مذکور در منابع، عمیدالملک کندری است که به گفته ابن اثیر جزری، چون زنی را که مقرّر بود برای طغرل خواستگاری شود، به عقد خود در آورد، مورد غضب این سلطان واقع شد و توسط وی اخته و دوباره به خدمت گمارده شد؛ البته ابن اثیر در ادامه بازگفت این مسأله، یادآور میشود که بر اساس روایتی دیگر، شایعه ازدواج وی با آن زن، برساخته دشمنانش بود و او از بیم مجازات دستگاه سلطنت، خود را اخته کرد.[92]
تجاوز جنسی. این شیوه از دیرباز در تاریخ بشر مرسوم بوده است و زنان که قدرت دفاعی کمتری دارند و به تبع آسیبپذیرترند، اغلب بدین شیوه مجازات شدهاند. بهرغم تصریح هادی علوی به نبود روایتی موثق در خصوص تجاوز جنسی در تاریخ اسلام افزونبر دو مورد از اِعمال آن در جریان تازش یزید (حک:60 ـ63هـ) به مدینه در 63هـ (واقعه حرّه) و رفتار شنیع الحاکم بأمرالله فاطمی (حک: 386ـ411هـ)[93]، توسل به چنین مجازاتی - به رغم نفی شدیدش در فقه اسلامی[94]- در تاریخ اسلام هم معمول بوده است. نخستین گزارش از کاربرد چنین مجازاتی در دوره مورد بحث، زمانی است که شماری از غزهای تحت فرمان ابراهیم ینال در 439هـ بندنیجین[95] را تاراج و بهجز غارت شهر و شکنجه مردم برای تحصیل مال، برخلاف تأکید قرآن بر نیازردن مردان و زنان مؤمن بیگناه،[96]به زنانش هم تجاوز کردند.[97]پنج سال بعد، سپاهیان اعزامی طغرل، برادر ابراهیم ینال، نیز در مسیر ماهیدشت به نعمانیّه، در کشتار و غارت شهرها افراط به خرج دادند و بکارت از دوشیزگان برداشتند.[98]
ریختن خاک در دهان. این مجازات توسط غزهایی اِعمال شد که پس از به اسارت گرفتن سنجر در 548هـ رو به خراسان نهادند و هنگام غارت نیشابور در سال بعد، در دهان مردم خاک میریختند تا اگر مالی پنهان کردهاند آشکار کنند. آنان در این کشتار فجیع به علما و دانشمندان شهر هم رحم نکردند و پس از کشتن، در دهانشان خاک ریختند.[99]
کندن ریش. در سنت اسلامی برای تمایز نهادن میان مسلمانان از مشرکان، بر داشتن محاسن و «ریش گذاشتن» تأکید شده است،[100] چنانکه در عرف حاکم بر جوامع عربی نیز ریش اهمیت ویژهای داشته و گاه نماد تشخص فرد محسوب میشده است. پیداست که در چنین شرایطی زدودن این نماد[101] دینی از سیمای باورمندان به دین و افراد موجه و محترم، چه مقدار مایه عذاب و خوارداشت فرد میشده است. شدت خوارداشت و تعذیب، تابع چگونگی زدودنش از سیمای فرد هم بوده است و تراشیدن (حَلق) تا کندن (نَتف) هرکدام درجهای از چنین اهدافی را برآورده میکرده است. راشد خلیفه که از بیم سلطان مسعود، در 529هـ بغداد را به قصد موصل ترک کرده بود، بعد از شنیدن صدور حکم خلعش از خلافت، به آذربایجان و سپس همدان رفت و آن شهر را تاراج کرد و شماری از مردمش را کشت و ریش شماری از علمای شهر را تراشید.[102]
واداشتن محکومان به حمل بار. نمونههای عجیبی از رفتارهای خشونتآمیز نسبت به محکومان و مغلوبان در دست است، از جمله وادار کردن آنان به بارکشی. علاءالدین حسین غوری پس از مجازات عوامل دخیل در قتل برادرانش در غزنه، شمار بسیاری از مردم این شهر را به اسارت گرفت و بر دوش آنها جوالهایی از خاک غزنه نهاد و به فیروزکوه، مرکز حکمرانی خود، برد و با آن خاکها دژ شهر را ساخت که ابن اثیر (د630هـ) گفته که آن دژ تا زمان وی موجود بوده است.[103] و یا در جای خود اشاره شد که چون محمد بزرگ امید از زدودن اعتقاد اسماعیلیان الموت به امامت پسرش حسن دوم ناامید شده بود،250 نفر از آنان را کشت و جنازههای کشتگان را بر پشت 250 نفر دیگر از الموتیان بست و آنان را از این قلعه اخراج کرد.[104]
نتیجه
به رغم ناسازگاری مجازاتهای به کار رفته در جامعه ایران عصر سلجوقی با آموزههای اسلامی و فتاوای فقهای مذاهب مختلف، از آنجا که این مجازاتها از یک سو «محصول واقعیتهای عینی» موجود در ایران آن عصر و «متن»ی بودند که از «زمینه» خود تأثیر میگرفتند و بر آن تأثیر مینهادند، و از دیگر سو همه نیروهای دخیل در ساختار سیاسی نیز با توجه به الزامات حاکم بر ساختار سیاسی، اجتماعی و نیز گفتمان قدرت، ناچار از توسل بدین مجازاتها برای بقای خود در جامعه آن عصر بودند، از اعتراضی علیه اِعمال آنها، چه در سطح جامعه و چه توسط نخبگان، خبری در دست نیست و در سیاستنامهها و نصیحة الملوکهای نگاشته شده در این عصر هم، به صدور احکامی کلی همچون سفارش حکام به «عدالت» و لزوم نیکرفتاری با همگان بسنده شده است که آنها هم در مسلخ تعلقات فرقهای قربانی و بهکلی به کنار نهاده میشوند و اعتراض «مصداقی» به اِعمال چنین مجازاتهایی، جایی در این گونه آثار ندارد.
با توجه به تغییر بافت جمعیتی ایران آن عصر، و بهویژه سرازیر شدن پیدرپی ترکانِ فاقد تجربه کشورداری بدین سرزمین و نفوذ تدریجی آنان در دستگاه قدرت، و توان بیشرشان برای اِعمال مجازات به دلیل همان نفوذ، به نظر میرسد که بخش اعظم مجازاتهای به کار گرفته شده، مبتنی بر سنن اقوام ترک چادرنشین باشد و فرهنگ ایرانی، به دلیل عدم برخورداری از قدرت سیاسی در چنان سطحی، در پی تغییرات به وجود آمده در ساختار سیاسی دست کم از یک سده پیش، نقشی ناچیز در این خصوص داشته است.
1. مائده: 33؛ جزیری، 5/358 ـ 361.
2. جهت تفصیل مطلب در این خصوص، نک: همو: 5/369 ـ 372.
3. نک: ادامه همین پژوهش.
[4]. نک: اسرا:33،70؛ انعام:151؛ نسا:92 ـ 93؛ مائده:32.
[5]. راوندی، 157 ـ 158.
[6]. ابن اثیر، 9/147.
7. باسورث، تاریخ غزنویان، 418.
[8]. نک: ادامه همین پژوهش.
[9]. نک: موریس نوروال و دیوید ج.روتمن، 112.
[10]. نک: ادامه همین بحث.
[11]. ابن اثیر، 8/548؛ باسورث، «تاریخ سیاسی و دودمانی ایران»، تاریخ ایران کمبریج جلد پنجم، 120؛ شالجی، 6/36.
[12]. ابن اثیر، 8/592.
[13]. نک: فوکو، 57.
[14]. در خصوص فرجام شوم عوامل دخیل در تحقیر و به دارآویختن سیف الدین و چگونگی مجازات آنان، نک: ادامه همین پژوهش.
2. ابن اثیر، 9/189 ـ 190؛ باسورث، تاریخ غزنویان، 414 ـ 415؛ شالجی، 5/432.
[16]. حسینی یزدی، 151 ـ 153.
4. اصفهانی، 44؛ ابن اثیر، 8/157؛ بنداری اصفهانی،20؛ شالجی، 6/13.
[18]. حسینی یزدی، 149 ـ 150.
[19]. بر اساس منابع تاریخی، نخستین کسی که در تاریخ اسلام چنین مجازاتی را به کار بست، بسر بن ابی اَرطاة عامری، از یاران معاویه، بود که چون از جانب معاویه با مأموریت قلع و قمع هواداران علی بن ابی طالب به مناطق حجاز و یمن اعزام شد، شماری از قبیله بنی کعب و بردگانشان را در چاه آب خودشان غرق کرد (شالجی، 6/97).
[20]. ابن اثیر، 8/254.
[21]. نک: ادامه همین پژوهش.
[22]. ابن اثیر، 9/190؛ باسورث، تاریخ غزنویان، 419؛ شالجی، 6/66؛ 7/326.
4. ابن اثیر، 8/406 ـ 407؛ باسورث، «تاریخ سیاسی و دودمانی ایران»، 108.
[24]. ابن اثیر، 8/428 ـ 429؛ باسورث، «تاریخ سیاسی و دودمانی ایران»، 111؛ شالجی، 7/199.
[25]. ابن اثیر، 9/ 278 ـ 279؛ شالجی، 6/15.
[26]. علوی بر این باور است که در تاریخ اسلام، نخستین بار امویان چنین مجازاتی را به کار گرفتند و نخستین سری که بریده و به جای دیگر حمل شد، سر عمرو بن حمق، از یاران علی بن ابی طالب، بود که توسط زیاد بن ابیه از تنش جدا شد. (من تاریخ التّعذیب فی الإسلام، 121؛ قس: شالجی، 7/132 ـ 133).
[27]. در خصوص دیگر شیوههای مجازات وی. نک: ادامه همین پژوهش.
[28]. زبدة النصرة و نخبه العصرة، 36.
[29]. الکامل، 9/186 ـ 188؛ ابن خلّکان، 5/142؛ صفی، 205.
[30]. ابن اثیر، 8/430.
[31]. همو، 8/434؛ شالجی، 5/201.
[32]. درخصوص دیگر شیوههای مجازات وی. نک: ادامه همین پژوهش.
[33]. ابن اثیر، 8/541 ـ 544؛ صلابی، 110؛ غفاری فرد، 72؛ قس: حسینی یزدی، 118؛ راوندی، 161.
[34]. ابن اثیر، 8/644 ـ 645.
[35]. الکامل، 8/678.
[36]. همان، 8/688 ـ 689.
[37]. در خصوص چگونگی مجازات اسماعیلیان به دست وی، نک: ادامه همین پژوهش.
[38]. ابن اثیر، 9/147؛ لوئیس،103؛ شالجی، 4/378.
[39]. حسینی یزدی، 111.
[40]. ابن اثیر، 9/186ـ 188؛ حسینی یزدی، 120؛ راوندی، 261؛ ابن عبری، 290.
[41]. اصفهانی، 149؛ ابن اثیر، 10/127 ـ 128؛ حسینی یزدی، 154 ـ 155؛ شالجی، 5/222.
[42]. ابن اثیر، 10/127 ـ 128؛ غفاری فرد، 116؛ شالجی، 5/515.
[43]. ابن اثیر، 8/449؛ غفاری فرد، 92.
[44]. ابن اثیر، 8/364 ـ 365؛ ابن جوزی، 16/314؛ کسایی، 45؛ شالجی، 4/362.
[45]. ابن اثیر، 9/63 ـ 64؛ شالجی، 4/165.
[46]. در خصوص دیگر اقدامات وی برای مجازات قائلان به امامت پسرش، نک: ادامه همین پژوهش.
[47]. جوینی،752.
[48]. همو، 706.
[49]. چنین مجازاتی در جریان برپایی محاکم تفتیش عقاید در اروپا، نه تنها با هدف ترساندن و مرعوب ساختن گناهکاران بالقوه، بلکه بهعنوان «تجسم شمهای از داوری روز قیامت» و دادن درس عبرت و اخلاق، در حجمی بیشتر و بهطرزی فجیعتر به کار میرفته است (جهت تفصیل مطلب در این خصوص نک: بازرگان، 83 ـ 85).
[50]. راوندی، 157ـ 158؛ غفاری فرد، 93.
[51]. جزیری، 5/369.
[52]. ابن اثیر، 8/450؛ غفاری فرد، 94؛ شالجی، 5/351؛6/194.
[53]. تنها جواز قتل زنان ـ و نه سوزاندن آنان ـ بلا اشکال بودن کشتن آنان در «جریان جنگ» و در «میدان نبرد» در صورت دست بردن به سلاح و مبارزه مسلحانه دوشادوش همرزمانشان است و اگر بعد از پایان جنگ، به اسارت هم گرفته شوند، برخلاف مردان، حکم شان فقط حبس است نه کشتن. نک: جزیری، 5/369، 371.
[54]. الکامل، 9/147.
[55]. باسورث، «تاریخ سیاسی و دودمانی ایران»، 160؛ همو، تاریخ غزنویان، 418.
[56]. در تاریخ اسلام، نخستین کسی که بدین شیوه در صدد حذف مخالفانش برآمد، معاویه بود که در پی انتصاب مالک اشتر نخعی به حکومت مصر، با طرح نقشهای، به وی عسل زهرآلود خوراند و جانش را ستاند (شالجی، 6/138).
[57]. نک: ادامه همین پژوهش.
[58]. ابن اثیر، 8/282؛ بنداری اصفهانی، 83؛ کسایی، 35؛ شالجی، 4/149؛ 6/131.
[59]. ابن اثیر، 9/276.
[60]. باسورث، «تاریخ سیاسی و دودمانی ایران»، 159؛ همو، تاریخ غزنویان، 413.
[61]. جهت شرح حال وی، نک: کاظم بیگی، «ابن عطاش»، دبا، 4/312 ـ 314.
[62]. ابن جوزی، 17/102؛ ابن اثیر، 8/541 ـ 544؛ هاجسن، فرقه اسماعیلیه، 124 ـ 125؛ همو، «دولت اسماعیلی»، 420؛ لوئیس، 83؛ علوی، 23؛ شالجی، 5/352؛7/71.
[63]. جزیری، 5/128.
[64]. ابن اثیر، 9/190؛ باسورث، تاریخ غزنویان، 419.
[65]. اسرا: 70.
[66]. ابن اثیر، 8/614؛ شالجی، 4/76.
[67]. نخستین کسی که در تاریخ اسلام، چنین مجازاتی را به کار برد، حجّاج بن یوسف ثقفی بود که ابراهیم بن یزید تمیمی را به زندان افکند و طعام از او باز گرفت و در پای سگهایی افکند که در نهایت با دندانهای تیز خود جانش را گرفتند (شالجی، 7/45)؛ نمونهای از اِعمال چنین مجازاتی به شیوهای بسیار شنیعتر در تاریخ معاصر، (ربیعی، 244، 245، 247).
2. نک: همانجا.
[69]. به عنوان مثال: افکندن نعمان بن منذر در زیر پای فیل به فرمان خسرو پرویز (یعقوبی، 1/267).
[70]. اشپولر، 2/177.
[71]. ابن اثیر، 8/396.
[72]. از سلسلههای کردنژاد بودند که ابتدا بر حلوان و بعد بر بخشهایی از جنوب کردستان همچون شهرزور حکم میراندند و از خود در برابر آلبویه و بنی کاکویه دفاع میکردند، اما در برابر تازش ترکمنان سلجوقی به زانو درآمدند و گویا پارهای از افراد این خاندان تا اندک زمانی بعد از 570هـ در کردستان و لرستان مختصر قدرتی داشتهاند (نک: باسورث، سلسلههای اسلامی جدید، 309-310).
[73]. ابن اثیر، 8/60؛ شالجی، 4/92.
[74]. ابن اثیر، 8/77.
[75]. راوندی، 127؛ باسورث، «تاریخ سیاسی و دودمانی ایران»، 92؛ شالجی، 4/92.
[76]. ابن اثیر، 8/292.
[77]. ابن جوزی، 16/229؛ ابن اثیر، 8/287ـ 288؛ صفی، 179؛ لمبتون، 252؛ طباطبایی، خواجه نظام الملک، 27؛ کسایی، 37؛ قس: ابن کثیر، 12/124.
[78]. ابن اثیر، 8/409.
[79]. همو، 8/464؛ شالجی، 4/94.
[80]. ابن اثیر، 9/222 شالجی، 4/97؛ 5/432؛ خلعتبری، 21.
[81]. ابن اثیر، 9/283 ـ 284.
[82]. فوکو، 57.
[83]. ابن اثیر، 8/77.
[84]. متز، 2/ 415.
[85]. ابن جوزی، 16/124؛ ابن اثیر، 8/223.
[86]. ابن اثیر، 8/281؛ بنداری اصفهانی، 83؛ کسایی، 35؛ شالجی، 4/149.
[87]. ابن اثیر، 8/615.
[88]. ابن اثیر، 9/63 ـ 64؛ شالجی، 4/165.
[89]. ابن اثیر، 9/383.
[90]. این اسماعیلیان، نه از فرقه شیعه اسماعیلی، بلکه منسوب به امیری سنی مذهب به نام اسماعیل بودند. (نک: همو، 8/454).
[91]. همانجا؛ شالجی، 4/136.
[92]. الکامل، 8/189؛ ابن خلکان، 5/141.
[93]. من تاریخ التّعذیب فی الإسلام، 31 ـ 32.
[94]. علی بن ابی طالب به عنوان معیار شافعی در تدوین احکام اهل بغی، پس از شکست طلحه و یارانش در جنگ جمل، سربازانش را از کشتن فراریان و غارت اموال شکست خوردگان برحذر داشت و به شدت آنان را از تعرض به زنانشان نهی کرد (نک: جزیری، 5/371).
[95]. شهری بوده در مرز خوزستان که امروزه اسمی از آن در نقشه باقی نمانده است و به گفته یاقوت حموی در فارسی آن را «بندنیکان» میخواندند (لسترنج، 69).
[96]. احزاب: 58.
[97]. ابن اثیر، 8/61.
[98]. همو، 8/107.
[99]. نیشابوری، 50 ـ 51.
[100]. گذاشتن ریش و کوتاه کردن سبیل به جهت تمایز با مشرکان، مبتنی بر حدیث منقول از پیامبر است (نک: ابن حجر عسقلانی، باب 64 حدیث شماره 5892، باب 65 حدیث شماره 5893).
[101]. نخستین ریش کنده شده در تاریخ اسلام، عثمان بن حنیف، عامل علی بن ابی طالب در بصره، بود که در جریان تصرف شهر در 36هـ به دست سپاهیان طلحه و زبیر، به اسارت درآمد و موهای ریش، سر، ابرو و مژگانش کنده شد (شالجی، 4/44).
[102]. سیوطی، 343.
[103]. الکامل، 9/190.
[104]. جوینی، 752
ماخذ. http://jhcin.srbiau.ac.ir/article_3217.html
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر