عشق بی پایان
اسماعیل وفا یغمایی
یک بوسه از لب تو از این جهان مرا بس
یک لحظه با تو بودن ازجاودان مرا بس
در سایههای زلفت من را تو محو گردان
اینگونه محو بودن از هر عیان مرا بس
خواهم دگر نباشم در تو نهان مرا بس
یک قطره خون شوم من چرخان به پیکر تو
گردش کنان به چشم و لب وین دهان مرا بس
گاهی بیارمم من در گردنی چو آهو
گاهی کلام عشقی بر این زبان مرا بس
گاهی به سینه هایت لختی به گونه هایت
گاهی چو آهی از دل سوی لبان مرا بس
محدود بودی ای یار تا من ترا نبودم
چون در تو با تو گشتم این بیکران مرا بس
اینک تو بی مکانی اینک تو بی زمانی
بی مرز این جهانی نک این جهان مرا بس
چون ذرهای به هستی من در تو بی نشانم
تو شو نشانه من وین بی نشان مرا بس
در من هرآنچه بُد شُد بس سالخورده اما
جز عشق تو که بُرناست وین نوجوان مرا بس
لبهای خود به هم نه من برلب توأم هان
بوسی بده ّ«وفا» را کاین ارمغان مرا بس

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر