دریچه زرد. اسماعیل وفا یغمائی

دریچه زرد. اسماعیل وفا یغمائی

افتاب خواهد دمید

افتاب خواهد دمید

مردم. ایران و طبیعت ایران در خطرند

. فراموش نکنیم کورش نماد آغاز تاریخ واقعی ایران در مقابل تاریخ جعلی آخوند و مذهب ساخته است. کورش نماد هویت واقعی ایرانی در دور دست تاریخ است. گرامی اش داریم.بیاد داشته باشیم و هرگز فراموش نکنیم :در شرایط بسیار خطیر کنونی در گام نخست و در حکومت ملایان و مذهب مجموع جامعه انسانی ایران،تمامیت ارضی ایران،و طبیعت ایران در سراسر ایران در تهاجم و نکبت حکومت آخوندها در خطر است. اختلافات را به کناری بگذاریم، نیروهایمان را در نخستین گام در راستای نجات این سه مجموعه هم جهت کنیم و به خطر اصلی بیندیشیم .

این است جهان ما در این لحظه

این است جهان ما در این لحظه
روی تابلو کلیک کنید

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی

در گذرگاه تاریخ ایران. اسماعیل وفا یغمائی
تاریخ دوران باستانی ایران

۱۳۹۹ اردیبهشت ۳۱, چهارشنبه

خطابه مازیار ایزد پناه

 خطابه
دیری ست آیینه سراب تو نیستم
که رنگین کمان خورشید تو نیز
در پس آن رعد و طوفان
بر آبی عشق ما
تنها سه رنگ داشت
نفرت دروغ و بیرحمی
هنوز در کودک چشمانم
غروب سینه سرخی ست که با شب می ستیزد

هنوز چون باد سبکبارم
و شاید فردا نیز چون امروز غریب بگذرم
که هیچ چیز گذراتر از زندگی نیست
و رهگذری که منم
چون برف آب می شوم
بازی را آغاز کردی و گفتی :
من فرشته ام و تو کبوتر
پس با بالی از پرهای من گریختی
من ماندم با کودک چشمانم
و غروب سینه سرخ در ستیز با شب
و دانستم که قلب فرشته زغال دان است
و بیضه هایش چرتکه
که با انگشت خود بر آن
هر زمان کبوتر های بر باد رفته را می شمرد
پدرم می گفت درختها در پاییز زیباتر می شوند
به پاییز عمر اما به زیر نور ماه و در این شب
تو تنها به سایه دیو می مانی
دیوی برهنه با چشمانی از نفرت که پیر می شود
آهسته آهسته و نه زود
که هنوز در تاریکی
پوست صورت کشیده و سرخاب بر نفرت خویش زده
برگرد محفل جادوگران مشاطه گر می گردی
لیک از غبار زمان گریزت نیست
و با زغال دان و چرتکه ات
از ساعت شنی زمان
چون دانه ای شن فرو خواهی افتاد
و بادِ نیستی ترا تا دورترین آب های تلخ یخ زده خواهد برد
که شرم از تو شرمسار است
چه تلخ است از انسان به ساطور رسیدن
و از پرواز به عمق گند ترین مرداب ها ی نفرت فرو شدن
بی هیچ امیدی به جزر و مد
که جزر و مد تنها از آن دریاست
هنوز در کودک چشمانم
غروب سینه سرخی ست که با شب می ستیزد
هنوز چون باد سبکبارم
و شاید فردا نیز چون امروز غریب بگذرم
که هیچ چیز گذراتر از زندگی نیست
و رهگذری که منم
چون برف آب می شوم
و لیک شادم از آنکه
دیری ست آیینه سراب تو نیستم
که رنگین کمان خورشید تو نیز
در پس آن رعد و طوفان
بر آبی عشق ما
تنها سه رنگ داشت
نفرت دروغ و بیرحمی
مازیار ایزدپناه 19 می 2020

۱ نظر:

ناشناس گفت...

درود به هنرمند گرامی مازیار ایزد پناه و این شعر بسیار زیبا و پر محتوا .
فقط نگران این هستم که برادرت کامیار بیچاره را در نشست های طعمه و عملیات جاری و غسل به زیر تیغ برده و تحت شدید ترین فشارهای روحی قرار دهند تا علیه ات حداقل مقاله ای یا جزوه ای بنویسد تا ثابت کند حتی در ذهن اش هم هیچ پلی با برادرش ندارد و همه پل های خانوادگی را پشت سرش خراب کرده است تا بقیه نفرات هم حساب کار دستشان بیاید .
اشرفی سابق محسن